غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۹۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

خب، اولین نکته ای که بعد از خوندن کتاب به ذهنم رسید این بود که اگه خدمتکار و پرفسور رو قبل از من بیش از تو میخوندم قطعا برام جالبتر بود. با وجود تمام تفاوت ها یه سری شباهت ها در روند داستان آزارم میداد. با این حال، کتاب بدی نبود. شخصیت های کمی داشت و خیلی خوب به همه اشون برداخته شده بود. آدم کاملا حال و هوای آروم ژاپنی داستان رو حس میکرد. گره ها و گره گشایی ها به خوبی رعایت شده بود. روند تغییر شخصیت اصلی هم خوب و ملموس بود. (فقط حیف که درست مثل لوییزا کلارک بود!)  نکات ریاضی رو هم کاملا عامه پسندانه و راحت نوشته بود. و در آخر خیلی خوشحال تر میشدم اگه میدیدم از روی زندگی یک انسان واقعی نوشته شده

 
Image result for ‫پروفسور و خدمتکار‬‎
  • میخک

این کتاب مثل یک بمب شروع شد! با یه انفجار! صادقانه بگم جمله ی اول به داستان علاقه مندم کرد و جمله های دوم و سوم دیوانه! همچین شروع رک و صریحی با یه داستان عجیب و هنجارشکن هرکسی رو مشتاق خوندن میکنه. بخش اول با وجود تمام ایرادهاش کاملا جذاب و خوندنی بود. هرچند از بخش های بعدی کم کم فوق العاده بودن خودش رو زیر سوال برد اما تا لحظه ی آخر عنصر تعلیق (که مهمترین رکن یه داستانه) رو به خوبی حفظ کرد. وقتی میگم نقص منظورم کمبود توصیف ظاهر شخصیت هاست،شخصا اصلا انتظار نداشتم در همچین داستانی تو تصور کردن شخصیت ها به مشکل بخورم. از طرفی بی انصافی نکنم، شخصیت بردازی ها فوق العاده بودن و هر کدوم آدم رو درگیر زندگی خودشون میکردند. ایده ی نویسنده درمورد خداحافظی در اوج هم برام جالب بود. در کل بگم، با وجود اینکه گاهی از خنگی مارال، برعکس توصیفاتی که از زرنگی اش در شغل خبرنگاری شده بود و از به کار بردن جملات زیادی فلسفی در گفتگوهای روزمره اشون حرص میخوردم اما در کل تا قسمت آخر همچنان با اشتیاق فراوان به خوندن ادامه دادم.

و اما قسمت آخر... شاید مشکل از اونجایی شروع شد که دوستان مدام میگفتند وای آخرش خیلی عالیه! پایانش فوق العاده است! اصلا یه چیز دیگه است و... و من منتظر دیدن یه شاهکار مثل شروعش بودم. اما خب... با اینکه پایان نسبتا خوبی به حساب می اومد اما من رو راضی نکرد. به هر حال، مطمئن باشید از خوندنش ضرر نمیکنید.
 
Image result for ‫قهوه ی سرد آقای نویسنده‬‎
  • میخک

 

هر آدمی توی زندگی اش باید یه ثمین داشته باشه. 

یه ثمین که مهربون باشه، صبور باشه، همیشه در هر شرایطی به حرف هات گوش کنه و همیشه هم جواب تمام سوالات عجیب غریبت رو داشته باشه. مثلا اگه یه بار از دور دیدیش و بدو بدو رفتی سمتش و برسیدی:«ثمین! به نظرت مهران آخرش این کار رو قبول میکنه یا نه؟» و اون بدون اینکه ببرسه مهران کیه یا کدوم کار، شروع کنه به توضیح دادن که «بستگی به شخصیتش داره، اگه فلان اخلاق رو داشته باشه آره ولی اگه بهمان طور باشه نه». یه ثمین که هر روز همین که اومد کلاس قبل از اینکه کتابش رو باز کنه ازت ببرسه:«رمانت رو نوشتی؟» و وقتی بگی آره ذوق کنه. با خوشحالی برگه هایی که خودت هم نمیتونی نوشته های خرچنگ قورباغه اش رو بخونی از دستت بکشه بیرون و بدون اینکه به درس و استاد توجهی کنه همه اش رو بخونه. یه ثمین که همیشه باشه تا بهت روحیه بده، تشویقت کنه، کمکت کنه. وقتی تو چند دقیقه وقت استراحتی که میشد توش کتاب زیست شناسی رو مرور کرد و برای امتحان زنگ بعد آماده شد، یه دفعه دلت بخواد بیت بعدی شعر حیدربابا رو بدونی، دستت رو بگیره و کل مدرسه رو همراهت زیر و رو کنه تا بلکن توی یه گوشه ای بشه دیوان شهریار رو بیدا کرد. یه ثمین که بخاطر داشتنش اشک شوق ریخته باشی. اصلا میدونید چیه؟ هر آدمی توی زندگی اش باید یه رفیق داشته باشه. 
  • میخک

 

میدونم چه اهدافی برای آینده ام دارم

میدونم راه رسیدن به این اهداف چیه 
ریز به ریز کارهایی که باید انجام بدم رو میدونم
مشکلاتی که سر راهمه، روش از میون برداشتن این مشکلات، همه چیز رو میدونم
اما بدبختی اینه که فقط میدونم!
حتی میدونم اسم این حالتی که بهش دچارم تنبلیه، نه هیچ چیز دیگه
و میدونم برای مبارزه با تنبلی باید چه کارهایی انجام داد
خودم همه ی اینها رو میدونم
و این خیلی بده!
 
Related image
 
 

 

  • میخک

اول از همه باید بگم که شدیدا ناامیدم کرد! انتظارم از این دو کتاب که تا این حد مشهور هستن به مراتب بیشتر بود. 

در کتاب اول که هرچند توصیفات به جا و کامل، فضاسازی خوب و لحن روایت قابل فهم و دوست داشتنی بود اما درون مایه و محتوا پوچ محض! اصل داستان شدیدا تکراری بود! فقط پایانش متفاوت بود که اون هم به معنی خوب بودنش نیست. اگر منظور نویسنده حمایت از این دست خودکشی ها بود که باید در آخر شخصیت اول هم با این نظر موافق میشد و به ویل ترینور حق میداد که چنین تصمیمی بگیره، نه اینکه فقط تماشا میکرد و زجر میکشید! اگر هم نه که فقط یه داستان رومانتیک آبکی تعریف کرد و تمام! شخصیت های داستان قابلیت خیلی زیادی داشتن که خرده داستان های هیجان انگیزی رو شکل بدن ولی حیف... قصه ی معشوقه داشتن آقای ترینور و اینکه آرزوی مرگ پسرش رو میکرد، در دوراهی موندن جورجینا بین شغلش و برادرش، حتی ناتان میتونست برای خودش کلی ماجرا داشته باشه، لیاقتش رو داشت که به شخصیتش عمق داده باشه ولی بازهم حیف... حیف که در حد یه شخصیت گذرا باقی موند. در آخر فقط از خودم برسیدم این بود رمانی که اینقدر تعریفش رو میکردن؟؟؟؟؟؟؟
اما کتاب دوم، یه سر و گردن بالاتر از قبلی، با داستانی مفهومی و آموزش غیرمستقیم بود. خرده داستان هاش چالش برانگیز و به اندازه بودن. حداقلش این بود که بلافاصله بعد از باز کردن کتاب آخرش رو حدس نمیزدی! از همه ی شخصیت ها به اندازه استفاده شده بود و راهکار های مقابله با افسردگی رو خوب نشون داده بود. با اینکه پایانش از نظر من خوب نبود اما در طول خوندن رمان راضی نگه ام داشت. تنها مشکل اساسی تایپ افتضاحش بود! غلط های املایی زیاد! کلمات جا افتاده! ضمیر های اشتباه! وقتی که یه دفعه ماجرایی که داشتم میخوندم قطع شد و بعد از پنجاه صفحه تازه به همون نقطه برگشت! حسابی اعصابم خورد شده بود! بعضی جمله ها رو هم که انگار مستقیما با گوگل ترنسلیت ترجمه کرده بودن! ترتیب فعل و فاعل و مفعول همگی بهم ریخته بود. خلاصه از من به شما نصیحت اگه میخواید این داستان تقریبا قشنگ زهرمارتون نشه از جایی به غیر از انتشارات الینا تهیه اش کنید!
و درضمن، اگه تصمیم دارید من پیش از تو/ بس از تو رو بخونید انتظار اثر فاخر و ناب رو نداشته باشین. یه رمان معمولیه برای پر کردن اوقات فراغتتون.
Image result for ‫رمان من پیش از تو‬‎
 
  • میخک

این روز ها همه امان اخبار ناگوار سیل و ویرانی ها را دنبال میکنیم. برای هم وطنان آسیب دیده امان افسوس میخوریم و سعی میکنیم به هر نحوی همدردی امان را نشان دهیم. اما من... دروغ چرا؟ بخشی از وجودم با شنیدن خبر سیلاب خوشحال شد. لطفا به مردم محترمی که خسارت مالی و جانی دیدند بر نخورد، اما این بخش از وجودم دلش میخواهد برسر آنها فریاد بکشد :« حقتونه!» خودم هم میدانم، به نظر می رسد هیچ بویی از انسانیت نبرده ام. آخر... بخشی از وجود من اصلا انسان نیست. کنترلش هم دست من نیست. بلکه متعلق به یوزبلنگ درونم است، همانی که آدم ها دشتش را از او گرفتند، آسفالتش کردند و هر دقیقه یکی از اعضای خانواده اش را زیر چرخ های ماشین هایشان له کردند. . متعلق یه گنجشک درونم است، همانی که انسان ها درختی که بروی شاخه هایش بناه گرفته بود را قطع کردند و برای خانه های خود در و تخته ساختند. متعلق به گوزن درونم است، همانی که بخاظر تزیین کردن خانه اشان با شاخ هایش سرش را قطع کردند. حیوان درون من گاهی وقت ها از ته دل می گوید 

:« حقتونه!‌ آهای آدم هایی که خونه و زندگی امون رو ازمون گرفتید، حقتونه! آواره بشید! درد بکشید! بمیرد که حقتونه! خدا بعد از سال ها جواب کارهاتون رو داده، بس بی خودی گریه و زاری نکنید که خدایا من چه گناهی کردم که به این روز افتادم؟ مگه آقا موشه ای که با کلی سختی، با ناخن های خودش برای بسر تازه دومادش زیر زمین یه خونه ی نقلی کنده بود چه گناهی داشت که جرثقیل هاتون رو فرستادید و اون خونه رو روی سرش آوار کردین؟ اون مورچه ای که برای تفریح آب توی کندوش می ریختید چطور؟ گناه ما ها چی بود که از خونه و زندگی امون رو با زور از دستمون گرفتید و ما رو آواره کردید؟ از بلایی که سر شهر قشنگتون اومده ناراحتید؟ هیچ فکر کردید بعد از اینکه جوجه های کوچولو از مادرشون جدا کردید و توی قوطی رنگ انداختید تا به نظرتون قشنگ بشن، چه بلایی سرشون اومد؟ آهای آدم ها! شماهایی که تا تونستید بیچاره امون کردید، کل طبیعت رو به گند کشیدید! یادتون رفته بود اون بالا سری خدای ما هم هست؟ صدای ما رو هم میشنوه؟ حالا وقت انتقامه، منتظر باشید که حقتونه بیشتر از اینها به سرتون بیاد!»
  • میخک

 

اولین کتابی که بعد از اتمام امتحانات شروع و امروز تمومش کردم دنیای سوفی هستش. هرچند باید دوباره و شاید هم سه باره بخونمش چون خیلی عمیقه و درکش بعضی وقت ها سخت میشه. کتاب شیرین و جذابیه به همه توصیه میکنم که بخوننش. نقدی ندارم فقط یک جمله درموردش میکتونم بگم« بازگویی تاریخ فلسفه است در پیچ و خم طنز رومانتیک» مفهوم طنز رومانتیک خودش خیلی جالب بود. شاید ازش استفاده کنم. مثلا مریم یه دفعه فریاد بزنه:« چرا مردم باید کتابی رو بخونن که شخصیت هاش مدام به شیطان میبازن؟» یا مثلا معصومه بگه:« خوبیش اینه که زندانی بودنم تا صفحه ی 500 طول نکشید!»

 
یه شباهت هایی بین خودم و سقراط پیدا کردم. شدیدا هوس کردم فیلسوف بشم.
 
 
 
Related image
 
عکسی از نسخه ای که خودم خوندم پیدا نکردم. ترجمه ی جواد شاهدی بود. خالی از اشکال که نه اما خوب بود. بهترین نکته اش سبکی عجیب کتاب بود.
  • میخک
امروز صبح در شهرمان برف سنگینی می بارید. ما هم زیر همان برف راهبیمایی امان را شروع کردیم. من فراموش کرده بودم چتر بردارم. خانمی که جلویم بود اما یکی داشت، چتری با نقاشی میکی موس رویش. فاصله ی امان زیاد نبود. خیلی راحت میشد زیر چتر آن خانم پناه گرفت و با خاطری آسوده تر تا آخر مسیر راهبیمایی را طی کرد. اما به نظرم کار درستی نبود. من همان لحظه داشتم فریاد مرگ بر آمریکا سر میدادم، آن وقت میرفتم زیر چتر محصول آمریکایی؟ بیشتر که دقت کردم مسئله برایم جدی و جدی تر شد. به چترهای دیگر هم نگاهی انداختم. لبخندی بر لبم نشست. از روی همین چترها میشد آدم ها را دسته بندی کرد.
 
دسته ی اول همان کسانی که سلیقه اشان میکی موس و باربی بود. همان کسانی که به تجملات غربی علاقه ی زیادی داشتند، اما با این حال میهنشان را هم دوست داشتند. کسی که مجبورشان نکرده بود در روز تعطیل صبح زود بیدار شوند و این مسیر را در این سرما طی کنند! خودشان خواسته بودند بیاییند! شاید آدم های احمق بهترین اسم برای این گروه باشد. کسانی که تکلیفشان با خودشان مشخص نیست. کسانی که هم خدا را می خواهند هم خرما را.
 
 
دسته ی دوم و سوم به این آسانی قابل تفکیک نیستند و البته تعدادشان خیلی بیشتر از بقیه است. چترهای ساده، مشخص نیست که محصول کجا هستند. می توانند آدم هایی باشند که محصول وارداتی اشان را می خرند، بدون اینکه جارش بزنند. تفکرات غرب زده ی خودشان را دارند، اما خیلی خوب مخفی اش می کنند. حتی با بچه های انقلابی قاطی می شوند، یکی دو تا شعار هم می دهند و از این طریق اهداف خودشان را مخفیانه دنبال می کنند. آدم های دورو و متظاهر، آدم های خطرناک. یا شاید جز دسته ی سوم باشند. محصول ایرانی می خرند، هر وقت که لازم شد در میدان حاضر می شوند و از انقلابشان دفاع می کنند اما آرام و بی صدا. باورهایشان را با عملشان نشان میدهند. ادعای خاصی هم ندارند. این عده ایرانی های واقعی هستند. متاسفانه هیچ آماری در دسترس نیست که چند درصد این حداکثر جز دسته ی دوم اند و چند درصد جز دسته ی سوم. حداقل من چنین آماری سراغ ندارم.
 
