غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

شیب۲۰- ادامه‌اش

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ۰۴:۳۰ ب.ظ

برای اینکه بفهمید چه خبره یه سر به پست قبلی بزنید. باتشکر

 

شب شده بود. و ما تازه فهمیده بودیم هیچ پولی نداریم. همه‌اش یا تو حساب بود یا تو خونه جا مونده بود. درک نمی‌کنم با کدوم منطق به این نتیجه رسیدیم که رفتن به بانک و برداشت از حساب امن‌تر از برگشتن به خونه است. من و مامان چون کمتر شک‌برانگیز بودیم این ماموریت خطیر رو به عهده گرفتیم.

رفتیم چهارراه امام. اونجا بازارش حتی شب‌ها هم شلوغ و پر ازدحامه(تو خوابم کرونا نبود اصلا) و تعجبی نداره یه مادر و دختر اونوقت شب بیان واسه خرید. ما هم جلوی هر مغازه یکم وایمیستادیم تا قشنگ طبیعی به نظر بیاییم. وارد یه ساختمون صد طبقه شدیم. نود و هشت طبقه‌اش پاساژ بود، یکی‌اش بانک و اون یکی صرافی. اونجا باید پول‌ها رو تبدیل به دلار می‌کردیم. آروم آروم از پاساژش رد می‌شدیم که دیدیم یه عالمه از خانوم‌های فک و فامیل هم اینجان. سریع رومون رو برگردوندیم و از پله‌های مخفی رفتیم بانک و بی سر و صدا حسابمون رو خالی کردیم. موقع برگشت به مامان اصرار کردم بیخیال صرافی اینجا بشه و بریم یه جا دیگه. گفت نه جای دیگه‌ رو نمی‌تونیم بعدا پیدا کنیم. مشغپل جر و بحث بودیم که در آسانسور باز شد و با تمام فک و فامیل و دوست و آشناهای عزیز رو به رو شدیم. مو به تنمون سیخ شد. نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم اگه اونها ما رو بشناسن پلیس هم می‌تونه شناسایی‌امون کنه و دستگیر میشیم. احتمالا چون چندتا مامور نامحسوس تعقیبشون می کردن و مراقب بودن ببینن ما سراغشون می‌ریم یا نه. مامان توی جمعیت گم شد. حفظ ظاهر می‌کرد. از مارک فلان لباس و اون مغازه پارچه فروشیه و گرونی پاساژ می‌گفت و می‌شنید و می‌خندید. دیدیم از پشت سر چندتا مامور دارن نزدیک میشن. مامان چک پول‌ها رو داد دست من که وسایلم افتاده بود زمین و خم شده بودم برش دارم. کسی اون پایین حواسش به من نبود. مامان چک پول‌ها رو داد و گفت زود برم به خونه‌ی امن. اون خودش می‌دونه چی کار کنه. 

همون‌طور مثل سربازهایی که کلاغ‌پر میرن زیر زیرکی از بین دست و پاهای جمعیت عبور کردم و دور شدم. از پاساژ که پام رو گذاشتم بیرون همه‌جا در سکوت مطلق فرو رفت. سرد بود و ترسناک. گم شده بودم.

نتونستم خونه‌ی امن رو پیدا کنم. عوضش یه زن و شوهر جوون من رو برپن به خونه‌اشون. دوتا پسربچه و یه دختر همسن و سال من داشتن. خانومه هم حامله بود. من از بچه‌ها مراقبت می‌کردم. اونها داشتن روال کارهای مهاجرتشون رو انجام می‌دادن. انگار از اشناهامون بودن و به من هم قول داده بودن که به اسم دخترشون از مرز خارجم کنن تا دست پلیس نیفتم. خانواده‌ی مهربونی به نظر می‌رسیدن. هر کدوم از بچه‌هاشون یه جور بحران عاطفی مختص سن و سالشون داشتن که من کمک می‌کردم حل بشه. دقیق یادم نیست چی بودن. به هر حال، حسابی باهاشون دوست شده بودم. اما یه روز بلند شدم و دیدم نیستن. بی‌خبر از من رفته بودن. ولم کرده بودن. 

