روایت میدان۳
رفته بودیم مراسم ترحیم. وقتی مامان خبر داد که فلانی فوت شده و میریم مراسمش، اولین سوالم این بود که چطور؟ گفت کشتنش. پرسیدم کی؟ از کدوم طرف؟ نمیدونست. بدون دونستن جواب رفتیم مراسم ترحیمش. تو مسیر رسیدن مداحی گوش دادم و گریه کردم. من متوفی رو نمیشناختم اصلا، اما کسایی که دوستشون داشتم اون رو میشناختن. با خودم فکر میکردم الان خانوادش چه حالی دارن؟ نمیتونستم جلوی شکسته شدن بغضم رو بگیرم. چه فرقی میکرد از کدوم طرف؟ اون هم یه عضوی از خانواده بود. خانوادهی ایران. خانوادهای که پسر جوونش رو از دست داده بود.
وقتی رسیدم بیشتر از اشک توی چشم، بهت و حیرت توی صورتها رو دیدم. همه پر از سوال بودن. شکوفه به استقبالم اومد و بلافاصله ازم پرسید «الان شهید حساب میشه؟» ظاهر شکوفه داد میزد که ساعت ها خون گریه کرده و چیزی نمونده از حال بره. نمیدونستم چی جوابش رو بدم. انتظار داشت من حکم رستگاری مرحوم رو صادر کنم. سکوت کردم. با درماندگی ادامه داد «تروریستها کشتنش پس شهیده دیگه، نه؟ جاش اون دنیا خوبه مگه نه؟» کلمهای برای گفتن پیدا نکردم.
نورماه بخاطر سر و صدای مراسم سرسام شده بود و هی گریه میکرد. من نورماه رو بغل گرفتم و رفتم بیرون مراسم که آروم باشه. مامان موند، چون اینجور مراسمات برای بزرگترهاست به هر حال. شکوفه، هانیه، زیبا و... هر کدوم دونه دونه میومدن کنارم و باهام حرف میزدن. هرکسی قسمتی از ماجرا رو روایت میکرد. اواخر که مجلس رسمی تموم شد و دیگه زنونه مردونه جدا نبود حسن و بیژن و طاهر هم اومدن و جمع خودمونیتر شد. باهمدیگه حرف میزدن، بحث میکردن، برای درک کردن اتفاقی که افتاده بود به زمان نیاز داشتن هنوز.
روایت رسمی پلیس این بود که توسط اغتشاشگرها کشته شده. ولی خب درمورد اینکه روایت رسمی پلیس مورد استناده یا نه شک و شبهه وجود داشت. جنازه رو برادر مرحوم تحویل گرفته بود، همهی خانواده هم دیده بودنش. کاملا واضح بود یه نفر لوله تفنگ رو چسبونده به کمرش، شلیک کرده و گلوله از گلوش خارج شده. نیروهای امنیتی از همچین فاصله نزدیکی نمیتونستن شلیک کنن. اونم در اون زمان و مکان، در منطقهای که همون شب توسط آشوبگرها محاصره شده بود و چیزی نمونده بود بیست تا بسیجی داخل پایگاه زنده زنده به آتیش کشیده بشن. اسلحهای که باهاش شلیک کرده بودن کلت بود. نیروهای امنیتی از کلت استفاده نمیکردن. به نظر دلایل منطقیای برای نتیجهگیری میومد اما، جوونهای پرشور فامیل باور نمیکردن.
