غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۹۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

کتابی نیست که بشه بهش نظری داد.

دل نوشته است.
درمورد دل نوشته هم که نمیشه بحث کرد!
از نظر من که نه ساختار داره نه داستان.
حتی از عقاید هم فقط اسمش رو داره.
بهتر بود مینوشتند احساسات یک دلقک.
که خیلی خوب احساساتش رو نوشته بودن.
خیلی خوب میتونه اعصابتون رو خورد کنه.
و خیلی خوب میتونه کاری کنه که درکش کنید.
من هم این دلقک رو درک کردم.
خودش میگفت کافره ولی به نظر من نبود.
کافر یعنی کسی که باور دارد خدا وجود ندارد.
هانس شنیر این باور رو نداشت.
فقط براش مهم نبود، براش اهمینی نداشت خدایی هست یا نه.
دنبال حقیقت نبود، دنبال عقایدش نبود، چون هیچ عقیده ای نداشت بجز احساساتش.
عجیبه که آدمی بزرگ شده در وحشی ترین زمان و مکان ممکن تا این حد احساساتی باشه! ولی هانس بود. به هیچ چیز بجز قلبش اهمیت نمیداد. 
طبیعتا دل نوشته های همچین آدمی که روحیه ی لطیف هنرمندی رو هم داره شدیدا زیبا و خوندنیه و حتی ممکنه اشکتون رو هم در بیاره. ولی دلیل بر درست بودنش نیست. و من هم اصلا قصد ندارم باهاش بحث کنم که درست میگفته یا نه. فکر نکنم که هاینریش بل هم به این مسیله اهمیتی قایل باشه. 
اون فقط حال یه بدبخت رو روایت کرد که بدبخت تر و بدبخت تر شد در حالی که بقیه حتی خودش درمورد مذهب و سیاست و چیز های دیگه بحث میکردند. 
بحث هایی که هیچ کدوم به نتیجه نرسیدن، فقط باعث شدن هانس متوجه تنهایی بیش از اندازه اش بشه. خواننده ها شاید منقلب بشن ولی برای اون مهم نبود. اون به این وضع عادت داشت و کاری هم برای بهبود وضعیتش نکرد.
گفتم که دل نوشته است.
و دیگر هیچ...
  • میخک

در ادامه ی پست وضعیت ما کنکوری ها، از وقتی خانم کرگردن جاش رو عوض کرده و کنار ستون میشینه همسایه ها جدیدی پیدا کردم.

 
سمت چپی ام یه عروس دریاییه. 
یعنی زیبای خفته ی به تمام معناست ها! یه زن خوشگل که دست راستش خالکوبی چند تا قلب داره. هر روز، با دامنی که در باد تکون میخوره و لباس های شب حنا و کلی آرایش و موهای رنگارنگ میاد میشینه پشت میز، با گوشی اش ور میره :/  وقتی هم که من برمیگردم هم هنوز اونجاست! :/. نمیدونم کلا هدفش از زندگی چیه!
 
روبه رویی ام یه اسب دریاییه.
این یکی همسن خودمه و امسال کنکور داره. خیلی جدی درس میخونه ولی مهمترین ویژگی اش جدی درس خوندنش نیست. خانم اسب دریایی صاف میشینه، صاف درس میخونه، صاف غذا میخوره و  صاف راه میره. انگار خشکش کرده باشن و بدنش اصلا انعطاف نداشته باشه. مخصوصا قدم زدنش! خلاصه کپی اسب دریاییه.
 
سمت راستی ام هم چون دیگه با هم رفیق شدیم و اسمم رو میدونه زشته روش اسم بزارم! دختر خوبیه در کل. تجهیزات خوبی هم همراهش میاره. ( چای و نسکافه و شیرینی و میوه و...) خلاصه همسایه ی به درد بخوریه 
 
 
 
و اما خودم!
بخاطر بودجه بندی بسیار فشرده و بسی ناجوانمردانه ی آزمون های گاج مجبور شدم بز بودن رو کنار بگذارم و خرخونی رو شروع کنم. هر چند هنوز هم نمیتونم خودمو به برنامه برسونم! :/ 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت1: وقتی برای پست گذاشتن نیست! حتی اگه وقت جور کنم چیزی جز این موضوع ها به ذهنم نمیرسه. گفتم یه ذره بیشتر با این باغ وحش آشناتون کنم. فقط در همین حد که بدونید من هنوز زنده ام!
 
