غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۲ مطلب با موضوع «چالش ها» ثبت شده است

من خیلی فکر کردم. دیدم بهترین کار این است که کلا بیخیال سوزان الیزابت دیویز بودن بشوم. دردسر زیاد دارد. بودنش نه، هرچند بودنش هم مصیبتی است اما نوشتنش را می‌گویم.

اولا من خیر سرم با خودم قرار گذاشته‌ بودم از تجربه‌های زیسته‌ام بنویسم. آمریکا را کجا زیسته‌ام من! بر اساس فیلم‌ها و سریال‌ها و کتاب‌ها فقط می‌شود تصور کرد. می‌توان در ذهن فرض کرد که آنجایی. اما روی کاغذ نمی‌شود پیاده‌اشان کرد. افکار با کلمات فرق می‌کنند. داخل مغز هیچ قید و بندی برای باورپذیر یا قابل تصور بودن آنچه تصور می‌کنی وجود ندارد. می‌تواند یک تصویر به شدت ناقص باشد که ناخوداگاه آن را کامل می‌پنداری. اما وقتی دست به قلم می‌شوی می‌بینی حتی یک جمله‌ی متنت هم عین بچه‌ی آدم نیست. اگر یک جمله بتوانی بنویسی البته. می‌فهمید چی می‌گویم؟ 

ثانیا اینجور که من داشتم پیش می‌رفتم در آینده‌ی نه چندان دور وبلاگم به فیلترینگ دچار میشد. حتی اگر دچار نمیشد مگر من خودم وجدان ندارم؟ نمی‌بینم اینجا خانواده نشسته؟ دنبال‌کننده‌هایم هم که اکثرا زیر هجده سال هستند. حالا که به حمد الله پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرم (که شاید حتی پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ دوستم بوده باشد) به عشق زندگی‌اش رسیده و من هم زیر پرچم اسلام در آن حد به شرک نگرویده‌ام، چرا عفت خودم را جلوی بینندگان محترم وبلاگ زیر سوال ببرم؟

ولی همچنان معتقدم سوال‌های وات‌ ایف‌ گونه را نباید دور انداخت. با وات ایف می‌شود کل جهان خلقت را بهم ریخت و تمام قوانین فیزیک را زیر سوال برد بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد. مثلا... مثلا چه میشد اگر نیروی جاذبه یک دفعه از بین برود؟ 

لعنت! این ایده را قبلا پاتما دزدیده و به نام خودش زده. بدتر از همه اینکه بد درش آورده! یعنی ناقص، ناکافی، نصفه و نیمه. خوب پرداخته نشده. مثل بچه‌های سه چهار ساله‌ای که ازشان می‌خواهی یک گاز از بستنی‌اشان به تو بدهند، بعد بر می‌دارند هر دو طرف بستنی را از پایین به بالا لیس می‌زنند. که تو چندشت بشود و طرف بستنی‌اشان نروی، بی‌آنکه آن را خورده باشند و تمام کرده باشند. پاتما هم همچین بلایی سر نیروی جاذبه آورده. من خودم هم بلای مشابهی را سر سوزان دیویز بودن نازل کردم. 

فکرش را بکنید. یک سهیلا دارآبادی از زاهدان بعد از تماشای سریال وات ایف به ذهنش می‌رسید چه میشد اگر طی جریاناتی پدربزرگش در آمریکا به دنیا می‌آمد و او نامش سوزان دیویز میشد؟ بعد احتمالا مثل خود من می‌رفت اینترنت را می‌گشت تا ببیند یک سوزان دیویز واقعی وجود دارد که بعد از نوشن این پست بهش بربخورد و از او شکایت کند یا نه. اگر گوگل داش‌‌مشتی بازی در می‌آورد و بر سر من منت می‌نهاد ممکن بود آدرس پست قبلی را پیدا کند و بخواندش. بعد هفت جد و آباد مرا تف و لعنت می‌فرستاد. که چرا ایده‌ی سوزان دیویز بودنش را لیس زده و دور انداخته‌ام. از همین تریبون رسما از سهیلاجان عذرخواهی می‌کنم.