رفتم به یه آپارتمان که پاتوق خلافکارهای خرده پا بود. اونجا یه اتاق گرفتم. همسایه‌هام همه‌اشون جوون‌هایی بودن که می‌خواستن قاچاقی از مرز برن. حالا یا مجرم سیاسی بودن، یا ضد اسلام و اینها. ناچار باهاشون حرف زدم و معامله کردیم که من رو هم همراه خودشون ببرن ترکیه. 

یه شب دور هم توی لابی یا محوژه‌ی اون آپارتمان نشسته بودیم. برای هماهنگی یا یه همچین چیزی. قشنگ می‌دیدم مستاجرهای اتاق‌های دیگه وسایل دزدی رو اونجا با هم معمله می‌کنن. طلا و جواهر و ضبط‌ ماشین و تلفن همراه و کفش و کیف و پالتو و.... هرچیزی که فکرش رو بکنید. بازار شام بود قشنگ. تلفن مسئول هماهنگی گروه زنگ خورد. به ترکی چندتا فحش داد و داد و بی‌داد راه انداخت و گوشی رو از‌ پنجره پرت کرد تو آب. اونجا بود که فهمیدم تو یکی از شهرهای شمالیم.😶

پرسیدیم چی شده؟ توضیح داد که رابطش تو ترکیه دستگیر شده و همه چی خورده به هم. جایی رو نداریم بریم مگر اینکه چند برابر پول بذاریم. همه دادشون در اومد که آقا پولمون کجا بود؟؟! من تمام اون پولی که مامان بهم داده بود را دادم دستش. گفتم خرج همه رو میدم. فقط بریم! خوشحال شد و پیشنهاد داد بریم به یورد. هیچکس تو اون جمع نمی‌دونست یورد کجاست، اگه شما هم نمی‌دونید طبیعیه چون در واقعیت اصلا چنین کشوری وجود نداره، فقط من می‌دونستم و داد زدم :«بریم وسط استرالیا؟؟؟ کنار جنگل‌های آمازون؟؟؟ اون سر دنیا؟؟؟» [خوابه دیگه. غلط‌های علمی، جغرافیایی و کاملا دور از منطق توش پیش میاد.]

اونجا عمیقا افسوس خوردم به حال خودم، که کارم به کجا رسیده. یه لحظه مکث کردم. از خودم پرسیدم من چرا باید با همچین آدم‌هایی سفر کنم؟ اونهم به استرالیا؟! اصلا جرم من چیه؟ من کی مرتکب جنایتی چیزی شدم که خودم یادم نمیاد؟ فقط می دونم خونواده‌ام به یه کار خلاف ربط داشتن. تقصیر من چیه دیگه؟! گیرم مقصر باشم، فوقش یه چند سال حبس می خورم دیگه. بهتر از یه عمر آوارگی و پناهندگیه! به این نتیجه رسیدم عقلانی‌تزین کار اینه که برم خودم رو تسلیم کنم.

هم‌زمان آقای مسئول هماهنگی یا همون لیدر گروه که یه قلچماق درشت‌هیکل و کلی خالکوبی عجیب غریب روی بازوش بود داشت برای بقیه گروه داستان زندگی‌اش رو تعریف می‌کرد. اینکه یه سرباز آمریکایی بوده و نمی‌دونم از کدوم دستور فرمانده اش سرپیچی کرده و محکوم به مرگ شده. همونجا فرار کرده و تنها کشوری که ازش استقبال کردن یورد بوده. یورد خوش آب و هوا با جنگل‌های سرسبز. پر از معادن الماس و سنگ‌های قیمتی. یه کشور با مردم مهربون و مهمون‌نواز. اونجا ازدواج کرده و به آرامش رسیده. قرار بوده بعد اینکه ما رو ببره ترکیه خودش برگرده اونجا. 

