غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۲ مطلب با موضوع «چالش ها» ثبت شده است

پیش‌نوشت: این خواب از لحاظ کارگردانی و تدوین باکیفیت‌ترین خوابم تا به حال حساب میشه. هرچند پایانش باز بود یه جورایی اما خوش‌ساخت بودنش رو نمیشه منکر شد. حدود یک ماه پیش دیدمش و بعد از این تمام خواب‌هام بی‌سر و ته و بی‌معنی و زود فراموش‌شو بودن. 

 

خوابم با یه بک استوری شروع شد. با ارجاع به چند سال پیش. زاویه‌دید سوم شخص بود و شخصیت اصلی یه پسربچه‌ی ده یازده ساله؛ که هر روز کوله و توپ فوتبالش رو بر می‌داشت و رو پایی‌زنان می‌رفت به سمت مدرسه، تنها. از یه مسیر خلوت و حاشیه‌ی شهری که کنار یه دریاچه بود. دریاچه‌ای که در حقیقت هم تو یه گوشه‌ی شهرمون وجود داره فقط نزدیکی‌هاش هیچ مدرسه‌ای نیست. جمعه‌ها و تعطیلات رسمی همه‌ی پسربچه‌ها توی چمن‌زار سرسبز کنار دریاچه جمع می‌شدن و اونجا فوتبال بازی می‌کردن. اما بقیه‌ی روزها، مخصوصا ساعت هفت صبح، پرنده اونجا پر نمی‌زد. فقط پسربچه بود و یه دختر کوچولوی شیش هفت ساله. با موهای بلند، پرپشت، لخت مشکی که تا قوزک پاش می‌رسید. دختر کوچولو همیشه اون ساعت صبح تنها، پشت به جاده و رو به دریاچه وایمیستاد و به خط افق خیره میشد. بدون کوچیکترین حرکتی. شبیه یه مجسمه بود بیشتر. یه مجسمه‌ی زیبا و افسانه‌ای. پوستش سفید سفید، مثل یه روح. مژه‌هاش مثل موهاش بلند، مشکی و پرپشت. اونقدر خوشگل و اونقدر غریب بود که انگار یه سرابه. 

پسر هر روز محو تماشای دختر می‌شد و هر روز چند دقیقه‌ای رو عمدا اونجا معطل می‌کرد. اما جرئت نداشت به دخترک نزدیک شه. نمی‌دونست چرا اما هروقت رهگذر دیگه‌ای از کنار دریاچه عبور می‌کرد، یا وقت‌هایی که پسر دست دوست صمیمی‌اش رو می‌گرفت و می‌آورد اینجا تا دختر رو نشونش بده، دختر غیبش می‌زد. پسربچه هرچقدر هم می‌گشت نمی‌تونست بفهمه کجا قایم میشه. از آدم‌ها فراری بود دختر و فقط نسبت به حضور اون پسربچه بی‌تفاوت بود. واسه همین هم نزدیک شدن بهش ترسناک بود.

یه روز پسر دلش رو زد به دریا. توپش رو عمدا هل داد به سمت دریاچه، کنار پای دختر. رفت که برش داره. دختر محلش نذاشت. برای باز کردن سر صحبت پرسید: «فوتبال دوست داری؟» دختر محلش نذاشت. :«می‌خوای بازی کنیم؟» دختر محلش نذاشت. :«میگم چه بازی‌ای دوست داری؟ اگه فوتبال نه... خب والیبال؟ وسطی؟ استوپ هوایی؟ گرگ به هوا؟» پسر پشت سر هم سوال می‌پرسید و نهایت واکنش دختر این بود که آخرش سرش رو به چپ و راست تکون داد. پسر یچه هنوز این پا و اون پا می‌کرد. دختر لبش رو باز کرد و با صدای نازک و آرومش گفت:« من هیچوقت بازی نمی‌کنم.» 

بعد هم راهش رو گرفت و رفت. به کجا؟ توی دنیای واقعی ساختمون علوم پزشکی استان ما نزدیکی‌های همون دریاچه است، توی خواب اما اونجا یه مرکز علمی فوق پیشرفته‌ی خصوصی و مرموز بود. دختر رفت اونجا. و پسر نتیجه گرفت که خب لابد پدر و مادرش کارمند اونجان.