 
پی نوشت2: وقتی برای تایید نظرها هم نیست. ولی تا میتونم بهتون سر میزنم و نظر میدم.
  • میخک

کتاب شدیدا قشنگی بود. ساده و روان. کاملا قابل فهم و درک کردنش نیاز به فکر زیاد نداشت. در طول زمان انقلاب ایتالیا نوشته شده بود و قابلیت این رو داشت که پر از مطالب گنگ و شعار های انقلابی باشه اما نویسنده با هوشمندی داستان رو نجات داده بود و فقط به ماجرا پرداخته بود. یه اسطوره سازی عالی و مرگ تاثیر گذار قهرمان خیلی بهتر از توضیحات ظلم اتریشی ها یا نیاز به استقلال ایتالیا خواننده رو درگیر میکرد. نکته ی مثبت شاید این باشه که قهرمان سفیدی مطلق نبود اما در نظر من نکته ی منفی اش هم همین بود. البته به هیچ وجه مخالف شخصیت های خاکستری نیستم اما پیام کلی کتاب ضد مسیحیت و ضد ایمان بود. هرچند اگه مسیحت همین طوری که میگن بود من خودم بدتر از شخصیت آرتور باهاش مبارزه میکردم. چه خوب که ما میدونیم مسیحیت اینی نیست که کشیش ها میگن. روند شکل گیری شخصیت ها عالی بودن. آرتور که یه بچه ی نازک نارنجی و شدیدا حساس بود، پسربچه ای که با دیدن یه شاخه گل یا غروب آفتاب شدیدا سر ذوق می اومد، در اواسط داستان تبدیل شده بود به یه آدم ضمخت و بیخیال که کاری جز بذله گویی انجام نمیداد. چون فهمیده بود شوخی و طنز تنها سلاح برای جنگیدن با دنیای خشنه. اما شکل گیری شخصیت آرتور همچنان ادامه داشت و بهه تدریج مبارزه اش صادفانه تر و ایمانش به هدف بیشتر شد. جدا از آرتور شخصیت جما هم بسیار زیبا و دوست داشتنی نوشته شده بود. شخصا پدر مونتالی رو نه درک کردم و نه متوجه شدم. از یه طرف به نظرمیومد مظهر ریاکاری و دروغه اما از طرف دیگه محبتش صادقانه بود. سخنرانی آخرش از نظر ادبی تاثیر گذار بود اما از نظر محتوا شدیدا غلط. انگار میخواست بگه من یه آدم بیچاره هستم که گیر مسیحیت افتادم! سر تا سر داستان کفر آمیز بود اما نمیتونم بگم کاملا چون تصویری که از دین مسیحیت نشون دادن و گفتن تصویر بدیه اصلا واقعی نبود! در قسمت اول کتاب یکی از افتخارات آرتور این بود «همان طور که به خدا ایمان دارم به پدر مونتالی هم دارم». همین نوع اعتقاد باعث شد بعد ها از خدا متنفر بشه. پرستیدن انسان به جای خدا. این بزرگترین اشتباهیه که هر کسی میتونه مرتکب بشه. اگه میخواید خدا رو بشناسید نباید اون رو توی آدم ها جستجو کنید. آدم هایی که ادعا میکنن با ایمان و به اصطلاح مقدس هستن. هیچ انسانی کامل نیست. حالا که فکر میکنم میبینم تفکری مثل تفکرات آرتور در جوون های ما هم وجود داره. جوون هایی که بعد از دیدن گناه و اشتباهات یه روحانی یا آدمی با ظاهر مذهبی از دین زده میشن و فریاد سر میدن اسلام بده! چرا هیچ وقت فکر نمیکنیم اون آدم بده و کاری مغایر با دستورات اسلام رو انجام میده؟ چرا آرتور هیچ وقت فکر نکرد اشکال در مسیحیت نیست، اشکال در پدر مونتالیه که قوانین رو زیر پا گذاشته یا کار غیر اخلاقی انجام داده؟ جواب سوال مربوط به داستان رو میدونم؛ چون آرتور شدیدا به پدر وابسته بود و بخاطر علاقه اش نمیخواست قبول کنه همچین مردی اشتباه کرده.اما سوال اول چطور؟ جامعه ی خودمون چطور؟ میشه گفت بخاطر خودخواهی ما آدم هاست. اینکه نمیخوایم قبول کنیم اشتباه از خودمونه. 