می‌گویم سهیلا خانم، اگر زیادی روی سین دال بودنت حساس نباشی می‌توانی سوزان ویلیامز شوی. اتفاقا این‌طوری باکلاس‌تر است. من اگر می‌توانستم خودم نام خانوادگی‌ام را انتخاب کنم ویلیامز را به دیویز ترجیح می‌دادم. تازه ویلیامزها پولدارتر هم هستند. تلفن همراه و ساعت هوشمند و لپ‌تاب یک سوزان ویلیامز همیشه آخرین مدل آیفون هستند. پدر یک سوزان ویلیامز از شونزده سالگی یک پورشه زیر پای دخترش انداخته. که اگر موقع رالی خیابانی و کل‌کل با دوستان خفنش بزند ماشین را از وسط نصف کند هم پدرش قربان صدقه‌ی دخترش می‌رود و می‌گوید فدای سرت دخترم. بیا بریه یه بوگاتی‌اش رو برات بخرم که ضدضربه هم باشه. حتی شاید نصف سهام شرکت بین‌المللی‌اشان هم به نام سوزان کوچولوی بابا باشد. البته سوزان ویلیامز لوس و ننر نیست‌ها. اتفاقا خیلی هم خانوم و باوقار بار آمده. کت و دامن مشکی می‌پوشد و با کفش‌های تق تقی‌اش تن تک تک کارمندان شرکت را می‌لرزاند. همه از اوحساب می‌برند. نه که بی‌رحم و وحشی باشد، مدیریت در خونش است. خون که چه عرض کنم، وقتی از بچگی توسط برجسته‌ترین نخبگان و استادان سرشناس جهان آموزش ببیند همین می شود دیگر. می‌بینید که شعور را هم با پول می‌شود خرید. حالا این سوزان ویلیامز قیافه نداردها. ببین خودش را چطور می‌گیرد؟ خودشیفته و از دماغ فیل افتاده هم هست. همه را نوکر خودش می‌بیند و زمین خدا را ارث پدری‌اش. مرده شورش را ببرند. اصلا این سوزان ویلیامز هم بدبختی‌های خودش را دارد. مثلا هیچوقت نمی‌تواند بفهمد خواستگارهایش واقعا عاشقش هستند یا دنبال مال و منالش آمده‌اند. گیرم یک نفر به سرش زد و جدا عاسقش شد، اصلا سوزان ویلیامز می‌تواند کسی جز خودش را دوست داشته باشد؟

اینجور مشکلات را سوزان دیویز ندارد. او که پدرش خیلی زحمت بکشد یک پراید قسطی دست دوم برایش جور کند. از بی‌پولی است که زده توی کار مواد و در چنین منجلابی گیر افتاده. من در آمریکایش هم باشم جز فقیر بیچاره‌هایشان هستم. عوضش سوزان دیویز با همین پراید خوش‌خوشانش می‌شود. عوضش به محض اینکه سر عقل آمد و توانست از دست آن گنگسترها قسر در برود یک زندگی جدید تشکیل می‌دهد. یک زندگی خوب و آرام. از ته دل عاشق یک مرد معمولی می‌شود و با صبح تا شب کار کردن و جان کندن یک زندگی متوسط شاید رو به پایین اما شاد برای خود می‌سازند. احتمالا پنج شیش‌تایی هم بچه داشته باشند. شلوغی و خلاف‌های دوران جاهلیتش هم نشان از سرزندگی اویند. عوضش زود یاد می‌گیرد و زود به بلوغ عقلی می‌رسد. 

ببین به کجا رسیدم!!! ابدا قصد نداشتم هیچ کدام از اینها را بگویم. اما خب چالش شکستن یخ بیان یعنی پاک نکردن و حذف نکردن نوشته‌هایی که به نظرت به هیچ دردی نمی خورند. راستی چه میشد اگر من یک یخ‌شکن واقعی بودم؟ جواب این سوالات را فوری نمی‌دهم. اول باید بروم تحقیق کنم ببینم زندگی یخ‌شکن‌ها قابل تعریف جلوی خانواده و مناسب برای دوستان زیر هیجده سال هست یا نه. تا درودی دیگر بدرود.

​​​​​

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

یه عادت خیلی مزخرفی که دارم اینکه اشتباهات خودم رو فراموش نمی‌کنم. ممکنه بگید این خیلی هم خوبه و باعث میشه ازش درس بگیری و اینا، ولی برای من از نوع بدشه! بدین صورت که می‌تونم توی یه بعدازظهر خنک و شاد تابستونی وسط خنده و گل و بلبل گفتن با دوستان یه دفعه یاد یکی از فاجعه‌هایی که مثلا چهار سال پیش به بار آوردم بیفتم و حالم گرفته شه. بعد از اون هم سایر خاطرات بد و اشتباهاتم رو با خودم مرور می‌کنم و کل روزم به گند کشیده میشه. البته نه این‌طوری با این شدت و حدتی که گفتم. ولی خب بازهم. 