انتظارش رو نداشت اما فردا هم اون دهتر رو همون نقطه کنار دریاچه دید. و فردا و فرداش هم. بعد از کلی اصرار پسر دختر کم کم قبول کرد که باهم فوتبال بازی کنن. درواقع قبول کرد که بازی کردن رو یاد بگیره. به مرور با هم دوست شدن. روزها اینجا خیلی سریع می‌گشت. نتونستم ببینم یخ دختر آب شه و خنده روی صورت بی‌روح دختر نشست یا نه. خواب کات خورد و رفت به قسمت بعدی.

 

زاویه‌دید لول شخص شد. من خودم بودم. توی اتاق خودم. نفس‌نفس می‌زدم و با هول و ولا لباس هام رو می‌چپیدم تو چمدونم. کل خونواده‌امون داشتیم بدو بدو چمدون می‌بستیم. چیزی نمونده بود پلیس سر برسه. نمی‌دونم دقیقا از چی می‌ترسیدم. انگار یه آدم خلافکار کله‌گنده دستگیر شده بود و تمام کارهاش لو رفته بود، ما هم جزء بدنه‌ی پروژه‌های ایشون بودیم. نمی‌خواستیم اما مجبور شده بودیم کارهایی انجام بدیم که خلاف قانون بودن. حالا هم باید تا حکم ممنوع الخروج‌امون صادر نشده فورا از مرز رد می‌شدیم و الفرار. هم‌زمان صفحه‌ی ارسال مطلب جدید وبلاگم هم باز بود. می‌خواستم یه متن خداحافظی براتون بنویسم. چون خب ممکن بود بعد از فرار از سیستمی که باهاش وارد پنل شدم رو ردیابی‌ام کنن. این آخرین فرصتی بود که می‌تونستم باهاتون حرف بزنم و حلالیت بگیرم. اما نمی‌دونستم چی بنویسم. از اون بدتر اینکه ممکن بود این پست بشه مدرک در دست پلیس! بدجور دو دل بودم. اضطراب و تنش تو فضای خونه بی‌داد می‌کرد. همه دست‌پاچه بودیم. وسایل رو اشتباهی برمی‌داشتیم یا جاشون رو فراموش می‌کردیم. اصلا یه وضعی!

زیپ چمدونم رو بستم. تازه می‌خواستم بگم :«آخیییش اینم تموم شد.» که زنگ آیفون رو زدن. دلمون هری ریخت. با دست‌های لرزون گوشی رو برداشتم. از اداره‌ی پلیس اومده بودن. می‌خواستن باهامون حرف بزنن. فقط گفتن حرف. مامور و سربازی هم همراهشون نبود که دستگیرمون کنه. هنوز این شانس وجود داشت که جرم ما لو نرفته باشه. هنوز نمی‌دونستن تا چه حد به اون کار خلاف مرتبطیم‌. فقط چندتا سوال. با اعتماد به نفس گفتم بفرمایید. تا وقتی آسانسور بیاد بالا بدو بدو با وحشت ‌و سرعت سرسام‌آوری چمدون‌هامون رو باز کردیم و خونه رو به وضعیت عادی برگردوندیم. هیچ اثری از فرار ما نباید دیده میشد. چندتا نفس عمیق تا هول بودنمون دیده نشه.... خب... بابا در رو باز کرد و بهشون خوش‌آمد گفت. همون لحظه نگاهم افتاد به لبتاپ. که صفحه‌اش باز مونده بود. انتشار مطلب جدید و پستی که نوشته بودم کاملا توی دید بود. اونجا گفته بودم که این آخرین پستمه و دارم میرم به یه سفر راه دور، با فونت درشت هم نوشته بودم! خون تو رگ‌هام منجمد شد.

همه نشستیم روی مبل. زورکی لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم زیر چشمی به لب‌تاپ نگاه نکنم که تابلو نباشه. یه آقای کاراگاه بود و دستیارش. محترمانه و مودبانه ازمون سوال پرسیدن و ما هم خودمون رو زدیم به بی‌اطلاعی. چاره‌ی دیگه‌ای هم داشتیم؟ اجازه خواستن که خونه رو بگردن. پاورچین پاپرچین رفتم به سمت لبتاپ و دکمه‌ی خروج رو زدم. یه استرسم کم شد‌. بابا بهشون گفت هرکاری دوست دارن بکنن فقط ما به فامیل‌هامون قول دادیم فلان ساعت با هم بریم گردش. آخه روز جمعه بود. گفت نمی‌تونیم برنامه ی روز تعطیلمون رو بهم بزنیم. 

