غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۶۰ مطلب توسط «میخک» ثبت شده است

اسرا درونگراترین دختریه که در عمرم دیدم. من و سارا تنها دوست‌های دوران کارشناسی اسرا بودیم، با این حال اونقدر احساسات خودش رو بروز نمی‌داد که ترم هفتم، وقتی برای اولین بار «میخک جان» صدام کرد من از ذوق جیغ کشیدم و بالا پایین پریدم. در طول اون چهار سال کلا یه بار بهم گفت میخک جان و یه بار بغلم کرد. با اینکه من راه به راه بغلش میکردم و محبت می‌ورزیدم ولی خب اسرا اهلش نبود. نمی‌تونست احساساتش رو بروز بده. اگه به اختیار خودش بود نود درصد مواقع در سکوت اختیار میکرد. باید به زور وادارش میکردیم چهار کلوم صحبت کنه و صداش رو بشنویم. وقتی سه تا جمله‌ی طولانی پشت سر هم می‌گفت من و سارا ذوق میکردیم و بهم تبریک می‌گفتیم. تنها مواقعی که خوب حرف میزد موقع پاسخ به سوالات علمی و تخصصی بود. انگار انتقال دادن جوابی که در یک منبع مشخص نوشته شده و واضحه رو راحت می‌تونست انجام بده اما جواب به سوالاتی که به احساسات و نظرات شخصی خودش برمیگشت اذیتش میکرد.

می‌پرسیدم حالت چطوره؟

می‌گفت الحمدالله 

می‌پرسیدم اوضاع چطوره؟ چه خبر؟

می‌گفت شکر خدا

می‌پرسیدم فلان مشکل حل شد نشد؟ فلان مسئله خوب پیش می‌ره نمیره؟ 

می‌گفت انشاءلله که خیره 

می‌پرسیدم تصمیمت درمورد فلان موضوع چیه؟ برنامه‌ات درمورد آینده چطوره؟ فلان کار رو میخوای چی کار کنی؟ 

می‌گفت توکل بر خدا 

کلا رو مود کوتاه پاسخ بود. زیاد احساساتی شدنش رو ندیده بودم. یعنی من و سارا دیگه شناخته بودیمش و می‌فهمیدم الان تو قلبش چی میگذره، اما اینکه اون احساسات در ظاهر بروز کنه رو تقریبا هیچوقت ندیده بودیم. برای آدم‌های غریبه دختر بیش از حد مرموزی بود. از بس ساکت بود و با هیچکس گرم نمی‌گرفت و تو جمع کسی قاطی نمیشد که خیلیا نگاه منفی بهش پیدا کرده بودن حتی. 

همه‌ی این‌ها بود تا خرداد ماه همین سال. زنگ زد و بهم گفت میخواد ازدواج کنه. چنان جیغی کشیدم که مهیار ترسید. تمام صورتم قرمز شده بود. بالا پایین می‌پریدم. از شدت خوشحالی نمی‌تونستم صدام رو کنترل کنم و با فریاد صحبت میکردم. اسرا پشت تلفن فقط ریز ریز می‌خندید. دفعه بعد که دیدمش، نه تنها لب‌هاش، که گونه‌هاش هم، که چشم‌هاش هم، اصلا تمام وجودش می‌خندید. عاشق شده بود و این رو از صد فرسنگی میشد فهمید. این بار احساسات اسرا کاملا قابل مشاهده بود.

سر سفره عقد ازش پرسیدم خوشحالی؟

گفت خیلی

گفتم دوستش داریا 

گفت زیاد 

پرسیدم احساس خوشبختی می‌کنی

گفت با تمام وجود

از نحوه آشنایی‌اشون پرسیدم. گفت: «اومده بودن خواستگاری سنتی. اما همون لحظه اول که پا به خونه‌امون گذاشت من دلم براش رفت که رفت که رفت. »اسرا حالا بلبل زبون شده بود. و چه تجربه قشنگی بود تماشای این تغییرات در اسرا. موقع عقد جوری به نامزدش نگاه میکرد که من و سارا بغض کردیم و چشممون خیس اشک شد. بعد مراسم هم به نامزدش و هم مادرشوهرش سفارش کردم با اسرای جگرگوشه‌ی ما مهربون باشن و قدر این جواهر رو بدونن. 

گذشت و گذشت و گذشت، تا دیروز. اسرا نه اهل تلفن زدن بود نه اگه کسی بهش تلفن میکرد خوشش میومد. بیشتر اوقات تو «بله» چت میکردیم. نوشتن رو به گفتگوی صوتی ترجیح میداد. ولی خب پیام‌رسان‌ها کار نمی‌کردن. بیان هم که از کار افتاده بود و من حوصلم سر رفته بود. زنگ زدم به اسرا و زیرلب دعا کردم از تماسم اذیت نشه. نشد. اونم حوصلش سر رفته بود.

از هر دری سخنی باهم حرف زدیم. نامزدش پاسدار بود. ازش درمورد حال نامزدش پرسیدم. دوباره رفت تو فاز جواب با «الحمدالله» و «ان‌شاءلله» و این صحبتا. منم البته قلق اسرا دستم اومده بود. ریز ریز از زیر زبونش حرف کشیدم. فهمیدم سه هفته‌ای میشه که رفته مرز. کلمه مرز رو نگفت، خودم با کنار هم گذاشتن اطلاعات فهمیدم. تو این سه هفته فقط یه بار با هم تماس گرفته بودن. بجز اون یه بار مکالمه، هیچ خبری از هم نداشتن. نگران شدم. اسرا اما نگران نبود. فقط می‌گفت «توکل بر خدا» بیشتر دغدغه‌اش این بود که چطور می‌تونه خانواده‌ها رو راضی کنه بدون عروسی گرفتن برن سر خونه زندگی‌اشون. بی‌تاب آغوش امیدش بود. امیدی که پدر نداشت و نمیتونست مراسم خوبی بگیره اما دهن فامیل‌ها بسته نمیشه. اسرا نمی‌خواست امید اذیت بشه. پدر اسرا کارگر روزمزد بود. خودشون هم وضع مالی خوبی نداشتن. امید و اسرا با کمک هم ذره ذره وسایل ضروری جهیزیه رو می‌خریدن و بقیه‌اش رو هم میذاشتن برای بعد. رسم و رسومات اذیتشون میکرد. عاشق و معشوقی بودن که فقط می‌خواستن زودتر بهم برسن، همین. 

تلفن رو قطع کردم. چند ساعت بعد خبردار شدم چچن‌ها و وهابی‌ها و... همه‌ی باقی مونده‌ی داعش جمع شدن تو مرز آذربایجان. پشت مرز استان ما صف کشیدن. تحریر الشام هم آماده است خودش رو برسونه به ارومیه. خلیج فارس هم که آرامش قبل طوفان رو سپری می‌کنه. دلم آشوب شد. به امیدی فکر کردم که تو دار دنیا یه مادر پیر داشت، یه برادر نوجوون و اسرایی که عاشقانه انتظارش رو میکشید. امید نان‌آور خانواده‌اشون بود. و حالا چشم تو چشم داعشی‌ها تو سرمای شدید پست می‌داد، پشت سرش هم یه عده داشتن فحش خواهر مادر بهش میدادن. به امید فکر کردم و به تمام فیلم‌هایی که از داعش دیده بودم. قلبم داشت میومد دهنم. مهیار گفت «اگه لازم بشه منم ممکنه برم مرز. آمادگی‌اش رو داشته باش.» سعی کردم نشون ندم که ترسیدم. گفتم «مگه قرار نبود تمام هم و غممون رو بذاریم برای نجات آموزش پرورش؟ مگه رویامون فرهنگ سازی و کار تربیتی نبود؟ مگه نه اینکه دانش آموزها الان بهمون احتیاج دارن؟ تو بری لیگ جت چی میشه؟ این چند میلیون دانش آموز هدف چی میشن؟ این همه بچه‌ای که نیاز به کمک دارن چی میشن؟ دلت میاد رهاشون کنی؟» گفت «ان‌شاءلله که هیچوقت لازم نشه و نرم، ولی اگه امنیت به خاطر بیفته همه‌ی کارهامون بی‌معنی میشه.... » 

هنوز داشت توضیح می‌داد اما ، من ادامه‌ی حرف‌هاش رو نمی شنیدم. بغلش کردم. اشک‌هام پیراهنش رو خیس کرد. من چه‌ام شده بود؟ از کی تاحالا همچین آدمی شدم؟ نمی‌خواستم حرفی بزنم که دلش رو بلرزونه. فقط گفتم که دوستش دارم. نه یه بار، نه دو بار، ده‌ها بار گفتم که دوستش دارم. تا چند لحظه‌ی قبلش نمی‌دونستم که عمق این دوست داشتن چقدره. که حتی با تصور نبودنش این حال بهم دست داد. مهیار زد به مسخره بازی. میخواست جو رو عوض کنه. جوک می ساخت و مسخره‌ام می‌کرد و میخندوندتم. مثل همیشه موفق شد. حتی وقت‌هایی که از عصبانیت دارم منفجر میشم، یا وقتایی که افسردگی گرفتم، همیشه می‌تونه من رو به خنده بندازه. 

