شیب۲۰- ادامهاش
برای اینکه بفهمید چه خبره یه سر به پست قبلی بزنید. باتشکر
شب شده بود. و ما تازه فهمیده بودیم هیچ پولی نداریم. همهاش یا تو حساب بود یا تو خونه جا مونده بود. درک نمیکنم با کدوم منطق به این نتیجه رسیدیم که رفتن به بانک و برداشت از حساب امنتر از برگشتن به خونه است. من و مامان چون کمتر شکبرانگیز بودیم این ماموریت خطیر رو به عهده گرفتیم.
رفتیم چهارراه امام. اونجا بازارش حتی شبها هم شلوغ و پر ازدحامه(تو خوابم کرونا نبود اصلا) و تعجبی نداره یه مادر و دختر اونوقت شب بیان واسه خرید. ما هم جلوی هر مغازه یکم وایمیستادیم تا قشنگ طبیعی به نظر بیاییم. وارد یه ساختمون صد طبقه شدیم. نود و هشت طبقهاش پاساژ بود، یکیاش بانک و اون یکی صرافی. اونجا باید پولها رو تبدیل به دلار میکردیم. آروم آروم از پاساژش رد میشدیم که دیدیم یه عالمه از خانومهای فک و فامیل هم اینجان. سریع رومون رو برگردوندیم و از پلههای مخفی رفتیم بانک و بی سر و صدا حسابمون رو خالی کردیم. موقع برگشت به مامان اصرار کردم بیخیال صرافی اینجا بشه و بریم یه جا دیگه. گفت نه جای دیگه رو نمیتونیم بعدا پیدا کنیم. مشغپل جر و بحث بودیم که در آسانسور باز شد و با تمام فک و فامیل و دوست و آشناهای عزیز رو به رو شدیم. مو به تنمون سیخ شد. نمیدونم چرا فکر میکردم اگه اونها ما رو بشناسن پلیس هم میتونه شناساییامون کنه و دستگیر میشیم. احتمالا چون چندتا مامور نامحسوس تعقیبشون می کردن و مراقب بودن ببینن ما سراغشون میریم یا نه. مامان توی جمعیت گم شد. حفظ ظاهر میکرد. از مارک فلان لباس و اون مغازه پارچه فروشیه و گرونی پاساژ میگفت و میشنید و میخندید. دیدیم از پشت سر چندتا مامور دارن نزدیک میشن. مامان چک پولها رو داد دست من که وسایلم افتاده بود زمین و خم شده بودم برش دارم. کسی اون پایین حواسش به من نبود. مامان چک پولها رو داد و گفت زود برم به خونهی امن. اون خودش میدونه چی کار کنه.
همونطور مثل سربازهایی که کلاغپر میرن زیر زیرکی از بین دست و پاهای جمعیت عبور کردم و دور شدم. از پاساژ که پام رو گذاشتم بیرون همهجا در سکوت مطلق فرو رفت. سرد بود و ترسناک. گم شده بودم.
نتونستم خونهی امن رو پیدا کنم. عوضش یه زن و شوهر جوون من رو برپن به خونهاشون. دوتا پسربچه و یه دختر همسن و سال من داشتن. خانومه هم حامله بود. من از بچهها مراقبت میکردم. اونها داشتن روال کارهای مهاجرتشون رو انجام میدادن. انگار از اشناهامون بودن و به من هم قول داده بودن که به اسم دخترشون از مرز خارجم کنن تا دست پلیس نیفتم. خانوادهی مهربونی به نظر میرسیدن. هر کدوم از بچههاشون یه جور بحران عاطفی مختص سن و سالشون داشتن که من کمک میکردم حل بشه. دقیق یادم نیست چی بودن. به هر حال، حسابی باهاشون دوست شده بودم. اما یه روز بلند شدم و دیدم نیستن. بیخبر از من رفته بودن. ولم کرده بودن.
رفتم به یه آپارتمان که پاتوق خلافکارهای خرده پا بود. اونجا یه اتاق گرفتم. همسایههام همهاشون جوونهایی بودن که میخواستن قاچاقی از مرز برن. حالا یا مجرم سیاسی بودن، یا ضد اسلام و اینها. ناچار باهاشون حرف زدم و معامله کردیم که من رو هم همراه خودشون ببرن ترکیه.