کاراگاهه خیلی باهامون راه اومد. قرار این شد ما بریم به تفریحمون بپردازیم و اونها بعد تفتیش خونه همه‌چیز رو سرجاش برگردونن و برن. کلی دفتر تو اتاقم مونده بود. دفترهایی که با عشق نوشته بودمشون. کتاب‌های عزیزم، شعرهام.... باید همه‌اشون رو می‌ذاشتم پشت سرم. این همع چمدون بستیم و حالا داشتیم دست خالی می‌رفتیم. برای آخرین بار نگاهی به خونه‌امون انداختم. اشک تو چشم‌هام جمع شد. ولی خب... در رو بستیم.

توی راهرو، آسانسور، پارکینگ نفسمون بالا نمیاد. حبسش کرده بودیم. فقط وقتی رسیدم به خیابون اصلی نفسمون رو دادیم بیرون و هم‌زمان یه آخیییش عمیق گفتیم. بعدش....

 

 

 

هوف! چقد طولانی بوده! بقیه‌اش پست بعدی ایشالا

  • میخک

1- می‌خواستم عنوان رو بذارم واکسن. ولی خب اینکه دوتا نوزده توی تیتر باشه باحال‌تره. آرایه ادبی هم داره خب. :دی

 

2- دیروز اعلام کردن هرکی بالای هیجده سالشه بیاد واکسن بزنه. هرچند هنوز برخی مراکز قبول نمی‌کنن و چند نفر از آشنایان که زیر سی سال بودن رو برگردوندن. اما ما یه جای خلوت رو پیدا کردیم. ساعت یک ظهر رفتیم که منتظر نوبت هم واینستیم. و اکنون شما با یک واکسن‌زده صحبت می‌کنید! احترام بگذارید و اینا! :))

 

3- من برکت زدم، مادر سینوفارم. برای سینوفارم چهارتا باجه گذاشته بودن و برای برکت یکی، بازهم با این وجود کارم من خیلی زودتر راه افتاد. جدی چطور به جنس چینی بیشتر از داخلی اعتماد دارن مردم؟ :/ حالا نه اینکه این قصه‌های عجیب و غریب مبنی بر کنترل جمعیت و اهداف پنهان پشت واکسیناسیون رو باور کرده باشم. ولی بازهم ترجیحم به برکت بود.

 

4- یه سال بیشتره همه‌جا حرف واکسیناسیون نقل محافله. اون وقت توی یه ثانیه یه آمپول کوچولو موچولو زد و گفت برو نفر بعدی بیاد. :/ آقا نباید یه مراسم آیینی یه تشریفاتی چیزی برای واکسن زدن وجود داشته باشه؟ اینقدر سریع و سرپایی؟ من اصلا حس نکردمش. :/

 

5- عوارض هم الحمدالله نداشتیم. نه من و نه مادرم. بیست دقیقه‌ای هم منتظر نشستیم که قشنگ مطمئن شیم عوارضی در کار نیست. منم در این مدت ارمیا رو خوندم. فعلا تا اینجا می‌تونم بگم خیلی بی‌رحمانه واقعی و تلخه...

پ‌ن: الان البته یکم بازوم درد گرفته. خداروشکر مطمئن شدم واکسن وارد بدنم شده. :/

 

6- یه چیزی تازه یادم افتاد. می‌خواست که کارت واکسنم رو بنویسه پرسید دانشجویی؟ گفتم نه هنوز. یه لحظه مکث کرد، شناسنامه‌ام رو دید و پرسید تازه کنکور دادی؟ سر تکون دادم. گفت به قیافه‌ات می‌خوره قبول شی. نوشت دانشجو. :)))

 

7- مادر برای برکت زدن شک داشت، چون توی اطرافیانمون کسی برکت نزده بود تا نتیجه‌اش رو به چشم ببینه و خودش باور کنه. من هم سعی می‌کنم علائم حیاتی‌ام رو تند تند گزارش کنم که شما هم در جریان تاثیرات واکسن برکت باشید. امید که این دوره را به سلامت و زنده پشت سر گذاریم. آمین

