این پست ویرایش خواهد شد:
خلاصه ی داستان:
صبا دختری بسیار مهربان و خوبی مطلق است. او در کنار مادر و پدر و مادربزرگ و خواهر بزرگ ترش (صنوبر) و برادر کوچکترش (صفا) زندگی میکند. اوراک سیاره ی نزدیک به زمین است که نامرئی شده. این سیاره در علم و تکنولوژی پیشرفت زیادی کرده و ساکنانش خود را هوشمند میخوانند، آن ها هیچ احساسی ندارند و فقظ برای پیشرفت سیاره تلاش میکنند. رئیس سیاره(پاتسی) قصد دارد به زمین حمله کند و جلوی پاره شدن لایه ی ازون را بگیرد. در تحقیقات هوشمندان آن ها با هاله ی آبی رنگی روبه رو میشوند که فقط دور انسان ها را فرا گرفته و دور حیوانات و هوشمندان دیده نمیشود. برای ادامه ی تحقیق هوشمندی به نام آداپا صبا را به اوراک میاورد و صبا 15 سال در اوراک زندانی میشود. در این مدت او موفق میشود بعضی هوشمندان را تغیر میدهد و آنها دارای احساساتی مانند خنده و گریه، ناراحتی، هیجان، لذت و... میشوند. در این مدت پدر و مادربزرگ صبا فوت میکنند، مادر صبا هیشه ناراحت است و فکر میکند فرشته ها صبا را برده اند. صفا صبا را هنگام صعود دیده و میداند فضایی ها او را با خود برده اند. اما صنوبر خیلی جدی و منطقی است و صبا را فراموش کرده. دختر صنوبر زنبق از دست ناپدری خود فرار میکند و به خانه ی مادربزرگ میرود. کم کم با گذشته ی صبا آشنا میشود. آداپا پیش از مرگ راه بازگشت به زمین را به صبا میگوید. صبا با زنبق دیدار میکند ولی سریع برمیگردد. صبا حق انتخاب دارد که در کدام سیاره زندگی کند، سیاره ی
- ۰ نظر
- ۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۹:۴۶