مثلا داشتم مکالماتم با صالحه رو مرور می‌کردم و مشغول تجدید خاطره بودم، که یه دفعه دیدم توی یکی از پیام‌ها بجای اینکه بنویسم «آمدم، نبودی.» نوشتم «آدم نبودی.» طفلکی هیچوقت هم به روم نیاورده ولی از دیروز فکر درگیره. عذرخواهی کنم بابتش یا نه؟ 

اینها رو گفتم که برسم به یه خاطره‌ی عذاب‌آور خاص. ولی حالا که فکر می‌کنم عمرا اگه بتونم به کسی تعریفش کنم. گندی کاشتم اصلا.... اصلا هیچی! فقط دلم می خواد از ذهنم پاک شه اما نمیشه. طبیعیه که یه دختر بچه سیزده چارده ساله عقلش به خیلی چیزها نرسه اما این مورد واقعا اونقدر خجالت‌آوره که شاید شدی یکی از دلایل جدی‌ام واسه اصرارم به رفتن از این شهر. می‌خوام تمام اون آدم‌هایی که در جریان گندکاری من هستن رو تا آخر عمر نبینم. پیشنهادی برای درمان این وضع دارید؟ :/

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

متنفرم از آدم‌هایی که درمورد کوچک‌ترین مسائل زندگی‌اشون مدام نظر تو رو می‌پرسن، و توقع دارن همیشه‌ی خدا جز به تحسین و تمجید و تاییدشون لب باز نکنی. کافیه فقط یه بار یه انتقاد کوچیک ازشون بکنی تا چنان بزنن تو دهنت که هفت جد و آبادت بیان جلوی چشمت. جالب اینجاست راه فراری هم وجود نداره. نه تنها نظرت رو می‌پرسن که هزاران بار اصرار و خواهش که حتما از زیر زبونت اون تحسینه رو بیرون بکشن. اگه با لجبازی به سکوتت ادامه بدی یه بی‌احساس بی‌لیاقتی که حقته بدترین‌ها سرت بیاد و بدترین برخوردها باهات بشه. جالب‌ترش می‌دونین چیه؟ اینکه وقتی یاد گرفتی تنها راه مسالمت‌آمیز زندگی کردن با این آدم‌ها و رنده نشدن روح و روان و اعصابت دروغ گفتن و الکی تعریف کردنه و همین راه رو در پیش گرفتی، از نظرشون میشی یه موجود پایین‌دست که چنان شیفته‌ی حضرات عالیه که هیچ‌کدوم از عیب‌هاشون رو نمی‌بینه و به همین دلیل تعریف‌هاش به درد نمی‌خوره چون از روی عشق بی‌حد و مرزه نه واقعیت. جالب‌ترتر اینکه با تمام این تفاسیر همچنان انتطار اون تعریف و تمجید رو ازت دارن! ولمون کنید دیگه بابا :/

  • میخک

وبلاگ‌هایی که تاحالا شرکت کردن[و می‌کنن]: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت....

 

هرکسی که من آدرسش رو ندارم یا یادم رفته یا از قلم افتاده یا بعدا اضافه شده خودش تو قسمت نظرات لینک وبلاگش رو بذاره پلیز.

باتشکر :)

 

 