  • میخک

شده تاحالا عطسه‌اتون بگیره، ولی هر چقدر زور بزنید نتونید عطسه کنید؟ دماغتون شدید می‌خاره، یه چیزی مجرای تنفسی‌اتون رو قلقلک میده، کل بدنتون حسش می‌کنه و کاملا ژست عطسه‌کننده‌ها رو گرفتین، اما اون عطسه‌ی لعنتی نمیاد. خب مغز من هم الان تو موقعیت به شدت مشابهی قرار داده. اون حد که می‌خوام یه شات‌گان بردارم شلیک کنم داخل جمجمه‌ام و از دست این حس مزخرف خلاص شم. 

  • میخک

خب حساب کردم دیدم حدودا بیست روز وقت دارم. بیست روز کم نیست. اصلا کم نیست. طی جریان #بیایید مشکلات را فرصتی برای پیشرفت ببینیم تصمیم گرفتم بجای آه و ناله بگم بیست روز وقت دارم. انگار که خبر خوبی باشه. خب واقعا می‌تونه خبر خوبی باشه. میشه حداقل یه داستان بلند نوشت تو این مدت. نمیشه؟ نیمه بلند چی؟ یه چیزی بالاخره میشه دیگه!

ولی حقیقتا از هر ایده‌ای تهی‌ام. اینکه از بقیه توقع داشته باشم بهم ایده بدن هم به شدت احمقانه است (وی همچنان ته دلش امید دارد که یکی پیداش شه بگه نه بابا کجاش احمقانه است بفرما این‌هم ایده :/ ) و اینکه.... 

خب بذارید اینطوری بپرسم: شما یه در رو باز می‌کنید. پشتش یه دنیای جدیده. اون دنیا چه شکلیه؟

  • میخک

هان و آگاه باش ای دخترک تهی‌مغز! خدا را سپاس گوی و سجده شکر گزار از این رو که ذهنت از هر ایده‌ای تهی‌ست. و تو چه دانی این چه نعمتی‌ست! آیا هیچ اندیشیده‌ای که ده روز دیگر اوقات فراغتت به سر خواهد آمد و اگر خدای نکرده، زبانم لال، اکنون غرق نبشتن داستانی پرکشش و جذاب بودی و در پیچ و خم کوچه‌ی خیالاتت مستانه و تلو تلو خوران قدم می‌گذاشتی، مدت‌ها زمان می‌خواستی تا مستی از سر بپرد و در این مابین خاک عالم بر سر تو دانشگاه و درس‌هایت می‌شده و از بدو ورود تجدید می خوردی؟ پس فراموش مکن که وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.

  • میخک
  • میخک

خب؟ اگه جدی جدی در این شرایط قرار بگیرید چه آرزویی می‌کنید؟

 

پ‌ن: شده ناشناس یا خصوصی، لطفا جواب بدین. باتشکر.

  • میخک

۱- مگر تمام آهنگ‌هایی که با خودمان زمزمه می‌کنیم باید مخاطبی داشته باشند؟ مگر همه‌ی عنوان‌های عالم باید حتما به محتوای مطلب مرتبط باشند؟ مگر حتما باید مفهومی را به سمع و نظر مخاطبان برساند؟ یکهو دیدید زد و تا آخر عمر عشق را تجربه نکردم. یعنی هیچگاه حق ندارم فریادزنان شعرهای عاشقانه بخوانم؟ 

 

۲- آدمی فراموشکار است. ماشین از جاده‌ی باریکی که هر دو‌طرفش پر از درختان سرسبز بودند رد میشد امروز که این جمله به ذهنم آمد. فقط این جمله هم نبود. یک پست درست و حسابی بلندبالا را در ذهن نبشتم. اما حالا، جز این جمله‌ی اول همه‌چیزش را پاک فراموش‌ کرده‌ام. آدمی فراموشکار است دیگر.

