کتاب چینی ( بر وزن آویشن چینی ) + دعوتی ها
نمی شود آقا! نمی شود! نمی شود هر چه شخصیت در داستان ها هست ریخت وسط دایره و انتظار داشت نتیجه ی کار قابل تحمل شود! مثلا آن خرگوش بی نوا را ببین! سه ساعت است دارد بالا و پایین می پرد و التماس می کند تا شاید آقای لوژین ساعتش را به او پس بدهد، درست است که اگر آن را پس بگیرد هم جز دو کلمه ی « دیرم شده! وای! دیرم شده!» چیزی نمی گوید و تازه بعدش هم در این سرزمینی که از عجیب هم عجیب تر است جایی را نمی شناسد که بخواهد به آن جا برود و هیچ کاری هم ندارد که برایش دیرش شده باشد! ولی باز هم این کار آقای لوژین صحیح نیست. آنقدر از بهم خوردن نامزدی اش با دونیا کفری شده است که حالا که ساعت قشنگ تری گیرش آمده می خواهد به دزدمونا هدیه اش بدهد و از او خواستگاری کند و لج هملت را بیش از پیش در بیاورد! چند تا اسب و خروس هم دور و بر آقای خرگوش ایستاده اند و در تردیدند به او کمک بکنند یا نه که خوکی کت و شلواری وارد می شود و اعلام می کند که این خرگوش جاسوس آقای جونز است و همه ی اینها نقشه است و ما نباید فریب بخوریم وگرنه همه ی آنچه که با مشقت به دست آورده ایم را می بازیم! وینستون کمی آن طرف تر پیاله ی دیگری را سر می کشد و زیرلب پوزخند می زند. لنی موهای قرمزش را پیچ و تاب می دهد و از فاصله ی چند صد متری یکی از گوسفندان مزرعه را شکار می کند و جدا از هیاهویی که به پا می شود الکسی ایوانوایچ با اخم غلیظی دبه می کند و می گوید این بار پنج هزار سکه میگذارد وسط و امکان ندارد که او بتواند از یک کیلومتری کبوتری را شکار کند. لنی فقط لبخند می زند. راسکولنیکوف از پشت کت آقای معلم می گیرد و از او می خواهد که این مسخره بازی ها را تمام کند و با هم بروند مادربزرگ پونیا را بکشند و پولدار شوند و با این پول حتما می شود یک خانه ی خوب در والهالا خرید و اصلا شاید پدر عبدالله پری را برده باشد آنجا و با همین کار سبب خیر شویم و این خواهر و برادر را بهم برسانیم! البته هیچ کدامشان خبر ندارند که برقک ها خیلی وقت است جیب هر دویشان را خالی کرده اند. در همین حین گلوله های آتشین بالای سرشان شناورند و غولی سوار بر موتور پرنده اش با پیرمرد ریش سفیدی که سوار گوزن پرنده اش شده جر و بحث می کند و این پایین هم بچه های تیم جوادیه در حال آنالیز وضعیت هستند و تند تند به فرمانده یونس گزارش می دهند آقای مورتیمر آخرین بار کجا دیده شده تا شاید او بتواند با باز خوانی کتاب ها این اوضاع قاراشمیش را سامان ببخشد! خرمگس تمام مدت با نیشخندی مطالب مجله ی طنزش را می نویسد و از این فرصت بسی مسرور است. صبا پای چپ و راستش را بهم می کوبد و روی زمین فرود می آید و داد می زند :« اینجا چه خبر است!؟» جماعت کوری که دست هایشان را بهم قلاب کرده اند متوجه حضورش نمی شوند و بهم برخورد می کنند و همه زمین می افتادند و پراسپر دست هایش را در جیب شلوارش می گذارد و قاه قاه می خندد. تام سایر آن طرف تر با لحن بیخیالی از قهرمان بازی هایش می گوید و تام سوییفت حرص می خورد و فهرست اختراعاتش را ردیف می کند و آن یکی تام که دنیا را نجات داده اصرار دارد که هیچ نسبتی با این دو تا آشخور ندارد! اولیور تا اسم آش می آید بغض می کند و پیرمرد شعری در فراق دریا و قایقش می سراید و کوزت چشم هایش پر می شود و یاد پدر مرحومش می افتد و شوهرش باز غیرتی می شود و دستش را می گیرد تا او را به خانه اشان ببرد و به دیوار بسته ی این پست بر می خورد. رستم که دیگر کاسه صبرش لبریز شده به آرش اشاره می کند که یک تیر هوایی آتشین بزند و همه ساکت می شوند و ناگهان هلن از وسط جمع رد می شود و رستم به تته پته می افتد و حرفش یادش می رود و الیزابت چشم غره ای می رود و تهمینه با پشت ماهیتابه بر فرق سرش می کوبد. بچه های قد و نیم قد ویزلی از گوش های اژدهای آتشین گرفته اند و اشک بنده خدا را در آورده اند کلارک جوگیر شده که این حیوان بدبخت را مداوا کند و اسنوبل رای موافق می دهد و مارمی درصدد است اصول تربیتی اش را روی این بچه ها هم پیاده کند و مردی با پالتوی دراز و کلاه زشتش روی زمین دراز کشیده و با ذره بین رد پنجه های اژدها را بررسی می کند تا بفهمد از کجا آمده تا شاید راه خروج را پیدا کنند و جین ایر دست هایش را بهم می فشارد و به درگاه پروردگار دعا می کند و سفید برفی با اشک سیبش را گاز می زند تا شاید این قصه ی تلخ پایان بیابد. و من؟ من دیگر اعصاب برایم نمانده و بیشتر نگران شخصیت های فرعی بی گناهی هستم که اصلا اسمشان را هم یادم نیست! می روم ساعت را از دست آن مرد چاق عوضی می قاپم و می شکنمش و از این دنیای طلسم شده بیرون می آیم.
گفته بودم که! از چنین پستی انتظاری جز مزخرف بودن نمی توان داشت!
با تشکر از بلاگردون بابت این چالش زیبا :)
دعوت میکنم از: آرتیمس، آقای دژاوو ، آقای راینر ، آقای ساربان ، آقای علیرضا ، آقای عینک، آقای هیچ ، بلوبل ، پاییز ، حدیث (خانمچه جدید) ، خانم نیکولا ، خانم مهاجر ، دختر دماغ گوجه ای ، دکتر هرمیت ، ز. الف ، سپیده ، سرکار علیه ، سلویگ، سیمیا ، فاطمه (بلاگی از آن خود) ، فائزه ، گلشید ، میس رایتر ، نسیم بهاری ، نفس ، نوبادی ، نیکنوچا ، هلن پراسپرو ، واران
اگه یادم افتاد بازهم اضافه می کنم :دی
- ۹۹/۰۸/۲۶

وایی خدایا 😂 😂 😂 😂 😂
خیلی باحال بود!!!!
شخصیت بعضی هاشو فهمیدم مثل الیس در سرزمین عجایب، قلعه حیوانات، رمان هملت، تام سایرِ مارک تو این و ...
ولی همه این شخصیت ها رو کتاباشونم بنویسم .
نمیدونم من خواهم توانست این چنین زیبا نویسم؟!!اصلا اونقدر کتاب خوندم؟!!