میایید یکم حرف بزنیم؟
- ۹۹/۱۰/۰۹
اگه موجز باشه من هستم!
:)))
خوبم
خوشم
ایشالا سلامت هم باشم =)
شما خوبی ؟ خوشی ؟ سلامتی ؟
ای وای XD
ویل کسی بود که من بدون هیچ دلیلی دوستش داشتم :/
شما از من خیلی بزرگترید ؟ میخوام ببینم باید جمع ببندم یا نه @.@
سلام
درد و دل کنم!؟ نمیدونم کار درستیه یا نه...
سلام! اقا من از حس دوست داشتن یکی دارم میترکمممممممم
چرا تموم نمیشه؟ چرا باید بهش بها بدم اخه
میخوام بزنم تو سرش بگم بشین سر جات حوصله داری!
میدونی بدیش چیه؟ اینکه حداقل نمیتونم تو کلمات حسمو بگنجونم و بذارم وبم تا حداقل خالی شم!
نمیشه، نمیاد بیرون. جا خوش کرده بلندم نمیشه نفس بکشم!
احساس میکنم خیلی از قبل پیشرفت های بهتری از لحاظ روحی داشتم یا مثلا وضع زندگی یا هرچی اصلا اما بازم یه مشکلای عمقی هست که متوجهش نیستم یا به قول یه متنی که دیشب باهاش آشنا شدم به جای این که با مشکل اصلی مواجه بشیم همش با عوارضش روبه رو میشیم وعوارضش رو از بین میخوایم ببریم در صورتی که نه عوارضش رفع میشه و نه مشکل اصلی!! نمیدونم شاید انگیزه نداشته باشم، نمیدونم، نمیدونم مشکله چیه واقعا، حالا اصلا بحث تغییرات تو وبلاگ که هیچی دیگه!
مثلا یه مثال میزنم یا بهتره بگم یه نقل قول از متن تمرین سایت تایپو، منظورش اینه که به جای تشخیص کمبود انگیزه داریم الکی زور میزنیم مدیریت زمان رو درست کنیم، حداقل برای من خیلی درست بود:
وقتی برای کاری که انجام می دهیم انگیزه نداریم، آن را کندتر از همیشه انجام می دهیم. خیلی وقت ها هم، ترجیح می دهیم آن کار را در آخرین مهلت مقرر انجام دهیم. در چنین شرایطی، گاهی اوقات مسئله ی ریشه ای کمبود انگیزه، دیده نمی شود و عارضه ی سطحی آن، یعنی کمبود وقت، مورد توجه و نظر ما قرار می گیرد. احساس می کنیم با بهبود مهارت مدیریت زمان، می توانیم انواع مشکلاتی را که در کار و زندگی روزمره خود با آن مواجه هستیم، مدیریت کرده و کاهش دهیم. (سعی میکنم تو یه پست منتشرش کنم.)
اما بحث فقط انگیزه نیست! نمیدونم شایدم انگیزم باشه، ولی یه سری مشکلاتی هست که هنوز هم نیافتمشون و نمیدونم باید چیکار کنم. مثلا قبلا که افسردگی داشتم نمیتونستم بفهمم وقتی فهمیدم خب تو طول مدت زمان درست شد اما الان نه افسردگی هست نه چیز دیگه فقط نمیدونم که چه مشکلی هست این وسط، اگه اون مشکل رو پیدا کنم خیلی بهتر میشه. چه میدونم کارام یا مثلا اینقدر دیگه الکی تغییر شکل نمیدم...
سلام خوبی؟
چه خبر؟ :)
باید چی بگیم الان؟ D:
عه خب بگین ، حرف بزنین ، من میخونم :)
متاسفانه من تا همینجا میدونستم ... ممکنه خیالی بوده باشه ، ممکنه واقعی .. نمیدونم....
باشد =)
دوطرفه است، منتهی نمیتونم اونطور که شایستهست ابراز کنم :')
زور زد ازش زده شدی؟ XD
قشنگه اما وقتی مث طناب دور قلبت پیچیده و نمیتونی مث آدمیزاد کاراتو کنی.. بازم قشنگه؟ :(
نمیدونم اونم اینطوری هست که بهم فکر کنه یه سره یا نه.
خب خب، درد و دل دوم، خیلی بیخیالم، اصلا انگار یه آرامش عجیبی دارم، مخصوصاً بعد از خوندن کتاب دنیای سوفی که فکرمو درگیر میکنه اصلا ضمیرم آروم میشه و به نظرم این خوب نیست، البته اون آروم بودنه خیلی حال میده ها ولی میدونم که خوب نیست و به جای آروم بودن باید استرس یا شایدم یوسترس داشته باشم! اصلا وضع خوبی ندارم! احتمالا مخم به جایی برخورد کرده...
