گبیهای وبلاگ
دارم AOT (حمله به تایتان) رو ریواچ میکنم. کسایی که دیدنش که که هیچ، هرکس ندیده شدیدا توصیه میکنم تماشاش کنه. یه سریال انیمیشنیه که مخاطبش اصلا بچهها نیستن، چون هم خشونتش بالاست هم مفاهیم فلسفی عمیقی رو نشون میده که از درک کودک عاجزه. معماگونه و استعارهای از دنیای امروزه. هرچند به جهان بینی سریال نقد دارم و بدون مشکل نمیبینمش اما بازهم واقعا ارزش یه بار دیدن رو داره حداقل.
یکی از دستاوردهام در زندگی مشترک این بود که مهیار رو وادار کردن بشینه باهام اتک تماشا کنه. یوهاهاها :))) اعتراف میکنم بعد عقد که فهمیدم از انیمه بدش میاد و هروقت من و خواهرش میشینیم دوتایی انیمه میبینیم مسخرهامون میکنه احساس میکردم تو انتخاب همسر مناسب شکست خوردم. ولی گایز از من به شما نصیحت ملاکتون برای انتخاب فقط ایمان تقوا عمل صالح و اخلاق باشه ، بقیهاش خودش به مرور درست میشه :)) بالاخره بعد سالها نشوندمش پای AOT و چی شد؟ از قسمت سوم به بعد طوری مجذوبش شده بود که خودش اصرار میکرد یه قسمت دیگه یه قسمت دیگه بذار بیشتر ببینیم :)))
از اصل موضوع دور شدم. دارم اتک رو ریواچ (بازبینی) میکنم و این بار خیلی بیشتر از دفعه اول بهم مزه میده. اون دفعه همش استرس داشتم بعدش چی میشه؟ الان میدونم بعدش چی میشه و با آرامش از مسیر لذت میبرم. دفعه قبل فقط متوجه کلیت قصه و مسیر اصلی داستان میشدم، الان میتونم به جزئیات بیشتری توجه کنم که بار اول برام نامرئی بود، و لامصب اتک پر از جزئیات هوشمندانه است. اون موقع چون معمای بزرگ سریال رو نمیدونستم نکات پنهان رو حتی اگه میدیدم درک نمیکردم. الان اونقدر خوش میگذره که نگم :)))
الان فصل چهارمم ، از اینجا به بعد میخوام اسپویل کنم (قصه رو لو بدم). اگه ندیدینش لطفا پست رو نخونید چون حیفه، همهی مزهی این سریال به غافلگیر شدنهاشه و کشف تدریجی رازهای این دنیای شگفت انگیز. این لذت رو از خودتون دریغ نکنید. حتی اگه انیمه بین نیستید (مثل مهیار) شاید شما هم یه روز متحول شدید و میخکوب نشستید پاش (بازهم مثل مهیار :دی ) حرفم رو پس میگیرم. اگه به اسپویل حساس نیستید میتونید بخونید. چون تمام تلاشم رو کردم و در حد امکان بدون اسپویل نوشتم. فکر نمیکنم حرفام چیزی رو لو بده.
جونم براتون بگه که من بار اول از شخصیت گبی متنفررررررررررررررررررررر بودم. هرچی رو میزان تنفرم تاکید کنم کم گفتم. و هی! یه نکته روان شناسی اینه که وقتی از یه نفر بیش از حد متنفر میشی یعنی خصلتی از تو رو درون خودش داره که از اون خصلت متنفری. درواقع این تنفر به خودت برمیگرده، اما چون دوست نداری باهاش مواجه بشی و احساسات واقعیت رو بپذیری به شکل تنفر از یه شخص بیرونی نشونش میدی. و حدس بزنید ویژگی اصلی گبی چی بود؟ تعصب :) گبی به طرز ابلهانهای روی کلیشهی جنگ خیر و شر تعصب داشت. غیرنظامیها، زنها، بچهها و حتی نوزادهایی که در طرف ارتش دشمن به دنیا اومده بودن، همه و همه رو شیطان خطاب میکرد و اونها رو مستحق مرگ و شکنجه میدونست.
نکته بامزه قصه این بود که گبی همخون و همنژاد دشمنان ارتشی بود که بهش خدمت میکرد. درواقع خودش رو هم شیطانزاده میدونست. برای همین با تلاش افراطی برای نابودی شیطانها میخواست لایق بخشش بودن خودش رو به فرماندهان ارتشش ثابت کنه. دردناکه نه؟ من از تماشای میزان بلاهت گبی زجر میکشیدم و بهش نفرت میورزیدم. تمام ادبیات گبی آرزوی مرگ و فحش به دشمن بود، تمام کاری که میکرد نقشهی جنگ ریختن و شلیک کردن به سمت کسایی که از بچگی تو مغزش فرو کرده بودن دشمنه. و وای از اعتماد به نفس گبی... وای از باد غرورش... چقدر من از این دخترهی جغله بدم میومد واسه اون همه از خود راضی بودنش... یه لحظه هم به اشتباه بودن مسیرش تردید نمیکرد.. همیشه معتقد بود بهترین آدمه و همیشه بهترین تصمیم رو میگیره...
