غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۶۲ مطلب توسط «میخک» ثبت شده است

راهنمایی که بودیم یکی از دوستانم که قبلا فامیلی اش عشقی بود همیشه ادعا می کرد می تواند در آینده یک خلافکار بزرگ بشود. انگار در اینجور مسائل استعداد داشت. شکستن قفل چند گاوصندوق که الان یادم نمی آید مال چه کسی بودند هم جز کارنامه ی درخشانش بود. چند باری ازمان پرسید که اگر در اخبار اسمش را که دیگر عشقی نبود به عنوان رئیس باند مافیایی چیزی بشنویم چه عکس العملی خواهیم داشت. نمی دانم بقیه چه احساسی نسبت به او داشتند ولی من خیلی دلم میخواست بهش بگویم :«زر نزن لطفا!» حرف هایش برایم چرت و پرت بود! بی منطق و احمقانه بود! رفتار لوتی وار و کوچه بازاری اش برایم نمایشی و اعصاب خوردکن بود! می دانستم یا شاید فکر می کردم می دانم که اصلا دل و جرئت این حرف ها را ندارد و فقط بلوف می زند. اینها را گفتم که بگویم خودم هم از اینجور رفتار های نمایشی و بلوف زدن ها بیزارم. هدفم از عنوان این پست چیز دیگری است...

اولا اینکه اگر در دور و اطرافم قتلی رخ دهد من را فورا از لیست مظنونین خارج می کنند. چون هیچ قاتلی آنقدر احمق نیست که بیاید در وبلاگش بنویسد توانایی آدم کشتن را دارد! توانایی که میگویم هنر رزمی یا کار با چاقو یا تیر اندازی نیست ها، منظورم بی رحمی گرفتن جان یک انسان است.
دوما... هر جا و هر زمان دیگر که این را بگویم اگر باورم کنند که مستقیما با اداره ی پلیس تماس می گیرند. که البته باور نمی کنند و با دارالمجانینی چیزی تماس می گیرند. ولی خب در وبلاگ کسی اسم و آدرس واقعی ام را ندارد که بخواهد به کارکنان تیمارستان بدهد! 
سوما... این حقیقتی است که مدت هاست درموردش با خودم کلنجار می روم. و حالا که به یک اطمیان نسبی رسیده ام انگار مجبورم که فریادش بزنم. شاید می خواهم به دنیا هشدار بدهم! 
 
نمی دانم! یک مدتی آرزو داشتم بزرگ که شدم در پزشکی قانونی روی جسد هایی که به طرز مرموزی به قتل رسیده اند کار کنم و رازپرونده اشان را کشف کنم. خیلی هم در این مورد جدی بودم. آنقدر که خانواده ام به زور قانعم کردند این شغل با روحیه ی لطیف من سازگاری ندارد. اصلا هدفم از این متن همین است. که بگویم آنها اشتباه می کردند. من اگر لازم باشد می توانم مرتکب هر جنایتی بشوم، حتی قتل! آنهم خیلی راحت. فقط باید چاقو را درست روی نای گذاشت و آنقدر فشازش داد که صداهای حال بهم زن از گلویش خارج نشود. آخر می دانید قتل های کثیف و پر سر و صدا با روحیه ی لطیف من سازگاری ندارد... 
  • میخک

دبیر زیست یادمان داد که صفت بد یا خوب نداریم. همه اش بر اساس شرایط محیطی است و ما میتوانیم بگوییم این جانور دارای صفت سازگار با فلان محیط است یا ناسازگار. نه صفت سازگار خوب است و نه صفت ناسازگار بد، چون اگر پس فردا روزی شرایط اقلیمی عوض شد همان ناسازگار قبلی میشود سازگار با محیط جدید. درکش آنقدر ها هم سخت نیست. هرچند برای من بود. منی که تمام عمرم مشغول تقسیم بندی و مرزکشی بین خوب و بد بودم. منی که در کلاس زبانPatience وmercifulوhardworkerو... همه را یک چیز معنی میکردم آنهم آدم خوب بود! 

