غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۶۲ مطلب توسط «میخک» ثبت شده است

به ارواح اعتقاد دارید یا نه؟

من که دارم! منظورم روح های سرگردانی که دامن سفیدشان روی زمین سر میخورد و چشم های خون آلود و چهره ای مات دارند و دست هایشان را به سمتتان دراز می کنند نیست ها! اصلا با روح آدم ها کاری ندارم. من میگویم اشیا روح دارند. اصلا هیچ چیز هم روح نداشته باشد، ساعت های پیپت روح دارند! آن ساعت قرمز خال خالی قطعا پیرزن شوهر مرده ی آب زیرکاه و دروغگویی است که هفتاد قلم آرایش میکند و با این خیال که خوشگل شده شروع می کند به زدن مخ پسرهای جوان دور و اطرافش! یا آن ساعت چرم خالص گران قیمتی که دارد با آن آویز طلایش حتما پسره ی چشم چرانی است که فکر میکند چون پول دارد میتواند هر غلطی که دلش میخواهد بکند! هر وقت آن ساعت را دستش می بینم فحشش می دهم! دست خودم نیست، از اینجور مردها متنفرم. ساعت قهوه ای ساده اش اما زنی ۳۰ ساله مجرد و کارمند است که دل به یکی از همکارهایش باخته اما صدایش را در نمی آورد. من میبینم که با هر دکمه ای که روی کیبوردش فشار می دهد نیم نگاهی هم به میز آن طرف سالن می اندازد. آن وقت پیپت کنار من می نشیند، دستش را هم به دسته ی صندلی اش تکیه می دهد و عین خیالش نیست که تار و پود ساعتش بوی آن مرد را گرفته! از ساعت های پیپت که بگذریم، کیف سیاه و سفید کهنه ی من هم روح دارد. روح دختر جوانی به نام سارا که چند سال را جهشی خوانده و الان سال اولی دانشکده پزشکی است. آنقدر از سارای خجالتی و مهربان خوشم آمده که همه جا همراه خودم میبرمش. حتی وقتی که از اتاق به آشپزخانه میروم تا یک لیوان آب بخورم! آن هم از پارچی که تاجر برده است و حسابی هم چاق و بی مزه! 
تازه کجایش را دیدید؟ کلمات هم روح دارند! این باور را در کل کلاسمان نهادینه کرده ام. مخصوصا راجب اسم ها. باور ندارید؟ همینطور بی هوا یک دفعه ای از هرکدام از دوستانم که میخواهید بپرسید نادیا چجور آدمیه؟ بدون لحظه ای فکر شانه بالا خواهد انداخت و با بیخیالی خواهد گفت: یه عوضی خودخواه! شال بنفش هم می پوشه.   و اصلا هم اهمیت نخواهند داد که یک نادیای بدبخت متواضع در جمع نشسته یا نه. [این مورد رو دیدم که میگم!]. آنقدر بخاطر حسی که به یک اسم داشته ام شخصیت برایش ساخته ام و آنقدر برای این شخصیت ها داستان سر هم کرده ام که جز برنامه ی روزانه ام به حساب می آید. فقط اسم هم نه، گفتم که کلمات. آن روز که بابا فلش طلایی ریزه میزه ای برایم خرید. آنقدر از نوشته ی کاملا معمولی رویش که چیزی جز 16G نبود خوشم آمد که در یک هفته پرونده ی داستانش را تمام کردم. فقط پایانش زیادی غمگین شد. و امروز... به طرز خیلی مرموزی به سال 2222  می اندیشم و به نظرم سال خیلی جذابی می آید! شاید آخرین سال از عمر زمین باشد. شاید سال انقراض باشد. یا سالی که محبت و عشق که مدتهاست زیر زباله دانی ربات ها دفن شده قیام می کند و کیهان را درست قبل از پایانش دگرگون می کند.  نمیدانم! شاید روح اسم رمزی است که بجای بهانه برای نوشتن به هرچیزی می دهم. فقط می دانم باید بروم قلم و کاغذم را بردارم و قبل از اینکه کاملا عقلم را از دست بدهم بنویسم! من برای زنده ماندن باید بنویسم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: از اینکه همه ی اینها بهانه ای برای فرار از درس و کنکور باشه می ترسم :(
 
 
 
 
 