 
به هر حال خوندن این کتاب حالم رو بهتر کرد. از افسردگی درم آورد. نه بخاطر لحن ساده و داستان پرکشش. از یه نظر شباهت زیادی به 1984 داشت. اینکه با مفهوم کلی هر دو مخالف بودم(یا با قسمتی از مفهوم کلی اش) اما حداقل برای مخالفت با داستان خرمگس دلایل محکمتری دارم و این بهم اعتماد به نفس میده.
 
یکی از ویژگی های جالب کتاب اسمشه. «خرمگس». قبل از خوندن هیچ ایده ای درمورد نامگزاری اش ندارم. اما بعد فهمیدم چقدر درسته. نمی دونم شنیدید یا نه که سقراط گفته « آتن مثل اسبی است که من با نیش زدن آن را به تکاپو می اندازم.» و اینکه ایتالیا شباهت زیادی با آتن داره. در کل خواسته بود بگه آرتور در واقع مثل سقراطی برای ایتالیا است که با نوشته های طنز و هجو نویسی های سیاسی مردم رو به فکر کردن وادار کنه. پس بهترین اسم ممکن انتخاب شده. «خرمگس»
 
 
 
 
 
 
Image result for ‫خرمگس‬‎
 
پی نوشت: بالاخره عکس همون نسخه که خوندم رو پیدا کردم
  • میخک

من چند تا ضرب المثل من در آوردی برای خودم دارم.

 
اولی اش اینکه: غاز همسایه همیشه مرغه.
 
دومی: نفوذ خوب نزن که بعدا نخوره تو ذوقت.
 
جایگاه سوم رو هم تازگی ها به این ضرب المثل دادم : چیزی که یه کتاب بد بهت یاد میده رو ده تا کتاب خوب یاد نمیده!
 
و شدیدا هم بهشون اعتقاد دارم.
 
البته باید سومی رو یکم توضیح بدم. اول اینکه صرفا از جنبه ی نویسندگی اش منظورمه. شما یه کتاب محشر برنده ی نوبل رو بخون. همش میگی وای فوق العاده است! عالیه! فلانه و بهمانه و... بپرسن چرا؟ نقطه قوتش چیه؟ از چه فنونی استفاده کرده؟ تا دو سه بار کتاب رو نخونده باشی نمیتونی درست جواب بدی. (حداقل من که این طوریم) ولی یه رمان مضخرف بگیر دستت. یا اگه نمیتونی همچین کتابایی رو تحمل کنی یه اثر متوسط. لحظه به لحظه اش میدونی که جای چی خالیه! باید اینجا چی باشه که نیست. چطور باید توصیف میشد که نشده. بعد ایده ی اولیه رو تو ذهن خودت پرورش بده و حواست به اشتباهاتی که نویسنده کرده باشه که تکرارش نکنی. این میشه یادگیری!
 
  • میخک

چند وقته که همش تو کتابخونه ام. واسه همین هم نمیتونم سر بزنم به وبلاگ. 

 
توی کتابخونه یه نفر کنارم میشینه که عین کردگردن سرش رو انداخته پایین فقط میخونه. مطمئنم سمیرا هم در حد گاو درس میخونه. نیلوفر مثل موش کتاب ها رو میجوه. سوین عین بلبل همه ی کتابا رو از حفظ میخونه. آیلین و آیدا هم مثل گوسفند دنبال این استاد برتر کشوری، اون دبیر درخشان استانی افتادن، هر چی اونا بگن میخونن. اون وقت من مثل بز زل میزنم به کتابم! :/
 
میدونم زیاد مودبانه نیست ولی جور دیگه ای نمیتونم وضعیتمون رو توصیف کنم.
 
استرس به شکل نامحسوسی کل زندگی امون رو گرفته. سر یه مسئله ی بیخودی نیم ساعت گریه میکنم، زود از جا در میرم، عصبی شدم و... واقعا ضطراب های قبل از این سوء تفاهم بود!
 
البته فکر نکنم اون خانم کرگردن ( اسمش رو نمیدونم ولی واقعا هم شبیه کرگردنه!) این مشکلات رو داشته باشه، چون اصلا سرش رو بالا نمیاره که بخواد ببینه دنیا چه خبره که بخواد ناراحت بشه یا نشه...
هر لحظه منتظرم اون بیست سی تا کتاب قطور و سنگینی که جلوشه رو درسته ببلعه و قورت بده. 
 
 
خل بودم این روزها خل تر هم شدم :/
.
 
  • میخک

زیر آفتاب داغ ظهر تابستون ...