دور قلب گبی دیوار کشیده شده بود. دور چشم و گوشش هم همینطور. نه میدید، نه میشنید، نه حتی محبتی که خالصانه بهش میشد رو میپذیرفت. قبلا از گبی متنفر بودم اما الان میتونم درک کنم چه زجری میکشیده. که چقدر احساسات متناقضی رو تجربه میکرده و مغزش میخواسته منفجر بشه. الان دلم برای گبی میسوزه. دوست دارم بغلش کنم و بگم میفهممش. گیر کردن تو چرخهی نفرت بد دردیه.
اول معترضها با کلت شلیک کردن یا اول مامورها با تفنگ ساچمهای؟ اول معترضها در و پنجرهی مغازهها رو شکستن یا اول مامورها گاز اشکآور پرت کردن؟ یا نه، برگردیم خیلی عقبتر، چرخهی نفرت از خیلی عقبتر شروع شده. اولین اغتشاش کی بود؟ اولین سرکوب کی اتفاق افتاد؟ واقعا هیچ راهی هست که اول کلاف رو نشونمون بده؟ کی مقصرتره؟ کی میتونه قضاوت بیطرفی داشته باشه؟
من طرفدار ادبیات ضدجنگ نیستم. یعنی حداقل ، قبلا نبودم. چون به نظرم اینکه اجازه بدی قلدرها بهت تعرض کنن و تو مانعشون نشی و بعد از اینکه هرچی خواستن ازت سوءاستفاده کردن با شاخه گل رز و پرچم سفید بگی #نه_به_جنگ زیادی احمقانه است. همیشه حامی شعار «جنگ طلب نیستم ولی جنگ گریز هم نیستم» بودم. اما... خب آدمها تغییر میکنن. این بار که اتک رو ریواچ میکنم چیزهایی رو میبینم که قبلاً نمیدیدم. الان دارم به این فکر میکنم که از بعضی جنگها باید گریخت. از جنگیدن سر بعضی چیزها باید فرار کرد. به نظر خجالت آوره اما جنگیدن سر دوگانهای جعلی نتیجش غرق شدن تو دریای خونه.
زندگی بزرگسالانهی گبی و اولین مواجههاش با دنیای آدم بزرگها، با جنگ شروع شد. جنگی که توش به گبی ظلم شده بود. برای همین تمام فکر و ذکرش شده بود انتقام. اما گبی نمیدونست این جنگ قرنها قبل از تولدش شروع شده بوده. روحش هم خبر نداشت اون ظلمی که بهش شد، درواقع واکنش به ظلم خیلی بزرگتری بود که نسل قبلش به دشمن کرده بود. گبی از نسل قبلش چیزی جز محبت و رفاقت ندیده بود، دوستشون داشت، وجهی از اونها رو دیده بود که دشمن ندیده بود. دشمن هم روی دیگهای از دوستان گبی رو دیده بود که گبی چون هیچوقت به چشم ندیدید بود باورش نمیکرد. الان فهمیدید شاه کلید ایجاد چرخهی نفرت چیه؟ نشناختن همدیگه :) وقتی تمام ارتباطی که باهم دارن توی میدون جنگ خلاصه شده، دیگه باور نمیکنن طرف مقابل هم مثل خودشون انسانه، خانواده داره، عاطفه سرش میشه، اون هم درست مثل تو برای شرکت تو این جنگ انگیزههای غیر شیطانی داره. اون هم درست عین تو ممکنه آدم خوبی باشه. گبی این چیزها رو نمیفهمید.
یه نکته بامزهی دیگه اینکه برخلاف گبی، که تمام مبارزهاش بخاطر انتقام بود، دشمن به نیت انتقام بهش حمله نکرده. با اینکه نسل قبل از گبی و دوستان گبی به دشمنانشون ظلم بدتری کرده بودن و حق داشتن که بخوان انتقام بگیرم اما انگیزهاشون این نبود. لو نمیدم چه هدفی داشتن تا سریال اسپویل نشه، فقط میخواستم بگم همه لزوما به اون دلیلی که ما فکر میکنیم پا به میدون مبارزه نمیذارن. فقط کافیه یه دقیقه سلاحت رو بگیری پایین و از خودت بپرسی واقعا انگیزهاش چیه؟ به کدوم نیاز فطریاش میخواد پاسخ بده؟ چه خلائی داره که میخواد پرش کنه؟ چه ضربهای خورده که اینطور خشمگینه؟ خواهشاً نپرید وسط که «چرا طرف مقابلم این سوالات رو از خودش نمیپرسه؟؟؟» همه باید اول از خودمون شروع کنیم.
