- ۵ نظر
- ۲۲ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۰۲
تحلیل شخصیام اینه که راهپیمایی ۲۲ بهمن امسال یه رفراندوم جدی برای جمهوری اسلامیه. بدین صورت که هرکس اومد خیابون رای آری داده، هرکس نیومد خیر. درسته که راهپیماییهای ما همیشه معنادار بوده ولی الان واقعا میزان جدیت موضوع تو یه لیگ دیگه است. هرکس نیومد و فکر کرد غیبتش تو خیابون به معنای انتقاد به عملکرد نظام یا رفتارهای حاکمیت و دولتهای جمهوری اسلامیه، دچار اشتباه خیلی خیلی خیلی بزرگی شده. واقعا از خدا میخوام همچین شخصی هرگز از راه سختش نفهمه چرا و چطور چه میزان خاکی به سر خودش ریخته. راهپیمایی امسال آری به اصل نظام جمهوری اسلامی و موافقت با آرمانهاشه، اگه از دید شما اینطور نیست مطمئن باشید از دید پدوفیلهای خونخواری که دندون تیز کردن برای خاکمون دقیقا همینه. بذارید از جنبهی دیگهی قصه بگم، یه تصمیم تاریخی یه طرفش بیعته و طرف دیگه برائت. راهپیمایی فردا شعار «مرگ بر آمریکا» رو به همهپرسی میذاره. بعضیا میگن مردم پنجاه سال پیش واقعا درک نمیکردن مرگ بر آمریکا گفتن چه عواقبی داره و اونقدر عمیق متوجه نبودن که این فریادها چه مسیری پیش رومون میذاره. من نمیتونم درمورد احساسات و افکار درونی مردم نیم قرن پیش حرف بزنم، اما مردم سال ۴۰۴ میدونن مرگ بر آمریکا گفتن یعنی چی. ناو آبراهام و بی۲ و بمباران شدن و تحریم کمرشکن و انزوای جهانی و ناکارآمدی داخلی و مصائب کشورداری و غیرممکن به نظر رسیدن برقراری عدالت در مملکت و ریاکاری عمامه به سرها و.... مردم این دوره زمونه معنی خیلی چیزها رو میدونن. سختی جنگ رو کشیدن و زیر سنگینی فشارهاش جونشون به لبشون رسیده. واضحه که من درمورد جنگ ۸ سال و جنگ ۱۲ روزه حرف نمیزنم، مگه نه؟ حالا با تمام واقعیتهای تلخ، آیا حاضریم همچنان بگیم مرگ بر آمریکا؟ آیا ما میخوایم جمهوریت و اسلام و مرزهای خاکمون رو حفظ کنیم؟ قطعا خواستن به معنی رسیدن نیست. مسیر دور و دراز و پرفراز و نشیبی بین وضعیت موجود و وضعیت مطلوب قرار داره، اما آیا این آرمانها و ایدهآلها رو میخوای یا نه؟ بیست و دوم رفراندوم برگزار میشه. بعد آری گفتن تازه باید کلی زحمت کشید، تازه باید خون دل خورد برای هزار و یک مشکل و هزار هزار درد و آستین بالا زد که چند تن آوار رو با دست خالی بلند کنیم. اما اون برای فردای رفراندومه. راستش خودمم کنجکاوم نتیجه این همهپرسی رو بفهمم. مردم ایران ثابت کردن در مواقع حساس غیرقابل پیشبینی عمل میکنن. بیست و دوم این ماه چه اتفاقی قراره بیفته؟ هیچ ایدهای ندارم اما آمادهام که نتیجه رو بپذیرم. نمیشه امنیت کسی که میل شدیدی به خودکشی داره رو به زور حفظ کرد، یعنی شاید بشه ولی من نمیتونم. تو آخر الزمان کلاه خودم رو سفت بچسبم از سرم هم زیاده. این حرفها رو میزنم اما میدونم آخر سر قراره بگم آخه هموطنمه، آخه خانوادهی منه، آخه خواهر و برادرمه، آخه... میدونم دلم نمیاد بیخیال بشم. واقعا کنجکاوم ببینم ۲۲م چه اتفاقی میفته...