  • میخک

من همیشه ی خدا، هرچقدر هم که سرم شلوغ باشد، ساعت هایی را در دنیای قصه ها میگذارم. حالا اینکه آنها را بنویسم یا نقاشی کنم یا حتی سعی کنم فراموششان کنم برای مرحله ی بعدی است. زندگی در دنیای قصه ها لذت بخش است. اما لذت بخش ترین قصه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام قصه ی خودم است. نمیخواهم حرف فلسفی بزنم ها. فقط بعضی وقت ها تک تک لحظه های زندگی ام را مانند نوشته های یک کتاب تصور میکنم. مثلا اینجوری:

 
 
 الی پاورچین پاورچین به سمت اتاق رفت... دستگیره را به آرامی پایین آورد، اما در را باز نکرده صدای غیژژژژ از لوله ی زنگ زده ی در بلند شد... نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شود کسی حواسش به او نیست. مادر در آشپزخانه بود و با تنظیمات فر ور میرفت، پدر هم غرق مطالعه. نفس راحتی کشید. با یک قدم سریع خودش را پشت میز کامپیوتر انداخت...
 
 
و بعد ذوق می کنم! میدانم اصلا قصه ی خلاقانه یا هیجان انگیزی نیست. اصلا همه ی قصه ها که نباید خلاقانه و هیجان انگیز باشند. همین داستان مضخرف و بی محتوا و پر از روزمرگی باعث می شود که جور دیگری به اطرافم نگاه کنم. همه چیز را دقیق تر ببینم و برای جذاب تر شدن داستان داشته های کوچک خودم را با برجسته تر کنم و هر اتفاق ساده ای را با آب و تاب برای خودم تعریف کنم. همین عادت بچگانه باعث میشود از زندگی بیشتر لذت ببرم. و تازه... بیشتر به هرکاری که میخواهم انجام  دهم فکر کنم تا ببینم با هدف اصلی داستان مغایرت نداشته باشد.  شوخی های جلف و بی مزه ننویسم و ماجرایی را شروع نکنم که بعدا نشود جمع بندی اش کرد.
 
حالا بعد از همه ی اینها، و هزاران عادت لوس و دخترانه و گهگاهی هم احمقانه ی مخصوص خودم، منی که تازه کودک درون خود را کشف کرده ام و با هنوز مشغول کلنجار رفتن با نوجوان بودن یا نبودنم هستم، رسیده ام به سنی که شروع جوانی است. خنده دار نیست؟ حتی اگر نباشد اینکه من باید تبدیل به یک دختر عاقل بالغ فهمیده باشم قطعا بزرگترین جوک سال است! حالا همه ی اینها اضافه می شود به درد در آمدن دندان های عقلم! بی معرفت ها نیامده لبه ی دندان های کناری اشان را شکسته اند. می دانید؟ عاقل شدن درد دارد. دل کردن از دنیای رنگارنگ کودکی درد دارد. خداحافظی با لبه ی دندان های زرد و کج و کوله ای که هزار جور خاطره با آنها دارم درد دارد. ولی بیشتر از درد... ترس دارد!
  • میخک

اول از همه ارجاعتون میدم به پستی که راجب دوستم ثمین گذاشته بودم: http://darbareieneveshtan.mihanblog.com/post/177

و بعد میگم که حدودا یه سال میشد که به طور کامل گمش کرده بودم. نه زنگی نه پیامکی نه خبری... هیچ هیچ! جای خالی اش هر لحظه احساس میشد ولی نه به اندازه ی الان! الان که دوباره پیداش کردم و پنجاه دیقه تلفنی حرف زدیم و کلی پیام واسه هم فرستادیم. و به محض پیدا شدنش دوباره ذوق پیدا کردم واسه نوشتن. این بار از صمیم قلب تر میگم که هر آدمی باید یه ثمین برای خودش داشته باشه. اصلا بدون ثمین زندگی معنا ندارد! والسلام!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: البته این از اهمیت داشتن یه فاطی و یه صبا و یه آیریس کم نمیکنه ها!
  • میخک

اولا سلام

حتی با وحود اینکه میدونم نهایت کسایی که ممکنه به این وبلاگ سر بزنند و این پست رو بخونند بیشتر از سه نفر نخواهند بود، باز هم به همون دو سه نفر میگم سلام.
میدونم دیگه وب نویسی منقرض شده، با اینحال به فسیل شناسایی که هنوز هم وبلاگ دارند و به وبلاگ بقیه هم سر میزنن میگم سلام.
اکثر وبلاگ هایی که لینکشون کرده بودم یا هشتاد هزار تا کانت برای هم فرستاده بودیم الان دیگه وجود ندارن، باز هم به اون بامعرفت هایی که وجود دارن میگم سلام.
 