اومدم تو بیان بچرخم. یکی از وبلاگ‌ها نوشته بود «اونقدر تو نقششون فرو رفتن که خودشون هم باورشون شده واقعا تروریستا وجود دارن و امنیت ایران رو به خطر انداختن» تا مدت‌ها به همین پست کوتاه خیره شدم. می‌خواستم برم و بهش توضیح بدم اما، یقین داشتم که باور نمیکنه. می‌خواستم باهاش حرف بزنم اما باتوجه به ادبیاتش مطمئن بودم فحش های +۱۸ بهم میده. اون پست ساعت‌ها تو ذهنم چرخید. فقط اومدم بگم: کاش حق تو باشه دخترجون. کاش راست بگی. کاش هیچ تروریستی امنیت ایران رو تهدید نکرده باشه. کاش اسرا دروغ گفته باشه که امید لب مرزه. کاش خبر چشم تو چشم شدن امید و داعشی‌ها دروغ باشه. کاش مهیار هیچوقت به رفتن فکر نکنه...

  • میخک

چند روز بود هر ساعت حداقل سه‌تا ستاره روشن میشد. فقط اوایل صبح کمتر، وگرنه حتی نیمه شب‌ها هم رونق داشت.

امروز تا الان ۵ تا ستاره کلا.

نگران شدم :`)

  • میخک

رفته بودیم مراسم ترحیم. وقتی مامان خبر داد که فلانی فوت شده و میریم مراسمش، اولین سوالم این بود که چطور؟ گفت کشتنش. پرسیدم کی؟ از کدوم طرف؟ نمی‌دونست. بدون دونستن جواب رفتیم مراسم ترحیمش. تو مسیر رسیدن مداحی گوش دادم و گریه کردم. من متوفی رو نمی‌شناختم اصلا، اما کسایی که دوستشون داشتم اون رو میشناختن. با خودم فکر می‌کردم الان خانوادش چه حالی دارن؟ نمی‌تونستم جلوی شکسته شدن بغضم رو بگیرم. چه فرقی میکرد از کدوم طرف؟ اون هم یه عضوی از خانواده بود. خانواده‌ی ایران. خانواده‌ای که پسر جوونش رو از دست داده بود.

وقتی رسیدم بیشتر از اشک توی چشم، بهت و حیرت توی صورت‌ها رو دیدم. همه پر از سوال بودن. شکوفه به استقبالم اومد و بلافاصله ازم پرسید «الان شهید حساب میشه؟» ظاهر شکوفه داد میزد که ساعت ها خون گریه کرده و چیزی نمونده از حال بره. نمی‌دونستم چی جوابش رو بدم. انتظار داشت من حکم رستگاری مرحوم رو صادر کنم. سکوت کردم. با درماندگی ادامه داد «تروریست‌ها کشتنش پس شهیده دیگه، نه؟ جاش اون دنیا خوبه مگه نه؟» کلمه‌ای برای گفتن پیدا نکردم. 

نورماه بخاطر سر و صدای مراسم سرسام شده بود و هی گریه میکرد. من نورماه رو بغل گرفتم و رفتم بیرون مراسم که آروم باشه. مامان موند، چون اینجور مراسمات برای بزرگترهاست به هر حال. شکوفه، هانیه، زیبا و... هر کدوم دونه دونه میومدن کنارم و باهام حرف میزدن. هرکسی قسمتی از ماجرا رو روایت میکرد. اواخر که مجلس رسمی تموم شد و دیگه زنونه مردونه جدا نبود حسن و بیژن و طاهر هم اومدن و جمع خودمونی‌تر شد. باهمدیگه حرف می‌زدن، بحث می‌کردن، برای درک کردن اتفاقی که افتاده بود به زمان نیاز داشتن هنوز. 

روایت رسمی پلیس این بود که توسط اغتشاشگرها کشته شده. ولی خب درمورد اینکه روایت رسمی پلیس مورد استناده یا نه شک و شبهه وجود داشت. جنازه رو برادر مرحوم تحویل گرفته بود، همه‌ی خانواده هم دیده بودنش. کاملا واضح بود یه نفر لوله تفنگ رو چسبونده به کمرش، شلیک کرده و گلوله از گلوش خارج شده. نیروهای امنیتی از همچین فاصله نزدیکی نمی‌تونستن شلیک کنن. اونم در اون زمان و مکان، در منطقه‌ای که همون شب توسط آشوبگرها محاصره شده بود و چیزی نمونده بود بیست تا بسیجی داخل پایگاه زنده زنده به آتیش کشیده بشن. اسلحه‌ای که باهاش شلیک کرده بودن کلت بود. نیروهای امنیتی از کلت استفاده نمی‌کردن. به نظر دلایل منطقی‌ای برای نتیجه‌گیری میومد اما، جوون‌های پرشور فامیل باور نمی‌کردن. 

پروژه‌ی کشته سازی ، حقیقتی بود که خانواده‌ی ما قبلا باورش نداشت اما این هفته به تلخ‌ترین شکل ممکن باهاش مواجه شده بود. هانیه اصرار داشت که بسیجی‌ها با لباس شخصی اومدن بین جمعیت و اینطوری ناجوانمردانه از پشت کشتنش. تا خواستم جوابش رو بدم با پوزخند ترکم کرد. حتی امون نداد دهن باز کنم. کاملا اماده بود که صدام رو نشنوه و حرفم رو باور نکنه. شکوفه می‌پرسید چرا باید معترض‌ها کسی که همراه خودشون بوده رو بکشن که تعدادشون کم شه؟ بهش گفتم «کسی که اینطور بی‌رحمانه، کثیف و حرفه‌ای  آدم می‌کشه معترض نیست! معترض دلش میخواد اوضاع ایران بهتر باشه اما تروریست میخواد که ایران تیکه تیکه بشه. معترضی که باور می‌کنه تروریست منجی‌اشه و دوشادوشش به خیابون میاد اینطوری چوب ساده بودنش رو میخوره. تروریست فقط میخواد اوضاع ایران ناآرام باشه و امنیتی برای ما نمونه، چرا باید برای جون ایرانی‌ها اهمیتی قائل باشه؟ در ضمن آدم تا وقتی زنده است فقط یه نفره و تنها به اندازه یه نفر قدرت داره. بعد کشته شدنش خونش میشه یه جریان و به ده‌ها بلکه صدها نفر انگیزه‌ای مضاعف میده. جریانی که تروریست ها خوب بلدن روش موج سواری کنن. برای همینه که نیروهای امنیتی تا روز جمعه حق تیر نداشتن، چون تا لحظه‌ای که مجبور مجبور مجبور نشدی،شده به قیمت زنده زنده سوخته شدن خودت و دوستانت، باید جلوی شکل گرفتن این جریان رو بگیری.» من و من کرد :«اما چه فایده‌ای براشون داره؟ الان همه‌ی فامیل ما فهمیدن اغتشاشگرها آدم کشن و نه تنها پلیس که خودشون رو هم میکشن. الان همه از این تروریست‌ها متنفرن. چرا باید برای خودشون این همه تنفر بخرن؟»  آه کشیدم :«مطمئنی؟ این همه مدرک هست اما خواهر خودت چه برداشتی داره از قضیه؟ تاثیر رسانه رو دست کم نگیر. کافیه یکی دو هفته تو این ماهواره‌ها هی بگن و بگن و بگن.... بعد ببینی چطور همه‌ی فامیلتون به تدریج ذهنیتشون عوض میشه. قدرت موج سواری دست اونیه که مسخ کردن از طریق رسانه رو بلده.» 

یکم درمورد مرحوم و اخلاقیات و زندگی‌اش حرف زدیم. از جزئیات زندگی‌اش گفتن و از شخصیتی که داشت. همه‌ی خانواده اصرار داشتن بگن اتفاقی از وسط آشوب سر در آورده، باتوجه به اینکه بین محل زندگی و محل کار متوفی با محل مرگ یک ساعت فاصله بوده و تو اون ساعت شب هیچ کاری هم تو محدوده‌ی قتل نداشته و همه‌ی شهر هم میدونستن اونجا شدیداً خطرناکه، خب بعید به نظر میرسه. یکی هم می‌گفت جوگیر شده رفته فیلم بگیره. چقدر تلخه آدم جونش رو سر به هیجان مقطعی از دست بده. البته شاید هم واقعا آرمان و اعتقاداتی برای خودش داشت که از خانواده‌اش پنهان میکرد. هیچکس واقعیت قضیه رو نمیدونه و شاید هیچوقت نفهمیم. فقط میدونم جنگ درون خانواده چیز بدیه...

  • میخک

دارم AOT (حمله به تایتان) رو ریواچ میکنم. کسایی که دیدنش که که هیچ، هرکس ندیده شدیدا توصیه میکنم تماشاش کنه. یه سریال انیمیشنیه که مخاطبش اصلا بچه‌ها نیستن، چون هم خشونتش بالاست هم مفاهیم فلسفی عمیقی رو نشون میده که از درک کودک عاجزه. معماگونه و استعاره‌ای از دنیای امروزه. هرچند به جهان بینی سریال نقد دارم و بدون مشکل نمی‌بینمش اما بازهم واقعا ارزش یه بار دیدن رو داره حداقل.

