شکستن یخ بیان- 2
در راستای این پست مینویسم.
فکر کنم کمکم عقلم داره میاد توی کلهام. بدین صورت که برای نوشتن (داستان منظورمه) دنبال ایدههای عجیب غریب و بکر نمیگردم. سراغ زندگی پادشاهان دوران باستان و مردم عهد بوق نمیرم. یا چه میدونم از اون ماجراهای پیچیدهای که نوشتنشون کلییی تحقیق و مطالعه و پیش زمینهی ذهنی میخواد. برای نوشتن لازم نیست برم تجربهی زیسته کسب کنم، بلکه باید اون تجربهی زیستهام رو بنویسم. از دنیای دور و برم. اتفاقات به ظاهر عادی ولی قشنگ. مگه خودم کم داستان این مدلی خوندم؟ رمانهایی که نویسندهاش جهانی خلق نکرده و موجودات من در آوردی و افسانهای توش نذاشته، مگه نه اینکه خیلیهاشون خیلی هم دلنشین و خوندنی از آب در اومدن؟ مهم شخصیت پردازیه و خط داستانی. فراز و فرودها و گره گشاییها. من نمیخوام جرج آر آر مارتین یا تالکین باشم. فقط میخوام نویسنده باشم. لازمهی رسیدن بهش هم اینه که کمالگرایی رو بذارم کنار. الان یه ایدهی معمولی میخوام. یه چیز روزمره. مواد خام اولیه دم دستی. فقط باید خوب بپزمش تا قشنگ جا بیفته. باید حسابی روش فکر کنم....
- ۰۰/۰۶/۱۶
ببین میخک واقعا برام سخت شده واسه کسی نظر بنویسم. اصلا یه وضعیه!. الان خب طبیعتاً بعد از خوندن پستت می گم آفرین. مرحبا. اینه! :| برو جلو :/ تو می تونی :\ .
یاد آن شرلی افتادم وقتی داستانشو به تبلیغات "پودر کیک" یا همچین چیزی فروخته بود. دلسرد و غمگین شده بود. گیلبرت بهش گفت از نوشتن داستانای خیالی و شاعرگونه دست برداره و داستان زندگی آدم های اطرافش رو بنویسه. که نوشت و تونست کتابشو چاپ کنه از نظرش بهترین چیزی بود که نوشته بود. تو قلم گیرا و روانی داری. مطمئنا با چندتا ایده پردازی قشنگ داستانای بهتری هم می نویسی.