شکرگزاری پایان نمیابد
روزهای قرنطینه برای من روزهای خوبی نبودند. پر از افسردگی، تنهایی، بی هدفی، تنبلی، غم، دلتنگی و... هزار و یک احساس بد که عادت کرده بودم به بودنشان. تلاشی هم برای نجات نمی کردم. اتفاقا برعکس، همه ی توانم را به کار می بردم تا خودم را بیشتر و بیشتر غرق کنم در دنیای ناامیدی. مدام خودم را سرزنش می کردم، نق می زدم، سر چیزهای بی خود گریه می کردم، بغض می کردم، داد و بی داد راه می انداختم و بخاطر تمام این رفتارهای احمقانه خودم را سرزنش می کردم و گاهی مطمئن می شدم لایق زندگی کردن نیستم حتی! صادقانه می گویم، بیان حالم را خوب کرد. اولش با اکراه آمدم اما چهل روزی که اینجا گذراندم رفته رفته بهتر شدم. تیر خلاص را هم که بلاگی از آن خود به سمت دیو خود بدبخت پنداری شلیک کرد و دعوتم کرد به چالشی که هر روز بابت چیزهای کوچک زندگی ام خدا را شکر کنم. بی نهایت ممنونم از تک تک شما دنبال شوندگانی که محال است بدانید چقدر برایم ارزش دارید. حتی با وجود اینکه خیلی هایتان اصلا من را نمی شناسید.
روز اول (۱۳ خرداد) : توضیحاتش زیاد است اما خلاصه می گویم، آخرش توانستم لبخند رضایت را روی صورت مادرم بیینم :)
روز دوم (۱۴ خرداد) : قطره ای که روی پیشانی ام چکید :) کیک خونگی امون هم خیلی خوشمزه شده بود جاتون خالی.
روز سوم(۱۵ خرداد) : نسیم خنک و دامان طبیعت و توفیق اجباری آویشن چینی.
روز چهارم(۱۶ خرداد) : چی بهتر از اینکه پنجره ی اتاقم رو باز می کنم و از سرما یخ می زنم؟
روز پنجم(۱۷ خرداد) : امروز حال دلم ابری بود، آسمون هم همینطور. پر از احساسات بد بودم. ولی دیدم همین که آسمون حال من رو می فهمه خودش یه نعمته. لبخند زدم. الان قشنگ ترین رنگین کمون دنیا داره بهم لبخند میزنه.
روز ششم (۱۸ خرداد) : پدرجان آینه ی شکسته ی اتاقم رو درست کرد. من نشکونده بودمش ها باد زده بود انداخته بودش.
روز هفتم (۱۹ خرداد) : بعد از کلی آه و ناله توی پست گیج نوشت و دور کردن تقریبی انرژی منفی (با کمک دوست های خوبم ^_^) اون نصف نصف ساندویچ شد یه شروع تازه برای روزم (البته مصادف بود با آخرهای شب). هرچند یه گاز زدم تموم شد:/ منم که شکمو... عیب نداره خداجونم برای همین یه ذره شادی هم شکرت :)
روز هشتم(۲۰ خرداد) : حس خوب یافتن همشهری وبلاگی :)
روز نهم (۲۱ خرداد) : بابت خنده های از ته دل امروز و امیدی که به فردا دارم.
روز دهم (۲۲ خرداد) : چقدر دلم تنگ شده بود برای جمعی که مدت ها بود جمع نبود.
روز یازدهم (۲۳ خرداد) : امروز راه راه بودم ^_^
روز دوازدهم (۲۴ خرداد) : فیلم های جالبی دیدم.
روز سیزدهم (۲۵ خرداد) : توت های سفیدی که از حوزه ی امتحان چیدیم.
روز چهاردهم ( ۲۶ خرداد) : خواستم بگم شیرموز و شیرکاکائو، بعد دیدم همه ی شکرگزاری هام بابت یه چیز خوردنیه :/ چه کنم که شیرین تر از طعم شیرموز سراغ ندارم ^_^
روز پانزدهم (۲۷ خرداد) : برادر جانم یه گلدون سفید خوشگل برام خرید و کاکتوسی که دوستش داشتم و سرش دعوا داشتم باهاش داوطلبانه خودش توش کاشت و بهم هدیه داد. حالا من صاحب یه اکوسیستم شدم.
روز شانزدهم (۲۸ خرداد) : لذت اکتشاف
روز هفدهم (۲۹ خرداد) : نگاه مثبتی که پیدا کردم و به طرز معجزه آسایی همه چیز رو زیباتر کرد.
روز هجدهم ( ۳۰ خرداد) : چند دقیقه رانندگی برای اولین بار. خاموش هم نکردم تازه :)
روز نوزدهم (۳۱ خرداد) : گپ کوتاهی که با دوست هام داشتم.
روز بیستم (۱ تیر) : عصبانیتی که بالاخره تونستم کنترل کنم و روز خودم رو با دست های خودم خراب نکنم. الان عمیقا از خودم راضی ام.
روز بیست و یکم (۲ تیر) : دیدن گل روی سلما، اون هم بعد از مدت ها.
روز بیست و دوم (۳ تیر) : امتحانی که به طرز باورنکردنی خوب دادم.
روز بیست و سوم (۴ تیر) : خدایا شکرت بابت مریضی که داره شفا پیدا می کنه. انشالله روند بهبودی اش ادامه دار باشه.
روز بیست و چهارم(۵ تیر) : پروانه ها تا صبح توی اتاقم می چرخیدن.
روز بیست و پنجم (۶ تیر) : درست وقتی که ناامید شدم و از خیرش گذاشتم بهم هدیه دادنش :)
روز بیست و ششم (۷ تیر) : بخاطر خواب راحت و بدون دغدغه ای که داشتم.
روز بیست و هفتم (۸ تیر) : هوای بارونی و محشر امروز
روز بیست و هشتم (۹ تیر) : دخترعمه ای که یک سالی میشه ندیدمش یه فیلم آموزشی خوب پیدا کرده و فورا زنگ زده تا به من خبر بده ببینمش. آیا این بشر فرشته نیست؟
روز بیست و نهم (۱۰ تیر) : لبخند پیروزمندانه ای که وقتی مادر مچم را می گیرد بر لب هایش می بنشینت آنقدر شیرین است که نمی گذارد ناراحت باشم.
روز سی ام (۱۱ تیر) : دندون دردم خود به خود خوب شد.
گویا تصمیم گرفته اند که این شکرگزاری را تا چهل روز ادامه دهند. من می گویم کم است. حتی اگر تا چهارصد روز هم ادامه دهیم و بعد این عادت را کنار بگذاریم بازهم کم است، اشتباه است. چالش شکرگزاری تا آخر عمر با من می ماند. اما از این به بعد انتقالش می دهم به گوشه ی دفترم. هم می خواهم شخصی تر بنویسم و هم با جزئیات تر. نباید چشم هایم را بروی نعمت های کوچک و شاید روزمره ی زندگی ببندم. من، سین از خاندان دال، همینجا قول می دهم تا ابد شکرگزار بمانم. و تا همان ابد از فاطمه برای این چالش ممنونم.

عزییزم
خوبه که حالت داره بهتر میشه:)
امیدوارم بهتر و بهتر بشی🌹