یادم نرفته بود عقلانی‌ترین تصمیم چیه. ولی صرفا از روی کنجکاوی و هیجان قایمکی سفر کردن و رفتن به یه سرزمین جدید همراهشون موندم. 😶 حالا بماند که در طول مسیر چقدر غیراخلاقی بازی در می‌آوردن و منی که باوجود تمام مشکلات همچنان چادر و حجابم رو داشتم چقدر حرص خوردم از لوس بازی‌های غیراخلاقی‌اشون :/ [بابت سانسورهای این قسمت عذرخواهی نمی کنم😑]

اونجا اتفاقا درمورد چادر پوشیدن یا نپوشیدن هم درگیری ذهنی داشتم (یعنی تو خواب هم من سراپا درگیری ذهنی‌ام :/ ) آخرش گفتم باور من باور منه، مهم نیست به جرمی که خودم ازش خبر ندارم تحت تعقیب پلیس هستم یا نیستم، باور چیزی نیست که عوض بشه. 

خلاصه‌اش کنم سوار هواپیمای خصوصی شدیم مستقیم پرواز کردیم به یورد. یه منطقه‌ی گرم و استوایی و پر از دار و درخت بود. و البته همه‌ی شهر در حال ساخت و ساز بود. شهردارش یه خانوم بلوند با گوشواره‌های الماس بود، با روی باز به استقبالمون اومد و گفت می تونیم از هفته‌ی بعد تو شغل‌های دولتی با حقوق عالی استخدام بشیم. فعلا برید هتل استراحت کنید. پول هتل رفتن نداشتیم‌. آقای لیدر ما رو برد خونه‌ی خودش. یه ساختمون مخروبه و زوار در رفته. زن و بچه‌ی مهربونی داشت. اونجا سعی می‌کردم غذاهای یوردی رو یاد بگیرم و خودم بپزم. 

از فرداش ما مشغول گردش تو شهر شدیم. اقای لیدر هم رفت سر کارش. نگهبان یه پروژه‌ی معدن‌کاری بود. توی گروه پناهندگان تنها کسی که می‌شناختم و باهاش حرف زده بودم آرزو بود، که از وقتی از مرز رد شده بودیم موهاش رو رنگ یخی گذاشته بود و می‌گفت آلیس صداش کنیم😒. آرزو داشت توی جنگل می‌گشت که اتفاقی رسید به محل معاملات اون خانوم شهردار با چندنفر که تو کار ساخت و فروش مواد مخدر بودن. یورد انگار سرزمین رویایی خلافکارها و قاچاقچی‌ها و آدمکش‌ها و.... بود. آرزو چیزی رو دیده بود که نباید می‌دید. برای همین با یه جیغ تو جنگل محو شد. 

من از یونیفرم نظامی‌طور اقای لیدر خوشم اومده بود. همین‌طور از اسلحه‌های خفن و باحالی که همراهش داشت. دوست داشتم با این اسلخه‌ها بازی کنم و مسخره‌بازی در بیارم اما آقای لیدر که بعد پوشیدن این لباس به شدت اخلاقش عوض شده بود و بجای لبخند مهرلون همیشگی‌اش یه اخم غلیظ رو صورتش بود با تحکم داد زد که دست از این کارها بردارم. اهمیت ندادم. هدفونی که توی گوشش بود رو برداشتم و گذاشتم تو گوش خودم. فقط برای اینکه به نظرم باحال بود. اما...

اما همون لحظه انگار برق کل بدنم رو گرفت. نگو اون هدفون دستگاهی برای کنترل مغز آدم بوده. شهردار که نمی‌تونسته به خلافکارها و پناهنده‌های کشورهای دیگه اعتماد کنه همه رو مجبور می‌کرده از این هذفون‌ها بذارن تا بلا استثنا دستوراتش رو اجرا کنن. حتی خودشون هم بعد در آوردن هدفون یادشون می‌رفته که کارها رو به صورت غیر ارادی انجام می‌دادن. همون لحظه یه دستور رسید. آرزو رو بکشید. تا اقلی لیدر به خودش بجنبه اسلحه‌اش رو قاپیدم و دویدم به سمت جنگل. تا آرزو رو بکشم. زور می‌زپم تا کنترل خودم رو بگیرم دستم اما نمیشد. چند بار تو جنگل دور درخت‌ها چرخیدم. سعی می‌کردم راهم رو دور کنم. سردرد گرفته بودم. دندون‌هام رو به‌هم فشار می‌ذادم از درد. افتادم کف زمین. عین صرعی‌ها. تشنج کرده بودم.