 

یکی از دستاوردهام در زندگی مشترک این بود که مهیار رو وادار کردن بشینه باهام اتک تماشا کنه. یوهاهاها :))) اعتراف میکنم بعد عقد که فهمیدم از انیمه بدش میاد و هروقت من و خواهرش می‌شینیم دوتایی انیمه می‌بینیم مسخره‌امون می‌کنه احساس میکردم تو انتخاب همسر مناسب شکست خوردم. ولی گایز از من به شما نصیحت ملاکتون برای انتخاب فقط ایمان تقوا عمل صالح و اخلاق باشه ، بقیه‌اش خودش به مرور درست میشه :)) بالاخره بعد سال‌ها نشوندمش پای AOT و چی شد؟ از قسمت سوم به بعد طوری مجذوبش شده بود که خودش اصرار می‌کرد یه قسمت دیگه یه قسمت دیگه بذار بیشتر ببینیم :))) 

 

از اصل موضوع دور شدم. دارم اتک رو ریواچ (بازبینی) میکنم و این بار خیلی بیشتر از دفعه اول بهم مزه میده. اون دفعه همش استرس داشتم بعدش چی میشه؟ الان می‌دونم بعدش چی میشه و با آرامش از مسیر لذت میبرم. دفعه قبل فقط متوجه کلیت قصه و مسیر اصلی داستان میشدم، الان میتونم به جزئیات بیشتری توجه کنم که بار اول برام نامرئی بود، و لامصب اتک پر از جزئیات هوشمندانه است. اون موقع چون معمای بزرگ سریال رو نمی‌دونستم نکات پنهان رو حتی اگه می‌دیدم درک نمی‌کردم. الان اونقدر خوش میگذره که نگم :)))

 

الان فصل چهارمم ، از اینجا به بعد می‌خوام اسپویل کنم (قصه رو لو بدم). اگه ندیدینش لطفا پست رو نخونید چون حیفه، همه‌ی مزه‌ی این سریال به غافلگیر شدن‌هاشه و کشف تدریجی رازهای این دنیای شگفت انگیز. این لذت رو از خودتون دریغ نکنید. حتی اگه انیمه بین نیستید (مثل مهیار) شاید شما هم یه روز متحول شدید و میخ‌کوب نشستید پاش (بازهم مثل مهیار :دی )  حرفم رو پس میگیرم. اگه به اسپویل حساس نیستید میتونید بخونید. چون تمام تلاشم رو کردم و در حد امکان بدون اسپویل نوشتم. فکر نمیکنم حرفام چیزی رو لو بده. 

 

جونم براتون بگه که من بار اول از شخصیت گبی متنفررررررررررررررررررررر بودم. هرچی رو میزان تنفرم تاکید کنم کم گفتم. و هی! یه نکته روان شناسی اینه که وقتی از یه نفر بیش از حد متنفر میشی یعنی خصلتی از تو رو درون خودش داره که از اون خصلت متنفری. درواقع این تنفر به خودت برمی‌گرده، اما چون دوست نداری باهاش مواجه بشی و احساسات واقعیت رو بپذیری به شکل تنفر از یه شخص بیرونی نشونش میدی. و حدس بزنید ویژگی اصلی گبی چی بود؟ تعصب :) گبی به طرز ابلهانه‌ای روی کلیشه‌ی جنگ خیر و شر تعصب داشت. غیرنظامی‌ها، زن‌ها، بچه‌ها و حتی نوزادهایی که در طرف ارتش دشمن به دنیا اومده بودن، همه و همه رو شیطان خطاب میکرد و اونها رو مستحق مرگ و شکنجه می‌دونست. 

 

نکته بامزه قصه این بود که گبی هم‌خون و هم‌نژاد دشمنان ارتشی بود که بهش خدمت میکرد. درواقع خودش رو هم شیطان‌زاده میدونست. برای همین با تلاش افراطی برای نابودی شیطان‌ها میخواست لایق بخشش بودن خودش رو به فرماندهان ارتشش ثابت کنه. دردناکه نه؟ من از تماشای میزان بلاهت گبی زجر می‌کشیدم و بهش نفرت می‌ورزیدم. تمام ادبیات گبی آرزوی مرگ و فحش به دشمن بود، تمام کاری که میکرد نقشه‌ی جنگ ریختن و شلیک کردن به سمت کسایی که از بچگی تو مغزش فرو کرده بودن دشمنه. و وای از اعتماد به نفس گبی... وای از باد غرورش... چقدر من از این دختره‌ی جغله بدم میومد واسه اون همه از خود راضی بودنش... یه لحظه هم به اشتباه بودن مسیرش تردید نمی‌کرد.. همیشه معتقد بود بهترین آدمه و همیشه بهترین تصمیم رو میگیره... 

 

دور قلب گبی دیوار کشیده شده بود. دور چشم و گوشش هم همین‌طور. نه می‌دید، نه می‌شنید، نه حتی محبتی که خالصانه بهش میشد رو می‌پذیرفت. قبلا از گبی متنفر بودم اما الان می‌تونم درک کنم چه زجری می‌کشیده. که چقدر احساسات متناقضی رو تجربه می‌کرده و مغزش می‌خواسته منفجر بشه. الان دلم برای گبی می‌سوزه. دوست دارم بغلش کنم و بگم می‌فهممش. گیر کردن تو چرخه‌ی نفرت بد دردیه.

 

اول معترض‌ها با کلت شلیک کردن یا اول مامورها با تفنگ ساچمه‌ای؟ اول معترض‌ها در و پنجره‌ی مغازه‌ها رو شکستن یا اول مامورها گاز اشک‌آور پرت کردن؟ یا نه، برگردیم خیلی عقب‌تر، چرخه‌ی نفرت از خیلی عقب‌تر شروع شده. اولین اغتشاش کی بود؟ اولین سرکوب کی اتفاق افتاد؟ واقعا هیچ راهی هست که اول کلاف رو نشونمون بده؟ کی مقصرتره؟ کی می‌تونه قضاوت بی‌طرفی داشته باشه؟

 

من طرفدار ادبیات ضدجنگ نیستم. یعنی حداقل ، قبلا نبودم. چون به نظرم اینکه اجازه بدی قلدرها بهت تعرض کنن و تو مانعشون نشی و بعد از اینکه هرچی خواستن ازت سوءاستفاده کردن با شاخه گل رز و پرچم سفید بگی #نه_به_جنگ زیادی احمقانه است. همیشه حامی شعار «جنگ طلب نیستم ولی جنگ گریز هم نیستم» بودم. اما... خب آدم‌ها تغییر میکنن. این بار که اتک رو ریواچ میکنم چیزهایی رو میبینم که قبلاً نمی‌دیدم. الان دارم به این فکر می‌کنم که از بعضی جنگ‌ها باید گریخت. از جنگیدن سر بعضی چیزها باید فرار کرد. به نظر خجالت آوره اما جنگیدن سر دوگانه‌ای جعلی نتیجش غرق شدن تو دریای خونه. 

 

زندگی بزرگسالانه‌ی گبی و اولین مواجهه‌اش با دنیای آدم بزرگ‌ها، با جنگ شروع شد. جنگی که توش به گبی ظلم شده بود. برای همین تمام فکر و ذکرش شده بود انتقام. اما گبی نمیدونست این جنگ قرن‌ها قبل از تولدش شروع شده بوده. روحش هم خبر نداشت اون ظلمی که بهش شد، درواقع واکنش به ظلم خیلی بزرگتری بود که نسل قبلش به دشمن کرده بود. گبی از نسل قبلش چیزی جز محبت و رفاقت ندیده بود، دوستشون داشت، وجهی از اونها رو دیده بود که دشمن ندیده بود. دشمن هم روی دیگه‌ای از دوستان گبی رو دیده بود که گبی چون هیچوقت به چشم ندیدید بود باورش نمی‌کرد. الان فهمیدید شاه کلید ایجاد چرخه‌ی نفرت چیه؟ نشناختن همدیگه :) وقتی تمام ارتباطی که باهم دارن توی میدون جنگ خلاصه شده، دیگه باور نمیکنن طرف مقابل هم مثل خودشون انسانه، خانواده داره، عاطفه سرش میشه، اون هم درست مثل تو برای شرکت تو این جنگ انگیزه‌های غیر شیطانی داره. اون هم درست عین تو ممکنه آدم خوبی باشه. گبی این چیزها رو نمی‌فهمید. 

 

یه نکته بامزه‌ی دیگه اینکه برخلاف گبی، که تمام مبارزه‌اش بخاطر انتقام بود، دشمن به نیت انتقام بهش حمله نکرده. با اینکه نسل قبل از گبی و دوستان گبی به دشمنانشون ظلم بدتری کرده بودن و حق داشتن که بخوان انتقام بگیرم اما انگیزه‌اشون این نبود. لو نمی‌دم چه هدفی داشتن تا سریال اسپویل نشه، فقط میخواستم بگم همه لزوما به اون دلیلی که ما فکر میکنیم پا به میدون مبارزه نمی‌ذارن. فقط کافیه یه دقیقه سلاحت رو بگیری پایین و از خودت بپرسی واقعا انگیزه‌اش چیه؟ به کدوم نیاز فطری‌اش میخواد پاسخ بده؟ چه خلائی داره که میخواد پرش کنه؟ چه ضربه‌ای خورده که اینطور خشمگینه؟ خواهشاً نپرید وسط که «چرا طرف مقابلم این سوالات رو از خودش نمیپرسه؟؟؟» همه باید اول از خودمون شروع کنیم. 