روز اول جنگ که اون همه خبرهای شوکه کننده بهمون رسید، نتونستیم گریه کنیم ، آخه وسط جنگ که وقت عزاداری نیست. حتی روزهای بعدی هم نتونستیم غم به چهرهامون راه بدیم، باید قوی و با صلابت میایستادیم و ادامه میدیدادیم چون «که جنگ است و نباشد فرصت زانو بغل کردن»
الان که میبینم فکر میکنم خیلیهامون اصلا فرصت نکردیم برای روز سیزدهم جنگ عزاداری کنیم، چون مجبور بودیم توضیح بدیم ما قاتل هموطنهامون نیستیم. خندهدار نیست؟ اونایی که خطاب به شروع کنندهی جنگ علیه ایران میگن «تو رو خدا بیا دوباره کشورمون رو بمباران کن و جنگ نظامی علیه ما رو ادامه بده» یقهی من رو گرفتن که تو مقصر روز سیزدهم جنگی. باور کنید خندهداره. منم که داغ دیدهام، منم که عزیز از دست دادم. تو هم اگه هموطن منی بیا باهم دیگه گریه کنیم. بیا باهم دیگه انتقام خونهای توی خیابون رو بگیریم. بیا باهم دیگه قاتلشون رو قصاص کنیم. نمیای؟ باشه. ولم کن بذار به حال وطن زخم خوردهام زار بزنم.
داشتم به این فکر میکردم که چرا حال دلم بده، چرا انرژیم پایینه، چرا اینقدر کلافهام، چرا بیرمقم، چرا اشکم دم مشکمه؟ چهارده نظر تایید نشده تو پنلم هست، دوست ندارم سرسری جواب بدم اما هرچی بیشتر میگذره حال و حوصلهی توضیح دادنم کمتر میشه. مدام از خودم میپرسیدم چرا من همچین شدم؟ تازه یادم افتاد که من تاحالا فرصت نکردم غم دلم رو با خیال راحت ابراز کنم و ببارم. یه ابر بارونی تمام این ماه وسط کلاف ذهنم گیر کرده بود و کلی گره کور ساخته بود. من گوشه رینگ گیر کرده بودم و تمام مدت داشتم بابت داغی که دیدم سرزنش میشدم. من همدرد عزادارهایی بودم که نمیدونستن خشمشون رو کجا باید حواله کنن، من میفهمیدم احساساتی که تجربه میکنن چقدر دردناکه، درکشون میکردم و در بعضی موارد حق هم میدادم حتی، اما من چی؟ کی به من قراره حق بده بدون سرکوب عزاداری کنم؟ من کی اجازه دارم این ابر سیاهی که کل وجودم گرفته رو ببارم؟ همیشه تو این موضع بودم که سی صد هزار کشته عدد منطقیای نیست و چه و چه. اما دیگه بسه. به درک اسفل السفالین که باورم نمیکنی. به جهنم که چی فکر میکنی. همین یه بار میخوام به خودم حق بدم برای اون سه هزار نفر زار بزنم. مگه سه هزار تا جون کمه؟ هان؟ تمام اون دویست و نود و هفت هزار نفر رو بردار برای خودت ، برو بذار حداقل اینجا واسه سه هزار هموطن خودم خون گریه کنم. نظراتی که غم من رو مسخره کنن و نیش و کنایه بزنن مستقیم میرن هرزنامه. رویکرد کلی وبلاگم در مواقع عادی هیچوقت این نبوده اما الان حال و روزم عادی نیست که بخوام عادی رفتار کنم.