سلام
بلاگستانه یا محفل عشاق؟؟؟🙄
منم به درد شما و سرکار علیه دچارم😢
البته دیگه خسته شدم.تو مرحله ی سرکوب و انکارم.
راستش حرف دیگهای ندارم :/ سعی میکنم درد و دلای دیگه ام رو ادبی تر بنویسم و پست کنم تو وبلاگ :) مثلا این که سرم چقدر شلوغ شده، وارد یه فاز جدید زندگی شدمو عین خیالمم نبود، امسال و سال بعد چقدر قراره اتفاقای مهلک برام بیفته و من همچنان بی خیالِ بی خیالم نمیدونم این صفت چه نوع حیوونی میشه اسمشو رو خودم بذارم البته به اونم توهین میشه، مثلا به تنبلا میگن کولا، به بیخیالا چی میگن!؟ پاندا!؟ ندومبه :/ هرچی موجود پشمالو و تپله...
خب حرف بزن دیگه!
تنها نیستی D:
نه اتفاقا قصهش جالب میشه :))) فیلم هندی ...
اصلا همین الان قصهشو بنویس XD
سلام :)
من اناری را
میکنم دانه به دل میگویم:
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود...
+چرا اینجا همه یه طوریان؟من که دلم کباب شد کامنتا رو خوندم! :/ چرا همه حالشون اینقدر بده؟
سرکوب که نه.اینو بهش رسیدم که هرچیو بخوای سرکوب کنی قوی تر میشه.
میشه گفت دارم سعی میکنم فراموشش کنم.
فراموشی غریزیه.یجور واکنش دفاعیه غریزی
منتهی زمان میبره
منم که مشکلی با زمانش ندارم.تو اینجور چیزا صبورم.
چرا نیمه خوب؟
منم البته کمی نوسانیام این روزا!
دیروز خوب بودم. بعد شب یهو حس دلتنگی عمیقی بهم دست داد. یاد یه ماجراهایی افتادم. اومدم یه پادکست مدیتیشن گوش بدم که کمی حالم عوض بشه ولی باز هی فکرم میرفت سمت اون اتفاقا. بعد یهو یه جا، وقتی داشتم به یه اتفاقی که نزدیک یه سال پیش افتاد فکر میکردم، دستم مشت شد. ناخودآگاه! فهمیدم واقعا اون خاطره اذیتم میکنه. با اینکه اگه تعریفش کنم اصلا چیز خاصی نیست! ولی آره، هنوزم اذیتم میکنه و نمیتونم کامل فراموشش کنم.
خب تو اینم تنها نیستی D:
هومم ، یه دختر یه پسر ، پسره دختره رو دیده ، دختره تا حالا ندیده ، عاشق هم میشن ،ارتباطشونم از طریق نامهس ، آخرشم پسره گذاشت رفت ...
بسه ؟ •-•
سلام :))))
اگه عاشق بشی، بهش میگی؟ یا کاری میکنی اون نزدیکت بشه و بهت پیشنهاد بده؟
ممنون، (سوال شما خوبید شاید یکم یه جوری باشه چون توی کامنتهای قبل پاسخش هست) پس یک راست میریم سراغ چه خبرا؟ :)
چقدر بد که میدونی چی میگم☹
متاسفم...
منم کلاً آدم عجولی هستم😅ولی تو این جو مسائل خیلییی محتاط و دست به عصا می رم جلو.واسه همین مشکلی با زمانش ندارم.
بیخییی بابااا
اصلاً این رمانتیک بازیا به من نمیاد.
حاضر😅
در مورد من و این خاطرهای که ازش حرف میزنم، علتش اینه که شروع یه سری استرس و بلاتکلیفی شد. از طرفی باعث شد بخوام احتیاط کنم و از یکی از بهترین دوستام فاصله بگیرم و در مورد اون قضیه باهاش حرف نزنم (برا همین دلتنگی دیشب به این خاطره ختم شد). حتی تو وبلاگمم ازش چیزی نگفتم چون وسواس گرفته بودم نکنه یکیشون اینجا رو بخونه! :)) و خب الان که چند ماهه اون بلاتکلیفیه حل شده، دیگه طبیعتا نباید نگرانیای داشته باشم. اما فکرش باز گاهی ذهنم رو مشغول میکنه. هنوزم با اون دوستم ارتباطم کمه. انگار یه سری چیزا وقتی عوض بشن نمیشه دیگه تغییرشون داد.
چقد حرف زدم :))
دیگه عقل من کی قراره پخته بشه خواهر؟؟؟😂😂۲۷سالمه
دیگه پختگی رو گذشته خمیر شده😅ته دیگشم سوخته😂
دوری که... ای بابا :((
مرسی که گوش دادی :)
امیدوارم تو هم خوب باشی🌸
چون دختره یه خل به تمام معناست !