 
 
دوما یه سری بی نظمی توی این وب به وجود اومده که مقصرش هم شخص شخیص خودم هستم و بعد از من هم مسابقه ی فرهنگی هنری لعنتی. 
شاید باید به حرف  پیپت گوش میکردم. وقتی که برای مشاوره بهش زنگ زدم تا بفهمم چطور میشه وبلاگ رو به سی دی ریخت (ظاهرا داوران محترم بخش وب نوشت دسترسی به اینترنت ندارند!) گفت تو که رتبه نمیاری، یه سی دی خالی بفرست! و من اول از همه از ضد حالش تشکر کردم و بعد تاریخ تمام نوشته هام رو به روز کردم تا کمبود کارکردم در این مدت دیده نشه. نقد هام رو هم در صفحات اول جا دادم و چرت و پرت نوشت هام رو هم به حالت عدم انتشار موقت در آوردم. حالا هم که پشیمونم نمیدونم تاریخ واقعی هم پست کی بوده! 
از این به بعد به هیچ مسابقه ی مضخرفی اهمیت نمیدم. این وبلاگ حتی اگه نامرئی از چشم ها باشه باز هم بهترین جا برای نوشتن حرف دلمه. و قطعا قورت ندادن بعضی حرف ها و بعضی احساسات مهمتر از مقام آوردن تو جشنواره هایی که هیچکدوم از دفعاتی که شرکت کردم جایزه اش رو بهم ندادن!
 
 
 
سوما عیدتون مبارک! [مخاطب همون دو سه نفر + خودم]
سال 98 یقینا سال خوبی نبود و پر بود از مصیبت. اما به دلایل نامعلومی دوستش داشتم! حتی از خیلی وقت پیش میدونستم این سال را دوست خواهم داشت. به سال 99 هم نگاه خاصی دارم. سال تعیین سرنوشت منه. نه فقط کنکور، با همون دلایل نامعلوم میتونم بگم که من این سال را خواهم ساخت! چه خوب و چه بد! شدیدا کمی تا اندکی احساس بزرگ بودن میکنم. نوجوونی ام با اینکه خیلی دوستش دارم ولی انگار باید پرونده اش بسته بشه. راستی تولدم هم مبارک! پساپس البته:/
  • میخک

داوران عزیز مسابقه ی فرهنگی هنری

با سلام
در ابتدا اجازه دهید که شفاف سازی کنم علت نوشتن حرف «ب» بجای «ب» نه به دلیل بی سوادی نویسنده بلکه به علت عدم امکانات کیبورد می باشد. لذا این مورد را جز ضعف های این وبلاگ به حساب نیاورید.
و اما بعد، این وبلاگ سال هاست که تنها در بازه های زمانی کوتاه تعطیلات فعالیت میکند. گرافیک سطح بالایی ندارد، تعداد مطالب چندانی ندارد و بالطبع نظر های زیادی هم ندارد. بنابراین بنده هیچ امیدی به گرفتن مقام در این مسابقه ندارم و تنها به اصرار معاون برورشی محترمه این وبلاگ را در مدت مسابقه از حالت عدم انتشار موقت خارج کرده ام.
 اما سخن اصلی من و درخواست کوچکی که از شما داور گرانقدر دارم، حالا که شما زحمت کشیده، به این صفحه قدم رنجه کرده اید، از شما خواهشمندم اگر در کنار تخصص خود، به زمینه ی داستان و رمان نویسی نیز علاقه مند یا دارای دانش و مهارت هستید، لطف کنید از این زاویه نیز نگاهی بر دست نوشته های من انداخته و نظر کارشناسانه اتان را برایم ارسال فرمایید. بی نهایت ممنون.
امضا: سین دال
  • میخک