یه اعتراف بکنم؟ من هیچی درمورد شهدای ۱۸ و۱۹ دی نخوندم. درواقع تمام اطلاعاتی که درموردشون دارم از وبلاگ صبا گرفتم. هیچوقت نرفتم مصاحبههاشون رو ببینم. هیچوقت اخبار صدا سیما رو ندیدم و هروقت نشونش داد شبکه رو عوض کردم. تو وبلاگ آقای گلرنگیان یه شعر درمورد یه معلم شهید بود اما من حتی سرچ نکردم ببینم اون معلم کی بوده. اسم ملینا رو اتفاقی شنیدم اما هیچ اطلاعاتی درموردش نخوندم و ندیدم. عمدا تمام ورودیهای مغزم رو مسدود کردم که فقط از زاویه دید یک برانداز مخالف نظام و حاضر در اغتشاشات نگاه کنم به قضیه. که درکشون کنم، که احساستم فاصله نندازه بینمون، که حب و بغضم مانع فرایند شناخت نشه. تا کی میتونم خودم رو به کور و کر بودن بزنم؟ تا کی نبینم و نشنوم؟ تا کی قلبم رو تو قفس آهنی نگه دارم که احساسی واردش نشه؟ دیگه بسه، دیگه نمیتونم. سه هزار نفر کشته شدن، سه هزارتا هموطن، برای تک تکشون میخوام اشک بریزم؛ برای جوونهایی که با این اوضاع اقتصادی هیچ آیندهای برای خودشون متصور نبودن، نوجوونهایی که از درک نشدن خسته بودن، بچههایی که هیچی از واقعیتهای کثیف این دنیا نمیدونستن، آتش نشانها و پلیسها و پرستارهایی که شاید حتی از ته دل نظام متنفر بودن اما مسئولیت پذیری سرشون میشد و شغلشون رو رها نکردن، بسیجیهایی که.... هی... بذار از بسیجیها نگم....
بچهها رفتن راهیان نور. صبح استوری گذاشته بودن که اندیمشکن. جا موندم. احساس کرختی میکنم. انگار سر شدم. اگه الان جنوب بودم شاید راحتتر میتونستم زجه بزنم. میرفتم از راویهای یادمان میپرسیدم رزمندهها بعد شکست تو عملیاتها چه حسی داشتن؟ ما تو پروندهی دفاع مقدس فقط پیروزیها رو میبینیم مگه نه؟ انگار نه انگار چندتا عملیات رو باختیم، چند بار زمین خوردیم و دوباره سر پا شدیم که آخرش ایرانمون رو پس بگیریم. روز سیزدهم جنگ رو باختیم یا نه؟ وحید خضاب میگه معیار برد و باخت اینه که طرف شروع کنندهی جنگ به اهدافش رسیده یا نه. کسی که ماه پیش تو خیابونهای ما خون به پا کرد یه شیاد شارلاتانه که هیچ ابایی نداره پشت سر هم دروغ بگه و حرفهای قبلی خودش رو نقض کنه. برای همین سخته بفهمیم هدفش واقعا چی بود. اما برداشت من تا اینجا اینه که به هدف ایجاد حس ناامنی و شکاف اجتماعی بین مردم ایران دست به این جنایت زد. و تا حد قابل توجهی موفق بود. آره خودم میدونم با یه نبرد تکلیف نهایی پرونده جنگ مشخص نمیشه و نباید از روی همین یه روز قضاوت کرد، اما این حقیقت چیزی از سنگینی داغ کم نمیکنه.
سه هزار نفر... سه هزار آدم... سه هزار تا جون باارزش... هنوز زمان لازم داریم تا بفهمیم چه خاکی به سرمون شد. قتلهای فجیع... سر بریدنها... زنده زنده سوزوندنها... مثله کردنها... تجاوزها... با ماشین از روی جنازه رد شدن ها... خون و خون خون... زجه مویههای مادرها... سیاه پوش شدن تازه عروسها... لحظهای که پدرها و برادرها با جنازههایی به اون شکل مواجه شدن... دنیایی که رو سرشون فرو ریخت... از همه بدتر اینکه تو همچین مصیبتی ما یقه همدیگه رو گرفتیم و داریم خشممون رو سر همدیگه خالی میکنیم... این خشم نباید هدر بره... این کینه نباید اشتباه هدف گرفته بشه... قاتل جوونهامون داره هار هار به ریشمون میخنده... اونی که امنیتمون رو ازمون گرفت نباید قسر در بره...
من دیگه تحمل مشت و لگد و تنه خوردن از آریو رو ندارم
ندارم
ندارم
ندارم
باورم نمیشد کسایی باشند که از ماجرای این جزیره دفاع کنن
یا بخوان گناهش رو بشورن و کوچکنمایی کنن
نگران باشن که نکنه متجاوز های آدمخوار اون جزیره از گل نازکتر بشنون
باورم نمیشد یک انسان بتونه همچین درجهای از پستی رو تحمل کنه و کنارش بایسته
که با هموطنانم آشنا شدم...
