غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

شیب۱۰- همچنان چه میشد اگر....

پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ۰۳:۰۶ ب.ظ

من خیلی فکر کردم. دیدم بهترین کار این است که کلا بیخیال سوزان الیزابت دیویز بودن بشوم. دردسر زیاد دارد. بودنش نه، هرچند بودنش هم مصیبتی است اما نوشتنش را می‌گویم.

اولا من خیر سرم با خودم قرار گذاشته‌ بودم از تجربه‌های زیسته‌ام بنویسم. آمریکا را کجا زیسته‌ام من! بر اساس فیلم‌ها و سریال‌ها و کتاب‌ها فقط می‌شود تصور کرد. می‌توان در ذهن فرض کرد که آنجایی. اما روی کاغذ نمی‌شود پیاده‌اشان کرد. افکار با کلمات فرق می‌کنند. داخل مغز هیچ قید و بندی برای باورپذیر یا قابل تصور بودن آنچه تصور می‌کنی وجود ندارد. می‌تواند یک تصویر به شدت ناقص باشد که ناخوداگاه آن را کامل می‌پنداری. اما وقتی دست به قلم می‌شوی می‌بینی حتی یک جمله‌ی متنت هم عین بچه‌ی آدم نیست. اگر یک جمله بتوانی بنویسی البته. می‌فهمید چی می‌گویم؟ 

ثانیا اینجور که من داشتم پیش می‌رفتم در آینده‌ی نه چندان دور وبلاگم به فیلترینگ دچار میشد. حتی اگر دچار نمیشد مگر من خودم وجدان ندارم؟ نمی‌بینم اینجا خانواده نشسته؟ دنبال‌کننده‌هایم هم که اکثرا زیر هجده سال هستند. حالا که به حمد الله پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرم (که شاید حتی پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ دوستم بوده باشد) به عشق زندگی‌اش رسیده و من هم زیر پرچم اسلام در آن حد به شرک نگرویده‌ام، چرا عفت خودم را جلوی بینندگان محترم وبلاگ زیر سوال ببرم؟

ولی همچنان معتقدم سوال‌های وات‌ ایف‌ گونه را نباید دور انداخت. با وات ایف می‌شود کل جهان خلقت را بهم ریخت و تمام قوانین فیزیک را زیر سوال برد بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد. مثلا... مثلا چه میشد اگر نیروی جاذبه یک دفعه از بین برود؟ 

لعنت! این ایده را قبلا پاتما دزدیده و به نام خودش زده. بدتر از همه اینکه بد درش آورده! یعنی ناقص، ناکافی، نصفه و نیمه. خوب پرداخته نشده. مثل بچه‌های سه چهار ساله‌ای که ازشان می‌خواهی یک گاز از بستنی‌اشان به تو بدهند، بعد بر می‌دارند هر دو طرف بستنی را از پایین به بالا لیس می‌زنند. که تو چندشت بشود و طرف بستنی‌اشان نروی، بی‌آنکه آن را خورده باشند و تمام کرده باشند. پاتما هم همچین بلایی سر نیروی جاذبه آورده. من خودم هم بلای مشابهی را سر سوزان دیویز بودن نازل کردم. 

فکرش را بکنید. یک سهیلا دارآبادی از زاهدان بعد از تماشای سریال وات ایف به ذهنش می‌رسید چه میشد اگر طی جریاناتی پدربزرگش در آمریکا به دنیا می‌آمد و او نامش سوزان دیویز میشد؟ بعد احتمالا مثل خود من می‌رفت اینترنت را می‌گشت تا ببیند یک سوزان دیویز واقعی وجود دارد که بعد از نوشن این پست بهش بربخورد و از او شکایت کند یا نه. اگر گوگل داش‌‌مشتی بازی در می‌آورد و بر سر من منت می‌نهاد ممکن بود آدرس پست قبلی را پیدا کند و بخواندش. بعد هفت جد و آباد مرا تف و لعنت می‌فرستاد. که چرا ایده‌ی سوزان دیویز بودنش را لیس زده و دور انداخته‌ام. از همین تریبون رسما از سهیلاجان عذرخواهی می‌کنم.