پ‌ن: فک کنم باتشکر می‌تونه به عنوان امضای مخصوص من شناخته بشه دیگه😶😶😶

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.
حرف از شکستن یخ شد. تو خونواده‌ی ما خیلی رایج نیست که بزرگترها بگن«ما بچه بودیم پامون رو جلو بزرگترمون دراز نمی‌کردیم.» یعنی تقریبا هیچوقت نشنیدم اینو بگن. عوضش عبارت جایگزینی وجود داره به نام شکاندن یخ حوض. درسته معناشون کامل یکسان نیست اما کاربردشون مشابهه. هردو برای سرکوف زدن به نسل جدید و ثابت کردن خوبی‌های نسل قدیم به کار میرن. نمی‌دونم شهرهای شما هم چیزی به نام یخ حوض شکوندن وجود داشته یا نه. تو شهرما که خیلی سردسیره و مخصوصا اون زمان‌ها نیمه‌ی دوم سال دماش همیشه زیر منفی ده درجه سانتی‌گراد بوده و در مواردی منفی پنجاه درجه سانتی‌گراد... (راستی این سرما و یخبندان قدیم هم برای سرزنش دانش‌آموزان امروزی خیلی مفیده. مثلا دبیر فیزیکمون می‌گفت در تمام طول تحصیلش فقط و فقط یه بار به علت برودت هوا مدرسه‌اشون تعطیل شده. که اون روز هم هوا منفی پنجاه و سه درجه بوده. اما این آقای دبیر به موقع خبردار نشده و صبح بلند شده از زیر تونل‌های برفی رفته مدرسه و تازه با در بسته مواجه شده. تونل برفی که میگم شوخی نمی‌کنم. واقعا برف اونقدر باریده بوده که نمیشده پارو کرد یا کنارش زد. حدود دو متر و خورده‌ای. پدر خودمم از این تونل‌ها برام گفته. مردم از پایین برف تونل می‌کندن و مثل اسکیموها زندگی رو زیر یخ سر می‌کردن. به همین دلیل ما که سالی ده روز بخاطر برودت هوا تعطیلیم و حواس مسئولین هست که سرما نخوریم و یخ نزنیم و تازه برف تا زانو رو هم تو عمرمون ندیدیم حق نداریم از آموزش پرورش نقدی داشته باشیم یا موقع درس خوندن نق بزنیم.) داشتم درمورد یخ حوض می‌گفتم. خب توی چنین سرمایی آب توی این پمپ‌های ابی که دستگیره‌اش رو بالا پایین می‌کردن (مثل توی فیلم انه شرلی) یخ می‌زده. برای همین تو روزهای سرد از قبل حوض رو با آب پر می‌کردن. و اب توی حوض هم خب یخ می‌زده. در نتیجه خانوم‌ها قبل از طلوع افتاب، و قطعا قبل از بیدار شدن سایر اعضای خانواده، بلند می‌شدن می‌رفتن یخ‌های حوض رو می‌شکوندن و توی همون آب یخ ظرف‌ها و لباس‌ها رو می‌شستن. چه لزومی داشته که این کار قبل از طلوع آفتاب و در سردترین زمان ممکن صورت بگیره من نمی‌دونم. شایدهم آب رو از همون زمان برای مصارف دیگه آماده می‌کردن. به هر حال، یخ حوض شکوندن یه وظیفه‌ی زنانه بوده. الان هم برای سرکوفت زدن به دخترهای جوون بابت بی‌دست و پایی و تنبلی‌ و عدم مهارت خانه‌داری‌اشون از اون خاطرات بهره جسته میشه. آقایون هم خب مثل‌های معادلی دارن که انشالله در جلسات بعد به سمع حضورتون می‌رسونم. 

 

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

طی یه عملیات شگفت‌انگیز بر دیو تنبلی و مرض گشادیسم غلبه کردم و سر ظهری پا شدم پیاده رفتم تا کتابخونه‌ی مرکزی. که بیست و پنج دقیقه‌ای راهشه حدودا و چیز خاصی نیست. رفتم هم کارتم رو تمدید کردم. (شونزده تومن پولش شد. من فکر می‌کردم تمدید رایگانه پول نداشتم همراهم مجبور شدم برم از خودپرداز بگیرم. (راستی راستی اون شش صد و پنجاهی که خانوم دکتر اشتباهی کارت کشیده بود رو برگردوندیم. یادم رفت بیام از نگرانی درتون بیارم.) یه دوستی می‌گفت همه‌ی مردم فقط تو روزهای تخفیف‌دار و رایگان کتابخونه عضو میشن تنها کسایی که به این چیزها پول میدن خانواده‌ی شماست. که خب اگه این پول باعث شه برن چهارتا کتاب بهتر بخرن من راضی‌ام.) خلاصه کارتم رو تمدید کردم و رفتم طبقه‌ی پایینش. اجازه نمی‌دادن خودت وارد مخزن کتاب‌ها بشی و ببینی کدوم به دلت می‌شینه تا برش داری. باید از کامپیوترهای بیرون مخزن می‌گشتی شماره و کد اونی که می‌خوای رو پیدا کنی. روش دوست‌داشتنی‌ای برای انتخاب کتاب نیست اصلا :/ 