مهیار گفت بیخیال این همه غصه، بیا سریال ببینیم حواسمون پرت شه. منم سریالی که خیلی تعریفش رو شنیده بودم پیشنهاد کردم. شروعش زیاد کشش نداره. حس و حال سریالهای ماه رمضانی از جنبه ترسناک و دوزخ و عقوبت عمل و اینا داره. تحمل کنید، من چون واقعا خیلی زیاد ازش تعریف شنیده بودم تحمل کردم و یه قسمت فرصت دادم، اصلا پشیمون نیستم. کوتاه هم بود زود تموم شد. راضی بودم. و اینکه درمورد پایانش زیاد رویاپردازی نکنید. یه پایان خیلی خیلی معمولی داره. کسایی که انتظارشون از این سریال به سقف چسبیده با این پایان ناامید میشن. من راضی بودم ولی چون انتظار خاصی نداشتم.
ایدهاش فوق العاده بود و تا حد زیادی خوب درش آورده بودن. یه خورده روحیه اکشن میخواد فقط نگاه کردنش. ماهان من رو گول زد و گفت فقط اسمش بازی مرگه و اونقدرها هم جنایی و پر از خون و خونریزی نیست، راست نمیگفت. درسته فقط جنایی نیست و خیلی چیزهای بیشتر و بهتری هم هست اما خب با روحیه لطیف سازگار نیست همهاش. حداقل قسمت پنجم که اصلا سازگار نیست، بقیهاش اوکیه.
هر قسمت یه داستان پرکشش داشت که هم تیم بازیگریاش تغییر میکرد هم ژانرش کلا عوض میشد. قسمت چهارم عاشقانه رمانتیک اکلیلی صورتی قلب قلبی :) ، قسمت پنجم جنایی ترسناک وحشیانه :/ کلا هر قسمت یک فاز متفاوت داشت. درسته که بابت این ژانر به ژانر شدن ترک برداشتم اما حرفهای بودن عوامل سریال رو میرسونه که تمام ژانرها رو تونسته بودن خوب از آب در بیارن. انتخاب بازیگرها برای هر نقش عالی بود، اتمسفر همه ژانرها (چه طنز چه فانتزی چه عاشقانه چه جنایی) مثل طراحی صحنه و موسیقی و رنگ و... همهاش رو خوب در آورده بودن و این مهارت بالاشون رو میرسونه.
فلسفه سریال و نکته آموزندهی پایانی خیلی بهتر از این میتونست باشه. درسته بد نبودها... اما آخه... اینکه به هدف منع جوانان از خودکشی سریال بسازی اونم همچین سریال خفنی فوق العاده است ، اما خب دلایل خودکشی نکردن خیلی بهتری میتونستن ارائه بدن برای پایان کار.
یه جا شخصیت مرگ گفت «شما انسانها فکر میکنید هرچیزی که دارید حق بدیهی و طبیعیاتونه. اصلا به این فکر نمیکنید خیلیها هستن که حسرت داشتههای زندگی شما رو میخورن» و خب واقعا راست بود. با مثال خیلی خوبی هم این موضوع رو نشون داد. طنز بامزهای داشت. مشتاق بودم درمورد خود شخصیت مرگ بیشتر بفهمم اما متاسفانه در ابهام باقی موند. یه سری جزئیات مثل اون پسره که تو زندان دیوونه شد هم موضوعشون حل نشده موند و نفهمیدم آخرش تکلیفش چی شد؟ اگه سرانجام همه شخصیتها رو میفهمیدیم بهتر بود.
به هر حال ، «بازی مرگ» رو توصیه میکنم ببینید اما نه به عنوان بهترین سریال تاریخ و این صحبتا. انتظارتون بالا نباشه ازش لذت میبرید. اگه مثل من حساس هستید و شبها خواب ترسناک میبینید قسمت پنجم رو یا بیخیال بشید یا زیاد جلو بزنید. :دی
هنوز مدرسه شروع نشده
هنوز نرفتم پیش خانم پ
هنوز با رامین و آریو مواجه نشدم
و امروز تا همینجا اونقدر تنش داشتم که دود از کلهام داره بلند میشه...