پروژهی کشته سازی ، حقیقتی بود که خانوادهی ما قبلا باورش نداشت اما این هفته به تلخترین شکل ممکن باهاش مواجه شده بود. هانیه اصرار داشت که بسیجیها با لباس شخصی اومدن بین جمعیت و اینطوری ناجوانمردانه از پشت کشتنش. تا خواستم جوابش رو بدم با پوزخند ترکم کرد. حتی امون نداد دهن باز کنم. کاملا اماده بود که صدام رو نشنوه و حرفم رو باور نکنه. شکوفه میپرسید چرا باید معترضها کسی که همراه خودشون بوده رو بکشن که تعدادشون کم شه؟ بهش گفتم «کسی که اینطور بیرحمانه، کثیف و حرفهای آدم میکشه معترض نیست! معترض دلش میخواد اوضاع ایران بهتر باشه اما تروریست میخواد که ایران تیکه تیکه بشه. معترضی که باور میکنه تروریست منجیاشه و دوشادوشش به خیابون میاد اینطوری چوب ساده بودنش رو میخوره. تروریست فقط میخواد اوضاع ایران ناآرام باشه و امنیتی برای ما نمونه، چرا باید برای جون ایرانیها اهمیتی قائل باشه؟ در ضمن آدم تا وقتی زنده است فقط یه نفره و تنها به اندازه یه نفر قدرت داره. بعد کشته شدنش خونش میشه یه جریان و به دهها بلکه صدها نفر انگیزهای مضاعف میده. جریانی که تروریست ها خوب بلدن روش موج سواری کنن. برای همینه که نیروهای امنیتی تا روز جمعه حق تیر نداشتن، چون تا لحظهای که مجبور مجبور مجبور نشدی،شده به قیمت زنده زنده سوخته شدن خودت و دوستانت، باید جلوی شکل گرفتن این جریان رو بگیری.» من و من کرد :«اما چه فایدهای براشون داره؟ الان همهی فامیل ما فهمیدن اغتشاشگرها آدم کشن و نه تنها پلیس که خودشون رو هم میکشن. الان همه از این تروریستها متنفرن. چرا باید برای خودشون این همه تنفر بخرن؟» آه کشیدم :«مطمئنی؟ این همه مدرک هست اما خواهر خودت چه برداشتی داره از قضیه؟ تاثیر رسانه رو دست کم نگیر. کافیه یکی دو هفته تو این ماهوارهها هی بگن و بگن و بگن.... بعد ببینی چطور همهی فامیلتون به تدریج ذهنیتشون عوض میشه. قدرت موج سواری دست اونیه که مسخ کردن از طریق رسانه رو بلده.»
یکم درمورد مرحوم و اخلاقیات و زندگیاش حرف زدیم. از جزئیات زندگیاش گفتن و از شخصیتی که داشت. همهی خانواده اصرار داشتن بگن اتفاقی از وسط آشوب سر در آورده، باتوجه به اینکه بین محل زندگی و محل کار متوفی با محل مرگ یک ساعت فاصله بوده و تو اون ساعت شب هیچ کاری هم تو محدودهی قتل نداشته و همهی شهر هم میدونستن اونجا شدیداً خطرناکه، خب بعید به نظر میرسه. یکی هم میگفت جوگیر شده رفته فیلم بگیره. چقدر تلخه آدم جونش رو سر به هیجان مقطعی از دست بده. البته شاید هم واقعا آرمان و اعتقاداتی برای خودش داشت که از خانوادهاش پنهان میکرد. هیچکس واقعیت قضیه رو نمیدونه و شاید هیچوقت نفهمیم. فقط میدونم جنگ درون خانواده چیز بدیه...
- ۰۴/۱۰/۲۵

من توان خوندن متن از یه جایی رو نداشتم...
ولی وای به حال ما که اصلاً داریم برای بچههای خودمون میگیم کدوم طرف...
ما هممون ایرانی هستیم و هممون بچه ایرانیم حتی اگر کافر باشیم...
این حکومت هم دست یه نفر دو نفر نیست که من حالا به عنوان منتقد یا مخالفش بخوام بگم اونوریه...
اتفاقاً شاید بخشی از اهدافم در راستای اهداف همین حکومته...
مثلاً بذر نفرتی هست که در دل ما کاشته شده و باعث شده انقدر دور بشیم...
هم در این حامیت عدهای دزد و جنایتکار و جاسوس و ... وجود داره و هم در مخالفین آدم جنایتکار هست...
چه بسا همانهایی که در ظاهر مخالف نظام هستن بیشترین خدمت و سربازی رو برای این کشور کردن...
در هر حال یه جوان ایرانی یه گل پرپر شد...
روحش در آرامش... به بازماندهها هم خدا صبر بده و رحم کنه به ما...