اینجا دوباره زاویه دید سوم شخص شد. من دیدم که خودم کف زمینم. دیدم از دهنم کف در میاد. دیدم که هم‌سفرهام جمع شدن بالا سرم. یه لحظه همه‌چیز رو با خودم مرور کردم. اون فلش‌بکی که اول پست قبلی تعریف کردم یه خاطره بود. اما من چرا اون خاطره رو یادم میومد؟ مگه من هم اونجا بودم؟ یه سری تصاویر... پسربچه موهاش قهوه‌ای بود، راستی اون آقای کاراگاه هم موهاش قهوه‌ای بود. شبیه بودن به هم. بابای من هم تو اون ساختمون علمی تحقیقاتی کنار دریاچه کار می‌کرد دیگه. نه؟ جرمش چی بود؟ اون کاراگاه یه چیزی درمورد تحقیق روی بچه ها گفته بود اما من گوش نکرده بودم. راستی اون کاراگاهه، زیرچشمی حواسش به من نبود؟ اینجوری نبود که انگار هی می‌خواد یه چیزی بهم بگه اما تردید داره؟ من لعنتی حواسم پرت پست خداحافظی وبلاگم بود و بهش توجهی نکردم. چرا فرار کردم؟ چرا خونواده‌ام اصرار داشتن حتی اگه خودشون دستگیر شدن من به فرار ادامه بدم؟ چرا....

اونقدر فکر کردم که خودآگاهم به ناخودآگاهم غلبه کرد و بیدار شدم.

  • میخک

نظرات  (۱۳)

خیلی سوسکی اشاره کردی که بسیار خوشگل بودی :"")))))

 

جاذاب بود... *---*

چرا تو انقدر خوابات باحالننن ؟؟؟

پاسخ:
من نبودم خوابم بود 😂😂😂
بعد هم تو خواب هم حق نداریم خوشگل باشیم؟ ای بابا...

بعد اون خودم رو چشم زدم دیه خواب باحال نمی‌بینم
فقط هر سه روز یه بار خواب می‌بینم رفتم مصاحبه گند زدم😥

ولی اون کارآگاهه قاعدتاً باید هم‌سن‌وسال شما می‌بود. :)

پاسخ:
حالا خوابه دیگه
حساس نشیم
  • یاس ارغوانی🌱
  • وایییی خیلی خب بود این بخشش😂😂🤣🤣🤣🤣😂😂🤣🤣🤣🤣😂😂🤣🤣🤣🤣 خوشحالم تو خوابت از اعتقاداتت نگذشتی همچنان با وجود فراری بودنت چادر و حجابو حفظ کردی 😂 عالی بود😂

    چقدر بریز و بپاش داشتیا میخک پول همرو حساب کردی 🤣🤣🤣

     

    پاسخ:
    دیگه دیگه😁😁😁

  • هلن پراسپرو
  • وای خدا...

    فقط آخرششش

    به زودی.. اثر جدید هلن پراسپرو:

    فن فیکشن میخک و آقای کارآگاه: A tragedy  :دی

    واقعا ولی چه توییست خوبی بود آخرش. شگفت زده شدم وای *____*

    پاسخ:
    آخرش ترکیب خوداگاه و ناخوداگاه بود. بین خواب و بیداری تقلا می‌کردم تصاویری که دیدم رو به هم ربط بدم. دیگه این از آب در اومد😅

    حتما بنویس هلن :)) مشتاق خوندنشم حسابی :دی
  • هلن پراسپرو
  • @نغمه خوان

    مثلا یه کارآگاه جوان و با خوش آتیه و ایناست :))))

    پاسخ:
    خوش‌آتیه😂
    حساب کردیم‌۲۴ سالش شد
    ولی با این همه مهربونی و‌ سهل‌گیری بعید می‌دونم در این شغل به جایی برسه :/ همه سرش رو‌شیره می‌مالن خو :/
  • حاج‌خانوم ⠀
  • سلام

    خیلی خوب بود... ایده‌های داستانی‌ات رو ولو به نظرت مسخره میاد که نیست، فقط بنویس.