یه هفته بعد انشاءالله کاروان راهیان نور حرکت میکنه. و من قرار نیست همراهشون باشم :) از الان دارم دق میکنم... از الان دارم ذره ذره میمیرم... میدونم دور و بر گدای گدایان کوی تو اضافهام اما لازم بود اینقدر واضح به روم بیاری؟ آره حتما لازم بود، اما... این رسم مردونگی بود آقا؟ من بیلیاقتم باشه، اما... اگه افتادم و جدی جدی مردم چی؟ دلتون میاد؟ واقعا ؟ میدونم حقمه اما در شأن شما هست که یه نفر از دلتنگی شما بمیره و به روتون نیارید؟ میدونید کربلای من شلمچه است... میدونید اینکه نتونستم امسال بیام حرمتون داره دیوونهام میکنه، تمام دلخوشیام به تابلوی «تا کربلا یک سلام» بود. میدونید اینکه نتونستم ضریحتون رو ببوسم چطور داره منو زجرکش میکنه، تنها دلخوشیام این بود قراره خاکی که با خون عاشقان شما عجین شده رو ببوسم. من امسال بهشت رو ندیدم، تنها انگیزهام برای نفس کشیدن این بود قراره یه تیکهی دور افتاده از بهشت رو تو فکه لمس کنم. خوانندههای وبلاگم حق دارن درک نکنن چطور راهیان رو به کربلا تشبیه میکنم اما شما که میدونید چرا شلمچه کربلای منه. شما که میدونید کجا عاشقتون شدم. شما میدونید کجا برای اولین بار از ته دل براتون گریه کردم. شما میدونید کجا روضهی قتلگاه شما رو فهمیدم و میدونید کدوم خاک رو به سرم ریختم. شما میدونید رود اروند بود که من رو به فرات وصل کرد. میدونید آب اروند چطور ذره ذرهی وجودم رو سوزوند و خاکستر کرد. شما میدونید من امام خودم رو کجا پیدا کردم. میخواستم بیام دوباره تجدید خاطره کنم. میخواستم بیام دوباره خاک بریزم توی سرم، همون خاک رو، با همون روضههای شما. ولی اربعین هیچی، حرم که اصلا ، حتی راهیان هم نخواستید بیام. راهم ندادید. نمیرم من الان؟ باید زنده بمونم ؟ زنده بمونم بیشرف نیستم؟ روم میشه نیام و به نفس کشیدن ادامه بدم؟ چرا نمیکشیدم؟ چرا تیر خلاص رو نمیزنید؟ خاکم به سر... خاکم به سر... میدونم بیلیاقتم... به قرآن میدونم حق دارید... تا کی از شما لطف و از من قدرنشناسی؟ تا کی محبت یک طرفه از سمت شما؟ تا کی نمک بخورم و نمکدون بشکونم؟ میدونم اما... آقا تو رو خدا... آقا میمیرما... آقا یه بلایی سر خودم میارما... آقا من نمیتونم... من کم آوردم... حالم بده... حالم از شهریور تا الان بده... آقا دوپینگ لازمم... نمیکشم دیگه... آقا شما رو به رقیهات قسم زجرکشم نکن... من امسال به اندازه کافی بدبختی کشیدم... توانش رو ندارم... مگه خدا نگفته بیشتر از ظرفیت کسی بهش تکلیف نمیده؟ من از پس این همه دوری و بینوری زندگی برنمیام... من معراج الشهدای اهواز رو نبینم میمیرم... من از این دنیای کثیف دیگه حالم بهم میخوره... خلوت لازم دارم... آقا اصلا بیام تو اتوبوس بمونم و اجازه پیاده شدن نداشته باشم. میفهمم حق ندارم اون خاک مطهر رو با قدمم نجس کنم. بیام فقط نگاه کنم. اینم نمیشه؟ روزهام از شب تاریکتره ، دلخوش بودم به نور طلائیه... نمیشه؟ نمیشه....