 

۳- دچار تناقضم. هم حالم خیلی خوب است و هم خیلی بد. اسمش می‌شود دوقطبی شخصیتی یا چی؟

 

۴- آخرین باری که جدی از خودم پرسیدم من کیستم؟ جوابش یک کلمه بود: بازنده. الان هم خیلی جدی این سوال را از خودم کردم و بعد از کلی کند و کاو در مغزم باز هم به جوابی یک کلمه‌ای رسیدم: گم‌شده. نه اینکه فعل باخت به یک لنگ در هوا بودن و هاج و واج ماندن و مسیر گم کردگی هیچ‌گونه برتری‌ای داشته باشد، اما احساس گمشدگی از احساس بازنده بودن بهتر است. حداقل گم‌شده را امید پیدا شدن هست. از این بابت شاکرم.

 

۵- خواب بدی دیدم. تعریفش نمی‌کنم چون مثل خرفت‌های خرافاتی می‌ترسم بعد از تعریف کردنش واقعیت پیدا کند. خواب خیلی بدی بود اما.

 

  • میخک

میل وافری دارم به در اینجا و این لحظه و این‌طور نبودن. غالب اوقاتم همین‌طور است. بعد تو از خدا بی‌خبر ناگاه پیدایت شده و می‌گویی از همین‌جا و هین‌لحظه و این‌طور احوالت بنویس؟ مغز خر خورده‌ام من؟ پس چرا بنویسم اصلا؟! نوشتن اگر برای فرار نباشد پس برای چیست؟ پای گریز که نداریم، مجبوریم طایر خیال را به پرواز درآوریم. این پرنده اگر از نوک دماغمان آن ورتر نرود که اصلا نباشد بهتر است. مخل کار و زندگی‌امان نمی‌شود حداقل.

پس لطفا دست از سر کچل من بردار. من از کجای خودم بودن بنویسم؟ نوشتنی است مگر؟ ارزشی دارد مگر؟ من بودن را برای چه باید کسی وقت بگذارد و بخواند؟

من بودن یعنی چه راستی؟ یک زندگی کسالت‌بار؛ که نیمی‌اش در واقعیت است و نیمی‌اش در خیال. پس اگر بخواهم جدی جدی از خودم بنویسم بازهم حداقل نیمی از صفحه را از اینجا و این لحظه نمی‌نویسم. اینجا و این لحظه برای من کمتر معنا دارد تا هزار و چهارصد سال بعد، در دوردست‌ترین کهکشان کشف نشده. 

من... من کیستم؟ چرا بخش درباره‌ی من وبلاگم را بسته‌ام؟ چون یادآوری بی‌جوابی‌ام آزارم می‌دهد؟ راستی که من کیستم؟ حتی در کوچک‌ترین ویژگی خودم هم در تردیدم. من...

  • میخک

اینها را ولش کن. خبرتان هست که من همچنان یک کنکوری‌ام؟ لعنت به این روزهای نحس که تمام نمی‌شوند.

من خیلی آرام بودم. توانسته بودم حواس خودم را پرت کنم، بیخیال باشم و سرگرمی‌هایی برای خودم دست و پا کنم. از امروز نمی‌دانم چه شد که دوباره دلشوره عین کک افتاده به جانم. دو روز بیشتر نمانده به بیست شهریور. نمی‌دانم چه کسی بود که می‌گفت بیستم جواب‌ها می‌آید. هرکه بود مطمئنا منبع موثقی به حساب نمی‌آمد. با این حال من تصمیم گرفتم حرفش را باور کنم. که خب حالا می‌فهمم تصمیمی بوده به شدت غلط، از بیستم تا بیست و سوم را چه خاکی به سرم بریزم از آن همه اضطراب و هول و ولا؟ اگر انتظار نتیجه‌ی زودهنگام نداشتم درد کمتری هم می‌کشیدم خب. 

دیگر تقریبا هیچ امیدی به فرهنگیان ندارم. سوتی‌هایی که دادم و افتضاحاتی که در حین مصاحبه به بار آوردم کم کم به خاطرم آمده‌اند و به کل مأیوس شده‌ام. اتفاقی است که افتاده به هر حال. عیبی ندارد. راضی‌ام به رضای خدا. اما... پس این اضطراب دیگر برای چیست؟ 

اعصاب برایم نمانده. چطور تحمل خواهم کرد این دو روز به علاوه‌ی سه روز بعدش را؟ الله اعلم! 

  • میخک