پیشنوشت: این خواب از لحاظ کارگردانی و تدوین باکیفیتترین خوابم تا به حال حساب میشه. هرچند پایانش باز بود یه جورایی اما خوشساخت بودنش رو نمیشه منکر شد. حدود یک ماه پیش دیدمش و بعد از این تمام خوابهام بیسر و ته و بیمعنی و زود فراموششو بودن.
خوابم با یه بک استوری شروع شد. با ارجاع به چند سال پیش. زاویهدید سوم شخص بود و شخصیت اصلی یه پسربچهی ده یازده ساله؛ که هر روز کوله و توپ فوتبالش رو بر میداشت و رو پاییزنان میرفت به سمت مدرسه، تنها. از یه مسیر خلوت و حاشیهی شهری که کنار یه دریاچه بود. دریاچهای که در حقیقت هم تو یه گوشهی شهرمون وجود داره فقط نزدیکیهاش هیچ مدرسهای نیست. جمعهها و تعطیلات رسمی همهی پسربچهها توی چمنزار سرسبز کنار دریاچه جمع میشدن و اونجا فوتبال بازی میکردن. اما بقیهی روزها، مخصوصا ساعت هفت صبح، پرنده اونجا پر نمیزد. فقط پسربچه بود و یه دختر کوچولوی شیش هفت ساله. با موهای بلند، پرپشت، لخت مشکی که تا قوزک پاش میرسید. دختر کوچولو همیشه اون ساعت صبح تنها، پشت به جاده و رو به دریاچه وایمیستاد و به خط افق خیره میشد. بدون کوچیکترین حرکتی. شبیه یه مجسمه بود بیشتر. یه مجسمهی زیبا و افسانهای. پوستش سفید سفید، مثل یه روح. مژههاش مثل موهاش بلند، مشکی و پرپشت. اونقدر خوشگل و اونقدر غریب بود که انگار یه سرابه.
پسر هر روز محو تماشای دختر میشد و هر روز چند دقیقهای رو عمدا اونجا معطل میکرد. اما جرئت نداشت به دخترک نزدیک شه. نمیدونست چرا اما هروقت رهگذر دیگهای از کنار دریاچه عبور میکرد، یا وقتهایی که پسر دست دوست صمیمیاش رو میگرفت و میآورد اینجا تا دختر رو نشونش بده، دختر غیبش میزد. پسربچه هرچقدر هم میگشت نمیتونست بفهمه کجا قایم میشه. از آدمها فراری بود دختر و فقط نسبت به حضور اون پسربچه بیتفاوت بود. واسه همین هم نزدیک شدن بهش ترسناک بود.
یه روز پسر دلش رو زد به دریا. توپش رو عمدا هل داد به سمت دریاچه، کنار پای دختر. رفت که برش داره. دختر محلش نذاشت. برای باز کردن سر صحبت پرسید: «فوتبال دوست داری؟» دختر محلش نذاشت. :«میخوای بازی کنیم؟» دختر محلش نذاشت. :«میگم چه بازیای دوست داری؟ اگه فوتبال نه... خب والیبال؟ وسطی؟ استوپ هوایی؟ گرگ به هوا؟» پسر پشت سر هم سوال میپرسید و نهایت واکنش دختر این بود که آخرش سرش رو به چپ و راست تکون داد. پسر یچه هنوز این پا و اون پا میکرد. دختر لبش رو باز کرد و با صدای نازک و آرومش گفت:« من هیچوقت بازی نمیکنم.»
بعد هم راهش رو گرفت و رفت. به کجا؟ توی دنیای واقعی ساختمون علوم پزشکی استان ما نزدیکیهای همون دریاچه است، توی خواب اما اونجا یه مرکز علمی فوق پیشرفتهی خصوصی و مرموز بود. دختر رفت اونجا. و پسر نتیجه گرفت که خب لابد پدر و مادرش کارمند اونجان.
انتظارش رو نداشت اما فردا هم اون دهتر رو همون نقطه کنار دریاچه دید. و فردا و فرداش هم. بعد از کلی اصرار پسر دختر کم کم قبول کرد که باهم فوتبال بازی کنن. درواقع قبول کرد که بازی کردن رو یاد بگیره. به مرور با هم دوست شدن. روزها اینجا خیلی سریع میگشت. نتونستم ببینم یخ دختر آب شه و خنده روی صورت بیروح دختر نشست یا نه. خواب کات خورد و رفت به قسمت بعدی.