آریو و رامین فردا باید برگردم کلاسم. تا الان هم کلی منت رو سرمه که دو روز کلاسم راهشون ندادم. حالم بده...
۱- آریو: بعد از اینکه با کشیده آریو از خواب غفلت بیدار شدم (که معلم توان معجزه نداره و نمیتونه وظیفهی روانپزشک و مادر رو هم به دوش بکشه). به مادرش پیام دادم و گفتم فردا بیاد مدرسه. اولین حدسی که به ذهنش رسید این بود که پسرم دوباره همکلاسیهاش رو زده؟ جوابی ندادم و فقط گفتم بیاد مدرسه.
اومد، توضیح دادم چه اتفاقاتی افتاده و چه فرآیندی طی شده. که تاکجا تحمل کردم، چه روشهایی رو پیش گرفتم، و در آخر چه کتکی خوردم. بهش گفتم (همون طور که بارها قبلا گفته بودم) این بچه باید بره مشاوره. گفتم تا نرفته کلاس من نیاد. مدیر البته از اول هی میپرید تو حرفم و کاملا با لحن «اینو ول کن»طور خطاب به مادر آریو میگفت بچه تو اول و آخر باید از این مدرسه بره استثنایی. مادرش کلا ساکت بود. من حرفم رو زدم و رفتم، مدیر و معاون یکم حرف زدن با مادرش.
بعد مدرسه دیدم تو شاد پیام داده « سلام خانم میخک ازتوانتظارنداشتم یه بچه رو نمیتونین به راه بیارین آریو مگه دیوانه است بخدامن یه معلم بودم با یه بچه اینتوری برخوردنمیکردم تواطلا آریورودرک نمیکنی.آریو ازاول بخداتورودوس داشت میگفت ماما یه خانم معلم اومد کلاس ما ای کاش این معلم من میشده الانم دوستون داره » عین پیامش رو کپی کردم فقط اسامی رو تغییر دادم. عصبی شدم اما کظم غیض کردم و فقط دوباره گفتم پروتکل اداری فلان و بهانه و توقع نداشته باشید بنده خارج از پروتکل کاری کنم. روند کمک به آریو هم اینطوریه و نیاز به مشاور داره من روان پزشک نیستم فقط معلمم.
برگشت گفت « خانم میخک سلام آریو میگه خانم معلم منوببخش آریو مگه مامان عمدن نزدم شوخی کردم بخدا آریو شمارودوس داره. خانم میخک عزیز الان بایه دکتر دیگه صبحت کردم واسه شنبه وقت داد بخدامنم راضی نیستم به آریو میگم آریو چرا خانم معلم تواذیت میکنی میگه ماما عمدن نکردم ازبچه هستن خانم معلممو میزنن آره اونجوریه. الان دوبچه باهم دعوا کردن پس اونا دیوانه یه بچهن دیگه آریو مثل اونا » بازهم پیامش رو کپی کردم و فقط اسامی رو تغییر دادم. اونقدرررر حرص خوردما. باز به روم نیاوردم. گفتم اگر آریو رو دوست دارید پیگیر فرایند مشاوره باشید والسلام.
امروز آریو نیومده بود. دیگه نمیدونم قراره چی بشه. مدیر گفت احتمالا ارجاع بدن مدرسه استثنایی ولی مطمئن نیستم. فقط میدونم دیگه نمیذارم کلاس من بیاد چون میدونم مادرش هم پیگیر نیست و الکی میگه.
۲- مادر رامین نیومد. خانم آ دیروزش گفته بود که آریو و رامین رو از کلاس من برمیداره، برای هم رامین رو کلاسم راه ندادم. آریو مادرش اومد و بردش خونه اما رامین موند دم در کلاس. خب من گفته بودم به معاون نمیذارم بیاد کلاسم بشینه دیگه! هی میگفت حالا فعلا بیاد! اشتباهم این بود لحظه اول نگفتم ببرنش کلاس دیگه ، یه زنگ کامل معطل موند دم در. واقعا ولی وظیفه من نبود :/ از خانم آ ناراحتم بابت مدیریت نکردن اوضاع. به هر حال، رامین یک زنگ دم در موند و آخرش هم خودم گفتم ببرن کلاس دیگه. انگار خانم آ قولش رو یادش رفته بود! پوف :/ زنگ دوم اینا بود که بابابزرگ رامین اومد. گفت مادرش کار داشت نتونست بیاد. با بابابزرگ حرف زدم و ازش امضا گرفتم که من ایشون رو در جریان وضع تحصیلی رامین گذاشتم. دیگه چی کار میکردم؟ گفتم به مادرش بگید بیاد باید باهاش حرف زده بشه.