یه شب دور هم توی لابی یا محوژهی اون آپارتمان نشسته بودیم. برای هماهنگی یا یه همچین چیزی. قشنگ میدیدم مستاجرهای اتاقهای دیگه وسایل دزدی رو اونجا با هم معمله میکنن. طلا و جواهر و ضبط ماشین و تلفن همراه و کفش و کیف و پالتو و.... هرچیزی که فکرش رو بکنید. بازار شام بود قشنگ. تلفن مسئول هماهنگی گروه زنگ خورد. به ترکی چندتا فحش داد و داد و بیداد راه انداخت و گوشی رو از پنجره پرت کرد تو آب. اونجا بود که فهمیدم تو یکی از شهرهای شمالیم.😶
پرسیدیم چی شده؟ توضیح داد که رابطش تو ترکیه دستگیر شده و همه چی خورده به هم. جایی رو نداریم بریم مگر اینکه چند برابر پول بذاریم. همه دادشون در اومد که آقا پولمون کجا بود؟؟! من تمام اون پولی که مامان بهم داده بود را دادم دستش. گفتم خرج همه رو میدم. فقط بریم! خوشحال شد و پیشنهاد داد بریم به یورد. هیچکس تو اون جمع نمیدونست یورد کجاست، اگه شما هم نمیدونید طبیعیه چون در واقعیت اصلا چنین کشوری وجود نداره، فقط من میدونستم و داد زدم :«بریم وسط استرالیا؟؟؟ کنار جنگلهای آمازون؟؟؟ اون سر دنیا؟؟؟» [خوابه دیگه. غلطهای علمی، جغرافیایی و کاملا دور از منطق توش پیش میاد.]
اونجا عمیقا افسوس خوردم به حال خودم، که کارم به کجا رسیده. یه لحظه مکث کردم. از خودم پرسیدم من چرا باید با همچین آدمهایی سفر کنم؟ اونهم به استرالیا؟! اصلا جرم من چیه؟ من کی مرتکب جنایتی چیزی شدم که خودم یادم نمیاد؟ فقط می دونم خونوادهام به یه کار خلاف ربط داشتن. تقصیر من چیه دیگه؟! گیرم مقصر باشم، فوقش یه چند سال حبس می خورم دیگه. بهتر از یه عمر آوارگی و پناهندگیه! به این نتیجه رسیدم عقلانیتزین کار اینه که برم خودم رو تسلیم کنم.
همزمان آقای مسئول هماهنگی یا همون لیدر گروه که یه قلچماق درشتهیکل و کلی خالکوبی عجیب غریب روی بازوش بود داشت برای بقیه گروه داستان زندگیاش رو تعریف میکرد. اینکه یه سرباز آمریکایی بوده و نمیدونم از کدوم دستور فرمانده اش سرپیچی کرده و محکوم به مرگ شده. همونجا فرار کرده و تنها کشوری که ازش استقبال کردن یورد بوده. یورد خوش آب و هوا با جنگلهای سرسبز. پر از معادن الماس و سنگهای قیمتی. یه کشور با مردم مهربون و مهموننواز. اونجا ازدواج کرده و به آرامش رسیده. قرار بوده بعد اینکه ما رو ببره ترکیه خودش برگرده اونجا.
یادم نرفته بود عقلانیترین تصمیم چیه. ولی صرفا از روی کنجکاوی و هیجان قایمکی سفر کردن و رفتن به یه سرزمین جدید همراهشون موندم. 😶 حالا بماند که در طول مسیر چقدر غیراخلاقی بازی در میآوردن و منی که باوجود تمام مشکلات همچنان چادر و حجابم رو داشتم چقدر حرص خوردم از لوس بازیهای غیراخلاقیاشون :/ [بابت سانسورهای این قسمت عذرخواهی نمی کنم😑]
اونجا اتفاقا درمورد چادر پوشیدن یا نپوشیدن هم درگیری ذهنی داشتم (یعنی تو خواب هم من سراپا درگیری ذهنیام :/ ) آخرش گفتم باور من باور منه، مهم نیست به جرمی که خودم ازش خبر ندارم تحت تعقیب پلیس هستم یا نیستم، باور چیزی نیست که عوض بشه.
خلاصهاش کنم سوار هواپیمای خصوصی شدیم مستقیم پرواز کردیم به یورد. یه منطقهی گرم و استوایی و پر از دار و درخت بود. و البته همهی شهر در حال ساخت و ساز بود. شهردارش یه خانوم بلوند با گوشوارههای الماس بود، با روی باز به استقبالمون اومد و گفت می تونیم از هفتهی بعد تو شغلهای دولتی با حقوق عالی استخدام بشیم. فعلا برید هتل استراحت کنید. پول هتل رفتن نداشتیم. آقای لیدر ما رو برد خونهی خودش. یه ساختمون مخروبه و زوار در رفته. زن و بچهی مهربونی داشت. اونجا سعی میکردم غذاهای یوردی رو یاد بگیرم و خودم بپزم.
