غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

کتاب چینی ( بر وزن آویشن چینی ) + دعوتی ها

دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۶:۳۰ ب.ظ

نمی شود آقا! نمی شود! نمی شود هر چه شخصیت در داستان ها هست ریخت وسط دایره و انتظار داشت نتیجه ی کار قابل تحمل شود! مثلا آن خرگوش بی نوا را ببین! سه ساعت است دارد بالا و پایین می پرد و التماس می کند تا شاید آقای لوژین ساعتش را به او پس بدهد، درست است که اگر آن را پس بگیرد هم جز دو کلمه ی « دیرم شده! وای! دیرم شده!» چیزی نمی گوید و تازه بعدش هم در این سرزمینی که از عجیب هم عجیب تر است جایی را نمی شناسد که بخواهد به آن جا برود و هیچ کاری هم ندارد که برایش دیرش شده باشد! ولی باز هم این کار آقای لوژین صحیح نیست. آنقدر از بهم خوردن نامزدی اش با دونیا کفری شده است که حالا که ساعت قشنگ تری گیرش آمده می خواهد به دزدمونا هدیه اش بدهد و از او خواستگاری کند و لج هملت را بیش از پیش در بیاورد! چند تا اسب و خروس هم دور و بر آقای خرگوش ایستاده اند و در تردیدند به او کمک بکنند یا نه که خوکی کت و شلواری وارد می شود و اعلام می کند که این خرگوش جاسوس آقای جونز است و همه ی اینها نقشه است و ما نباید فریب بخوریم وگرنه همه ی آنچه که با مشقت به دست آورده ایم را می بازیم! وینستون کمی آن طرف تر پیاله ی دیگری را سر می کشد و زیرلب پوزخند می زند. لنی موهای قرمزش را پیچ و تاب می دهد و از فاصله ی چند صد متری یکی از گوسفندان مزرعه را شکار می کند و جدا از هیاهویی که به پا می شود الکسی ایوانوایچ با اخم غلیظی دبه می کند و می گوید این بار پنج هزار سکه میگذارد وسط و امکان ندارد که او بتواند از یک کیلومتری کبوتری را شکار کند. لنی فقط لبخند می زند. راسکولنیکوف از پشت کت آقای معلم می گیرد و از او می خواهد که این مسخره بازی ها را تمام کند و با هم بروند مادربزرگ پونیا را بکشند و پولدار شوند و با این پول حتما می شود یک خانه ی خوب در والهالا خرید و اصلا شاید پدر عبدالله پری را برده باشد آنجا و با همین کار سبب خیر شویم و این خواهر و برادر را بهم برسانیم! البته هیچ کدامشان خبر ندارند که برقک ها خیلی وقت است جیب هر دویشان را خالی کرده اند. در همین حین گلوله های آتشین بالای سرشان شناورند و غولی سوار بر موتور پرنده اش با پیرمرد ریش سفیدی که سوار گوزن پرنده اش شده جر و بحث می کند و این پایین هم بچه های تیم جوادیه در حال آنالیز وضعیت هستند و تند تند به فرمانده یونس گزارش می دهند آقای مورتیمر آخرین بار کجا دیده شده تا شاید او بتواند با باز خوانی کتاب ها این اوضاع قاراشمیش را سامان ببخشد! خرمگس تمام مدت با نیشخندی مطالب مجله ی طنزش را می نویسد و از این فرصت بسی مسرور است. صبا پای چپ و راستش را بهم می کوبد و روی زمین فرود می آید و داد می زند :« اینجا چه خبر است!؟» جماعت کوری که دست هایشان را بهم قلاب کرده اند متوجه حضورش نمی شوند و بهم برخورد می کنند و همه زمین می افتادند و پراسپر دست هایش را در جیب شلوارش می گذارد و قاه قاه می خندد. تام سایر آن طرف تر با لحن بیخیالی از قهرمان بازی هایش می گوید و تام سوییفت حرص می خورد و فهرست اختراعاتش را ردیف می کند و آن یکی تام که دنیا را نجات داده اصرار دارد که هیچ نسبتی با این دو تا آشخور ندارد! اولیور تا اسم آش می آید بغض می کند و پیرمرد شعری در فراق دریا و قایقش می سراید و کوزت چشم هایش پر می شود و یاد پدر مرحومش می افتد و شوهرش باز غیرتی می شود و دستش را می گیرد تا او را به خانه اشان ببرد و به دیوار بسته ی این پست بر می خورد. رستم که دیگر کاسه صبرش لبریز شده به آرش اشاره می کند که یک تیر هوایی آتشین بزند و همه ساکت می شوند و ناگهان هلن از وسط جمع رد می شود و رستم به تته پته می افتد و حرفش یادش می رود و الیزابت چشم غره ای می رود و تهمینه با پشت ماهیتابه بر فرق سرش می کوبد. بچه های قد و نیم قد ویزلی از گوش های اژدهای آتشین گرفته اند و اشک بنده خدا را در آورده اند کلارک جوگیر شده که این حیوان بدبخت را مداوا کند و اسنوبل رای موافق می دهد و مارمی درصدد است اصول تربیتی اش را روی این بچه ها هم پیاده کند و مردی با پالتوی دراز و کلاه زشتش روی زمین دراز کشیده و با ذره بین رد پنجه های اژدها را بررسی می کند تا بفهمد از کجا آمده تا شاید راه خروج را پیدا کنند و جین ایر دست هایش را بهم می فشارد و به درگاه پروردگار دعا می کند و سفید برفی با اشک سیبش را گاز می زند تا شاید این قصه ی تلخ پایان بیابد. و من؟ من دیگر اعصاب برایم نمانده و بیشتر نگران شخصیت های فرعی بی گناهی هستم که اصلا اسمشان را هم یادم نیست! می روم ساعت را از دست آن مرد چاق عوضی می قاپم و می شکنمش و از این دنیای طلسم شده بیرون می آیم.

