غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۶۰ مطلب توسط «میخک» ثبت شده است

الان که دیگه رسانه جایگزینی نیست 

لطفاً بیشتر بنویسید

از موضوعات مختلف، از قصه‌های فانتزی، از رویاهای رنگی، از شعرهای پاییزی، از احوالات تلخ و شیرین، از هرچیزی که دوست دارید، فقط بنویسید 

یه زمانی تو دوران سختی‌ها تنها دلخوشی‌امون بیان بود

بذارید حداقل دلمون به بیان خوش باشه :)

  • میخک

چطوریاست که هم ادعاتون میشه: «کی گفته ما پهلوی رو می‌خوایم؟؟!! چرا تهمت میزنید که هرکس ج‌ا رو نداشت حتما پهلوی رو میخواد؟؟!! با همین قضاوت‌های بدون منطق جلوی حرف زدن مردم رو گرفتید!!!» هم همزمان بلندترین صدای شعارتون «هانی بیزیم شاهیمیز؟» بود؟ 

 

کاش دنیای موازی واقعی بود. طرفدارهاشون رو می‌شد فرستاد اون دنیایی که توش ربع پهلوی سال ۱۴۰۴ میاد ایران. واقعا نامردیه که کل یه ملت تاوان خریت یه عده رو بپردازه. 

  • میخک

چند روزه به مامان بابای خودم و مهیار که زنگ می‌زنم، بوق اول نخورده فورا تلفن رو برمی‌دارن و با اضطراب می‌پرسن بله؟ خوبی؟ بمیرم برای دل نگرانشون :`)

 

+:فقط من اینطوری فکر می‌کنم یا واقعا این همه اسلحه دست مردم بودن طبیعی نیست؟ 

  • میخک

این خیلی غم‌انگیزه که ما آدم‌ها خودمون درمورد احساسی که به وقایع داریم تصمیم نمی‌گیریم. درمورد اینکه فلان خبر بیشتر ناراحتم می‌کنه یا بهمان خبر اختیاری نداریم. اینکه فلان موضوع رو می‌بخشیم و اون یکی رو نه، بهمان اتفاق رو فراموش می‌کنیم و اون یکی رو نه، درمورد هیچکدوم خودمون مستقل فکر نمی‌کنیم. همش رو رسانه بجای ما تصمیم می‌گیره. 

یه لحظه‌هایی میگم کاش قطعی کامل اینترنت ادامه داشت. نه فقط یه روز و دو روز ، برای چند ماه و چند سال. خودمم می‌دونم نشدنیه، می‌دونم زندگی خیلی‌ها مختل میشه و آثار منفی زیادی داره، اما شاید با این کار کم کم یاد می‌گرفتیم خودمون افسار عواطفمون رو در دست. بگیریم. که با عقلمون دو دوتا چهارتا کنیم ببینیم برای فلان موضوع باید تا چه حد غصه بخورم یا نخورم. برای بهمان ماجرا باید شاد و شکرگزار باشم یا نباشم. و و و... 

بی‌اراده بودن انسان‌ها غمگینم می‌کنه. قسمت ترسناک ماجرا اینه خودمم از این قاعده مستثنی نیستم. همه‌امون به جورایی عروسک خیمه شب بازی صاحبان پشت پرده‌ی رسانه‌ایم. هرچقدر هم ادعا کنیم که نه من حواسم جمعه، کارگردان این نمایش خیمه شب بازی از ما خیلی حواس جمع‌تر و کاربلدتره...

میشه البته. میشه تفکر انتقادی یاد گرفت. میشه سواد رسانه رو ذره ذره کسب کرد. میشه هرکس یه قیچی برداره و آروم آروم نخ‌های خودش رو پاره کنه. اول از همه انگیزه می‌خواد، بعد در دسترس بودن محتوای آموزشی، و مهمتر از همه هدایت یک معلم. هی! این دنیا خیلی به معلم احتیاج داره....