دختره حتی خودشم نمیدونه چرا و چی شد که عاشق شد ...
دختره قبل از اینکه با هم حرف بزنن عاشق پسره شد ، بعد فهمید پسره هم دوستش داره و شروع کردن به نامه نگاری ... و خب چه میکنه این قدرت کلمات :)
یکی از نامه های پسره تو وبم هستش ...
وبلاگ نویسی همینش خوبه...
آدم "فکر میکنه" دور و برش خیلی شلوغه، تنهاییهای دنیای واقعیشو نمیبینه :(
ای بابا
راحت باش دختر گلم😂خونه ی خودته
دیگه تکرار نشه😒
ببخش اگه موج منفی دادم.
شاد و راضی باشی😘
نمیدونم درسته یا نه (قطعا اشتباهه :/) ولی بعضی از دوستان اینجا واقعا تاثیر زیادی روی زندگی واقعیم میذارن
خودم بهشون این اجازه رو دادم ها، ولی الان که دارم فکر میکنم میبینم یکم باید منطقی تر زندگی کنم #_#
ولی فکر نکنین متوجه نشدیم که شما بیشتر گوش دادین ها
خیلی شیک شنیدین،پاسخ دادین ولی از جانب خودتون هیچی نگفتین
و این اصلا با عنوان متن نمی خونه
یه کمم شما بگین :)
چیزی نیست که بخوای بگی؟
راستی حالت خوبه؟
آخه احساس میکنم خوب نیستی
یعنی چجوری بگم
یادمه گفتم وقتی خوب نیستم از آدما فرار میکنم و گفتی وقتی خوب نیستی باهاشون حرف میزنی میگی می خندی حتی و اون حرف زدن میتونه راجب هرچیزی باشه به جز اون مشکل
بخاطر همین
شایدم من اشتباه می کنم نمیدونم
سلام^_^
سلام سلام
خب چطوری ؟؟؟
چی بگمممم ؟؟؟؟
حالت هم که فهمیدم خوب نیس /:
خب چو کنیم ؟
قطعا برو سراغ سوال بعدی !
خاطره بامزه کجا بود عاخه ....اونم از امت مجازی...
خوشم میاد همه تو بلاگ عاشق اند اصلا
: دی
من یک دوست دارنده هستم (به قول بشری)
تکیه گاه بودن رو بیشتر از تکیه کردن بلدید؟
بحثم سر اولویت دوست داشتنشون نیستا
مسئله بلد بودن و مهارت داشتنه
خب از چی بگیم😐
جُک بگم؟😐
یه روز دوتا چینی می خوردن بهم می شکنن/:
+هرکی نخنده می بندمش به طناب و مجبورش می کنم یه قابلمه ی پر خورشت کرفس مونده بخوره😐❤️😂
من حرف زدنم نمیاد... دوتا گوش دارما. بدم؟ میخوای؟
توحرف بزن من بغلت میکنم:)
غذا باید بذارم بپزه. ساعت نزدیک 1 عه و ناهار نداریم. امون از امتحانا.
سلام :)
خوب چی بگیم الان؟:/
من می خوام حرف بزنما ولی نمی دونم چی بگمD:
ایولللللل
ولی چه دوست جاخالی داشتی ///:
رفته به معلم گفته فلانی به درس شما اهمیت نمی ده ///:
عوضش گوشی مامانم دست من بود پارسال کلا من جواب بچه ها رو می دادم و بلاک میکردم
انقدر حال می داد ^-^
بشری همون ریحانه سادات وب شب های سورمه ای
اسم اصلیش بشری عه
وبشو میخوندین که !¿
سلام
حال و احوالت :)
نه، خیلی هم فکر کردم که دقیقا از کجا شروع کنم بپرسم
چون لازم داریم یه وقتایی تکیه کنیم (با اغماض نگفتم همیشه)
و اگه اینو بلد نباشیم یه جایی، تو یه موقعیتی که بقیه فکرشم نمی کنن و علی الظاهر خیلی هم خوب و قوی به نظر می رسیم می شکنیم
و خب این حالت شما تا حدی این حس سرشار بودن و نزدیک به مرز بودن رو به من القا میکنه
الییی :)) بیا بگم چقدر دلم تنگ شده برات. دلم برای اون کامنتای طولانیمون تنگ شد :( خوبی؟ خوشی؟ خوش میگذره؟
+ باید هندسه بخونم و هیچی ازش بلد نیستم. فقط کتاب رو ورق میزنم و امیدوارم که سوالاش اونقدری راحت باشه که بتونم حل کنم یا اثبات کنیدهاش رو از رو بنویسم :|...