ثمین بهم گفته بود دست از اصرار به نوشتن بردارم. حس نوشتن خودش به وقتش میاد و من فقط باید این مدت هرچی می‌تونم بخونم. پس شروع کردم یه لیست از کتاب‌هایی که واقعا خجالت می کشم بابت تاحالا نخوندنشون. محدودیت داشتن برای تعداد کتاب‌هایی که امانت میدن. تونستم سه جلد کلیدر، کافه پیانو و ارمیا رو بگیرم. بامدادخمار رو می‌خواستم که داشتن اما امانت نمی‌دادن. قصه‌های مجید رو فقط با خط بریل داشتن. سووشون جز کتاب‌های مفقوده بود. یعنی یکی امانت برده و برنگردونده (لعنت بهش!). شازده‌ی حمام و شازده احتجاب رو هم فعلا برده بودن. شوهرآهو خانوم رو هم کلا نداشتن. شما هم اگه رمان‌های ایرانی خوب می‌شناسید معرفی کنید. شاید کلیدر خوندنش کند پیش بره ولی خب اون دوتای دیگه رو زود پس می‌دم و جدیدها رو هم موازی کلیدر می‌خونم. بازهم باتشکر.

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

فکر کنم کم‌کم عقلم داره میاد توی کله‌ام. بدین صورت که برای نوشتن (داستان منظورمه) دنبال ایده‌های عجیب غریب و بکر نمی‌گردم. سراغ زندگی پادشاهان دوران باستان و مردم عهد بوق نمیرم. یا چه می‌دونم از اون ماجراهای پیچیده‌ای که نوشتنشون کلییی تحقیق و مطالعه و پیش زمینه‌ی ذهنی می‌خواد. برای نوشتن لازم نیست برم تجربه‌ی زیسته کسب کنم، بلکه باید اون تجربه‌ی زیسته‌ام رو بنویسم. از دنیای دور و برم. اتفاقات به ظاهر عادی ولی قشنگ. مگه خودم کم داستان این مدلی خوندم؟ رمان‌هایی که نویسنده‌اش جهانی خلق نکرده و موجودات من در آوردی و افسانه‌ای توش نذاشته، مگه نه اینکه خیلی‌هاشون خیلی هم دل‌نشین و خوندنی از آب در اومدن؟ مهم شخصیت پردازیه و خط داستانی. فراز و فرودها و گره گشایی‌ها. من نمی‌خوام جرج آر آر مارتین یا تالکین باشم. فقط می‌خوام نویسنده باشم. لازمه‌ی رسیدن بهش هم اینه که کمال‌گرایی رو بذارم کنار. الان یه ایده‌ی معمولی می‌خوام. یه چیز روزمره. مواد خام اولیه دم دستی. فقط باید خوب بپزمش تا قشنگ جا بیفته. باید حسابی روش فکر کنم....

  • میخک

خب اولین قدم اینکه بیخیال نگرانی بابت خونده شدن یا نشدن پست‌های قبلی، موقع نوشتن پست‌های جدید بشم. کلا هرچی نگرانیه بره گورش رو گم کنه. والا. کسایی که خیلی کنجکاون بفهمن اوضاع از چه قراره رو به این پست ارجاع میدم. دعوتم برای چالش همچنان پابرجاست اما اجباری نیست. چی می‌خواستم بگم؟ آهان. گفتم حداقل یه پست در روز، نه حداکثر. می‌تونه بیشتر هم باشه مگه نه؟ تو فکرم یه جایزه‌ی غیرنقدی نفیس رو به برنده‌ی چالش جایزه بدم. اما نمی‌دونم برنده رو بر اساس قرعه کشی انتخاب کنم یا هرکی تعداد پست‌های بیشتری گذاشته؟ اونجوری کمی‌گرایی نمیشه؟ راستی اگه ببینید جایزه‌ی نفیستون یه وویس با صدای میخک از یکی مطالب وبلاگ خودتون (یا حالا هرجای دیگه‌ای) بوده نمی‌خوره تو ذوقتون؟ اگه نه که صداش رو در نیارم و بذارم سر وقت سورپرایزتون کنم. شماهم از من هیچی نشنیدید. اما بازهم، پیشنهادات دیگه رو می‌شنوم. بهتر بود این قسمت صفرم میشد. چون هنوز مقدمه‌چینیه. انگار قراره چی کار بکنم! خب دیگه همین فعلا :)