 

هشیار بودن نسبت به ردپای دشمن خارجی در ایجاد تفرقه و شعله‌ور کردن آتش جنگ چیزیه که نباید ازش غافل شد. اینجا دیگه واقعا باید اسپویل کنم:  نقش مارلی در کاشتن بذر کینه تو دل گبی اصلا کم‌رنگ نبود. درواقع بزرگترین جنگ‌افروز کسی نبود جز امپراطوری استعمارگری به نام مارلی که جنگ داخلی می‌ساخت. اما بازهم نمیشه همه چیز رو تک فاکتوری دید. دشمن خارجی از آبی که گل آلود نباشه نمی‌تونه ماهی بگیره. و درضمن، گبی و گبی‌ها هیچوقت باور نمیکنن مارلی دشمنشون باشه. چون تو تجربه زیسته‌اشون هیچوقت این رو حس نکردن. چون حس هم جبهه  و هم‌وطن بودن رو از مارلی گرفتن، اونم از طریق رسانه و آموزش‌‌هایی که دیدن. 

 

این روزها که تلگرام و توییتر بسته است، خیلیا اومدن بیان و تعداد زیاد شده. بچه‌هایی رو می‌بینم که با الفاظ رکیک به هواداران نظام فحش میدن، وجودشون پر از کینه و نفرته و جلوی چشمشون رو خون گرفته، عصبی‌ان و چندتاشون پنیک گرفتن حتی، حال دلشون افتضاحه، قلبشون از این همه تنفری که توش جمع شده داره منفجر میشه. یکم پای حرف‌هاشون می‌شینی می‌بینی واقعا استدلال خاصی ندارن، فقط سرشار از احساس نفرتن و تمام فکر و ذکرشون انتقامه. مدام از روش‌های کشتن و شکنجه دادن آدم‌هایی صحبت میکنند که رسانه تو مغزشون فرو کرده اینها دشمنن. همه‌ی حرفشون هم اینه که «اونا اول شروع کردن» حتی اگه حرفشون درست باشه (فرض رو گذاشتیم رو درست بودن تمام اخبار اینترنشنال) شدن قربانیان چرخه‌ی نفرت... این بچه‌ها بودن که من رو یاد گبی انداختن. بابای ساشا براوس می‌گفت «وظیفه ما بزرگسال‌هاست که بچه‌ها رو از جنگل دنیا دور نگه داریم.» ولی من فکر نمیکنم تو این دوره زمونه دور نگه داشتن معنایی داشته باشه. باید واکسینه‌اشون کرد. باید کمکشون کرد...

 

درمورد نکته‌ی بامزه‌ی دوم یه حرف ناگفته موند. اینکه نیت واقعا مهمه؟ مگه نه اینکه مرگ مرگه، کشتن کشتنه و جنگ جنگ؟ نیت چه فرقی تو نتیجه می‌ذاره؟ به نظر من که فرق داره. اینکه از سر نفرت بجنگی یا از سر اجبار خیلی فرق داره. اینکه خشم کنترلت کنه یا عقل فرق داره. اینکه دکمه‌ی مغزمون همیشه فعال باشه نیاز به هوشیاری دائمی و یادآوری‌های مداوم داره. چون همون‌طور که میدونید تو دنیایی زندگی میکنیم که پر از قلدرهای قداره‌کشه. و اینکه اجازه بدی قلدرها بهت تعرض کنن و تو مانعشون نشی و بعد از اینکه هرچی خواستن ازت سوءاستفاده کردن با شاخه گل رز و پرچم سفید بگی #نه_به_جنگ زیادی احمقانه است. پس جنگ و مبارزه تو این دنیا اجتناب ناپذیره. حداقل باید اصول و اخلاقیاتش رو یاد بگیریم که کی و کجا علیه کی بجنگیم یا نجنگیم و چطور و چرا و چگونه و و و...

 

من قدیس به دنیا نیومدم، قدیس نیستم و مطمئنم هرگز به درجه قداست نخواهم رسید. گفتم که یه زمان خودم رو تو گبی می‌دیدم.  منم کینه تو دلم داشتم و منم یه جاهایی از روی کینه و خشم تصمیم گرفتم و حرف زدم. فقط امروز سعی میکنم نسبت به دیروز آدم بهتری بشم. برای همین صادقانه از ته دلم خطاب به گبی‌های بیان میگم، می‌دونم آرزو دارید به فجیع‌ترین اشکال اعدامم کنید، می‌دونم که بند بند وجودتون از من بخاطر بسیجی بودنم متنفره، اما من ازتون متنفر نیستم. باور نمی‌کنید اما اشکالی نداره، آرزو میکنم زودتر بزرگ بشید و دنیا رو بالغانه‌تر ببینید. دوستتون دارم، شبتون بخیر:)

  • میخک

خواستم روزهای تعطیل رو از شنبه تا چهارشنبه‌هایی که تا الان گذروندیم کم کنم و عدد دقیقی رو تو عنوان پستم بنویسم ، اما چون تاریخ تعطیلی‌های بی‌مناسبت رو حفظ نیستم مطمئن نیستم درست حساب کتاب کرده باشم. یکم کمتر یا بیشتر از هفتاد و هفت روز شاید باشه. بگذریم...

 

 به دلایل واهی (؟) یکی از پست‌هام رو بالای صفحه سنجاق کردم. امید پوچ داشتن که جرم نیست، هست؟

 

اولا اینکه یادم رفته بود شیفت صبحم :/ فکر میکردم این هفته شیفت بعد از ظهر باشم. دیشب مامان یادم انداخت صبح باید پا شم برم مدرسه. دیروز و پریروز کلاس‌ها باید به صورت مجازی در شاد برگزار می‌شد اما من نمی‌تونستم احراز هویت کنم و بدون احراز هویت امکان ارسال پیام وجود نداشت. نه تنها آموزش ندادم که حتی چهارتا تکلیف هم نفرستادم بچه‌ها درس و مشق یادشون نره. خیلی حرص میخوردم از این بابت. امروز که رفتیم با معاون و مدیر مطرح کردم این مشکل رو. اونها باید شماره‌ام رو تو سامانه درست وارد میکردن تا من بتونم وارد شم. فقط دست به سرم کردن. زنگ تفریح فقط گوشی خانم میم رو گرفتم، رفتم تو گروه کلاس خودم و چندتا تکلیف براشون فرستادم. امیدوارم این مشکل تا فردا حل بشه واقعا. 

 

از صحبت‌های سیاسی که تو مدرسه شد میگذرم. دارم سعی میکنم حواس خودم رو پرت کنم و فقط روزمره بنویسم. سخته برام، نمی‌دونم این پست رو میتونم تموم کنم یا نه، تمرکز روی هرچیزی غیر از موضوعات روز برام سخته. اگه تمومش کردم هم نمی‌دونم هیچوقت منتشر میشه یا نه. بستگی داره کمالگرایی رو ارج بنهم یا زیر پام لهش کنم. بگذریم...

 

برای تدریس نشانه «ک» عروسک کاکتوس رقصانم رو برده بودم. مطمئن نیستم اسم اون عروسک چیه. همون کاکتوسی که وقتی حرف میزنی صدات رو تکرار می‌کنه و می‌رقصه. دوتا کاکتوس رنگارنگ کوچولو هم تو گلدون داشتم که با خودم بردم. تو علوم درمورد ریشه گیاه خونده بودن. با قصه براشون توضیح دادم که ریشه گیاه خاک رو سفت و محکم می‌کنه و جلوی اینکه باد بیاد خاک رو ببره و طوفان درست کنه رو می‌گیره. بهشون گفتم خدای مهربون مسئولیت مراقبت از خاک بیابون رو به کاکتوس سپرده چون از همه قوی‌تره و بیشتر از همه می‌تونه تشنگی رو تحمل کنه. اینکه کاکتوس با صبور بودنش بیابون رو نجات میده :) عاشق عروسکم شده بودن و حسابی سر ذوق اومده بودن. 

 

زنگ اول جنبه‌ی علمی کاکتوس رو بررسی کردیم، زنگ دوم کلماتی که نشانه ک دارن رو باهم نوشتیم و خوندیم، زنگ سوم با این کلمات جمله ساختیم و جملات رو نوشتیم، زنگ پنجم هم یه صفحه از کتاب نگارش رو نوشتن. یه خورده هم بازی روخوانی انجام دادیم، بازی‌امون این شکلیه که من کلمات جدید رو روی تخته به صورت پراکنده مینویسم، بعد وقتی دونه دونه صداشون میکنم جلو، من کلمه رو تلفظ میکنم و اونها باید خیلی سریع شکل نوشتاری‌اش رو روی تخته پیدا کنن. حالا خیلی سریع گفتنم صرفا جنبه هیجانی بازیه وگرنه هرچقدر بخوان وقت دارن. اگه نتونستن هم دوستشون رو به عنوان یار کمکی صدا میکنن تا دوتایی پیداش کنن. اسم بازی رو گذاشتم شکار کلمه. خودم اختراعش کردم ولی مطمئنم قبل من هم کسانی بودند که اجراش کنن چون اصلا چیز پیچیده‌ای نیست، در عوض تو  تقویت روخوانی کودکان مشکل‌دار خیلی کمکم کرده. 