    بذار ذهنت باز بشه

     

    حیفه! ببین کی دارم می‌گم. منم چند سال ازت بزرگتر بودم که اولین بار یکی بهم گفت بنویس. جدی نگرفتم. گفتم من کی‌ام که بخوام بنویسم... حیف...

    البته موضوع من کلا فرق داشت. ولی توصیه نوشتن رو جدی نگرفتم...

    پاسخ:
    علیک سلام :)

    راست می‌گین‌ها.... تاحالا رو نوشتن ایده رو جدی نگرفته بودم. 

    هروقت شما میگید حیف و افسوس من غصه می‌خورم. آقا شما که سنی ندارین آخه!! همش از زمان گذشته استفاده میکنید چرا؟! می‌دونستین داستایوفسکی اولین کتابش رو پنجاه سالگی نوشته؟؟

    خواب‌های میخک >>>>>>>>>

     

    چرا لعنتی چرا...

    البته خودتم خیلی قشنگ تعریف کردیشا. :))

    پاسخ:
    😅😅😅

    اتفاقاخواب‌های بقیه رو که می‌خونم می‌بینم دست‌کمی ندارن فقط من خیلی ریز به ریز تعریف می‌کنم و این‌طوری به نظر میاد 
  • حاج‌خانوم ⠀
  • ببین میخک جان

    ناامید نیستم، تلاشم رو هم می‌کنم. پس من جلوتر از داستایوفسکی هستم که اولین کتابم سال ۹۸ چاپ شد.😅😉ولی واقعا اون انرژی‌ای رو که دهه سوم زندگی داشتم رو ندارم. دیگه می‌فهمم.

    هر چند وقتی به رفقا می‌گم، می‌گن اون موقع زیادی فعال بودی، الان نرمال شدی🤣🤣🤣

    الان رسماً بدنم کم میاره! حوصله اون وقت رو هم ندارم.

    خیلی نگاه ادم هم متفاوته به زندگی!

    پاسخ:
    درک می‌کنم. ادم تو یه سنی انرژی و جنب و جوش داره، و یه سنی آرامش و تأمل. هردو به نحوی خوب و مفیدن. نمیشه گفت اون موقع زمان بهتری بوده برای نوشتن و الان نیست. چون می‌دونید، تو سن کم آدم هزچقدر کلاس رفته باشه و دوره دیده باشه بازهم افکارش خامن. مونده هنوز تا برسه به بلوغ کامل ...
    از خودتون توقع ۲۰ ساله بودن رو نداشته باشین. و تو رو خدا فکر نکنید چون ۲۰ ساله نیستید گوهری رو از دست دادید. شما به دست آوردید! خیلی چیزها که ۲۰ ساله‌ها ندارن. یقینا خودتون هم تو ۲۰ سالگی نداشتینش خب. تجربه. پختگی. صبوری. اینها برای نوشتن خیلی خیلی مفید و لازمن!
    من فکر می‌کنم نگاه آدم به زندگی دست خودشه. یه چیز اکتسابیه. 

  • حاج‌خانوم ⠀
  • دقیقا مشکل اینه که الکی ادما فکر می‌کنن که اگر توی ۲۲، ۲۳ سالگی بنویسن، افکارشون ناپخته است و ارزش نداره!

    اتفاقا داره...

    فقط خودتون اون اعتماد به نفس رو ندارید، همین...

    اتفاقا اصلا افکارتون خام نیست.

    می‌دونی نکته مهم اینه که اگر از همین سن، نوشتن جزوی از زندگی‌تون بشه، بعدها بخشی از سبک زندگیتونه، و راحت باهاش کنار میان، اما اگه هی فکر کنید  وای خیلی فکرم خامه و اینا، بعدا تبدیل میشه به یه غول بی‌شاخ و دم!

