زیر آفتاب داغ ظهر تابستون ...
- ۰ نظر
- ۰۷ خرداد ۹۹ ، ۱۶:۴۹
زیر آفتاب داغ ظهر تابستون ...
- بدون طفره رفتن یا فیلم بازی کردن بگو جریان چیه؟
اگر فکر می کنید هنگام امتحان دادن دست از خیال پردازی بر می دارم سخت در اشتباهید. جواب سوال چهارم که گویا دو بند کامل بوده رو فقط در یک خط نوشتم و بقیه ی جای خالی رو با این مکالمات پر کردم:
- سلام ساغر جان، از این طرف ها؟ یه چند روزی بود رو سرمون آوار نشده بودی، نگرانت بودیم.
در طول هفته ی گذشته برای اولین بار در عمرم با قطار سفر کردیم

سلیقه هامون اصلا شبیه نیست به وجه قبول ندارن که قشنگترین تسبیح دنیاست و شبیه یاقوته)برای امتحان زیست کتابم رو باز کردم که خیر سرم درس بخونم
خب، اولین نکته ای که بعد از خوندن کتاب به ذهنم رسید این بود که اگه خدمتکار و پرفسور رو قبل از من بیش از تو میخوندم قطعا برام جالبتر بود. با وجود تمام تفاوت ها یه سری شباهت ها در روند داستان آزارم میداد. با این حال، کتاب بدی نبود. شخصیت های کمی داشت و خیلی خوب به همه اشون برداخته شده بود. آدم کاملا حال و هوای آروم ژاپنی داستان رو حس میکرد. گره ها و گره گشایی ها به خوبی رعایت شده بود. روند تغییر شخصیت اصلی هم خوب و ملموس بود. (فقط حیف که درست مثل لوییزا کلارک بود!) نکات ریاضی رو هم کاملا عامه پسندانه و راحت نوشته بود. و در آخر خیلی خوشحال تر میشدم اگه میدیدم از روی زندگی یک انسان واقعی نوشته شده.

این کتاب مثل یک بمب شروع شد! با یه انفجار! صادقانه بگم جمله ی اول به داستان علاقه مندم کرد و جمله های دوم و سوم دیوانه! همچین شروع رک و صریحی با یه داستان عجیب و هنجارشکن هرکسی رو مشتاق خوندن میکنه. بخش اول با وجود تمام ایرادهاش کاملا جذاب و خوندنی بود. هرچند از بخش های بعدی کم کم فوق العاده بودن خودش رو زیر سوال برد اما تا لحظه ی آخر عنصر تعلیق (که مهمترین رکن یه داستانه) رو به خوبی حفظ کرد. وقتی میگم نقص منظورم کمبود توصیف ظاهر شخصیت هاست،شخصا اصلا انتظار نداشتم در همچین داستانی تو تصور کردن شخصیت ها به مشکل بخورم. از طرفی بی انصافی نکنم، شخصیت بردازی ها فوق العاده بودن و هر کدوم آدم رو درگیر زندگی خودشون میکردند. ایده ی نویسنده درمورد خداحافظی در اوج هم برام جالب بود. در کل بگم، با وجود اینکه گاهی از خنگی مارال، برعکس توصیفاتی که از زرنگی اش در شغل خبرنگاری شده بود و از به کار بردن جملات زیادی فلسفی در گفتگوهای روزمره اشون حرص میخوردم اما در کل تا قسمت آخر همچنان با اشتیاق فراوان به خوندن ادامه دادم.

هر آدمی توی زندگی اش باید یه ثمین داشته باشه.
میدونم چه اهدافی برای آینده ام دارم
اول از همه باید بگم که شدیدا ناامیدم کرد! انتظارم از این دو کتاب که تا این حد مشهور هستن به مراتب بیشتر بود.