افتضاح -_-
آره ولی این روزا دیگه حوصله خودمم ندارم چه برسه به درس
مگه پشت کنکور موندی ://
باور کن تبعاتی نداره (که اصلاً کسی غلط میکنه تبعاتی هم پیش بیاره!) ولی میخوام اینو بدونی اون قدری که تو ذهن شما خانمها تابو شده و برای خودتون لولو کردینش، در اون حد هم اتفاقات بد رقم نمیزنه! تهش یا جواب مثبته یا منفی، اصلاً دلیل نداره چیز بدی پیش بیاد!
بذار مثالی بزنم، مگه غیر اینه که حضرت خدیجه یکی از مهمترین زنان در تاریخ اسلام و حتی در تاریخ جهانه؟ مگه غیر از اینه که پیامبر هم بزرگتر بوده؟ اما همه میدونیم که همین شخص پیشنهاددهندۀ ازدواج به پیامبر بوده! مثالای تاریخی دیگهای هم هست ولی همین یکی کفایت میکنه.
این طوری میخوام بگم که کسی از پیغمبر خدا که بالاتر نیست، هست؟ پس دلیلی نداره بخواد بدرفتاریای صورت بگیره! همون طوری که اگه یه خانم در جواب بخواد بدرفتاری کنه، عیبه، همون طور هم بدرفتاری آقا عیبه! هر کسی هم غیر از این نظرش باشه (که چون خانم جلو اومده باید بدرفتاری کنم یا بعداً سرکوفتش کنم) ببخشید اما منشورِ بلاهت و بیشعوریه و نباید خطای اون رو به پای بقیه نوشت و بابتش خودت رو از ابراز علاقه به شخص مورد علاقهات محروم کنی!
همۀ ما انسانیم و برابر! هیچ فرقی به جز میزان انسانیت با هم نداریم و بقیۀ تفاوتها (جنسیت، زیبایی و...) یک مشت موارد ظاهریِ به شدت بیاهمیتن که اصلاً تأثیری توی زندگی ایجاد نمیکنن چه رسد به اینکه بخوان عاملی برای برخورد متفاوت یا نگاه بالا به پایین محسوب بشن!
چقدر حرف زدم :))
ای بابا مثل اینکه اینجا 1 عدد خانوم خونه داریم😂
آغا برای منم درست کن گشنمه دارم هلاک میشم😂
یعنی دوستتون هم میدونس شما معلم نیستین ؟
اهان یعنی چت ساختین :"))))
ناقلا ها !
فک کنم مشکل از بیانه /:
همه پشت کنکورن /:
آره اگه یه روش خودکشی بدون درد سراغ داری بهم بگو :)
جالبه همه کنکوری های بیان پشت موندن، طلسم شدیم :/
مهم نیته❤️😂
اگه تکیه کردن هاتون مثل این پست باشه که بیشتر شبیه رفع تکلیفه
عنوان رو که دیدم برام جالب بود، فکر می کردم با یه سری درونیات بروز یافته مواجه میشم
ولی خب کامنت ها رو که خوندم حس کردم اصلا هم اینطور نیست
نمی دونم برداشتم چقدر درسته و اگر درسته چقدرش تاخودآگاهه
ولی در عین اینکه به نظر میاد سعی می کنید کمی بار درونیتون رو سبک کنید بیشتر در خودتون فرو میرید...
و خب این خیلی سخت تره تا کسی که تو خودش میریزه و تلاشی هم برای بروزش نمیکنه، این یه جور دور زدنه...
می دونین چی میگم؟!
چه قرصی؟
بله متشکرم.
امیدوارم حال شما هم خوب باشه :)
آها ممنون :)
حتما براتون جبران میکنم، اون دنیا اگه هوس چایی کردین خودم از جهنم براتون یه کتری آب جوش میارم :) اگه هم یه درصد خدایی نکرده جهنمی شدین خب دیگه مثلا اگه قرار بود یکی مون رو کتک بزنن یکی مون رو آتیش، میگم منو آتیش بزنید :))
:)
میتونم بپرسم چرا؟
الان مصداق بارز آدمایی شدم که منفی بی نهایت هستن و نه تنها انرژی مثبتی ازشون ساطع نمیشه بلکه کلی انرژی بقیه رو هم تخلیه میکنن :)
واسه همین ترجیح میدم خدافظی کنم، خدانگهدار :)
جدی تر به این احتمال فکر کنید که هضمش کنید و اگر درصدی آثارش رو دیدید ولش نکنید
خیلی زبله و مدام رکب میزنه...