گفته بودم که! از چنین پستی انتظاری جز مزخرف بودن نمی توان داشت!

 

 

با تشکر از بلاگردون بابت این چالش زیبا :)

دعوت میکنم از: آرتیمس،  آقای دژاوو ، آقای راینر ، آقای ساربان ، آقای علیرضا ، آقای عینک، آقای هیچ ، بلوبل ، پاییز ، حدیث (خانمچه جدید) ، خانم نیکولا ، خانم مهاجر ، دختر دماغ گوجه ای ، دکتر هرمیت ، ز. الف ، سپیده ، سرکار علیه ، سلویگ، سیمیا ، فاطمه (بلاگی از آن خود) ، فائزه ، گلشید ، میس رایتر ، نسیم بهاری ، نفس ، نوبادی ، نیکنوچا ، هلن پراسپرو ، واران

 

اگه یادم افتاد بازهم اضافه می کنم :دی

  • میخک

نظرات  (۲۶)

  • |•° ن.م °•|
  • وایی خدایا 😂 😂 😂 😂 😂

    خیلی باحال بود!!!!

    شخصیت بعضی هاشو فهمیدم مثل الیس در سرزمین عجایب، قلعه حیوانات، رمان هملت، تام سایرِ مارک تو این و ...

    ولی همه این شخصیت ها رو کتاباشونم بنویسم .

    نمیدونم من خواهم توانست این چنین زیبا نویسم؟!!اصلا اونقدر کتاب  خوندم؟!!

    پاسخ:
    ممنون باحالی از خودتونه :)
    شخصیت های زیادی نداشت ها یعنی خیلی چیزها اصلا به ذهنم نرسید یا نگنجید
    اگه میگفتن با شخصیت محبوب فیلم چه میشد! 

    بنویس بالام جان راحت باش
    از این چرت تر که نمیشه!
  • |•° ن.م °•|
  • بالام جانِ منودزدی!!! 😂

    یمودت مودم بود میگفتم

    پاسخ:
    بالام جان انحصاری نیست که :)
    برای همه است!
  • هلن پراسپرو
  • خدایا این دیگه چی بود!
    طوفان لذت و خاطره!!! 

    D:

    پاسخ:
    خوشحالم که خوشتون اومده :)
    ولی در این حدی که شما میگید هم دیگه نبود!
  • آرتـــمیس ツ
  • وایییی @_@ با این چیزی که شما نوشتین فک نکنم دیگه کسی روش بشه بنویسه چالشو ..