کتاب ساده ای بود. داستان بیچیده و غافل گیر کننده ای نداشت و همین نقطه ی قوتش بود. همین سادگی و روانی. شخصیت اصلی یه ابرقهرمان نبود که با نبوغ یا توانایی های خاص منحصر به فردش دنیا رو نجات بده. یه دختر ساده بود. برای کمک به دوست هاش خیلی تلاش کرد اما این تلاش ها (که همشون هم شکست خوردن) نبود که دوست هاش رو نجات داد. اونها راه خودشون رو رفتن، اشتباهات خودشون رو مرتکب شدن، تقاصش رو دادن، پشیمون شدن و به مرور زمان به زندگی عادی برگشتن. مهمترین ویژگی ساده اما این بود که همیشه بود! دوست هاش هرکاری که میکردن، هر دعوایی که میشد، ساده باز هم کنارشون بود و باز هم دوستشون داشت. قسمت فقرخانواده ی ساده و مقایسه کردن خودش با آلما شاید کمی کلیشه ای به نظر بیاد ولی باز هم شیرین روایت شده بود. بیام های اخلاقی خوبی داشت و اصلا هم شعارگونه نبود. کلا بگم، یکی از بهترین کتاب هاییه که برای نوجون ها نوشته شده.

 
Image result for ‫قلب های نارنجی‬‎
  • میخک

برف در اردیبهشت ماه مثل دیدار دوباره، درست چند لحظه بعد از خداحافظی است. مثل در آغوش گرفتن کسی که ترکت کرده بود. مثل بوسه ای است که انتظارش را نداری. ساده تر بگویم، مثل یک معجزه است. شاید خیلی ها بگویند که الان وقتش نیست! اصلا چه معنا دارد معشوق اینقدر بی موقع بیاید؟! قاعده و قانونمان را بهم میریزد! اما من، با عشق به رقص دانه های برف خیره می شوم و زیرلب می گویم.

:« حواسم هست! می دانم که فقط بخاطر من آمده ای. من هم دلم برایت تنگ شده بود. اصلا، تو همین جا بمان! تا همیشه کنار من بمان! آدم ها هم اگر مشکلی دارند بروند خانه اشان را جای دیگری بسازند! این شهر فقط مال من و توست. همین که این وقت سال، این همه راه را آمده ای،محال است بگذارم بروی! گردش ماه ها و سال ها را فراموش کن. کار و زندگی آدم ها را فراموش کن. برایت چای ریخته ام. نمی نوشی؟»
 
 
 
Related image
 
بی نوشت: نمیدونم چرا سه روزه دیگه نمی باره! خدایا لطفا! من دلم برای برف جانم تنگ شده! حالا که حساب و کتاب فصل ها بهم خورده، نمیشه از این به بعد همیشه زمستون باشه؟
 
 
پی نوشت تر: این پست رو از زیر کلی خرت و پرت و غبار کشیدم بیرون، خواستم بگم من همچنان عاشق برفم و عمیقا آرزو دارم تا اردیبهشت بعدی ترکمون نکنه 
  • میخک

کتابی نیست که بشه بهش نظری داد.

دل نوشته است.
درمورد دل نوشته هم که نمیشه بحث کرد!
از نظر من که نه ساختار داره نه داستان.
حتی از عقاید هم فقط اسمش رو داره.
بهتر بود مینوشتند احساسات یک دلقک.
که خیلی خوب احساساتش رو نوشته بودن.
خیلی خوب میتونه اعصابتون رو خورد کنه.
و خیلی خوب میتونه کاری کنه که درکش کنید.
من هم این دلقک رو درک کردم.
خودش میگفت کافره ولی به نظر من نبود.
کافر یعنی کسی که باور دارد خدا وجود ندارد.
هانس شنیر این باور رو نداشت.
فقط براش مهم نبود، براش اهمینی نداشت خدایی هست یا نه.
دنبال حقیقت نبود، دنبال عقایدش نبود، چون هیچ عقیده ای نداشت بجز احساساتش.
عجیبه که آدمی بزرگ شده در وحشی ترین زمان و مکان ممکن تا این حد احساساتی باشه! ولی هانس بود. به هیچ چیز بجز قلبش اهمیت نمیداد. 
طبیعتا دل نوشته های همچین آدمی که روحیه ی لطیف هنرمندی رو هم داره شدیدا زیبا و خوندنیه و حتی ممکنه اشکتون رو هم در بیاره. ولی دلیل بر درست بودنش نیست. و من هم اصلا قصد ندارم باهاش بحث کنم که درست میگفته یا نه. فکر نکنم که هاینریش بل هم به این مسیله اهمیتی قایل باشه. 
اون فقط حال یه بدبخت رو روایت کرد که بدبخت تر و بدبخت تر شد در حالی که بقیه حتی خودش درمورد مذهب و سیاست و چیز های دیگه بحث میکردند. 
بحث هایی که هیچ کدوم به نتیجه نرسیدن، فقط باعث شدن هانس متوجه تنهایی بیش از اندازه اش بشه. خواننده ها شاید منقلب بشن ولی برای اون مهم نبود. اون به این وضع عادت داشت و کاری هم برای بهبود وضعیتش نکرد.
گفتم که دل نوشته است.
و دیگر هیچ...
  • میخک

