غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

بهانه ای از جنس ارواح

پنجشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۵۳ ب.ظ

به ارواح اعتقاد دارید یا نه؟

من که دارم! منظورم روح های سرگردانی که دامن سفیدشان روی زمین سر میخورد و چشم های خون آلود و چهره ای مات دارند و دست هایشان را به سمتتان دراز می کنند نیست ها! اصلا با روح آدم ها کاری ندارم. من میگویم اشیا روح دارند. اصلا هیچ چیز هم روح نداشته باشد، ساعت های پیپت روح دارند! آن ساعت قرمز خال خالی قطعا پیرزن شوهر مرده ی آب زیرکاه و دروغگویی است که هفتاد قلم آرایش میکند و با این خیال که خوشگل شده شروع می کند به زدن مخ پسرهای جوان دور و اطرافش! یا آن ساعت چرم خالص گران قیمتی که دارد با آن آویز طلایش حتما پسره ی چشم چرانی است که فکر میکند چون پول دارد میتواند هر غلطی که دلش میخواهد بکند! هر وقت آن ساعت را دستش می بینم فحشش می دهم! دست خودم نیست، از اینجور مردها متنفرم. ساعت قهوه ای ساده اش اما زنی ۳۰ ساله مجرد و کارمند است که دل به یکی از همکارهایش باخته اما صدایش را در نمی آورد. من میبینم که با هر دکمه ای که روی کیبوردش فشار می دهد نیم نگاهی هم به میز آن طرف سالن می اندازد. آن وقت پیپت کنار من می نشیند، دستش را هم به دسته ی صندلی اش تکیه می دهد و عین خیالش نیست که تار و پود ساعتش بوی آن مرد را گرفته! از ساعت های پیپت که بگذریم، کیف سیاه و سفید کهنه ی من هم روح دارد. روح دختر جوانی به نام سارا که چند سال را جهشی خوانده و الان سال اولی دانشکده پزشکی است. آنقدر از سارای خجالتی و مهربان خوشم آمده که همه جا همراه خودم میبرمش. حتی وقتی که از اتاق به آشپزخانه میروم تا یک لیوان آب بخورم! آن هم از پارچی که تاجر برده است و حسابی هم چاق و بی مزه! 
تازه کجایش را دیدید؟ کلمات هم روح دارند! این باور را در کل کلاسمان نهادینه کرده ام. مخصوصا راجب اسم ها. باور ندارید؟ همینطور بی هوا یک دفعه ای از هرکدام از دوستانم که میخواهید بپرسید نادیا چجور آدمیه؟ بدون لحظه ای فکر شانه بالا خواهد انداخت و با بیخیالی خواهد گفت: یه عوضی خودخواه! شال بنفش هم می پوشه.   و اصلا هم اهمیت نخواهند داد که یک نادیای بدبخت متواضع در جمع نشسته یا نه. [این مورد رو دیدم که میگم!]. آنقدر بخاطر حسی که به یک اسم داشته ام شخصیت برایش ساخته ام و آنقدر برای این شخصیت ها داستان سر هم کرده ام که جز برنامه ی روزانه ام به حساب می آید. فقط اسم هم نه، گفتم که کلمات. آن روز که بابا فلش طلایی ریزه میزه ای برایم خرید. آنقدر از نوشته ی کاملا معمولی رویش که چیزی جز 16G نبود خوشم آمد که در یک هفته پرونده ی داستانش را تمام کردم. فقط پایانش زیادی غمگین شد. و امروز... به طرز خیلی مرموزی به سال 2222  می اندیشم و به نظرم سال خیلی جذابی می آید! شاید آخرین سال از عمر زمین باشد. شاید سال انقراض باشد. یا سالی که محبت و عشق که مدتهاست زیر زباله دانی ربات ها دفن شده قیام می کند و کیهان را درست قبل از پایانش دگرگون می کند.  نمیدانم! شاید روح اسم رمزی است که بجای بهانه برای نوشتن به هرچیزی می دهم. فقط می دانم باید بروم قلم و کاغذم را بردارم و قبل از اینکه کاملا عقلم را از دست بدهم بنویسم! من برای زنده ماندن باید بنویسم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: از اینکه همه ی اینها بهانه ای برای فرار از درس و کنکور باشه می ترسم :(
 
 
 
 
 
  • میخک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.