    عالی بود ! فقط اون بخش تهمینه با ماهیتابه D: 


    پاسخ:
    چوب کاری می فرمایید...
    مطمین نیستم اصلا تو چالش حساب بشه! به هر حال هر چی تو اون لحظه به ذهنم رسید رو نوشتم :)
    ا راستی یادم نبود کسی رو دعوت کنم! خوب شد گفتی ها!
    حتما باید بنویسی و مطمینم بهتر از مال من میشه :)

    چه قدر شخصیت محبوب داری سین:) چیدمان قشنگی بود:)

    چرا می‌گی مزخرف؟ به نظر من که خوب از پسش براومدی:)

    پاسخ:
    اولش فکر کردم گفتید من خودم محبوبم و ذوق مرگ شدم :))))))
    همه اشون جا نشدن که :/ نصفش موند تازه بعد انتشار یادم افتاد! :دی

    ممنون :) لطف دارین :)
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • اولاً که دمت  گرم چراغ چالش رو روشن کردی، ثانیاً دمت گرم که این قدر خوش‌نویس و جذاب‌نویسی، ثالثاً دمت گرم که این قدر باحالی و رابعاً مزخرف همسایه‌تونه و خامساً این‌که مرسی دعوتم کردی، همیشه به من لطف داری، روی چشم :)

    پاسخ:
    اولا ممنون، ثانیا لطف دارین چشم هاتون خوش نویس می بینه :) ثالثا باز هم ممنون لطف دارین شما، رابعا اوا نگید همسایه امون گناه داره! خامسا حتما شرکت کنید ها :) خوشحالمون می کنید :) سپاس :)

    جا داشت بگم چرا قیمه ها رو میریزی تو ماست ها

    ولی خب اینقدر قشنگ و عالی نوشتی که دلم نیومد

    البته که اوف بر تو که من رو دعوت نکردی :)

    البته درود خداوند نیز بر تو باد

    چون من در اسامی حافظه ای بس ضعیف دارم

    و اگه دعوت می‌شدم مکافات داشتم:)

    پاسخ:
    خب خود چالش گفته قیمه ها رو بریزید تو ماست ها دیگه :دی
    تازه من خوب هم نزدم! :)))

    دعوت نکردم؟! دعوت نکردم؟! الان دعوت کردم :) از دستم در رفته بودی ها :))

    عیب نداره جانا یه صفحه از اسامی بنویس بعد هی نگاه کن بهشون متن رو جور کن :)
    راه تقلب رو که نبستن :)
  • راینر | ‌Rainer
  • پست خیلی عجیبی بود :)

    خیلی ممنون از دعوتتون ولی فکر نکنم بتونم تو این چالش شرکت کنم :)

    پاسخ:
    چالش خیلی عجیبیه در واقع :)

    نتونید یا نخوایید؟
    ام... اجباری که در کار نیست ولی خوشحال می شدیم می نوشتین 
    باز به چند نفر دیگه می سپارم دعوتتون کنن که دعوت ها زیاد شه نتونید رد کنید :دی
  • سُولْوِیْگ 🌻
  • وای خدا، چه‌قدررر جالب بود!

    یه سریا رو اصلا نشناختم و یه سری رو شناختم اما هیچ‌وقت کتابشون رو نخونده‌م.

    پاسخ:
    چشم هات جالب خونده :)

    یه سری ها عجیب جاشون خالی بود
    از وقتی منتشرش کردم چشم های فرانگیس با خشم زل زده بهم و یه لجظه هم راحتم نمیذاره! :/
  • عاشق بارون... ⠀
  • خیلی جالب بود. :)

    الان که دومین پست مربوط به این چالش رو خوندم دیدم چه ایده‌ی جالبی بوده واقعاً! :)) و چه پست‌های بامزه‌ای نوشته می‌شه براش! :)

    پاسخ:
    سلام، به درباره ی نوشتن خوش اومدین :)

    جالب خوندین :)
    سخته کمی قبول دارم. حالا این پست که نشد اما یا یکم تنوع میشه خیلی قشنگ نوشت :) 

    وااایییی چقد بامزس *-*

     

    + ای کاش اسم کتابا رم تهش مینوشتید =)

    پاسخ:
    با چشم های بامزه ات میخونی :دی

    زیاد میشد که! بذار ببینم کدوم ها یادم مونده....
    جنایت و مکافات، قمارباز، 1984، قلعه ی حیوانات ، جام جهانی در جوادیه ، تنهایی بزرگ در آلاسکا ، کوری ، شرلوک هلمز و... بقیه اش یادم نیست باید برم دوباره متنم رو نگاه کنم :/

    شاید چون بامزه بود چشمای منم بامزه خوند =))

    جام جهانی در جوادیه خییلی خوبهههههه ^^

    اون صبا هه مال کدوم کتابه ؟

    پاسخ:
    شاید =)

    بلی :)
    آهان اون هوشمندان سیاره ی اوراک بود :)

    عجب پستی برای این چالش! O.O خیلی خیلی قشنگ بود. من خیلیارو نشناختم که خب طبیعیه چون الان در جواب کامنت استلا دیدم که خب خیلی هاشون رو نخوندم اصلا :| زمان خیلی کمه و کتاب ها خیلی خیلی زیاد.