از فرداش ما مشغول گردش تو شهر شدیم. اقای لیدر هم رفت سر کارش. نگهبان یه پروژهی معدنکاری بود. توی گروه پناهندگان تنها کسی که میشناختم و باهاش حرف زده بودم آرزو بود، که از وقتی از مرز رد شده بودیم موهاش رو رنگ یخی گذاشته بود و میگفت آلیس صداش کنیم😒. آرزو داشت توی جنگل میگشت که اتفاقی رسید به محل معاملات اون خانوم شهردار با چندنفر که تو کار ساخت و فروش مواد مخدر بودن. یورد انگار سرزمین رویایی خلافکارها و قاچاقچیها و آدمکشها و.... بود. آرزو چیزی رو دیده بود که نباید میدید. برای همین با یه جیغ تو جنگل محو شد.
من از یونیفرم نظامیطور اقای لیدر خوشم اومده بود. همینطور از اسلحههای خفن و باحالی که همراهش داشت. دوست داشتم با این اسلخهها بازی کنم و مسخرهبازی در بیارم اما آقای لیدر که بعد پوشیدن این لباس به شدت اخلاقش عوض شده بود و بجای لبخند مهرلون همیشگیاش یه اخم غلیظ رو صورتش بود با تحکم داد زد که دست از این کارها بردارم. اهمیت ندادم. هدفونی که توی گوشش بود رو برداشتم و گذاشتم تو گوش خودم. فقط برای اینکه به نظرم باحال بود. اما...
اما همون لحظه انگار برق کل بدنم رو گرفت. نگو اون هدفون دستگاهی برای کنترل مغز آدم بوده. شهردار که نمیتونسته به خلافکارها و پناهندههای کشورهای دیگه اعتماد کنه همه رو مجبور میکرده از این هذفونها بذارن تا بلا استثنا دستوراتش رو اجرا کنن. حتی خودشون هم بعد در آوردن هدفون یادشون میرفته که کارها رو به صورت غیر ارادی انجام میدادن. همون لحظه یه دستور رسید. آرزو رو بکشید. تا اقلی لیدر به خودش بجنبه اسلحهاش رو قاپیدم و دویدم به سمت جنگل. تا آرزو رو بکشم. زور میزپم تا کنترل خودم رو بگیرم دستم اما نمیشد. چند بار تو جنگل دور درختها چرخیدم. سعی میکردم راهم رو دور کنم. سردرد گرفته بودم. دندونهام رو بههم فشار میذادم از درد. افتادم کف زمین. عین صرعیها. تشنج کرده بودم.
اینجا دوباره زاویه دید سوم شخص شد. من دیدم که خودم کف زمینم. دیدم از دهنم کف در میاد. دیدم که همسفرهام جمع شدن بالا سرم. یه لحظه همهچیز رو با خودم مرور کردم. اون فلشبکی که اول پست قبلی تعریف کردم یه خاطره بود. اما من چرا اون خاطره رو یادم میومد؟ مگه من هم اونجا بودم؟ یه سری تصاویر... پسربچه موهاش قهوهای بود، راستی اون آقای کاراگاه هم موهاش قهوهای بود. شبیه بودن به هم. بابای من هم تو اون ساختمون علمی تحقیقاتی کنار دریاچه کار میکرد دیگه. نه؟ جرمش چی بود؟ اون کاراگاه یه چیزی درمورد تحقیق روی بچه ها گفته بود اما من گوش نکرده بودم. راستی اون کاراگاهه، زیرچشمی حواسش به من نبود؟ اینجوری نبود که انگار هی میخواد یه چیزی بهم بگه اما تردید داره؟ من لعنتی حواسم پرت پست خداحافظی وبلاگم بود و بهش توجهی نکردم. چرا فرار کردم؟ چرا خونوادهام اصرار داشتن حتی اگه خودشون دستگیر شدن من به فرار ادامه بدم؟ چرا....
اونقدر فکر کردم که خودآگاهم به ناخودآگاهم غلبه کرد و بیدار شدم.
- ۰۰/۰۶/۲۳

خیلی سوسکی اشاره کردی که بسیار خوشگل بودی :"")))))
جاذاب بود... *---*
چرا تو انقدر خوابات باحالننن ؟؟؟