توی پیاده روی شلوغ...
که پر از دستفروش هاییه که داد میزنن ...
 عابرهایی که به هم تنه میزنن و جلو میرن...
فضا پر از همهمه و صداهای گوش خراشه...
توی ایستگاه، منتظر اتوبوسی هستی که قطعا کولر نداره و وقتی پر از جمعیت میشه ( با توچه به انبوه آدم هایی که همراهت توی ایستگاه منتظرن قطعا این اتفاق می افته) دماش به بالای هفتاد درجه میرسه.
تو هم که از صبح هیچی نخوردی صدای قار و قور شکمت کم کم بلند میشه...
عرق از سر و صورتت میباره...
در همچین شرایطی...
سرت رو بنداز پایین...
و یکی از کتاب های آگاتا کریستی رو بگیر دستت!
اینطوری میشه از گرمای ظهر لذت برد :)
مطمئن باشید
 امتحان شده است.
 
  • میخک

- بدون طفره رفتن یا فیلم بازی کردن بگو جریان چیه؟

+ نسبت تغییرات بار الکتریکی به تغییرات زمان.
- وای چقد خندیدم!
+ نخندیدی که!
- جواب سوال منو بده!
+ دادم دیگه! واحدش هم میشی آمپر.
- تو خیال کردی خیلی بانمکی؟
+ باور نداری برو از معلم فیزیکت بپرس. 
- آقای راننده، شما کی هستی؟ با من چی کار داری؟ چرا دنبال من راه افتادی؟ چرا این کار ها رو میکنی؟ و اصلا چطوری این کار ها رو میکنی؟
+ اوخ اوخ زیاد شد، یه بار دیگه از اول بگو.
- خیلی خب، فقط یه سوال میپرسم. چه-طو-ر؟ مطمئنم که این اتفاق ها اتفاقی نیست. چی کار میکنی که این طوری میشه؟
+ منظورت همین جریان هاست؟
- آره. چطوری درستشون میکنی؟
+ ساده است. فقط کافیه دو سر یه رسانا اختلاف پتانسیل ایجاد کنی تا جا به جایی خالص بار به وجود بیاد. این چیزها رو از تو کتاباتون حذف کردن؟
- تو مریضی؟
+ من شاید، ولی تو مطمئما دکتر نیستی. با این ضریب هوشی عمرا کنکور پزشکی قبول شی.
- خیلی خب، اصلا بیخیال. راه بیفت.
+ کجا برم؟
- وانمود نکن که نمیدونی.
+ شغلم وانمود کردنه.
- جتی جلوی من؟
+ ببخشید شما؟
- پیاده شم باید تا نصف شب پشت در بمونم، مگه نه؟
+ راستش من نظرم روی چند روز بود.
- واقعا که مریضی!
+ اگه تعریفت از مریض کسیه که با سرکار گذاشتن بقیه تفریح میکنه، نه، نیستم. من فقط با سرکار گذاشتن یه نفر تفریح میکنم.
  • میخک

اگر فکر می کنید هنگام امتحان دادن دست از خیال پردازی بر می دارم سخت در اشتباهید. جواب سوال چهارم که گویا دو بند کامل بوده رو فقط در یک خط نوشتم و بقیه ی جای خالی رو با این مکالمات پر کردم:

 

 

 

 

 

 

- سلام ساغر جان، از این طرف ها؟ یه چند روزی بود رو سرمون آوار نشده بودی، نگرانت بودیم.

 
- حوصله ندارم گلی. بکش کنار.
 
- ماشالا هزار ماشالا بی ادب تر هم که شدی! یا نه، سگ تر شدی.
 
- گلی گفتم بکش کنار!
 
- چته؟ خماری؟
 
- آره، داری؟
 
- چشم دایی ات روشن! از کی اون وقت؟
 
- گفتم داری؟
 
- لعنت به این دل نازک من، بیا ببینم میتونم رات بندازم یا نه. فقط به دایی ات چیزی نگی ها.
 
- نه که از کار های تو خبر نداره!
 
- نه بابا، اون رو که با هم پخش می کنیم. فقط نمی خواد تو بفهمی که کارش چیه. لابد خیال میکنه اگه تو ذهن خواهرزاده اش یه مرد درستکار باشه چیزی بهش میرسه! هه!
 
- پس هر دومون یه راز پیش تو داریم. منم نمیخوام دایی بفهمه.
 
- میشه ماهی پونصد هزار.
 