در ادامه ی پست وضعیت ما کنکوری ها، از وقتی خانم کرگردن جاش رو عوض کرده و کنار ستون میشینه همسایه ها جدیدی پیدا کردم.

 
سمت چپی ام یه عروس دریاییه. 
یعنی زیبای خفته ی به تمام معناست ها! یه زن خوشگل که دست راستش خالکوبی چند تا قلب داره. هر روز، با دامنی که در باد تکون میخوره و لباس های شب حنا و کلی آرایش و موهای رنگارنگ میاد میشینه پشت میز، با گوشی اش ور میره :/  وقتی هم که من برمیگردم هم هنوز اونجاست! :/. نمیدونم کلا هدفش از زندگی چیه!
 
روبه رویی ام یه اسب دریاییه.
این یکی همسن خودمه و امسال کنکور داره. خیلی جدی درس میخونه ولی مهمترین ویژگی اش جدی درس خوندنش نیست. خانم اسب دریایی صاف میشینه، صاف درس میخونه، صاف غذا میخوره و  صاف راه میره. انگار خشکش کرده باشن و بدنش اصلا انعطاف نداشته باشه. مخصوصا قدم زدنش! خلاصه کپی اسب دریاییه.
 
سمت راستی ام هم چون دیگه با هم رفیق شدیم و اسمم رو میدونه زشته روش اسم بزارم! دختر خوبیه در کل. تجهیزات خوبی هم همراهش میاره. ( چای و نسکافه و شیرینی و میوه و...) خلاصه همسایه ی به درد بخوریه 
 
 
 
و اما خودم!
بخاطر بودجه بندی بسیار فشرده و بسی ناجوانمردانه ی آزمون های گاج مجبور شدم بز بودن رو کنار بگذارم و خرخونی رو شروع کنم. هر چند هنوز هم نمیتونم خودمو به برنامه برسونم! :/ 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت1: وقتی برای پست گذاشتن نیست! حتی اگه وقت جور کنم چیزی جز این موضوع ها به ذهنم نمیرسه. گفتم یه ذره بیشتر با این باغ وحش آشناتون کنم. فقط در همین حد که بدونید من هنوز زنده ام!
 
 
پی نوشت2: وقتی برای تایید نظرها هم نیست. ولی تا میتونم بهتون سر میزنم و نظر میدم.
  • میخک