    + ممنووونم بابت دعوت *-*

    پاسخ:
    :))))
    با چشم های قشنگت خوندی :)

    وای خدا ! الان رفتم جوابم به کامنت استلا رو خوندم و یادم افتاد ا منم جنگ و صلح رو نخوندم اصلا :/ یعنی اینقد تو فکرمه ناخوداگاه نوشتمش :/ چی میشد من یه روز جنگ و صلح را بیابم؟ هی...

    بلی بلی خیلی زیاد :)
    عوضش شما نارنیا رو خوندین :/ من اون رو هم نخوندم :/ و کلی کتاب دیگه. 

    خواهش :)

    خیلی خیلی باحال و قشنگ بود،دست مریزاد

    همینجوری پیش بره کل پست های این چالش میرن تو پیوندام:/:)

    فقط اون هلن مال چه کتابی بود؟

    پاسخ:
    سلام
    به درباه ی نوشتن خوش اومدین :)

    ممنون لطف دارین شما

    همون هلنی که پاریس دزدیدش بعد جنگ تروا پیش اومد دیگه. 

    باریکلا خوب نوشتی   :)

    خیلی ممنونم که دعوتم کردی  :) 

    خیلی دوس داشتم میتونستم بنویسم و تو این چالش شرکت کنم. ولی فعلا ذهنم یاری نمیکنه از بین همون تعداد کتابی که خوندم چیزی پیدا کنم بنویسم که متن خوبی از آب در آد.

     

    + چالش خیلی خوبیه به نظرم. لا اقل مثه چالش اخیر که هزار تا هم قانون و تبصره داشت و امر و نهی کرده بودن نیست!

    همین که اسم از کتاب و کتاب خوانیه عالیه 

    همین که یه چالش آبکی نیست عالیه   :)

    منم به سهم خودم از بلاگردونِِ تون به خاطر شروع این چالش تشکر میکنم   :)

     

    پاسخ:
    خوب خوندی :)
    کاری نداره که! یه روز بشین فکر کن اسم چهار نفر رو بنویس یه گوشه. بعد اتفاقا تعدادشون کمتر باشه بهتر میشه به هر کدومشون پرداخت! من میدونم تو میتونی!


    بلی از اون جهت خیلی خوبه :)
    تشکرت رو با شرکت کردن ثابت کن :دی
  • سرکار علیه
  • وای چقدر قشنگ بود *-*

    من نمیتونم بنویسم متاسفم، جمع کردنشون سخته واقعا -_-

    پاسخ:
    با چشم های قشنگت خوندی :)

    یعنی یه نفر نتونه از این چالش شونه خالی کنه شمایی! اییییین همه کتاب خوندی یک درصدش یادت مونده باشه میشه شصت هفتاد تا! 
    بلی سخت است اما نشدنی نیست :)
    منتظرم ها 

    چه قاطی پاتی بووووددد#__#

    اما واقعا باحال بود نوشتت *--*

    خوشمان امد ^--^

    پاسخ:
    حالا این قر و قاطی بودن خوبه یا بد؟ :دی

    ممنون، لطف داری :)

    پست خلاقانه‌ای بود :)

    بعضی‌هاشون رو می‌شناختم ولی بعضی دیگه رو نه :)

    پاسخ:
    لطف دارین شما :)

    :)

    سلام 

    خوبی؟

    آقا من تنبلم حتی پست رو هنوز نتوستم بخونم ببخشید 🙈

     

    ممنونم از دعوتت عزیزم ❤

    از اونجایی که خیلی تنبل شدم این روزها قول نمیدم شرکت کنم ولی قول میدم پستتو امشب یا فردا بخونم :)

     