دانش آموزهای بیش از حد شلوغ و مشکلزا رو میبرن کلاس خانم نون، چون جدی و باابهته و بچهها رو ادب میکنه. رامین رو بردن کلاس خانم سین. چراش رو فقط خانم معاون میدونه و من خبر ندارم. خانم سین تو زنگ تفریح در گوشی بهم میگفت «رامین بچه به این ماهی! اونقدر ناز و آرومه، اونقدر حرف گوش کنه، اونقدر من رو دوست داره... چرا نگه نداشتی کلاست؟ الان همه پشت سرت بد میگن که عرضه نداشت دانش آموزش رو نگه داره. برای خودت حرف در میاری. من مشکلی ندارم ها اتفاقا رامین هم جذبم شده میگه میخوام کلاس شما بیام از این به بعد. فقط چون دوستت دارم میگم که آبروت در خطره و...» خودم رو زدم به اون راه. واقعا کشش بحث نداشتم. فقط گفتم تصمیم معاون بود.
اون روز از مدرسه که اومدم خونه سرم درد میکرد و خوابیدم. عصر بیدار شدم دیدم پیامهایی در گروه کلاس بودن که حذف شدن. زنگ زدم خانم پ پرسیدم جریان چی بوده؟ چون معمولا وقتی جنجال میشه پیامها رو پاک میکنن. برام اسکرین شاتها رو فرستاد. مامان رامین با کلی توهین و لحن بد شکایت کرده بود که چرا بچهاش رو بیرون نگه داشتیم و سرما خورده. آی شما بیمسئولیتید آی شما عرضه ندارید بلد نیستید وظیفه خودتون رو انجام بدید و... کلییییی آسمون ریسمون بافته بود که نمیتونید درس بدید... نمیتونید تربیت کنید... شما بچهها رو به جون هم میاندازید و... هیچی نگفتم چون معاون قبل من پیامها رو پاک کرده بود گفته بود حضوری بیایید صحبت کنیم.
امروز مامان رامین بالاخره منت نهاد بر سرمون و آمد. با چه فیس و افاده ای! سلام نکرد هیچ، با نگاهش قورتم میداد. چنان متوقع و خشمناک بود که نگم. بهش گفتم بشینید تا خانم مدیر بیاد. گفت «من بیکار نیستم! من علاف نیستم! من وقت دکتر دارم! من به پوستم میرسم! نمیتونم اینجا معطل بشم!» خدا شاهده کاملا رک گفت که پیش دکتر پوست میره و دغدغهاش اینه که به پوستش برسه! میخواستم بزنمش! فقط درمورد وضعیت درسش گفتم که باید با شما حرف بزنیم ببینیم ارجاع به سنجش داره یا خیر. خیلی بهتر از این میخواستم صحبت کنم ولی حجم وقاحت این زن و اون همه توهین و نیش و کنایهای که بهم زد لالم کرد. برگشته تهدیدم میکنه که من به اداره میگم بچه من رو تو سرما بیرون نگه داشتید و ال میکنم بل میکنم و شما حق ندارید و... گفتم هروقت بازرس اداره اومد من خودم باهاشون حرف میزنم شما لازم نیست از طرف اداره با من صحبت کنید. فقط گفتم من بهتون اطلاع میدم درسش بیش از حد معمول ضعیفه و نیاز به سنجش و آموزش مکمل داره، بیادبی شما و موارد انضباطی پسرتون هم جدا، من فقط نقشم رو به عنوان آموزگار ایفا میکنم ، همین. بقیهاش با شما و مشاور مدرسه. و رفتم کلاس.