می‌گویم سهیلا خانم، اگر زیادی روی سین دال بودنت حساس نباشی می‌توانی سوزان ویلیامز شوی. اتفاقا این‌طوری باکلاس‌تر است. من اگر می‌توانستم خودم نام خانوادگی‌ام را انتخاب کنم ویلیامز را به دیویز ترجیح می‌دادم. تازه ویلیامزها پولدارتر هم هستند. تلفن همراه و ساعت هوشمند و لپ‌تاب یک سوزان ویلیامز همیشه آخرین مدل آیفون هستند. پدر یک سوزان ویلیامز از شونزده سالگی یک پورشه زیر پای دخترش انداخته. که اگر موقع رالی خیابانی و کل‌کل با دوستان خفنش بزند ماشین را از وسط نصف کند هم پدرش قربان صدقه‌ی دخترش می‌رود و می‌گوید فدای سرت دخترم. بیا بریه یه بوگاتی‌اش رو برات بخرم که ضدضربه هم باشه. حتی شاید نصف سهام شرکت بین‌المللی‌اشان هم به نام سوزان کوچولوی بابا باشد. البته سوزان ویلیامز لوس و ننر نیست‌ها. اتفاقا خیلی هم خانوم و باوقار بار آمده. کت و دامن مشکی می‌پوشد و با کفش‌های تق تقی‌اش تن تک تک کارمندان شرکت را می‌لرزاند. همه از اوحساب می‌برند. نه که بی‌رحم و وحشی باشد، مدیریت در خونش است. خون که چه عرض کنم، وقتی از بچگی توسط برجسته‌ترین نخبگان و استادان سرشناس جهان آموزش ببیند همین می شود دیگر. می‌بینید که شعور را هم با پول می‌شود خرید. حالا این سوزان ویلیامز قیافه نداردها. ببین خودش را چطور می‌گیرد؟ خودشیفته و از دماغ فیل افتاده هم هست. همه را نوکر خودش می‌بیند و زمین خدا را ارث پدری‌اش. مرده شورش را ببرند. اصلا این سوزان ویلیامز هم بدبختی‌های خودش را دارد. مثلا هیچوقت نمی‌تواند بفهمد خواستگارهایش واقعا عاشقش هستند یا دنبال مال و منالش آمده‌اند. گیرم یک نفر به سرش زد و جدا عاسقش شد، اصلا سوزان ویلیامز می‌تواند کسی جز خودش را دوست داشته باشد؟

اینجور مشکلات را سوزان دیویز ندارد. او که پدرش خیلی زحمت بکشد یک پراید قسطی دست دوم برایش جور کند. از بی‌پولی است که زده توی کار مواد و در چنین منجلابی گیر افتاده. من در آمریکایش هم باشم جز فقیر بیچاره‌هایشان هستم. عوضش سوزان دیویز با همین پراید خوش‌خوشانش می‌شود. عوضش به محض اینکه سر عقل آمد و توانست از دست آن گنگسترها قسر در برود یک زندگی جدید تشکیل می‌دهد. یک زندگی خوب و آرام. از ته دل عاشق یک مرد معمولی می‌شود و با صبح تا شب کار کردن و جان کندن یک زندگی متوسط شاید رو به پایین اما شاد برای خود می‌سازند. احتمالا پنج شیش‌تایی هم بچه داشته باشند. شلوغی و خلاف‌های دوران جاهلیتش هم نشان از سرزندگی اویند. عوضش زود یاد می‌گیرد و زود به بلوغ عقلی می‌رسد. 

ببین به کجا رسیدم!!! ابدا قصد نداشتم هیچ کدام از اینها را بگویم. اما خب چالش شکستن یخ بیان یعنی پاک نکردن و حذف نکردن نوشته‌هایی که به نظرت به هیچ دردی نمی خورند. راستی چه میشد اگر من یک یخ‌شکن واقعی بودم؟ جواب این سوالات را فوری نمی‌دهم. اول باید بروم تحقیق کنم ببینم زندگی یخ‌شکن‌ها قابل تعریف جلوی خانواده و مناسب برای دوستان زیر هیجده سال هست یا نه. تا درودی دیگر بدرود.

​​​​​

  • میخک

نظرات  (۴)

بدرود و صد بدرود.... 

پاسخ:
چه ترسناک بود این کامنت😶😶😶

ترسش کجا بود؟ آیکن تفکر...

 

 

 

ولی جدا من یخم نمی شکنه....

 

ینی قبلا مشکلی نداشتم جدیدا 

 

واژه های آبی یخ زده اند... 

پاسخ:
شبیه این بود که کلا برای همیشه از این وبلاگ میرید و اگه باد کلاهتون‌رو بیاره اینجا هم دیگه برنمیگردید 😓
ترسناک بود که یعنی من اینقد مخاطب هام رو زده کردم؟؟


تلاش کنیم میشکنه‌ها :`)
اگه اصرار به شعر نوشتن باشه سخت میشه. اما اگه هررچییی بخواید بنویسید راحتتره. حتی یه جمله. دو سه تا کلمه. هوم؟

آتیش بیاریم یختون آب شه؟ :`)

زده؟ نه بابا اصلا...

صد بدرود ینی اینکه با بدرقه مناسب و درود فراوان راهیتون کنیم... تا برید با انگیزه بیشتر بنویسید... و برگردید.... 

 

آره... فکر کنم سخت گرفتم... 

 

شما اردبیلید و سرده... ما تازه یکم هوامون قابل تحمل شده... 

آتیش نمی خواد که درجه کولرو کم می کنم.... 

 

 

پاسخ:
خب خداروشکر😅
نگران شده بودم :)

خب بیایید تلاش کنیم سخت نگیریم :`)

به همه میگم من آستانه‌ی تحمل آدم‌ها و تعریفشون از سرما و گرما با توجه به منطقه‌ای که توش زندگی می‌کنن متفاوته. نمی‌شه اینطوری قضاوت کرد...

آهان آهان. خب پس زحمتش رو خودتون بکشید و به ما بپیوندید :)
  • هلن پراسپرو
  • من که با خوندن این دو پست سین.دال در دنیاهای دیگر پر از الهام شدم*

    قلمم که پر از کلمه شد*

    قلبم که سوراخ شد*

    به هر حال دیگه احتیاجش نداشتم*

    پاسخ:
    بیا قلبت رو پانسمان بزنم *

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.