 

ریاضی و علوم و قرآن عقب موندم. حس میکنم علوم رو خوب درس نمی‌دم. باید بیشتر براش وقت بذارم. برای تقارن و جدول سودوکو باید بازی‌های بیشتری بسازم، خیلیاشون ایراد دارن. نمی‌دونم چرا هرکاری میکنم هرچندتا ایده که اجرا میکنم بازهم یه چند نفر مفهوم تقارن شطرنجی رو اصلا درک نمیکنن. کلا متوجه نمیشن سوال چی میخواد. فردا باید کلید کمد رو ببرم و با اشکال هندسی مگنتی دوباره از اول تقارن رو آموزش بدم و بعدش هم تقارن شطرنجی رو. اگر قدرت کنترلشون رو داشتم میبردمشون حیاط و تو محیط باز چندتا بازی حرکتی ریاضی انجام میدادم باهاشون. متاسفانه کنترل پسرها بی‌نهایت سخته و من از پسش برنمیام. 

 

دیگه چی؟ امروز با فرهاد و گودرز و حامد مکالمه انفرادی خوبی داشتم. اون روزهایی که وقت میکنم با بچه‌ها چهره به چهره صحبت کنم و ارتباط دو نفره‌امون رو قوی کنیم رو دوست دارم. بهشون عزت نفس بدم، خوبی‌هاشون رو به یادشون بیارم، و درمورد قوانین دنیا براشون توضیح بدم. مثلا امروز فرهاد داشت کیک میخورد. هرچی گودرز ازش خواهش میکرد که من خوراکی نیاوردم و گرسنمه و لطفاً به منم کیک بده فرهاد اهمیتی نمی‌داد. می‌گفت فقط همین تغذیه رو آوردم و اگه یکمش رو بدم گرسنه میمونم. من از کجا متوجه قضیه شدم؟ اون لحظه که گودرز از دست فرهاد عصبانی شد و مدادش رو از پنجره پرت کرد تو حیاط پشتی. چالش بامزه‌ای بود. گودرز با بغض میگفت «اگه من بودم و می‌دیدم دوستم خوراکی نیاورده حتما از سهم خودم بهش میدادم، چرا اون نمیده؟» راست می‌گفت. گودرز همیشه مهربونه و حواسش به نیازهای دوستاش هست. توی حمایتگری و رفیق بامرام بودن گودرز نظیر نداره. دستش رو گرفتم و باهم گپ زدیم. با فرهاد هم جدا. گفتگوی خوبی بود از نظر خودم. ولی خب الان که این پست رو می‌نویسم متوجه شدم باید برای گودرز یه خوراکی می‌خریدم و بهش میدادم. چرا من هیچوقت تو لحظه نمیتونم تصمیم درست بگیرم؟ چرا همیشه یه جای کارم می‌لنگه؟ جواب سوالم رو خودم می‌دونم. چون من هنوز اول راهم. چون بی تجربه و تازه کارم. چون هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم.

 

دیگه اینکه... کسی اینجا اکبر رو یادش هست ؟ واقعا نگرانشم. همیشه داستان های وحشیانه و خشونت آمیز فجیعی تعریف می‌کنه. همش از وحشی‌گری و دزدیدن و کشتن و قطع عضو و... میگه. امروز هم توهم زده بود که نیروهای یگان ویژه با لباس مخصوص و چکمه و کلاهخود و مسلسل جلوی در مدرسه صف کشیدن. جدا باید با والدینش حرف بزنم. مادر آریو هم روی مخمه. لعنتی چند بار وسط مدرسه پیام میدی خانم امروز مدرسه هست؟؟؟ اولا تو چطور مادر بچه مدرسه‌ای ای هستی که اخبار نگاه نمیکنی؟؟؟ دوما باشه اخبار ندیدی چرا به اطلاعیه‌ای که تو گروه کلاس گذاشتن توجه نکردی؟؟؟ سوما باشه این کار هم نکردی! حداقل یه وقتی بپرس که جواب دادن و ندادن من فرق داشته باشه!!! سه زنگ گذشته بعد تو تازه میای می‌پرسی امروز مدرسه هست یا نیست؟؟؟ و میدونید این چهارمین بارشه! کلافه‌ام کرده واقعا! 

 

سامیار امروز (مثل خیلی از روزهای دیگه) مشقش رو ننوشته بود. باهاش گپ زدم. فهمیدم همچنان مشکل اینه مادرش کمکی بهش نمیکنه. سامیار یه سال افتاده، یه داداش داره که اونم یه سال افتاده و الان کلاس دومه. یه خواهر یک ساله داره و مادرش مجددا حامله است. حامله است اما با نیم‌تنه و شلوارک چسبان میاد مدرسه :/ مادرش همچین چیتان پیتان می‌کنه موقع اومدن به مدرسه که بیا و ببین. به هر حال، درک میکنم که این مادر وقت اضافی نداشته باشه، اما سامیار مشکل جدی داره و بخاطر کج فهمی آموزشی عمیقی که داشته پارسال تجدید شده. حالا من باید آثار کج فهمی رو پاک کنم و از نو بهش آموزش بدم، سخته خب ، نیازمند همراهی والدینه، اما مادرش رو هرچند بار صدا کردم مدرسه تاحالا نیومده و اهمیتی نداده. برای بردن بچه‌ها بعد مدرسه میاد اما از حرف زدن با من فرار می‌کنه. زنگ هم زدم بهش جواب نداد. نمی‌دونم شاید تو چشمش لولویی چیزی هستم. یه بار باید با تلفن مدرسه بهش زنگ بزنم یا از مدیر بخوام خودش دعوتش کنه مدرسه. من می‌دونم سامیار با استعداد و درس خونه، از مشق نوشتن خوشش میاد و خودش داوطلبانه می‌نویسه حتی. درسته که غلط می‌نویسه ولی حداقل می‌نویسه :/ امروز با گریه بهم میگفت‌ خانم من نمی‌دونم این مشق رو چطور باید بنویسم، هرچی از مامانم میپرسم میگه به من ربط نداره خودت باید بنویسی. درسته که قبل صحبت با مادر نمیتونم قضاوت قطعی کنم اما فکر میکنم که راست می‌گفت. نشستم کنارش بهش یاد دادم چی کار باید بکنه. یاد دادم این مدل متن‌ها برای روخوانی هستن، این کلمات که تو این جدول میان برای صدانویسی، این فعالیت ها رو هم وویس میگیرم توضیح میدم تو وویس رو باز کن گوش بدید و مثل حرف های من عمل کن. خوشحال شد بچه‌ام. 

 

دیگه همین دیگه

  • میخک

امیر رو تو برنامه‌های دانشگاه دیده بودم. مجری اکثر برنامه‌ها بود و انصافا تو اجرا کارش حرف نداشت. همیشه داوطلب بود که بیاد برای دخترها اجرا کنه. حرف زدن با خانم‌ها رو خیلی خوب بلد بود. برخلاف تمام پسرهای دانشگاهمون که لهجه غلیظ ترکی داشتن، فارسی رو روون صحبت میکرد. به شدت زبون باز بود. شخصیت نمایشی داشت و همیشه جنتلمن بازی در می‌آورد. خیلی حرفه‌ای لاس مذهبی میزد و جلوی دخترها به صورت اغراق شده‌ای ادای شهید زنده در می‌آورد. زیاد دور و بر پسرها نمی‌گشت، اکثر وقتش رو سعی می‌کرد بین دخترها باشه. موقع صحبت توی هر جمله‌اش حداقل یه تملق و چاپلوسی خطاب به دخترها داشت. بخاطر مجموع این صفات همیشه ازش میترسیدم. همه‌ی بچه‌های دانشگاه یا دوستش داشتن یا بهش احترام میذاشتن ولی من میترسیدم. آدم‌های نمایشی و پسرهایی که مخ‌زدن در پنج ثانیه رو بلدن به نظرم آدم‌های چندش‌آور و ترسناکی هستن. 