بعد اگر درست یافتیدش بگید که چرا ازش فرار می کنید
تکیه گاهه نیست؟ تجربه ی بدی داشتین؟ می دونید کجاها میشه تکیه کرد؟ باور غلطی در مورد این مسئله ندارید؟
اگه نتونستین اینجا بگین حداقل برای خودتون بنویسید
(رو نوشتن تأکید دارم و صرف فکر کردن رو توصیه نمی کنم، نوشتن جسوارنه تره و رو راست تر، یه جورایی حجت رو بر آدم تموم میکنه و گاهی بیرحمانه چیزی رو به رخ میکشه
با توجه به علاقه تون به نوشتن می تونم امیدوار باشم که انجامش میدین)
نه راهش فقط یه چیزه که هنوز از نحوه و عاقبت انجامش می ترسم وگرنه چندماه پیش این کارو کرده بودم :)
یاعلی
نه اون که یه توهم بود تموم شد رفت :)
قبلا در مورد نحوه انجامش که ازت پرسیدم، یادت رفت؟ :))
مشکل و ناراحتیم از اینه که واسه آدمای دور و برم اهمیتی ندارم و اگه هم براشون مهمم فقط بخاطر اینه که خودشون در خطرن :)
مثل الان که خودکشی من اهمیتی نداره و فقط بخاطر اینکه گناهش گردن کسی نیفته مهم شده :))
نه نه منظورم اینه که چرا حالتون بده ؟
خب میشه گفت حدسم اشتباه بوده تا حدی (الحمدلله)
میشه یه تقلب برسونید که بحث رو ببریم به اون سمت :))
+نگید آویزون، خاصیت خلقته
وگرنه این همه روابط مکمل تو برنامه ی خدا نبود از رفاقت و مادر_فرزندی گرفته تا شفاعت و توکل و توسل و...
من نرسیدم بهش ولی اونایی که تو مدارشن خیلی هم باهاش کیف میکنن
من که خداروشکر میتونم حرف دیگران رو جدی نگیرم ولی اگه یه نفر دیگه هم همین حال رو داشت، این حرفا رو بهش نزنیا! نابود میشه! نابود!
نه من بی جنبه نیستم فقط حالم خوب نیست، قبلا هم خداحافظی کردم که اتفاق بدی نیفته، متاسفانه بحث ادامه پیدا کرد...بهرحال عذرخواهی اگه ناراحت شدید🌹
خب اگه نمیدونین چرا ناراحتین؟
حتما باید یک دلیلی باشه برای ناراحتی
چون هر لحظه ممکنه یکی بیاد تو اتاق نمی تونم بشینم همه کامنتا و جوابا رو با لذت بخونم :دی
اینم دارم با سرعت نور تایپ می کنم D:
خب بگو...منم میگم :دی
چه خبر الی؟
کی رو دوست داری ناقلا؟ DDD:
دقیقا همین تضاد
چند وقت پیش فاطمه خانوم یه مطلبی در مورد کمال گرایی نوشته بود
اونجا من هم صورتی از این تضاد رو توصیف کردم
من هم اهل مشورتم،دوستانی دارم که می تونم باهاشون گفت و گو کنم بی رودربایستی بزرگتر های امینی هستن اطرافم که میشه بهشون تکیه کرد، کتاب می خونم،مباحث روان شناسی و خودیاری رو دنبال می کنم
اما متوجه شدم با وجود همه ی اینا من اصلا آدم کمک گرفتن از اینها نیستم! با اینکه هر کسی از دور نگاه کنه اینطور برداشتی نداره
اما من به طرز عجیبی با اکثر اینها جوری مواجه میشم که نتونن بهم کمک کنن، خودم رو خیلی قوی جلوه میدم و مشکلاتم رو خیلی پیچیده و یا انقدر ناقص بهشون اطلاعات میدم که کاری از دستشون بر نیاد
یعنی بدون اینکه خود آگاهم متوجه باشم جوری باهاشون تعامل می کنم که ناکارامدیشون رو برای خودم اثبات کنم
اینجوری خیلی راحت من کمالگرا از اتهام تک روی و کمک نگرفتن رها میشه با این بهانه که انجامش دادم و نشد و در عین حال پیروزمندانه بر سر کمک نگرفتن مصمم میشه
بعضی موقع ها که راجع به این جور کنش ها و واکنش هام فکر می کنم کاملا احساس می کنم تو خودم یه من مرموز و سرکش دارم که خیلی موقع ها افسارش از دست من در رفته و اصلا متوجهش نشدم
در مورد بروز دادن احساسات هم همینه
من حس کردم شاید شما خیلی فیلتر شده بروز و ظهور دارین، یه جور خود سانسوری...