کتاب شدیدا قشنگی بود. ساده و روان. کاملا قابل فهم و درک کردنش نیاز به فکر زیاد نداشت. در طول زمان انقلاب ایتالیا نوشته شده بود و قابلیت این رو داشت که پر از مطالب گنگ و شعار های انقلابی باشه اما نویسنده با هوشمندی داستان رو نجات داده بود و فقط به ماجرا پرداخته بود. یه اسطوره سازی عالی و مرگ تاثیر گذار قهرمان خیلی بهتر از توضیحات ظلم اتریشی ها یا نیاز به استقلال ایتالیا خواننده رو درگیر میکرد. نکته ی مثبت شاید این باشه که قهرمان سفیدی مطلق نبود اما در نظر من نکته ی منفی اش هم همین بود. البته به هیچ وجه مخالف شخصیت های خاکستری نیستم اما پیام کلی کتاب ضد مسیحیت و ضد ایمان بود. هرچند اگه مسیحت همین طوری که میگن بود من خودم بدتر از شخصیت آرتور باهاش مبارزه میکردم. چه خوب که ما میدونیم مسیحیت اینی نیست که کشیش ها میگن. روند شکل گیری شخصیت ها عالی بودن. آرتور که یه بچه ی نازک نارنجی و شدیدا حساس بود، پسربچه ای که با دیدن یه شاخه گل یا غروب آفتاب شدیدا سر ذوق می اومد، در اواسط داستان تبدیل شده بود به یه آدم ضمخت و بیخیال که کاری جز بذله گویی انجام نمیداد. چون فهمیده بود شوخی و طنز تنها سلاح برای جنگیدن با دنیای خشنه. اما شکل گیری شخصیت آرتور همچنان ادامه داشت و بهه تدریج مبارزه اش صادفانه تر و ایمانش به هدف بیشتر شد. جدا از آرتور شخصیت جما هم بسیار زیبا و دوست داشتنی نوشته شده بود. شخصا پدر مونتالی رو نه درک کردم و نه متوجه شدم. از یه طرف به نظرمیومد مظهر ریاکاری و دروغه اما از طرف دیگه محبتش صادقانه بود. سخنرانی آخرش از نظر ادبی تاثیر گذار بود اما از نظر محتوا شدیدا غلط. انگار میخواست بگه من یه آدم بیچاره هستم که گیر مسیحیت افتادم! سر تا سر داستان کفر آمیز بود اما نمیتونم بگم کاملا چون تصویری که از دین مسیحیت نشون دادن و گفتن تصویر بدیه اصلا واقعی نبود! در قسمت اول کتاب یکی از افتخارات آرتور این بود «همان طور که به خدا ایمان دارم به پدر مونتالی هم دارم». همین نوع اعتقاد باعث شد بعد ها از خدا متنفر بشه. پرستیدن انسان به جای خدا. این بزرگترین اشتباهیه که هر کسی میتونه مرتکب بشه. اگه میخواید خدا رو بشناسید نباید اون رو توی آدم ها جستجو کنید. آدم هایی که ادعا میکنن با ایمان و به اصطلاح مقدس هستن. هیچ انسانی کامل نیست. حالا که فکر میکنم میبینم تفکری مثل تفکرات آرتور در جوون های ما هم وجود داره. جوون هایی که بعد از دیدن گناه و اشتباهات یه روحانی یا آدمی با ظاهر مذهبی از دین زده میشن و فریاد سر میدن اسلام بده! چرا هیچ وقت فکر نمیکنیم اون آدم بده و کاری مغایر با دستورات اسلام رو انجام میده؟ چرا آرتور هیچ وقت فکر نکرد اشکال در مسیحیت نیست، اشکال در پدر مونتالیه که قوانین رو زیر پا گذاشته یا کار غیر اخلاقی انجام داده؟ جواب سوال مربوط به داستان رو میدونم؛ چون آرتور شدیدا به پدر وابسته بود و بخاطر علاقه اش نمیخواست قبول کنه همچین مردی اشتباه کرده.اما سوال اول چطور؟ جامعه ی خودمون چطور؟ میشه گفت بخاطر خودخواهی ما آدم هاست. اینکه نمیخوایم قبول کنیم اشتباه از خودمونه. 

 
به هر حال خوندن این کتاب حالم رو بهتر کرد. از افسردگی درم آورد. نه بخاطر لحن ساده و داستان پرکشش. از یه نظر شباهت زیادی به 1984 داشت. اینکه با مفهوم کلی هر دو مخالف بودم(یا با قسمتی از مفهوم کلی اش) اما حداقل برای مخالفت با داستان خرمگس دلایل محکمتری دارم و این بهم اعتماد به نفس میده.
 
یکی از ویژگی های جالب کتاب اسمشه. «خرمگس». قبل از خوندن هیچ ایده ای درمورد نامگزاری اش ندارم. اما بعد فهمیدم چقدر درسته. نمی دونم شنیدید یا نه که سقراط گفته « آتن مثل اسبی است که من با نیش زدن آن را به تکاپو می اندازم.» و اینکه ایتالیا شباهت زیادی با آتن داره. در کل خواسته بود بگه آرتور در واقع مثل سقراطی برای ایتالیا است که با نوشته های طنز و هجو نویسی های سیاسی مردم رو به فکر کردن وادار کنه. پس بهترین اسم ممکن انتخاب شده. «خرمگس»
 
 
 
 
 
 
Image result for ‫خرمگس‬‎
 
پی نوشت: بالاخره عکس همون نسخه که خوندم رو پیدا کردم
  • میخک