هشیار بودن نسبت به ردپای دشمن خارجی در ایجاد تفرقه و شعلهور کردن آتش جنگ چیزیه که نباید ازش غافل شد. اینجا دیگه واقعا باید اسپویل کنم: نقش مارلی در کاشتن بذر کینه تو دل گبی اصلا کمرنگ نبود. درواقع بزرگترین جنگافروز کسی نبود جز امپراطوری استعمارگری به نام مارلی که جنگ داخلی میساخت. اما بازهم نمیشه همه چیز رو تک فاکتوری دید. دشمن خارجی از آبی که گل آلود نباشه نمیتونه ماهی بگیره. و درضمن، گبی و گبیها هیچوقت باور نمیکنن مارلی دشمنشون باشه. چون تو تجربه زیستهاشون هیچوقت این رو حس نکردن. چون حس هم جبهه و هموطن بودن رو از مارلی گرفتن، اونم از طریق رسانه و آموزشهایی که دیدن.
این روزها که تلگرام و توییتر بسته است، خیلیا اومدن بیان و تعداد زیاد شده. بچههایی رو میبینم که با الفاظ رکیک به هواداران نظام فحش میدن، وجودشون پر از کینه و نفرته و جلوی چشمشون رو خون گرفته، عصبیان و چندتاشون پنیک گرفتن حتی، حال دلشون افتضاحه، قلبشون از این همه تنفری که توش جمع شده داره منفجر میشه. یکم پای حرفهاشون میشینی میبینی واقعا استدلال خاصی ندارن، فقط سرشار از احساس نفرتن و تمام فکر و ذکرشون انتقامه. مدام از روشهای کشتن و شکنجه دادن آدمهایی صحبت میکنند که رسانه تو مغزشون فرو کرده اینها دشمنن. همهی حرفشون هم اینه که «اونا اول شروع کردن» حتی اگه حرفشون درست باشه (فرض رو گذاشتیم رو درست بودن تمام اخبار اینترنشنال) شدن قربانیان چرخهی نفرت... این بچهها بودن که من رو یاد گبی انداختن. بابای ساشا براوس میگفت «وظیفه ما بزرگسالهاست که بچهها رو از جنگل دنیا دور نگه داریم.» ولی من فکر نمیکنم تو این دوره زمونه دور نگه داشتن معنایی داشته باشه. باید واکسینهاشون کرد. باید کمکشون کرد...
درمورد نکتهی بامزهی دوم یه حرف ناگفته موند. اینکه نیت واقعا مهمه؟ مگه نه اینکه مرگ مرگه، کشتن کشتنه و جنگ جنگ؟ نیت چه فرقی تو نتیجه میذاره؟ به نظر من که فرق داره. اینکه از سر نفرت بجنگی یا از سر اجبار خیلی فرق داره. اینکه خشم کنترلت کنه یا عقل فرق داره. اینکه دکمهی مغزمون همیشه فعال باشه نیاز به هوشیاری دائمی و یادآوریهای مداوم داره. چون همونطور که میدونید تو دنیایی زندگی میکنیم که پر از قلدرهای قدارهکشه. و اینکه اجازه بدی قلدرها بهت تعرض کنن و تو مانعشون نشی و بعد از اینکه هرچی خواستن ازت سوءاستفاده کردن با شاخه گل رز و پرچم سفید بگی #نه_به_جنگ زیادی احمقانه است. پس جنگ و مبارزه تو این دنیا اجتناب ناپذیره. حداقل باید اصول و اخلاقیاتش رو یاد بگیریم که کی و کجا علیه کی بجنگیم یا نجنگیم و چطور و چرا و چگونه و و و...
من قدیس به دنیا نیومدم، قدیس نیستم و مطمئنم هرگز به درجه قداست نخواهم رسید. گفتم که یه زمان خودم رو تو گبی میدیدم. منم کینه تو دلم داشتم و منم یه جاهایی از روی کینه و خشم تصمیم گرفتم و حرف زدم. فقط امروز سعی میکنم نسبت به دیروز آدم بهتری بشم. برای همین صادقانه از ته دلم خطاب به گبیهای بیان میگم، میدونم آرزو دارید به فجیعترین اشکال اعدامم کنید، میدونم که بند بند وجودتون از من بخاطر بسیجی بودنم متنفره، اما من ازتون متنفر نیستم. باور نمیکنید اما اشکالی نداره، آرزو میکنم زودتر بزرگ بشید و دنیا رو بالغانهتر ببینید. دوستتون دارم، شبتون بخیر:)
- ۰۴/۱۰/۲۵

حالا منی که از فیلم و سریال دیدنِ زیاد مخصوصااا کمدی متنفرم و بنا به هزار دلایل وقت تلف کردن میدونمش ولی همسرم دقیقا برعکس من، مخصوصاا کمدی رو میپسنده و میتونه با هیجان ساعت ها بشینه راجع بهش حرف بزنه، به نظرت میتونم اونو یه روز سمت خودم برگردونم یا برعکس میشه؟ 😂😂😂