هنوز هم قیافه زشت پر از آرایشش یادم میفته عصبی میشم. در حد عروسی میکاپ کرده بود خانوم خانوما. این زن همونه که بخاطر کاشت ابروش بیخیال پلک پارهی پسرش شد. همون زنیه که بیاجازه خزیده بود داخل، از دانش آموزهایی که من برای تنبیه به صف کرده بودم (فقط گفته بودم وایستن) عکس گرفته بود و گذاشته بود گروه مامانها و مسخرهاشون کرده بود. بیچاره مادر محمد چقدر خجالت کشیده بود که عکس پسرش رو مثل مجرمها تو گروه گذاشتن و بهش خندیدن. همونیه که اول سال به من گیر میداد که چرا از بچه من توقعات سطح پایین دارید؟ دارید استعدادش رو کور میکنید! پسر من پیش دبستانی رفته, تمام حروف الفبا رو بلده و اگه از هوشش استفاده نشه و مثل یه بچه عادی (با نگاه تمسخر آمیز به بقیه) باهاش برخورد کنید بچه من حیف میشه! و الان که نصف سال گذشته پسرش سر جمع پنج تا حرف الفبا بلده فقط! حتی یه کلمه هم سختشه بدون کمک بخونه! همون مادریه که بهش گله کردم چرا یه ماه تموم یه صفحه هم مشق ننوشته بچهات؟ طلبکارانه بهم گفت اگه قرار باشه خودم درس یادش بدم چرا میفرستمش مدرسه؟ خودتون تو مدرسه تکلیفش رو هم بگید بنویسه دیگه!
هعی
آهان ادامهاش رو یادم رفت بگم. مامان رامین گفت اتفاقا از خانم سین خیلی راضیه و دوست داره بچهاش کلاس خانم سین بمونه و از خداشه بچهاش به معلم خوب داشته باشه (هنگام گفتن این حرف چنان نگاه تحقیرآمیزی به من میکرد که واقعا زبونم لال شده بود). اهمیت ندادم. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که اهمیت ندم. از دفتر که اومدم بیرون خانم سین رو تو سالن دیدم. خانم سین از من پرسید تکلیف رامین چی میشه ؟ گفتم مادرش میگه از شما راضیه و دوست داره کلاس شما بمونه. خانم سین وحشت کرد و گفت «غلط کرده از من خوشش میاد! نه تو رو خدا بردارید ببریدش! کلاس من رو بهم ریخته! پدرم رو در آورده!» شونه بالا انداختم و رفتم کلاس خودم. زنگ ورزشم تو دفتر معلمها نشسته بودم. صدای خانم سین تا دفتر میومد که یک سره فریاد میکشید «راااامممیییینننن!!!! رامین بشین! رامین بسه! رامیییینننن....» دروغ چرا خندهام گرفت. کرم درونم میگفت برو پیش خانم سین بگو چی شد رامین که شما رو خیلی دوست داشت و به حرفتون گوش میداد! زنگهای بعدی هم خانم سین همش دور و بر معاون میچرخید و التماس میکرد رامین رو از کلاسش ببرن چون کنترل پذیر نیست. همه جوره هم سعی میکرد من رو تحریک کنه که بگم رامین برگرده سر کلاسم. هی غرورم رو انگولک میکرد که بیا مسئولیت بچهی خودت رو بپذیر و بیا وظیفه خودت رو درمورد دانش آموزت انجام بده و... همچنان به اهمیت ندادن ادامه دادم. همهچیز رو انداختم رو دوش معاون. گفتم منم به خانم آ گفتم بره کلاس خانم نون چون ایشون بهتر میتونه مدیریت کنه همچین بچه سرتقی رو. خانم سین من من کرد که نه من که نگفتم نمیتونم مدیریتش کنم... خلاصه امروز گذشت. زنگ آخر اما خانم سین خیلی جدی گفت فردا رامین رو برمیگردونم کلاس خودت. تصمیم دارم اصلا اجازه ندم. خانم مشاور رامین رو ارجاع داد برای دیر آموزی تست بشه. دلم براش میسوزه واقعا، این بچه فقط تربیت نشده همین. یکم براش وقت بذارم خیلی فرق میکنه...
مادر نیما رو برای فردا دعوت کردم. خدا بخیر کنه...