 

سارا دختر یکی از سرشناس‌ترین آدم‌های استان بود. باباش خییییلییییی کله گنده بود و خییییلییییی پولدار بود. هم پدرش هم مادرش شدیدا تحصیل کرده و فرهیخته بودن. یه خانواده اصیل و باکمالات داشت. تک فرزند بود. از پرنسس هم بیشتر تو ناز و نعمت بزرگ شده بود. خودشم خییییلییییی خوشگل بود، قد بلند و سفید و بور و خوش اندام و... دانشجومعلم هم بود دیگه یعنی هم درس‌خونده بود هم کارمند بود و حقوق داشت. محجبه و وجیهه بود. از نظر اخلاقی هم واقعا بیست بود. صبور و مودب و سالم و مهربون و فداکار. شخصیت مدیر و مدبری هم داشت، برای اکیپمون مثل مادر بود و می‌تونست همه چیز رو مدیریت کنه. فن بیانش عالی بود، اهل شعر و ادب بود و دکلمه می‌خوند. امیر فقط مجری بود اما سارا علاوه بر مجری‌گری تو برنامه‌ها همه‌کاره بود و از پس هر مسئولیتی برمیومد و همیشه خوش می‌درخشید. روحیه زنانه‌ی قوی‌ای هم داشت و از هر انگشتش یه هنر می‌بارید. خلاصه بگم سارا همونی بود که هیچ پسری جرئت نمی‌کرد بره خواستگاری‌اش چون هیچکس خودش رو در حد و اندازه‌ی موقعیت سارا و خانواده‌اش نمی‌دید.

 

حالا همین سارا ، بهترین دوست من، عاشق امیر شد. نمی‌دونم اول کدومشون رابطه رو استارت زد اما به هر حال این اتفاق افتاد. سارایی که شدیداً مذهبی بود ، نه تنها نمازهای واجبش اول وقت بود که نماز مستحبش هم ترک نمیشد. همیشه با پوشش کامل و چادر بیرون می‌رفت. تمام سفرهاش زیارتی بود. هر روز برنامه دعا و مناجات داشت. جواب سلام نامحرم رو سرسنگین میداد. با هیچ مردی تو مجازی حرف نمی‌زد و... همین دختر دلش برای امیر رفت. انگار مسخش کرده بودن. عملا شد دوست دختر امیر. امیر هم خیییلیییی کاربلد بودها. یه طوری آروم آروم قضیه رو پیش برد که سارا اصلا گارد نگیره. آروم آروم دستش رو گرفت. آروم آروم مرزها رو شکست و شب تا صبح باهاش چت جنسی میکرد و... جزئیات رابطه‌اشون رو بعدا فهمیدم وگرنه اون موقع فهمیده بودم یه کشیده آبدار به صورت سارا میزدم تا به خودش بیاد. هرچند می‌دونم که اثر نداشت...

 

سارا برای تولد امیر ساعت هشت میلیونی کادو خرید. چه زمانی؟ چهار سال پیش. الان نمی‌دونم قیمت اون ساعت چنده. امیر برای تولد سارا چی خرید؟ اسباب بازی یه حباب ساز پلاستیکی از دستفروش کنار خیابون. سارا برای امیر ادکلن برند فرانسوی میخرید، امیر کش‌موی پلاستیکی گلدار از دنیای دو هزار تومنی. سارا براش کت شلوار مارک خرید و امیر هیچی. همه‌ی این اتفاقات می‌افتاد و به نظر سارا اصلا عجیب نبود! حتی پول کافه‌ها رو هم یا دونگی میدادن یا سارا حساب میکرد. وای حتی با یادآوریش هم حرصی میشم. 

 

اون زمان تقریبا هیچی از رابطه‌اشون نمی‌دونستم. فقط متوجه شده بودم سارا یک دل نه صد دل شیفه و مرید امیر شده. یه طوری نگاهش میکرد که انگار استغفرالله امیر منجی عالم بشریته. واقعا هم خودش رو یه قدیس نشون داده بودها. من هرچی بگم امیر کاربلد بود شما متوجه عمق ماجرا نمیشید. فکرش رو بکنید دختر مردم رو برده بود سر قرار، براش مداحی خونده بود، اونقدر جانسوز و غمناک که سارا های های گریه‌اش گرفته بود، بعد امیر خان سارا رو بغل کرده بود تا دلداریش بده و آرومش کنه :)  اینها رو هم اون موقع نمی‌دونستم. می‌دونستم یه بلایی سر امیر می‌آوردم واقعا.

 

من فقط شیفتگی رو تو چشم سارا می‌دیدم و بس. نگران بهترین دوستم بودم. هی بهش هشدار میدادم که با عقلش تصمیم بگیره نه با دلش. پیشنهاد میکردم از مشاور کمک بگیره. راهنمایی‌اش میکردم چطور می‌تونه شخصیت طرف مقابلش رو بشناسه و آزمایشش کنه. اصلا گوش نمی‌داد. یک درصد هم باور نمی‌کرد که ممکنه امیر بهترین پسر کره‌ی زمین نباشه. گفتم و باور نکرد. به هزار زبون گفتم و باور نکرد. هرچی جلوش جاز و ولز زدم که بابا دوستت دارم و نگرانتم باورم نکرد. به این نتیجه رسیده بود که من بهش حسودی میکنم :) برای همین ارتباطش رو با من کمرنگ کرد و دیگه باهام حرف نزد..

 

اون زمان من و مهیار نامزد بودیم. وقتی دیدم مدت‌هاست سارا درگیر امیر شده از نگرانی‌هام به مهیار گفتم. مهیار فقط گفت «به دوستت بگو مراقب خودش باشه.» اونقدر اصرار کردم که مجبور بشه توضیح بده. به هر حال امیر رو می‌شناخت و یه مدت باهاش تو پروژه‌های مشترک کار کرده بود. با من و من برام گفت که امیر زن صیغه‌ای داره. پرسیدم مطمئنی؟ تعریف کرد که امیر تو خوابگاه برای رفقاش با آب و تاب از زن‌های صیغه‌ایش می‌گفته اما احتمالاً بلوف می‌زده، فقط یکی‌ از اون زن‌ها رو با چشم خودش دیده بود و با مدرک و سند مطمئن شده بود که واقعیه. نپرسید چه مدرکی که نمیتونم بگم. دهنم پر از مزه گس استفراغ شد. دنیا دور سرم می‌چرخید. سارا سارا سارا... داری چی کار میکنی با زندگی‌ات؟ فوری رفتم پیش سارا. مسلما نمی‌تونستم اینقدر واضح حقیقت رو بهش بگم. ته دلم میگفتم شاید مهیار اشتباه کرده باشه، به بنده‌ی خدا تهمت نزنم. فقط به سارا التماس کردم بیشتر تحقیق کنه. سارا این بار بدون تعارف حقیقت رو به صورتم کوبید. رک و راست بهم گفت که به نظرش من دارم حسادت میکنم و بهتره نظرم رو برای خودم نگه دارم. غیرمستقیم گفتم که مهیار هم که دوست امیره میگه تحقیق کنید بهتره. سیلی دوم حقیقت به سمتم اومد. «اقا مهیار برای ما محترمه اما بهتره اینقدر به امیر حسادت نکنه و احترام خودش رو نگه داره» حرف‌های دیگه‌ای هم زد. اینکه چون خودم ازدواج کردم دیگه حال اون رو درک نمیکنم. اینکه مشکلاتش رو نمی‌فهمم و الکی برای خودم تز تجرد بهتر از تاهل میدم (تا اینجا قطعا خودتون هم فهمیدید والدین سارا اونقدر تو جامعه و محافل علمی حضور برجسته و فعال داشتن که وقتی برای سارا نمیذاشتن. سارا همیشه کمبود محبت داشت و از درد تنهایی جذب امیر شده بود) گفت من رنج‌هایی که اون کشیده رو نکشیدم و سخنرانی‌هام از سر شکم سیریه. اینکه من چشم ندارم ببینم با امیر تا چه حد خوشبخت میشه چون خودم اونقدرها خوشبخت نیستم و دوست دارم همه مثل خودم بدبخت باشند چون به بدبختی عادت کردم. و و و...

 

اون آخرین هشدار من به سارا بود. دیگه هیچی نگفتم. هیچوقت ته دلم بیخیال نبودم اما به روم نیاوردم. تا فیها خالدونم داشت می‌سوخت. چند روز برای سارا مریض شده بودم حتی. میفهمید؟ نه. باورم میکرد ؟ نه. من هیچ آسایشی نداشتم اما، به کی باید قسم میخورم که آسایش نداشتنم از سر حسادت نیست؟ به هر حال که باورم نمی‌کرد...

 

خدا خیر دنیا و آخرت رو به دایی سارا بده. اون بود که داوطلبانه افتاد دنبال تحقیق درمورد سارا و حقیقت رو ثابت کرد. هرچند که سارا هیچوقت جزئیات رو بهم نگفت. گفت دوست نداره که آبروی امیر رو ببره. فقط همین حد می‌دونم که زن صیغه‌ای داشتن تنها دلیل رد کردن امیر نبود. به هر حال، الحمدالله بخیر گذشت و تموم شد...