- من فقط واسه همین الان میخوام. برای بعدا خودم یه ساقی میشناسم.
 
- رازت رو گفتم. بیخودی هم چونه نزن. عرضه نداشته باشی از اون بابات تیغ بزنی بهترع بری بمیری.
 
- اون بابای من نیست.
 
- حالا هرچی. همه اش رو هم اول ماه میگیرم.
 
- خیلی عوضی هستی گلی.
 
- حداقل معتاد نیستم!
  • میخک

در طول هفته ی گذشته برای اولین بار در عمرم با قطار سفر کردیم

اون هم به مشهد
جای همه اتون خالی بهترین سفر عمرم بود 
یعنی قطار یه چیز دیگه است
 
زیارت این بار یه جور خاصی بود 
من از اون آدم هاییم که معتقدن برای زیارت لازم نیست با کلی زور و فشار و هل دادن بقیه خودت رو برسونی به ضریح. یا اینکه حاجت خواستن از امام کار درستی نیست. این خداست که دعاهای ما رو مستجاب میکنه. باید از خدا بخوایم و امام فقط واسطه است و این حرفها. ولی این بار بیخیال این روشنفکر بازی ها شدم. خودم رو سپردم به جریان جمعیت و گزاشتم اونها منو هل بدن به سمت ضریح. وقتی که رسیدم تو دلم گفتم :یا امام رضا، این بار میخوام از خودت خواهش کنم. من آدمی نیستم که اشتباه نکرده باشم . گناه نکرده باشم.  حق الله رو زیر پا نگزاشته باشم به امید اینکه میبخشه. شاید واسه همینه که خدا جوابم رو نمیده. اصلا اگه هم بده من روم نمیشه که ازش بخوام. ولی به تو که بدی نکردم، کردم؟ یا امام رضا، اگه خدا خداست، تو هم امامشی. تو هم میتونی حاجت من رو برآورده کنی، نمیتونی؟ یا امام رضا، ازت خواهش میکنم....
نمیدونم حرف های درستی زدم یا نه. اصلا اسلامی هست حرف هام یا نه. فقط میدونم حس بهتری دارم. :)
 
برای همه اتون هم دعا کردم
دو رکعت نماز زیارت هم از طرفتون خوندم ( چون اگه برای تک تکتون جدا جدا میخوندم طولانی میشد فقط دو رکعت خوندم به نیت همه ی دوستان وبلاگی حتی اونهایی که مدت هاست خبری ازشون نیست مثل صالحه و آرتیمس و فاطمه و ریکاته و...
یاس و ایریس و زینب و ریحانه شما رو خییییییلییییی ویژه دعا کردم )
 
 
یه تسبیح سنگی فوق العاده قشنگ آبی هم خریدم ( با وجود مخالفت های خوانواده سلیقه هامون اصلا شبیه نیست به وجه قبول ندارن که قشنگترین تسبیح دنیاست و شبیه یاقوته)
که حالا گم شده :/
مامانم بفهمه می کشتم :/.
  • میخک

برای امتحان زیست کتابم رو باز کردم که خیر سرم درس بخونم

بعد نشستم نوشته های گوشه ی صفحه هاش رو می خونم
فصل سوم یه طرف عکس غضروف نوشتم:
 
 
 
نگار :«ببین، تو این دنیا کلی دختر هست که برای یه پسر لفظ قلم خوشتیپ باکلاس غش و ضعف میکنن. ولی من از اوناش نیستم. برو دنبال یکی که بخوادت. اوکی؟»
امید :«ببین، تو این دنیا کلی پسر لفظ قلم خوشتیپ باکلاس هست که یه پاپاسی هم نمی ارزن. ولی من از اوناش نیستم.اومدم دنبال یکی که می خوامش، خیلی هم می خوام. اوکی؟»
 
 
 
و طرف دیگه ی غضروف ها نوشتم:
 
 
 
 
 
امید :«نگار؟»
نگار :«هان؟»
امید سکوت
نگار :«چیه؟»
امید سکوت
نگار :«اگه منتظری من بگم جانم بعد تو بگی جانم که میگی حرفم یادم میره و کلی شر و ور رومانتیک بهم ببافی و منم تحملت کنم کور خوندی»
امید سکوت
نگار :«بگو چه مرگته!»
امید سکوت
نگار :«هوی!»
امید :«ببخش. حرفم یادم رفت.»
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
انصافا کتاب زیست کدومتون صفحه ی چهل و سومش از این آپشن ها داره؟
  • میخک