    بازم ممنونم :*

    پاسخ:
    علیک سلام :)
    ممنون. تو خوبی؟ خانواده خوبن؟ 


    یعنی در این حد تنبل ؟؟؟؟ :دی
    نمی دونستم :)
    عیب نداره واران جان نحوندی هم چیزی رو از دست ندادی :)
    راحت باش :)

    بلاخره یک نفر من رو توی یک چالشی دعوت کرد :")

    ممنون

    پاسخ:
    جدی من فکر میگردم شما دعوت کننده زیاد داشته باشین! 
    وگرنه خیلی دوست داشتم و دارم که نوشته هاتون رو بخونم :)

    خواهش :)

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • خیلی خوب بود:-))))) شبیه خواب دیدن

    پاسخ:
    ممنون، لطف دارین :)
    چه تعبیر قشنگی :)
  • سیمیا ‌‌‌‌‌
  • از روزی که این پست رو خوندم، چندبار بهش فکر کردم ولی این چیزی نیست که توی آستینم باشه :( و فکر نکنم تا ۴ روز دیگه هم فرجی بشه. اگر بدونی ذهنم چقدر خشک و آشفته شده :/

    پاسخ:
    هر طور راحتین :)
    اوهوم... درک می کنم خودمم خیلی وقت ها اینطوری میشم و حالت خیلی بدیه! 
    انشالله که فرجی می شود و حال ذهنتون بهتر میشه :)

    نه بلاخره خوندمت اگر شخصیت های قلعه حیوانات توش نبود و یا پیرمرد و دریا و سفید برفی و چند شخصیت دیگه و مهمتر از همه خودت که بهش رونق نداده بودی با این همه لشکری از حیوانات و انسان که تو جای جای پستت نگاشته شده بود و انگار تو کشتی نوح همگی بودند ادامه نمیدام به خوندن ولی خب آفرین قشنگ نوشته بودی :))

     

     

    +

    سلام 

    علت اینکه من سختمه پست های طولانی رو بخونم ،  بخاطر عدم فاصله گذاری بین متن هاست :)

    یک کم اذیت میشه چشمام وگرنه دوس دارم همون موقع پست ها رو بخونم :)

     

     

    بماند حال جسمی بدم  در این روزها  و همچنان  تنبلی در خوندن ، 

    دست به دست هم میدن که نتونم بعضی از پست های طولانی رو همون اول بخونم ولی مهمترین علت همون عدم فاصله بین خطوطه :)

    ولی خب خوب بود مرسی که به اشتراک گذاشتی :) و قشنگ جمع و جور شده متن رو نوشتی :)

     

    پاسخ:
    ام... مرسی لطف داری :)


    علیک سلام :)
    فاصله ی بین خطوط منظورته یا پاراگراف ها؟ نمیدونم چطور میشه فاصله ی بین خط ها رو تو بیان تغییر داد. هرچی گشتم نیافتم. بعضی وبلاگ ها این در هم رفتن خطوطشون اذیتم میکنه ولی فکر میکردم مال خودم خوبه. راهنمایی میکنی چطور میتونم درستش کنم؟


    آخ... من چه بی معرفتم که یه حالی هم ازت نپرسیدم. انشالله خیلی زود حالت خوب شه. آخه هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد! فوقش میتونم بگم ویتامینی جات زیاد بخور بدنت تقویت شه. همین. 

    ممنون که با وجود حال بد جسمی این روزها بهم سر میزنی :) 

    یا خود خدا. 

    چقدر شخصیت. :|

    عجب آش شلم‌شوربایی. :))

    می‌گم یه قسمت دوم هم برای این پست در نظر بگیر که نصف دیگه شخصیت‌ها رو هم بنویسی. :)))

    پاسخ:
    مشکل از بلاگردونه واضح اعلام نکرده بود میشه بعضی از شخصیت ها رو ننوشت
    من تازه برای اونهایی که از قلم افتاده بودن (مثل مجید، فرانگیس، سوفی، سندباد و...) عذاب وجدان داشتم :/

    نه دیگه دستتون درد نکنه بذارید شلوغ ترش نکنم :دی
  • ... S҉A҉H҉A҉R҉
  • چقدر بامزه و خوندنی، عالی بود😅👌🏻

    پاسخ:
    ممنون لطف دارین :)
  • هانی هستم
  • اصلن یه کاپ جدا باید به حضور ذهن شما بدن با این همه شخصیت!

    پاسخ:
    اعتراف میکنم یکمی هم تقلب کردم از تو کتابخونه ام ...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.