ولی حالا... دارم به زندگی واقعی هم نگاه میکنم و میبینم که صفت خوب یا بد نداریم. فقط با اخلاقیات ما سازگار هست یا نه. و این سازگار بودن به هیچ وجه ابدی نیست. همه امان عوض میشیم. یک دوره صداقت مهم ترین ملاک زندگی است و شاید دورانی دیگر حتی در شعار هایمان هم به دروغ یا راست گویی کسی کاری نداشته باشیم. نمیخواهم بحث سیاسی راه بیندازم ولی تصورم از دنیای سیاست همین شکلی است. که اگر بلد نباشی خوب دروغ بگویی باخته ای. در یکی از کتاب های آموزش نوشتن خواندم که مهم نیست قهرمانتان چقدر آدم عوضی ای باشد. مرتکب قتل شود، دزدی کند، گنده دماغ باشد... خواننده می تواند تمام اینها را ببخشد و با داستانتان (اگر ارزشش را داشته باشد) همراه شود. فقط چند مورد استثنا اضافه کرده بود که آزار و اذیت بچه ها بود و حیوانات. این ها جرم های نابخشودنی از نظر نویسنده بودند. ولی حالا که فکر میکنم... اگر خفه کردن یک کودک هفت ساله تنها راه زنده ماندن باشد... اگر بی رحمی صفت سازگار باشد... چه کسی میتواند به یک قاتل بی رحم بچه کش بگوید آدم بد؟ اصلا مگر آدم بدی هم وجود دارد؟ 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: فکر نکنید طرفدار قتل و خشونت شده ام ها. نه! اصلا! اتفاقا این آدم باید مجازات شود. خیلی بد هم مجازات شود. چون ناسازگار است. و ناسازگار بودن اصلا بهتر از بد بودن نیست. فقط...
  • میخک

حس آدمکشی رو دارم که بالا سر جنازه ی مقتول نشسته و در حالی که از دست هاش خون می چکه داره فکر میکنه: بخاطر چی کشتمش؟ واسه اینکه پولی بهم نداده بودن! فقط چون کرواتاش راه راه زرد و سرمه ای بود و لبخند موقرانه اش روی مخم اسکی می رفت؟ با کشتنش حالم جا اومد اما واقعا لازم بود بکشمش؟ نه پولی بهم میدن نه جایزه ای، نه افتخاری توی کارنامه ام ثبت میشه‌ ، از اون آدم هاییه که پلیس دیر یا زود قاتلش رو پیدا می کنه. واسه چی کشتمش؟ چرا خودم رو انداختم تو دردسر؟چون ازش خوشم نمیوم؟ همین؟ 

و بعد صدای آژیر پلیس از پنجره ی پشت سرش شنیده میشه. با همون دست های خونی پرده رو می کشه و به این فکر می کنه که امروز چند نفر دیگه رو میتونه بکشه تا دستگیر شدنش ارزش داشته باشه. که پشت سرش نگن فقط بخاطر کروات راه راه زرد و سرمه ای سرش رو به چوبه ی دار سپرد
 
  • میخک

کاراگاه بازی ام به نتیجه رسید. میشه گفت خوشحالم. بخاطر موفق شدنم نه ها، اون که حتمی بود. بخاطر جواب. ولی خب خیلی چیزها رو تحت تاثیر قرار میده. ممکنه عالی باشه، ممکنه افتضاح. به هیچکس نمی تونم بگم که ترسیدم. فقط دعا میکنم خدا کمکم کنه. که گند نزنه به آینده ام. که گند نزنم به آینده. آینده... قراره جوری باشه که تاحالا تصورش رو هم نمی کردم. با این وجود، میشه گفت خوشحالم :)

  • میخک

خداجونم بخاطر همین روزهای کرونایی پر استرس شکرت

واسه داده ها و نداده هات شکرت
واسه بودنت اصلا، شکرت
خدا جونم، همین که میتونم حرف هام رو بهت بزنم یه دنیا شکرت
  • میخک

موندم اگه کاراگاه بازی ام به نتیجه برسه و اعتراف بگیرم میخوام چه غلطی بکنم؟ :/

  • میخک

خواننده دویست بار گفت: کااااش دلتم مثل موهات صاف بود...

و من دویست بار شنیدم: کااااش موهاتم مثل دلت صاف بود...