البته اصلا اینطور نیست که آدم مجبور باشه هر چی درونشه رو بریزه رو دایره
ولی در مورد یه مسئله عادی که میخوایم بروزش بدیم باید مطمئن باشیم این کار رو به شکل صحیح انجام دادیم و قصوری از جانب خودمون نبوده، چه در انتخاب نگه داشتن یا ابراز کردنش، چه در نحوه ی انجامش، چه دگدر انتخاب فرد مناسب
وگرنه خیلی راحت قصور یا تقصیر خودمون رو گردن شرایط بیرونی میندازیم و نفس به صورت ناخودآگاه نتیجه میگیره که Ok! پس دیگران قابل اعتماد نیستن، پس یه سری از حرف ها رو اصلا نباید گفت، پس اگه من این کار رو بکنم مدام ضعیف تر میشم و...
هیچکس مثل خودتون از عهده ی صحت سنجی و تحلیل این رفتار بر نمیاد، رازش در اینه که با خودتون روراست باشید و نترسید از اینکه یهو با چیزی مواجه بشید که خلاف تصورات پیشینتون باشه
متوجهِ منظورت هستم ولی اینو هم در نظر داشته باش تا همین ۷۰-۸۰ سال پیش عرف معتقد بود دختر نباید سواد یاد بگیره و تا همین ۴۰-۴۵ سال پیش هم به جز یه درصد خیلی کمی، الباقیِ خانمها تحصیلاتی بالاتر از دیپلم رو اجازه» نداشتن که کسب کنن، چرا؟ باز به خاطر عرف!
عرفو بریز دور، کاری رو بکن که درسته، چون نظر عرف لزوماً اونی نیست که صحیحه!
موفق باشی جوانِ در حال تحصیل ;)
صرفاً سوالی بود که به ذهنم رسید :)
Im here :)
hi hiiiii:)
این چه حرفیه آخه، نزنید این حرفا رو
نه تقصیر خودمه، معمولا این مواقع نباید با کسی حرف بزنم و صبر کنم حالم خودش خوب بشه..
درونگرا ها حرف زدن فقط آزارشون میده مگر اینکه طرف مقابل... بگذریم بهرحال همینکه یه نفر هست که نگرانم باشه خودش ارزشمنده :) ممنون🌺
سلام علیکم D:
چقدر کامنت! ماشالا با گوشی هر چی میومدم پایین به انتها نمی رسیدم XD
سلام سین دال عزیز :))
من حالم خوبه خدا رو شکر :). شما حالتون چطوره؟ (میدونم احتمالا بقیه پرسیدم اما ۱. من نتونستم همهی کامنتها رو بخونم و ۲.ممکنه الان حالتون تغییر کرده باشه D: )
دانشگاه هم داره میگذره و چیزی به امتحانات میانترم نمونده :). میخوام تلاش کنم سحرخیز بشم! و همینها فعلا :).
بهم میخوره چند سالم باشه؟ :دی *لوس بازی در میاورد*
بح بح الان کامنتا رو سرسری خوندم،ولی باید یه دور دیگه بیام حرف به حرف بخونم DDD: چقدر بحثا فلسفی شده و اینا :دی
می بینم که ازم حرف زدین (-B قربان شما :) ولی بهم بگید ریحانه لطفا.خطر لو رفتن هویت :دی
دیگه اینکه چرا همه وجودشون خسته ست و وباشون خوبه؟برعکس من که حداقل الان وجودم خسته نیست وبمم خوب نیست!اواخر بهار/اوایل تابستون هم من حالم داغون بود همه خوب بودن =)))) کلا من و هوا،شما همه.هر وقت دیدم حالم داره بد میشه - یعنی شماها حالتون داره خوب میشه- میام مژده ای دل! بهتون خبر میدم.
باید بگی :دی اصلا تو چرا صندلی داغ نمیذاری؟
14:)
+اومدم بنویسم 14 نزدیک بود بنویسم 41 :||

سلام سین دال!
ای وای چقدر دلا گرفته ست!دل گرفته میبینم خودمم پژمرده میشم!یکم انرژی مثبت بهتون بدم حالتون بهترشه؟@_____@
من عاشق حرف زدنم ولی باید راهم بندازی وگرنه میشینم مثل بزدستمومیزنم زیرچونه م وهمین طور نگاهت میکنم!
خیلییییییی تجربه کردم.یه موقه هایی انقدرررررر لبریز احساسات مختلفم که واقعا بایدیه چیزی بنویسم(بی ربط،ربطی نباید داشته باشه به اون احساساتم اصلا.من بانوشتن همه چیزم میگذره)ولی خب چیزی برای نوشتن ندارم.خیلی حس گندیه:||||ولی درحال حاضر این حسو ندارم خیلی خداروشکر😍
وباوجود همه مصیبتها حالم خوبه.دیگه کنارباید بیایم چه میشه کرد؟
درباره عشق انقدر حرفا دارم سین(الی رودوست ندارم چقدر سین قشنگتره بذارهمش بگم سین!😁✌)ولی نمیدونم باید چی بگم!