  • میخک

اینطور که به نظر میاد مشکل کمبود تعداد یا خالی شدن بیان نیست. مشکل اینه که همه‌امون روزه‌ی سکوت گرفتیم. فکر می‌کنم همه‌امون هم از شرایط موجود ناراضی و خسته‌ایم، در عین حال که همه‌امون داریم به دامن زدنش کمک می‌کنیم. و خب هرچی بیشتر طول بکشه غیرقابل درمان‌تر میشه این وضع. راهکاری که به ذهنم رسید دوباره فعال‌سازی چالش های سی روزه و چهل روزه، حالا با هر محتوایی بود. هر روز مداوم نوشتن خب خیلی می‌تونه کمک کننده باشه. یه اجباری هم باید برای نظر گذاشتن باشه. مخاطب این قسمت خودمم. که سخت و عذاب‌آور شده برام زبون باز کردن تو بخش نظرات دیگران. 

خب.... من برای این چالش محتوای خاصی سراغ ندارم. پس همون محتوای غیر خاص رو پیشنهاد میدم. از امروز تا یک مهر، که خب کار و زندگی اکثرمون از اون روز شروع میشه و سرهامون حسابی شلوغ، شرکت کنندگان در چالش باید حداقل یک پست در روز رو داشته باشن. مضمونش هرچی باشه، درد و دل، بداهه نویسی، یه جمله‌ی کوتاه، یه شعری که خیلی دوست داشتیدش، یه بخش از کتاب مورد علاقه‌اتون، یه حدیث یا یه آیه و... هرچی باشه مهم نیست. مثلا وبلاگ‌هایی که تا الان فقط شعرهای خودشون رو نوشتن می‌تونن پونزده تا از شعرهای شاعر موردعلاقه‌اشون رو به ترتیب منتشر کنن. همه هم لذت می‌بریم. عنوان چالش هم فکر منم همین #شکستن روزه‌ی سکوت بیان یا #شکستن یخ بیان خوب باشه.

این بخش هم به صورت داوطلبیه. که خودم رو اول از همه به شرکت درش دعوت می‌کنم. همینجا رسما با خودم قرار می‌ذارم که به تک تک پست‌های این چالش نظر بدم. حتی اگه هیییچ نظری نداشته باشم شده در حد یه استیکر یا یه سلام براشون بفرستم. که هم‌زبون خودم راه بیفته و هم نویسنده‌اش قوت قلب بگیره. 

باتشکر :)

  • میخک

البته که حرف زدن سخت‌ترین کار دنیاست. در عین حال جذاب‌ترینش هم هست. برای یک آدم تنبل البته. آدمی که حال و حوصله ندارد فعلی را انجام دهد، باز کردن دهان مبارک و ور ور کردن سهل الوصول‌تر است.

 

البته این آدم اگر یک جو عقل توی کله‌اش باشد و دنبال بلغور کردن  ورور خالی و بی‌معنی نباشد، می‌فهمد که این کار به مراتب دشوارتر از کندن کوه قاف است.

 

البته آن آدم اگر زیادی عاقل باشد قطعا می‌داند چه باید بگوید و چه نگوید و احساسات و افکار و عقده‌هایش را چگونه بیان کند که هم شنیده شود و هم شنیده شود و هم شنیده شود. کندن کوه قاف که هیچ، برای او رعایت اصول و آداب سخن گفتن از آب خوردن هم ساده‌تر است.

 

البته که کوه قاف را نمی‌کنند، خودم می‌دانم. خواستم تنوعی به ضرب‌المثل‌ها داده باشم. تا کی می‌خواهم پاراگراف‌هایم را با «البته» شروع کنم و بند قبلی را نقض کنم خدا می‌داند. می‌بینید؟ دارم فقط چرت و پرت می‌گویم. همیشه همین‌طور است. دهانم را باز می‌کنم تا حس و حالم را بیان کنم. و هر بار شکست می‌خورم. باز موقع نوشتن احتمال شکست یا پیروزی پنجاه پنجاه است. مثل انداختن سکه است. هرچند بار بیشتر سکه را پرتاب کنی احتمال اینکه همه‌اشان رو بیاید کمتر می‌شود. من هم هرچقدر بیشتر دهانم را باز می‌کنم بیشتر گند می‌زنم. 