 
و هر بار با فریاد خشم آلود: مگه موهای وز چشه؟ به ادامه ی آهنگ گوش کردم
  • میخک

 

یعنی اینقد برنامه هام خورده بهم و قاطی پاتی شده همه چیز که نگو! وقتی هم حرصم میگیره و کاری از دستم بر نمیاد میام اینجا. وب گردی میکنم و هشتاد تا نظر میدم همه جا آخرشم دلم خوشه که پنج تاشون به مقصد رسید! :/  اصلا اینا مهم نیست. مهم اینه که از وقتم درست استفاده نمیکنم. حتی نمیشینم مثل بچه ی آدم یه داستان جدید بنویسم که دلم باز شه. فقط یه چیز میدونم. هر وقت دوباره دست به قلم بردم و چیزی نوشتم اسم دختره باید آیه باشه. کاملا یهویی عاشق این اسم شدم. اصلا من همین الان باید پاشم برم آیه رو بنویسم....یا نه... هنوز کاربرد مشتق رو تموم نکردم... قواعد عربی هم مونده... تمرین ها رو هم نفرستادم... تست نزدم...
 

  • میخک

قبل از اینکه چشم هایم را ببندم به این فکر می کنم که دفعه ی بعدی که چشم باز کنم شاید اسلحه ی الکتریکی مافوق پیشرفته ای دستم باشد و وسط میدان جنگی در یکی از کویر های مشتری ایستاده ام و به ربات های دشمن شلیک می کنم! کسی چه می داند؟! شاید همه ی اینها را در خواب می دیده ام. این خانه ی جدید و فرش قرمز اتاق و کمد سفید و طلایی و پنجره ای که پنج سانت بیشتر باز نمی شود... همه ی اینها رویایی باشد که در یک لحظه پلک زدن در وسط تیربارانهای جنگ بین کهکشانی می بینم. شاید دارم جواب سوال اینکه خدایا چی میشد اگه من تو دورانی به دنیا می اومدم که بزرگترین مشکل مردم کرونا یا قیمت دلار بود!؟ را زندگی میکنم. شاید اصلا من دستگیره ی همین پنجره ای که پنج سانت بیشتر باز نمیشود باشم که یک شب به آسمان ابری زل زده ام و از خدا پرسیده ام چه میشد اگر من جای دختر خوشبخت این اتاق باشم؟ چه میشد اگر انسان بودم و می توانستم برای دل خودم راه بروم... بخندم... حرف بزنم... شاید اصلا پیرمرد معتادی باشم که آرزو داشت یک زندگی راحت و بدون مسئولیت نان دادن به مادر و خواهرهایش را تجربه می کرده و از بچگی کلی آدم مفنگی دورش را نمی گرفتند و او را به این سرنوشت نمی کشاندند. کسی چه می داند؟ شاید من دارم نهایت آرزوهایم را زندگی می کنم اما خودم خبر ندارم! و هنوز هم دارم ناشکری می کنم!!!

  • میخک

فکر کنم بشر داستان رو اختراع کرد تا یه راهی واسه توجیح بداخلاقی ها و لجبازی ها و غرور و یه دندگی ها و نفهمی ها و حاضر جوابی ها و ... خودش پیدا کنه.

خسته شدم از بس قهرمان داستان مغرور مثلا جذاب بود! خسته شدم از بس اطرافیانش گفتن فلانی حرفش یکیه، وقتی میگه نه یعنی نه. حتی اگه بعدا معلوم شه اشتباه کرده آقا یا خانم فلانی عمرا اگه پشیمون شده باشه! چون قهرمان باید غرور داشته باشه و به حرف هیچکس حتی بزرگتر ها و عاقل تر ها هم گوش نده و خودش سرنوشت خودش رو با یه وردی جادویی چیزی بسازه لابد! خسته شدم از بس این ویژگی ها به عنوان صفت های خوب و قهرمانانه معرفی شده! 
این وضعیت توی فیلم ها چند برابر بدتره! خیلی خیلی بدتر! 
بعد میگین نسل جدید چرا گودزیلان؟ خب این گودزیلای مغرور بودن رو توی تمام فیلم ها و کارتون ها براشون تبلیغ کردین دیگه! 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
#دست از نوشتن داستان های لوس آبکی ضدفرهنگی فلان فلان شده برداریم.
 
#مخاطب این پست خودم هم هستم. هم به عنوان یه نویسنده هم به عنوان دختری که تصمیم گرفته رفتارش رو اصلاح کنه ولی هر از گاهی دلش میخواد حاضر جوابی و شاید بی ادبی هاش رو  که قبلا اصلا هم به نظرش رفتار بدی نبود رو بندازه گردن بقیه
  • میخک