     

    نمی‌خوام اعتماد به نفس کاذب بدم بهت... اما نوشتن رو جدی بگیر، خیلی بیشتر از یک وبلاگ،

    این جزئی نوشتن و نوع توصیفت، خیلی مهمه...

    ادم به سن من که می‌رسه، محتاط میشه، ترسو میشه، برای همین قدر جسارتت رو بدون، بنویس...

    پاسخ:
    ارزش داره! ولی ناپخته است
    منم خودم عجولم‌ها، دوست دارم زود یه عالمه کتاب ازم منتشر شه و داستان‌هام تو کل دنیا خونده بشه. اما می‌دونم هیچ لزومی به عجله وجود نداره. آره بهتره نوشته بشن تا از ذهن نرن. ولی میشه بعدها منتشرش کرد. بعد که دستی روش کشیدیم و ویرایشش کردیم. 
    من از بدو تولد نوشتن عادتم بوده😅. هرند الان دارم ازش دور میشم. به تلنگر نیازمند بودم که برگردم و رهاش نکنم....
    اوهوم.... ممنون :) 
  • حاج‌خانوم ⠀
  • ببین حواست به یه نکته باشه

    هر کتابی رو هر وقت بنویسی، در هر سنی، وقتی بزرگتر بشی و معلو‌ماتت بیشتر بشه، به نظرت اون نوشته مسخره و نپخته است...

     

    مثلا خود من

    با کلی وسواس، گزارش سفر اربعین سال ۹۶ رو نوشتم و تحویل دادم. بعد گزارش خلاصه شد، اصلاح شد، حالا بماند کش و قوس‌های چاپ و دوتا مرکز پژوهشی...

    رسید به سال ۹۸ و چاپ کتاب.

    خب این فاصله، نکات بیشتری خونده بودم.

    قبلش نسخه نهایی رو برای اصلاح اخر فرستاده بودن.

    نسخه نهایی، یعنی نسخه صفحه‌بندی شده.

    که فایل pdf اش رو می‌فرستند، حتی word رو نمی‌دن که با تغییر کار صفحه‌بند بهم بریزه..

    یعنی خوندم و خجالت کشیدم بابت چیزایی که نوشته بودم. یعنی دقیقا به همین شدت...

    بعد گفتم ولش کن، سفرنامه اربعین ۹۶، تمام شد و رفت. همین‌کار رو تموم کن و بذار بره... کامل‌گرایی به شدت مانع انجام کار میشه که بهش می‌گن کامل‌گرایی منفی...

    خلاصه اینکه همون کار رو اصلاح کردم و فرستادم. تمام!

     

    خیلی عجله نداشته باش، اما حواست باشه اینکه هی فکر کنی نپخته است، باعث میشه نهایتا کار انجام نشه.

    ولش کن یه جمله کلیدی طلایی است.

    یه بحث مفصل هم دارم درباره اینکه فرق حساسیت نداشتن با درست انجام دادن کار، که بماند وقتی دیگر... بذار برم حداقل پستشو بنویسم.

    شب بخیر دیگه 😊

    پاسخ:
    بذارید نت بردارم از این حرف‌ها...
    اوهوم.... اوهوم.... و اوهوم.... حرف حقه دیگه
    منتظر پستتون هستم :)
    مچکرم از وقتی که گذاشتین واقعا :)
    Ηello Ꭲhere. I found your blog the use of msn. Tһis is an extremely ѡeⅼl
    written article. I'll be sure to Ьookmark it аnd come back to learn extra of your useful information. Thank you
    for the post. I will certainly comeback.
    پاسخ:
    :)
    Thanks for sharing yoᥙr thoughts about درباره ی نوشتن.
    داستان. رمان. نقد. تحلیل کتاب ها. شعر.
    غزل. Regards
    پاسخ:
    :)
    Tһanks for sharing your thoughts on درباره ی نوشتن.
    داستان. رمان. نقد. تحلیل کتاب ها.
    شعر. غزل. Regards
    پاسخ:
    خواهش :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.