فقط اگه ازم سوال مشخصی بپرسن میتونم جواب بدم درغیر این صورت اصلا...
ولی این نکته ...
*در زمینه احساسی دخترها خل تر*
میام میزنمتــاااا.سین دال جمع کن این حرفارو جلومن نزن😐باید بدونی امکانش هست چوی زینب دمدمی اینوبخونه و...:/
عشق خیلی چیز قشنگیه*_*سین دال💓💚❤هرچقققققدرم سخت ودردناک وتلخ باشه بازم شیرینه.خیلی نوشته بودم اینارو قبلا،حوصله ندارم دوباره تکرارکنم.باید برم ازتو وبم کپی پیستش کنم اینجا.منم خیلی وقته که کنار اومدم با این قضیه که میشه از دور هم عاشق بود وخوشحال...چون قلبامون بهرحال بهم پیوندخورده ...چون معنی عشق برای من متفاوته ...الان میبینم عشق چقدر چیز ساده ای بوده ...
...والان خوشحالترم.هرچند بعضی وقتا بازم دلم براشون تنگ میشه وحالم بد میشه وقلبم بهونه شونو میگیره ولی ...حس می کنم اگه بفهمه بهم افتخار میکنه که دیگه یاد گرفتم اون چیزی که همیشه میخواست یادبگیرم^^
(پ.ن:عشق من ازاون نوع عشقا نیست خودت میدونی)
هنوز شروع نشده :)
آموزش فیزیک :).
بله بله خیلی خوشحال میشم. لطفا اگر میشه به من هم بگین D:

سین دال من انرژی مثبت دارم ولی نمیدونم باید چجوری به بقیه هم منتقلش کنم! کاش جواب اینو میدونستم.
همه بهم میگن شبیه آنشرلی ام ومن مخالفت میکنم ولی قبول دارم که توی این مسئله،واقعا خیلی شبیهشم👇:
اونمی توانست بین غم ومخلوق سرزنده وبانشاطی که کنارش ایستاده بود،ارتباطی برقرار کنداما خبر نداشت ،کسانی که می توانند تا اوج شادی هاپرواز کنند،ممکن است درعمق غم ها غوطه ور شوند وطبعی که ازخوشی هانهایت لذت رامی برد درمقابل سختی هابیشتر از همه می رنجد!
این بعد مثبت من خوبه ولی تو بعد تاریک ومنفی منو ندیدی ودعاکن هیچ وقت نبینی.چون واقعا هیولاست!انقدر بده که هیچ دوست ندارم حتی راجبش حرف بزنم تابرام یاد آوری بشه.
شایددلیل اینکه میتونم مثبت باشم اینه که باکوچکترین چیزا خوشحال میشم.وخیلی چیزاروساده میگیرم.ببین من وقتی نگاه میکنم میبینم،خب! میتونم الان برم شیرموز وکیک بخورم،یه قسمت کیوت ازیه انیمه رو هم دست نخورده دارم(ایناروبه عنوان جایزه به خودم میدماااا.یعنی مثلا اگه فلان کارو بکنی میتونی یه قسمت جدید از انیمه تو ببینی) بعد میتونم بادوستام یه چندکلمه حرف بزنم،بعدبه این فکر میکنم که یه نفر تودنیای واقعی پیدا کردم که درست مثل یکی از شخصیت هامه وکلی ذوق زده میشم با یاد آوری این موضوع،بعد به این فکر میکنم که دارم کتاب آنشرلیو میخونم وچقدر نازه*--*بعد به این فکر میکنم که امروز سرکلاس مجازی چه اتفاقاتی افتاد،به نقاشیم فکر میکنم که بعد مدتها خوب از آب دراومده ومنتظره برم رنگش بزنم ...به دفترخاطرات بچه م فکر میکنم که هرموقع میخونمش آرامش خاصی وجودمو میگیره ...همینا دیگه سین.اصلا یکی از قشنگیای زندگی انگشتهای آغشته به رنگ بعد از رنگ کردن تخم مرغه^__^که تخم مرغشو هم به مسخره ترین وضع ممکن رنگ کرده باشی.وخب مثلا اگه یه روزم خالی ازایناباشه حالم بدمیشه.
من اگه بخوام ازمشکلاتم حرف بزنم که اونام خیلی میشن.ولی خب باید ذهنتو ازشون دور کنی دیگه.وبرای اونایی که میشه حلشون کرد ...راه حل پیدا کنی.من همین چندوقت پیش داشتم بایه مشکل بزرگ،درواقع یه هیولا دست وپنجه نرم میکردم،ولی احساس پیروزی بعداز غلبه بهش انقدر خوشایند وقوی بود که تا الانم هنوز ردش هست وشیرینیش باقی مونده^^
وقتی یکی ازمشکلامو،اونم خیلی بزرگ،حلش میکنم امیدوار میشم برای شکست بقیه شون.