زاویهدید لول شخص شد. من خودم بودم. توی اتاق خودم. نفسنفس میزدم و با هول و ولا لباس هام رو میچپیدم تو چمدونم. کل خونوادهامون داشتیم بدو بدو چمدون میبستیم. چیزی نمونده بود پلیس سر برسه. نمیدونم دقیقا از چی میترسیدم. انگار یه آدم خلافکار کلهگنده دستگیر شده بود و تمام کارهاش لو رفته بود، ما هم جزء بدنهی پروژههای ایشون بودیم. نمیخواستیم اما مجبور شده بودیم کارهایی انجام بدیم که خلاف قانون بودن. حالا هم باید تا حکم ممنوع الخروجامون صادر نشده فورا از مرز رد میشدیم و الفرار. همزمان صفحهی ارسال مطلب جدید وبلاگم هم باز بود. میخواستم یه متن خداحافظی براتون بنویسم. چون خب ممکن بود بعد از فرار از سیستمی که باهاش وارد پنل شدم رو ردیابیام کنن. این آخرین فرصتی بود که میتونستم باهاتون حرف بزنم و حلالیت بگیرم. اما نمیدونستم چی بنویسم. از اون بدتر اینکه ممکن بود این پست بشه مدرک در دست پلیس! بدجور دو دل بودم. اضطراب و تنش تو فضای خونه بیداد میکرد. همه دستپاچه بودیم. وسایل رو اشتباهی برمیداشتیم یا جاشون رو فراموش میکردیم. اصلا یه وضعی!
زیپ چمدونم رو بستم. تازه میخواستم بگم :«آخیییش اینم تموم شد.» که زنگ آیفون رو زدن. دلمون هری ریخت. با دستهای لرزون گوشی رو برداشتم. از ادارهی پلیس اومده بودن. میخواستن باهامون حرف بزنن. فقط گفتن حرف. مامور و سربازی هم همراهشون نبود که دستگیرمون کنه. هنوز این شانس وجود داشت که جرم ما لو نرفته باشه. هنوز نمیدونستن تا چه حد به اون کار خلاف مرتبطیم. فقط چندتا سوال. با اعتماد به نفس گفتم بفرمایید. تا وقتی آسانسور بیاد بالا بدو بدو با وحشت و سرعت سرسامآوری چمدونهامون رو باز کردیم و خونه رو به وضعیت عادی برگردوندیم. هیچ اثری از فرار ما نباید دیده میشد. چندتا نفس عمیق تا هول بودنمون دیده نشه.... خب... بابا در رو باز کرد و بهشون خوشآمد گفت. همون لحظه نگاهم افتاد به لبتاپ. که صفحهاش باز مونده بود. انتشار مطلب جدید و پستی که نوشته بودم کاملا توی دید بود. اونجا گفته بودم که این آخرین پستمه و دارم میرم به یه سفر راه دور، با فونت درشت هم نوشته بودم! خون تو رگهام منجمد شد.
همه نشستیم روی مبل. زورکی لبخند میزدم و سعی میکردم زیر چشمی به لبتاپ نگاه نکنم که تابلو نباشه. یه آقای کاراگاه بود و دستیارش. محترمانه و مودبانه ازمون سوال پرسیدن و ما هم خودمون رو زدیم به بیاطلاعی. چارهی دیگهای هم داشتیم؟ اجازه خواستن که خونه رو بگردن. پاورچین پاپرچین رفتم به سمت لبتاپ و دکمهی خروج رو زدم. یه استرسم کم شد. بابا بهشون گفت هرکاری دوست دارن بکنن فقط ما به فامیلهامون قول دادیم فلان ساعت با هم بریم گردش. آخه روز جمعه بود. گفت نمیتونیم برنامه ی روز تعطیلمون رو بهم بزنیم.
کاراگاهه خیلی باهامون راه اومد. قرار این شد ما بریم به تفریحمون بپردازیم و اونها بعد تفتیش خونه همهچیز رو سرجاش برگردونن و برن. کلی دفتر تو اتاقم مونده بود. دفترهایی که با عشق نوشته بودمشون. کتابهای عزیزم، شعرهام.... باید همهاشون رو میذاشتم پشت سرم. این همع چمدون بستیم و حالا داشتیم دست خالی میرفتیم. برای آخرین بار نگاهی به خونهامون انداختم. اشک تو چشمهام جمع شد. ولی خب... در رو بستیم.
توی راهرو، آسانسور، پارکینگ نفسمون بالا نمیاد. حبسش کرده بودیم. فقط وقتی رسیدم به خیابون اصلی نفسمون رو دادیم بیرون و همزمان یه آخیییش عمیق گفتیم. بعدش....
هوف! چقد طولانی بوده! بقیهاش پست بعدی ایشالا
- ۵ نظر
- ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۰۰