 

چرا این ماجرا رو تعریف کردم؟ حسی که امروز به هم‌وطنان مخالف خودم دارم دقیقا همون حسیه که به سارا داشتم. نگرانم. دلم آشوبه. خواب و خوراک ندارم. سردرد گرفتم و نمیتونم بخوابم. حالم بده و هیچکدوم از این حال بدی‌ها بخاطر خودم نیست. به این خاطره که دلم برای مردمم میسوزه و نمی‌خوام بلایی سر خودشون بیارن. سارا معتقد بود من حسودم. دوستانی تو همین بیان و خارج از بیان دارم که معتقدن من مزدورم، من نون به خون جوون‌های مردم میزنم و میخورم، من دشمن ملتم، من خیر و صلاحشون رو نمیخوام. من مشکلات و درد و رنج مردم رو نمی‌فهمم و سخنرانی‌هام از سر شکم سیریه. چون ایدئولوژی من به قداست فقر و بدبختی معتقده پس چشم ندارم ببینم ایران آباد شده و مردم ثروتشون رو از چنگ رژیم سرکوبگر پس گرفتن و خوشبخت شدن. واقعا نمی‌دونم به کسایی که اینطوری قضاوتم میکنن چی باید بگم. سکوت می‌کنم اما هیچوقت ته دلم بیخیال نیستم. تا فیها خالدونم داره می‌سوزه. چند روز برای ایرانم تب دارم و مریض شدم حتی. میفهمید؟ نه. باورم میکنید ؟ نه. من هیچ آسایشی ندارم اما، به کی باید قسم  بخورم که آسایش نداشتنم از سر دشمنی و خودخواهی نیست؟ به هر حال که باورم نمی‌کنید...

 

 

  • میخک

کی قراره اونقدر بزرگ بشم که دیگه برای آهنگ‌های قشنگی که می‌شنوم یه فیلم سینمایی نسازم که خودم نقش شخصیت اصلیش رو بازی میکنم و دویست میلیون بار اون آهنگ رو گوش ندم و مدام برای کلمه به کلمه‌ی آهنگ سکانس نمایشی طراحی نکنم که مثلا اینجا دختره از دره میفته پایین و اونجا پسره دستش رو دراز می‌کنه و...

 

+اگر فکر کنید فقط مختص آهنگه اشتباه میکنیم. من برای سرودها، مولودی‌ها و مداحی ها و... هم فیلم ساختم و برای هر کدوم چندتا سکانس سینمایی آماده دارم. 

  • میخک

آدم‌هایی رو می‌بینم که به زلال و گوارا بودن آب باتلاق ایمان دارن. دهنم باز و بسته میشه اما صدایی ازش در نمیاد. «اونی که برای نوشیدنش دارید سر و دست می‌شکنید لجنه!» چطور باید این رو بگم؟ «اونی که حاضرید جونتون رو برای شیرجه زدن توش بدید دریا نیست، باتلاقه!» با مشقت زبونم رو می‌چرخونم. با غیظ نگاهم می‌کنن. می‌ترسم. من از اوناش نیستم که سر نترس داشته باشم. تیربارشون رو پر از طعنه و کنایه می‌کنن و آماده باش به سمتم می‌گیرن. من مثل کسایی که قلبشون به چشمه‌ی نور وصله نیستم. نه قلبم نشکنه نه روحم ضدخراش. هرچند یه قدرت جادویی دارم. اینکه زخم‌هام زود درمان میشه و میتونم دوباره پا شم و ادامه بدم. این ابرقدرت منه و... هی چی داشتم می‌گفتم؟

هزار بار وسوسه میشم که این پست رو پاک کنم. دو هزار بار تصمیم می‌گیرم که نیمه کاره رهاش کنم. جلوی تو، هم‌وطنی که دوستت دارم هم همینقدر مستأصلم. منی که فکر میکردم از ملی‌گرایی متنفرم. از عبارت مردم شریف ایران متنفرم. از اینکه هم‌وطن بودن رو صرفا به جغرافیای تولد منتسب بدونیم متنفرم. اما با این حال تو سختی‌ها متوجه احساسات واقعی خودم میشم. اینکه ایران رو صرفا برای ایران بودن، و تو رو صرفا برای تولدت تو این جغرافیا عاشقانه دوست دارم. دلم می‌خواد با جونم از تو و کشورمون دفاع کنم. باورم می‌کنی؟ نه. برای همین سخته زبون باز کردن و گفتن از باتلاقی که داری تقلا می‌کنی به سمتش بری. 

«اون آب نیست» بالاخره تونستم بگم. با جوابت بغض چنگ می‌اندازه به گلوم و خفه‌ام می‌کنه - نکنه تشنه نیستی؟-  از خشم و غم به لرزه می‌افتم «چرا چرا چرا... به تمام مقدساتم قسم می‌خورم که تشنه‌ام. سلول به سلول تنم داره تو آتیش تب می‌سوزه. منم آب می‌خوام، اما اون آب نیست...» باورم نمی‌کنی. بغضم می‌شکنه. سیل اشکم سرازیر میشه. تمام رمقی که تو وجودم مونده بود از گونه‌هام سر می‌خوره و از دست می‌ره. زانوهام سست میشه. -اگه تشنه باشی از این آب می‌نوشی. اگه نمی‌خوای یعنی یه کسای دیگه آب و نونت رو دادن- جوابی نمی‌دم. آخه تشنه‌تر از اونم که بتونم حرف بزنم. لبم مثل کویر ترک ترک برداشته، زبونم خشک‌تر از اونه که از پس تلفظ یه کلمه‌ی کامل بربیاد. تشنه برای یه دقیقه‌اشه رفیق، مثل ماهی‌ای که از دریا جدا شده دارم بالا پایین می‌پرم. و تو مدام تکرار می‌کنی -یا تو هم مثل ما تشنه‌ها از این آب می‌نوشی، یا تشنه نیستی و از یه آبخوری دیگه سیراب شدی- صدات توی سرم می‌پیچه. دلم می‌خواد بگم «حقیقت عین روز روشنه، اونی که بخواد بفهمه می‌فهمه» اما نمی‌تونم. چون می‌دونم تشنگی بیش از حد آدم رو به چه جنونی می‌رسونه. دیدید تو فیلم‌ها، شخصیت‌ها تو بیابون بی آب و علف گم میشن، درست وسط ظهر زیر آفتاب سوزان حیرون و ویرون می‌چرخن و آذوقه‌اشون هم تموم شده، وقتی یه سراب می‌بینن سراسیمه به سمتش می‌دوئن؟ کی می‌تونه همچین کسی رو بابت دویدن دنبال سراب سرزنش کنه؟ من نمی‌تونم. 

و تو ، هم خانواده‌ی من، باغیرت‌تر از اونی که تنهایی دنبال سراب بری. ایران رو با طناب بستی به کمرت، انگار که یه ماشین رو بکسل کرده باشی. وطنت رو هم داری با خودت می‌بری که به آب برسونی. عرق می‌ریزی، جون می‌کنی، حاضری دار و ندارت رو بدی تا ایران عزیز رو به چشمه‌ی آب حیات برسونی. به چه زبونی بهت بگم که اون سرابه و مسیر رسیدن بهش از باتلاق مرگ می‌گذره؟ حق داری نشنوی و نشنیده بگیری. تشنگی حرف مرف حالیش نمیشه. آدمی زاد بدون آب زنده نمی‌مونه، ملت هم بدون رویا.

تو مسیر این تلاش مقدست، چندتا مرد سبز پوش چماق به دست وایستادن. تو چی می‌بینی؟ مانع رسیدن ایران به آب حیات. اون چی می‌بینه؟ کسایی که می‌خوان ایران رو تو باتلاق بندازن. کدومتون وطن پرست‌تره؟ من واقعا نمی‌دونم. درگیر می‌شید. اولش فقط مشاجره است اما، کم کم دعوا بالا می‌گیره. می‌کشی و کشته میشی. کی مقصره؟ تو چون اول شلیک کردی؟ یا اون که مانع مسیر خوشبختی میهن شده بود و با هیچ راهی بجز کشتنش نمی‌تونستی کنار بزنیش؟ چقدر کار قاضی‌ها سخته!

می‌دونی قسمت دردناک قضیه کجاست؟ اینکه حتی بدون درگیری هم، تو قراره بمیری. نه بخاطر باتوم و ساچمه و سرکوب نیروهای امنیتی، از تشنگی!

- اگه از سر راهم کنار رفته بودن، من به چشمه می‌رسیدم!- این فکر حتی بعد مرگت هم رهات نمی کنه. و برای همینه که نه می‌بخشی و نه فراموش می‌کنی. کینه نسل به نسل عمیق و عمیق‌تر میشه. مرد سبزپوش هر سال بیشتر از پارسال تنش زخم برمی‌داره، تو هم همین‌طور. همه از این دعوای احمقانه خسته‌ایم. همه از اینکه طرف مقابلمون تا این حد کوره و چشمش رو روی حقیقتی تا این حد عریان بسته به زار اومدیم. «چرا نمی‌فهمه؟ چرا نمی‌بینه؟» هردو این سوالات رو تکرار می‌کنیم. و هردو یه جواب کلیشه‌ای براش پیدا کردیم. «لابد مزدوره و سودش تو نفهمیده.» 