وبعدم اینکه ارتباط با خدا واهل بیت ومخصوصا امام زمان😭(که الانم ایام فاطمیه هست)به هیچ وجه نباید قطع بشه...
من خیلی ازاین احساساتی که تو کامنت هاراجبش حرف زده بودینوخودم تجربه کردم ...ولی خیلی خوشحالم که الان دیگه ازشون گذشته ام ...یعنی طرزبرخورد باهاشونو یادگرفتم.
منم به خل بازی هام افتخار میکنم.ولی توبحث عشق نه. اصلا اصل عشق چیزیه که بنظر من آدموباید قوی کنه،باعث رشدش بشه وکامل شدنش.این چیزیه که برای من عشقو به شدت قابل احترام وچیز ارزشمند وشگفت آوری میکنتش.همونطوری که هروقت داستان عاشقانه ای مثل مستر سان شاین و چیزایی شبیهش میخونم،که این نوع عشقو دارن،خیلی تحت تاثیر قرار میگیرم.ولی متاسفانه بیشتر جاها،عشق باعث میشه آدما احمقانه عمل کنن وحتی عاقل ترین آدمها خل بشن.یعنی هیچ چیزبه اندازه ی این برای من غیرقابل تحمل نیست.
ومن خواهشمندم دخترا روجمع نبندید یابعضی چیزارو به دخترا نسبت ندید انقدر داشتیم دخترای عاقل وبالغ وفهمیده تو مسئله ی عشق که نیازی به گفتن هم نیست اصلا.
عشق چیزیه که ازهرطرف نگاهش کنی یه جوره.از یه زاویه ساده ست ...از زاویه ی دیگه خیلی پیچیده ...درست مثل زندگیه دیگه ...مثل تنهایی که هم تلخه وهم شیرین وآدم نمیدونه دوستش داره یانداره ...مثل همه ی اینا.
کامنتای اینجا چقدر زیادهههه. عین اقیانوس می مونه :| هر سری گم می شم توش.
خب خب...
*می پرد بغل الی*
چرا؟ :( الان خوبی؟
وایی :)) منم دقیقا برعکس تو همیشه از اثبات کنید فرار می کنم. یعنی کلا نمی فهمم اصلا به چه دردی می خوره. کلا اینطوریم که آقا من قبول کردم بخدا، اثبات نمی خوام :دی
آره بابا. راحت باش.
نفیسه می باشم. :)
خب بیا با هم حرف بزنیم خانم 99% برونگراD:
اگر درست یادم باشه، ۲۰ دی ماه :).
البته من هنوز معلم نشدم و خیلی راه مونده، اما خودم هم دوست دارم یک خوبش بشم به امید خدا :)).
عجب پیشنهادی D: اصلا فکرشم نمیکردم :). اما ممکنه بعدش مجبور شم چالش چگونه اعتیاد به اینترنت رو ترک کنید برای خودم بذارم D:
.

جدی میگی؟
بیا بغلم😭😭😭😭
من ذوق زده شدم کهههههههه*___*
نمیدونم ...کدوم بخشا باعث شدن همچین فکری بکنی؟
ملت مادر خودشونو بغل نمی کنن؟ :") واقعا؟ :") پس چرا من زارت و زورت بغلش می کنم؟ البته این امر هم هست که خب نه من می رم بیرون، نه مامانم... ولی خب بازم...
بیا بغلم بابا =)) عب نداره. از پشت مونیتور کرونا نمی گیریم. *آغوشش را باز می کند*
چشم :)
نه ایرادی نداره :دی بله فقط خودت بودی که نمی دونستی XD
البته به نظرم خیلیا نمی دونن، ولی خب چیزی نیست که نخوام بگم. توی پست هام اشاره نکردم بهش فقط.
واییییییی :))))))) من نیشم تا کجا باز شد نکننن خببب :)))) قبلش حداقل یه ندا بده که می خوای حرفای قشنگ بزنی. آمادگی پیدا کنم :دی به به دبیری ریاضی :))
منم خوشبختم *__* خیلی خیلی.
من که البته اسم واقعیتو نمی دونم، ولی تا حالا تو زندگیم الی نداشتم. :دی خواستم بگم اولین هستی و از کادر خارج شم دیگه. زیاد حرف زدم...
امتحانای ترم اولم شروع شدن و بسیار کااار ریخته روی سر مبارکم=))
برام دعا کن با موفقیت پشت سر بذارمشون^^
سلام D: