کنکوری نوشت
چهارشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۵۰ ب.ظ
چند وقته که همش تو کتابخونه ام. واسه همین هم نمیتونم سر بزنم به وبلاگ.
توی کتابخونه یه نفر کنارم میشینه که عین کردگردن سرش رو انداخته پایین فقط میخونه. مطمئنم سمیرا هم در حد گاو درس میخونه. نیلوفر مثل موش کتاب ها رو میجوه. سوین عین بلبل همه ی کتابا رو از حفظ میخونه. آیلین و آیدا هم مثل گوسفند دنبال این استاد برتر کشوری، اون دبیر درخشان استانی افتادن، هر چی اونا بگن میخونن. اون وقت من مثل بز زل میزنم به کتابم! :/
میدونم زیاد مودبانه نیست ولی جور دیگه ای نمیتونم وضعیتمون رو توصیف کنم.
استرس به شکل نامحسوسی کل زندگی امون رو گرفته. سر یه مسئله ی بیخودی نیم ساعت گریه میکنم، زود از جا در میرم، عصبی شدم و... واقعا ضطراب های قبل از این سوء تفاهم بود!
البته فکر نکنم اون خانم کرگردن ( اسمش رو نمیدونم ولی واقعا هم شبیه کرگردنه!) این مشکلات رو داشته باشه، چون اصلا سرش رو بالا نمیاره که بخواد ببینه دنیا چه خبره که بخواد ناراحت بشه یا نشه...
هر لحظه منتظرم اون بیست سی تا کتاب قطور و سنگینی که جلوشه رو درسته ببلعه و قورت بده.
خل بودم این روزها خل تر هم شدم :/
.
- ۹۹/۰۳/۰۷
من اصلاااااا نمیتونم بخونممممممم T-T
+ کنکور خیلی ترسناکه ؟ :/