من این وسط دارم چی کار می‌کنم؟ دارم به دست‌های کوچیک و بدن نحیفم نگاه می‌کنم. ضعیفتر از اونم که از پسش بربیام اما، باید بربیام. ایرانم به من احتیاج داره. دلم می‌خواد مثل تو قوی باشم و بتونم کشورم رو به سمت چشمه آب حیات بکسل کنم. تو خیلی بااراده‌ای، جدی میگم، از یه جهاتی الگوی منی، تویی که حاضری برای آرمانت هزینه بدی. در مقایسه‌ی تو با اون اکثریت منفعل بی‌انگیزه‌ای که همیشه‌ی خدا یه گوشه زمین دراز کشیدن، موزشون رو می‌خورن و بجز آه کشیدن و ناله کردن هیچ کاری نمیکنن، من تو رو خیلی خیلی بیشتر دوست دارم. با اینکه تو داری ایران رو به سمت باتلاق می‌بری اما اون نه، بازهم تو رو ترجیح میدم. آدم‌های با اراده همیشه الهام بخشن. بهم انگیزه میدی تا منم طناب وطن رو دور کمرم بپیچم و با تمام قوا حرکت کنم.

سخته، خیلی سخته. مثل تو خیلی زیاده و مثل من خیلی کم. شما زیادید، شما پشتوانه دارید، پول و قدرت دارید، راه سراب سرازیریه، تازه سراب با رزولوشن ۱۰۸۰ به صورت سه بعدی جلوی چشمتون می‌درخشه. تصویر چشمه‌ی من با کیفیت ۱۴۴ اونم سیاه سفید پخش میشه. مشکل از فرستنده نیست، گیرنده‌ی من ضعیفه. تو مسیر من هزارتا دست انداز و چاله چوله و دزد سر گردنه هست. و از همه‌ی اینا گذشته، سنگینی وزن تویی که همیشه ایران رو به سمت مخالف جریان می‌بری، همیشه رو دوشم احساس میشه. اوضاع نکبت‌باریه، اما کجاش رو دیدی؟ کنار من خیلیا هستن که ایران رو به سمت جریان تو هل میدن. دست دوستی میدن و از پشت خنجر میزنن. تو می‌دونی تاحالا چندتا خنجر از پشت خوردم؟ می‌دونی چقدر از زحماتم بخاطر هم‌سنگرهای - جانم فدای رهبر - گو به باد رفته؟ خیال می‌کنی از ولایی‌ها ضربه خوردی برای همین ازشون کینه داری؟ تو حتی نمی‌تونی تصور کنی من چی کشیدم! تو روحت هم خبر نداره من چیا دیدم! هر بار با دیدنشون بغضم دوباره می‌شکنه. کم میارم. می‌برم. دلم می‌خواد بشینم زمین و تا خود قیامت فقط زار زار گریه کنم. نمی‌تونم. از باتلاق می‌ترسم. و ترس انگیزه‌ی قوی‌ای برای حرکته. باور دارم باید تمام فشارها رو روی خودم بریزم تا تو و مرد سبزپوش دوباره سر به هدف مشترک مقابل هم قرار نگیرید. جفتتون میخواید فدای ایران بشید. تحمل تماشای این تقابل رو ندارم. 

می‌دونی؟ به نظرم هم گریه داره هم خنده‌دار. جفتمون موقع حرکت کردن درست برخلاف هم، وقتی داریم تمام توانمون رو به کار گرفتیم تا در مسیرهای متضاد حرکت کنیم، هر دو یه آواز یکسان رو باهم می‌خونیم « فدای اشک و خنده‌ای تو/ دل پر و تپنده‌ی تو/ فدای حسرت و امیدت/ رهایی رونده‌ی تو/ اگر دل تو را شکستند/ تو را به بند کینه بستند/ چه عاشقان بی نشانی/ که پای در تو نشستند/ کلام شد گلوله باران/ به خون کشیده شد خیابان/ ولی کلام آخر این شد/ که جان من فدای ایران» هر دو یه رویای مشترک داریم اما سرش باهم می‌جنگیم. بامزه است مگه نه؟ معلومه که نه. ادامه‌ی شعر رو می‌خوام بخونم « تو ماندی و زمانه نو شد...» مکث می‌کنم. مخاطب فکرم میشه مخاطب این شعر. واقعا تو ماندی؟ به تاریخ ادبیاتی که برای ارشد می‌خوندم فکر میکنم. چندتا از شاعرانی که به عنوان مفاخر ایران می‌شناسیم محل تولد یا زندگی یا دفنشون داخل ایران امروزیه؟ واقعا میشه اینقدر قاطعانه گفت ایران باقی مونده؟ به دعوای افغانی ایرانی فکر می‌کنم و لحظه‌ای که حکم جدایی هرات رو امضا کردن. به اون زن های آذربایجانی که به ایران و ایرانی‌ها فحش می‌دادن و ما رو بی‌فرهنگ خطاب می‌کردن. واقعا ایران ماند؟ چقدر از ایران؟ مگه نه اینکه الان از اون خاکی که مال ایران بود، ممکنه به ایران حمله بشه؟ راستی پنجاه سال بعد نقشه‌ی ایران چه شکلیه؟ از فکر کردن به جواب این سوال می‌ترسم. بدنم مورد مورد میشه

«خواهش میکنم سمت باتلاق نرو... التماس میکنم وایستا...» جوابت مثل چکش محکمه - مگه تو تشنه نیستی که تشنگی مردم رو درک نمی‌کنی؟ - این سوال معمولا روانی‌ام. اما اگه آرامش ذهنی داشته باشم برات می‌خونم «ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی، کین راه که می‌روی به ترکستان است.» حدس بزن چی میشه؟ تو هم دقیقا همین شعر رو برام می‌خونی. اگه جفتمون آروم و منطقی و اهل گفتگو باشیم می‌شینیم کنار هم و تو برام تعریف می‌کنی که یه روز تو هم داشتی در همین مسیری تلاش می‌کردی که من. بعدش چی شد؟ از یه جایی به بعد وقتی دیدی این مسیر چقدر دور و سخته ازش قطع امید کردی. البته نه، دلیل واقعیش این نیست، وقتی هم‌سنگرهای خائن و گرگ‌های توی لباس میش رو دیدی حالت از این مسیر بهم خورد. منی که تا اینجای مسیر بزور جلوی استفراغ خودم رو گرفتم نمی‌دونم باید چی جوابت رو بدم. آروم به شونه‌ام میزنی و بهم اطمینان میدی منم یه جایی قراره از این مسیر ببرم و راهم رو جدا کنم. من رو گذشته‌ی خودت و خودت رو آینده‌ی من تصویر می‌کنی. سکوت می‌کنم. بعضی وقتا واقعا کم می‌کنم که چی درسته و چی غلط. یه مدت با خودم حساب کتاب میکنم و دوباره راه میفتم. همین که هنوز می‌دونم ممکنه یه روز بفهمم همه‌ی اونچه می‌دونستم غلط بوده نشونه خوبیه. من شک می‌کنم پس زنده‌ام. بدون شک که نمیشه به سمت یقین پیش رفت. 

دلم می‌خواد بیام سمتت و استدلال‌هام رو بهت بگم. گوش نمیدی. یا گوش میدی و باور نمیکنی. دقیقش رو نمی‌دونم. فقط میدونم جوابت یه غزل هزار صفحه‌ایه که میشه تو یه جمله خلاصه‌اش کرد. - مگه تشنه نیستی؟- گفته بودم این حرفت دیوونه‌ام میکنه؟ می‌زنم به سیم آخر. دعا میکنم بیفتی تو باتلاق و زنده به گور بشی! تا تو باشی به هشدارهام توجه کنی. تو هیچکدوم از فیلم‌ها بازیگری که به سمت سراب می‌دوئه تا لحظه‌ای که به سراب نرسیده باور نمیکنه اون تصویر سراب بوده. هیچوقت یه ادم تشنه رو نمیتونی با حرف قانع کنی که سراب درواقع پوچی محضه. دردم از ایرانیه که همراه خودت تو باتلاق دفن می‌کنی. البته که باورم نمی‌کنی. البته که فحشم میدی. البته که اگه دستت برسه با چادرم خفه‌ام می‌کنی. دیگه نمی‌دونم باید چی کار کنم...

  • میخک

تو محله جیم مردم در خونه‌هاشون رو روی معترض/مغتشش‌ها باز گذاشته بودن تا موقع فرار بیان تو خونه‌ها پناه بگیرن، ازشون استقبال هم می‌کردن. چندتا خانم هم سرکوچه وایستاده بودن به دست معترض/مغتشش‌ها (یا هر اسمی که روشون میذارید ) چای داغ برسونن و ازشون پذیرایی کنن. 

صد البته تمام مردم محله این کار رو نمی‌کردن. درمورد درصد آمارشون اطلاعی ندارم. 

  • میخک

الف می‌گفت یهو به خودم اومدم دیدم یکی با قمه‌ی توی دست داره به سمتم می‌دوئه. فقط یه متر باهام فاصله داشت. دست و پام رو گم کردم. هول شده بودم. اسلحه رو کشیدم بیرون. دستور داشتیم از زانو به پایین شلیک کنیم اما تو اون لحظه نتونستم..

آقای قمه به دست با شلیک گلوله تو سرش الان شهید راه انقلاب حساب میشه. الف رو هم دستگیر کردن و بردن حراست تا بعداً تکلیفش رو مشخص کنن‌. 

  • میخک