دسته ی چهارم چترهایشان نقشه ی ایران را نمایش می دهد اما.... چترهایی شکسته و پاره شده! کسانی که یا انقلاب را متوجه نشده اند یا متوجه شده اند و با رندی میخواهند جمهوری اسلامی را ایرانی شکست خورده جلوه دهند. شما باشید با دیدن چنین چترهایی با خودتان نمیگویید: همه ی محصولات ایرانی همین طورین! زود میشکنن، زود خراب میشن. همه ی ایران وضعش همین طوریه! ایران شکست خورده، ایران ضعیفه....  اصلا از کجا معلوم این چترها ساخت ایران باشند؟
 
 
دسته ی پنجم، چتر های نقشه ی ایران، صحیح و سالم، سرزنده و آباد. این دسته هم برای خودش دنیایی دارد. آدم های انقلابی، میهن دوست، مومن و با خدا، کسانی با تمام وجود عاشق رهبرشان هستند و با افتخار پرچمشان را بلندکرده اند. یا شاید هم... دسته ی دوم را یادتان هست؟ آدم های متظاهر را میگیم، کارکشته ترین هایشان وارد این گروه میشوند. و وای از آن روزی که نتوانیم دشمنان وطن را از عاشقانش تشخیص دهیم...
 
 
تا آخر مسیر به چتر ها خیره شده بودم. چترهایی که در روز سختی بلند شده اند، یک جورهایی شبیه ابری است که بالای سر شخصیت های کارتونی شکل میگیرد. شاید تقسیم بندی های من اشتباه باشند، اما در مورد یک چیز مطمئنم. دارد برف میبارد. برف میبارد و ما نیاز به یک چتر داریم. چتری درست.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بی نوشت: ۲۲ بهمنتون مبارک

بی نوشت تر: مطلب از خودمه ، لطفا بدون ذکر منبع کبی نکنید.

 
  • میخک

بالاخره امتحانات تموم شد. الان باید روزهایی باشه که بدون عذاب وجدان به نوشتن آثار گرانمایه ام ادامه بدم. ولی خب، تجربه ثابت کرده وقتی همه چیز خوش و خرمه چشمه ی استعدادت خشک میشه!

و من موندم در بلاتکلیفی! قانون بچه ی ...خون بودن میگه از فرصت چند روزه ای که بعد از امتحانات ترم به دست می آورید و هیچ درسی برای خواندن ندارید برای تمرین مهارت تست زدن استفاده کنید. ولی از اونجا که من هیچ نسبتی با ...خونی ندارم این کار رو نمیکنم
شدیدا برای کنکور استرس دارم. (علیرغم اینکه کنکوری نیستم) من تو کشور که هیچ، توی کلاسمون هم نمیتونم جز بهترین ها باشم! البته تقصیر من نیست خیلی از همکلاسی هام امید های برتر تک رقمی کشور هستن! (14 ساعت تو روز خوندنشون رو دیدم که میگم ها!)
اصلا من دوست ندارم از اون دختر های لوسی باشم که واسه 19/75 مثل ... گریه میکنن! ولی از جمله های :« تو استعدادش رو داری، فقط تلاشت رو بیشتر کن» :«خوبه ولی تو خیلی بهتر از اینا میتونی باشی» :«شاگرد اول شدن بهت میادها» :«هوشت عالیه کافیه ساعت های مطالعه ات رو بیشتر کن.» و... خسته شدم! (این آخریه ادبیاتش صفره! نمیدونه ساعت ها رو برای بیشتر از یه ساعت استفاده میکنن نه برای مطالعه ی من که...)
عقلم میگه خیلی سبز شیمی کار کن ولی دلم نه! دلم شدیدا هوس نوشتن کرده ولی خودکارم نه! موندم تو بلاتکلیفی!
  • میخک

آیا در این دنیا کسی هست که بیشتر از من از درس زمین شناسی متنفر باشد؟؟؟

 
 
 
کلی ایده های داستانی بکر و هیجان انگیز مونده، من باید بشینم مراحل تشکیل ذغال سنگ رو حفظ کنم! آیا این انصافه؟؟؟
  • میخک