  • میخک

شعار امروز نمازجمعه‌ی ما: 

آذربایجان شرف دی

پلهوی بی‌شرف دی :)

 

 

کاش هزار بار زنده زنده سوزونده بشم، هزار بار چاقو بخورم، هزار بار رو اسفالت کشیده بشم و... عوضش ایران عزیزم تیکه تیکه نشه. هزار بار بمیرم و میهنم دست بیگانه نیفته. طعنه و کنایه که چیزی نیست. بیشتر از اینا باید برای وطنمون هزینه بدیم...

  • میخک

تصمیم گرفتم یا پایه‌ام رو تغییر بدم یا مدرسه‌ام رو عوض کنم و برم دخترونه. اما وقتی می‌بینم علی برای جواب تک تک سوال‌هام با ذوقی در حد ارشمیدس بالا می‌پره که «خانم معلم من فهمیدم! فهمیدم! جوابش میشه...» واقعا تو تصمیمم شک می‌کنم. اگه دانش آموزهای بزرگتر یا دخترها اینقدر برای یاد گرفتن یه حرف الفبا ذوق نکنن چی؟ 

 

+ علی مادرش رو از دست داده. بعد مدرسه مادربزرگ پدری‌اش میاد دنبالش و خب این مادربزردهمیشه‌ی خدا دیر می‌کنه. علی اونقدر احساساتش لطمه خورده و نازک طبعه که تحمل تماشای اینکه همه‌ی بچه‌ها با مادرهاشون رفتن خونه و اون دم در مدرسه تنها وایستاده رو نداره. همیشه زنگ آخر که میخوره دست من رو می‌گیره و میگه من می‌خوام با تو برم. دوتایی باهم جلوی در مدرسه وایمیستیم تا مادربزرگش برسه. اونقدر من و علی دست در دست هم دیده شدیم که کادر شیفت دخترونه فکر می‌کنن علی پسر منه. جالبه اسم مامانش همون اسم منه..

  • میخک

هرچی به سیزدهم نزدیکتر میشیم من غمگین‌تر میشم. دیروز تلویزیون یه مستند پخش میکرد که توش سیدحسن درمورد حاج قاسم حرف میزد. من تمام روز بابتش بغض داشتم و نمی‌تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم. اینکه روز مرد داره میرسه و مرد میدان نیست برام تلخ و طعنه‌آمیزه. جای خالی حاجی هر سال بیشتر از سال قبل حس میشه. هنوز باورم نمیشه چه کسایی رو از دست دادیم. و تو رو، ابرمرد ایرانی، بیشتر از همه باورم نمیشه. ۱۳ دی ۹۸ هنوز نمی‌شناختمت. هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر درموردت میفهمم و بیشتر آتیش نیفته به قلبم. و هرچی به سیزدهم نزدیک‌تر میشیم من غمگین‌تر میشم...

از طرفی روز میلاد امیرالمومنینه. روز جشنه و سروره. مگه مومن نباید با شادی اهل بیت شاد باشه و با غمشون غمگین؟ امامم برام عزیزتره یا سردار؟ هوم؟ فلذا تا ساعت ۱:۲۰ غصه‌هام رو می‌خورم و تموم می‌کنم. بعدش فقط هلهله و جیغ و دست و هورا. من به رجعت اعتقاد دارم پس این همه ماتم برای چیه؟ هوم؟ دنیا صاحب داره. صاحبش هم مکر تمام ماکرین رو می‌زنه با خاک یکسان می‌کنه. والا! کاش تئاتر خیابانی تکرار خواهد شد رو از تلوزیون پخش کنن تا زنده تماشا کنم. خیلی دلم میخواد ببینمش. امام زمان من از نسل فاتح خیبره. نتانیاهو و ترامپ خر کی باشن؟ نفوذی‌ها و خائن‌ها تا کی می‌خوان جولان بدن؟ آخرش که چی؟ آن الباطل کان زهوقا. سخت نگیر میخک :)

 

 

+ میشه دعا کنید راهیان نور جور بشه و بتونم برم؟ اربعین امثال جا موندم. اینم جا بمونم فک کنم غمباد بگیرم... 

