غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

خرمگس

چهارشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۵۴ ب.ظ

کتاب شدیدا قشنگی بود. ساده و روان. کاملا قابل فهم و درک کردنش نیاز به فکر زیاد نداشت. در طول زمان انقلاب ایتالیا نوشته شده بود و قابلیت این رو داشت که پر از مطالب گنگ و شعار های انقلابی باشه اما نویسنده با هوشمندی داستان رو نجات داده بود و فقط به ماجرا پرداخته بود. یه اسطوره سازی عالی و مرگ تاثیر گذار قهرمان خیلی بهتر از توضیحات ظلم اتریشی ها یا نیاز به استقلال ایتالیا خواننده رو درگیر میکرد. نکته ی مثبت شاید این باشه که قهرمان سفیدی مطلق نبود اما در نظر من نکته ی منفی اش هم همین بود. البته به هیچ وجه مخالف شخصیت های خاکستری نیستم اما پیام کلی کتاب ضد مسیحیت و ضد ایمان بود. هرچند اگه مسیحت همین طوری که میگن بود من خودم بدتر از شخصیت آرتور باهاش مبارزه میکردم. چه خوب که ما میدونیم مسیحیت اینی نیست که کشیش ها میگن. روند شکل گیری شخصیت ها عالی بودن. آرتور که یه بچه ی نازک نارنجی و شدیدا حساس بود، پسربچه ای که با دیدن یه شاخه گل یا غروب آفتاب شدیدا سر ذوق می اومد، در اواسط داستان تبدیل شده بود به یه آدم ضمخت و بیخیال که کاری جز بذله گویی انجام نمیداد. چون فهمیده بود شوخی و طنز تنها سلاح برای جنگیدن با دنیای خشنه. اما شکل گیری شخصیت آرتور همچنان ادامه داشت و بهه تدریج مبارزه اش صادفانه تر و ایمانش به هدف بیشتر شد. جدا از آرتور شخصیت جما هم بسیار زیبا و دوست داشتنی نوشته شده بود. شخصا پدر مونتالی رو نه درک کردم و نه متوجه شدم. از یه طرف به نظرمیومد مظهر ریاکاری و دروغه اما از طرف دیگه محبتش صادقانه بود. سخنرانی آخرش از نظر ادبی تاثیر گذار بود اما از نظر محتوا شدیدا غلط. انگار میخواست بگه من یه آدم بیچاره هستم که گیر مسیحیت افتادم! سر تا سر داستان کفر آمیز بود اما نمیتونم بگم کاملا چون تصویری که از دین مسیحیت نشون دادن و گفتن تصویر بدیه اصلا واقعی نبود! در قسمت اول کتاب یکی از افتخارات آرتور این بود «همان طور که به خدا ایمان دارم به پدر مونتالی هم دارم». همین نوع اعتقاد باعث شد بعد ها از خدا متنفر بشه. پرستیدن انسان به جای خدا. این بزرگترین اشتباهیه که هر کسی میتونه مرتکب بشه. اگه میخواید خدا رو بشناسید نباید اون رو توی آدم ها جستجو کنید. آدم هایی که ادعا میکنن با ایمان و به اصطلاح مقدس هستن. هیچ انسانی کامل نیست. حالا که فکر میکنم میبینم تفکری مثل تفکرات آرتور در جوون های ما هم وجود داره. جوون هایی که بعد از دیدن گناه و اشتباهات یه روحانی یا آدمی با ظاهر مذهبی از دین زده میشن و فریاد سر میدن اسلام بده! چرا هیچ وقت فکر نمیکنیم اون آدم بده و کاری مغایر با دستورات اسلام رو انجام میده؟ چرا آرتور هیچ وقت فکر نکرد اشکال در مسیحیت نیست، اشکال در پدر مونتالیه که قوانین رو زیر پا گذاشته یا کار غیر اخلاقی انجام داده؟ جواب سوال مربوط به داستان رو میدونم؛ چون آرتور شدیدا به پدر وابسته بود و بخاطر علاقه اش نمیخواست قبول کنه همچین مردی اشتباه کرده.اما سوال اول چطور؟ جامعه ی خودمون چطور؟ میشه گفت بخاطر خودخواهی ما آدم هاست. اینکه نمیخوایم قبول کنیم اشتباه از خودمونه. 

 
به هر حال خوندن این کتاب حالم رو بهتر کرد. از افسردگی درم آورد. نه بخاطر لحن ساده و داستان پرکشش. از یه نظر شباهت زیادی به 1984 داشت. اینکه با مفهوم کلی هر دو مخالف بودم(یا با قسمتی از مفهوم کلی اش) اما حداقل برای مخالفت با داستان خرمگس دلایل محکمتری دارم و این بهم اعتماد به نفس میده.
 
یکی از ویژگی های جالب کتاب اسمشه. «خرمگس». قبل از خوندن هیچ ایده ای درمورد نامگزاری اش ندارم. اما بعد فهمیدم چقدر درسته. نمی دونم شنیدید یا نه که سقراط گفته « آتن مثل اسبی است که من با نیش زدن آن را به تکاپو می اندازم.» و اینکه ایتالیا شباهت زیادی با آتن داره. در کل خواسته بود بگه آرتور در واقع مثل سقراطی برای ایتالیا است که با نوشته های طنز و هجو نویسی های سیاسی مردم رو به فکر کردن وادار کنه. پس بهترین اسم ممکن انتخاب شده. «خرمگس»
 
 
 
 
 
 
Image result for ‫خرمگس‬‎
 
پی نوشت: بالاخره عکس همون نسخه که خوندم رو پیدا کردم
  • میخک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.