 

البته همیشه این‌طور نبودم. برای همین هم هیچوقت «کنکور» و «کرونا» را نمی‌بخشم که مرا به این روز انداختند. دنبال کلمه‌ی دیگری هستم که با کاف شروع شود و به خاک سیاه نشاننده هم باشد تا این سه‌گانه کامل شود. اگر یک روز ماشینم را به «کارواش» ببرم و آنجا زن غریبه‌ای را سوار بر ماشین نامزدم ببینم که با هم دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند و «کارواش» بشود محل شکست عشقی‌ام مورد سوم هم جور می‌شود. اما فعلا نه ماشین دارم، نه گواهی‌نامه، نه نامزد! تازه قصد ادامه تحصیل هم دارم. اگر این «کنکور» بگذارد. ممکن است یک روز در حال قدم‌زدن در پارک باشم که یک موتوری به صورتم اسید بپاشد و «کور» شوم. اما احتمالش کم است. تازه من دارم بدبختی‌های الانم را لیست می‌کنم؛ نه مال آینده را! 

 

البته اگر هم به «کوری» دچار شوم باز هم آن را به لیست کنکور و کرونا اضافه نمی‌کنم. کوری که زبان آدم را قطع نمی‌کند. مانع حرف زدن نمی‌شود. احساسات آدم را درونش خفه نمی‌کند و شخص را به مرز انفجار نمی‌رساند. یا شاید هم می‌رساند. آخر چشم‌ها هم حرف برای گفتن دارند. مخصوصا برای منی که تازگی‌ها انگار لال شده‌ام، چشم ابزار بسیار کار آمدی است. مثل سوپرمن زل می‌زنم به شخص رو به رویم و اشعه‌های فراگاما را به سمتش گسیل می‌دارم. باشد که خودش امواج احساسات و عواطفم را دریافت کند. ام... «کلام» شاید مناسب‌تر باشد.

 

البته اگر هوشمندانه‌تر نگاه کنیم کلمه‌ی «کمبود» بهترین گزینه است برای پر کردن این جای خالی. کدام جای خالی؟ خودم هم‌ نمی‌دانم. اصلا دنبال چه می‌گشتم؟ یادم نمی‌آید. انسجام در نوشتار اصل خیلی مهمی است که رعایت کردنش را بلد نیستم. حرف زدن عین بچه‌ی آدم را هم بلد نیستم. همیشه‌ی خدا خودم را به در و دیوار می‌کوبم و آخرش هم نمی‌توانم آن چیزی که می‌خواهم بگویم را بگویم. 

 

پاییز بهترین روش را انتخاب کرده. بجای نوشتن از احساساتش قسمتی از رفتارهایش در طول روز را یادداشت کرده. رفتار هم اغلب بازتاب‌دهنده‌ی همان احساس است دیگر. من چه کار می‌کنم؟ همه‌اش داد و بی‌داد راه می‌اندازم. خسته‌ام. ترسیده‌ام. ناامیدم. امیدوارم. ذوق‌زده‌ام. ۲۴ ساعته هرچه در دلم هست را فریاد می‌زنم. آنقدر حرف می‌زنم که خودم هم یادم می‌رود چه داشتم می‌گفتم. موضوع بحث چه بود؟ از چه ناراحت بودم؟ اصلا ناراحت بودم؟

 

زیاده گویی هم درمان دردم هست و هم نیست. اما خود نوشتن برای منی که آلزایمر دارم لازم است. خیلی وقت‌ها از یاد می‌برم که اصلا دردی داشتم. فراموش کردن درد باعث درد نکشیدن نمی‌شود. فقط نامحسوسش می‌کند. به نظر شبیه التیام می‌ماند اما فقط ظاهرش گول‌زننده است. راستی از کی «البته» گفتن را کنار گذاشتم؟ یعنی دیگر خودم را نقض نمی‌کنم؟ تناقض درونی‌ام کمتر شده؟ نمی‌دانم. 

 

آخر پاییز جان، مگر می‌شود یک حسی را گفت بدون آنکه آن را گفت؟ اینکه خودت این کار را کرده‌ای دلیل نمی‌شود که من هم بتوانم. نمونه‌اش همین پست. خواستم غیر مستقیم بنویسم خیر سرم!  چند بار فریاد زدم و از آشفته بازار قلبم گفتم؟ شما چیزی فهمیدید؟ توانستید درک کنید چه حسی دارم؟ خوش به حالتان. خودم که نتوانستم...

  • میخک