++ اربعین یکی از دلتنگی‌های اصلیم نجف بود :`) عجیب بود من واقعا قبلا نجف برام موضوعیت نداشت زیاد (شهر تمیزی نیست متاسفانه و هر دو بار که رفتم گرمازده و بیمار شدم و...) اما امسال عجیب دلم بی‌قرار نجف بود. و هست...

  • میخک

من اصلا آدم شرایط حساس کنونی‌ گفتن نیستم. اتفاقا خیلی هم ضد شرایط حساس کنونی گفتنم. نه اینکه اصل حفظ اولویت‌ها و توجه به شرایط برام مهم نباشه، برعکس خیلی هم مهمه، اما معتقدم خیلی وقت‌ها برای از سر باز کردن از این عبارت استفاده کردیم. 

مثلا معتقد نیستم که بخاطر شرایط حساس کنونی باید حجاب رو ول کنیم (که البته متاسفانه ول کردیم) بلکه فکر می‌کنم بخاطر شرایط حساس کنونی باید سریع و بادقت بیشتری کار فرهنگی رو به اقدامات نیروی انتظامی اضافه کنیم (که خب الان جفتش پاک شده و صورت مسئله در ذهن مسئولان از بین رفته.)

معتقد نیستم که بخاطر شرایط حساس کنونی نباید از صدا سیما و روایت‌های غیر مردمی و سر در برف کردن‌هاش شکایت داشته باشیم. اصلا یکی از دلایلی که به شرایط حساس کنونی رسیدیم همین نابلدی رسانه است. اگه سریع یه چک آبدار به گوش رسانه‌هامون نزنیم که از خواب غفلت بیدار شن شرایط کنونی حساس‌تر و حساس‌ترتر میشه. 

معتقد نیستم بخاطر شرایط حساس کنونی نباید به گرونی اعتراض کرد. تظاهرات مسالمت آمیز در تمام دنیا یه چیز عادیه و حتی اگه بعضی وقت ها یه ذره کار بیخ پیدا کنه، کنترل کردن کلیت و اکثریت تظاهراتی که برای مطالبات بحق مردم شروع شده وظیفه حاکمیته. اینکه برای ما عادی نیست و می‌ره سمت اغتشاش و آشوب و فتنه، نصفش بله بخاطر دشمن‌هاییه که دندون تیز کردن مردممون رو بقاپن، نصف دیگه‌اش اما بخاطر ضعف داخلیه که نتونسته مدیریتش کنه. 

تو فضای مجازی می‌بینم از کانال‌های بسیجی و انقلابی خیلی‌ها خودشون رو کشیدن کنار. میگن تقصیر دولته، خود دولت هم بره با معترضین طرف بشه. بسیجی تا کی باید از همه طرف کتک بخوره؟ تا کی باید زیر دست و پا له بشه؟ چرا باید برای دفاع از سیاست‌هایی که باهاش کاملا مخالفه هزینه بده؟ من خودم وضعم از همه بدتره بعد بیام بگم نهههه اوضاع اونقدر ها هم بد نیست بیایید صبور باشیم، بعد همه هم فکر کنم باید بهم جیره‌ای چیزی میدن که همچین میگم دیگه! وضعیت موجود به هیچ وجه قابل دفاع نیست و مقصرش هم دولت و مردمیه که به این دولت رای دادن. پس به من ربط نداره. خود مردم می‌دونن با دولتشون.

من با اینکه از موضع دفاعی بیاییم بیرون موافقم. اما با اینکه احساس کنیم کافیه مخالفم. موضع ما باید حمله می‌بود نه دفاع و نه بی‌تفاوتی. اگه مریم رجوی و بی‌بی‌سی و صفحه اسرائیل و کره خرهای خارجی پیام حمایت از مردم می‌فرستن حق دارن. اگه دشمنان مردم جریان اعتراضات رو رهبری می‌کنن و گروه‌ها رو سازماندهی می‌کنن حق دارن. زحمت کشیدن و دارن از نتیجه‌ دست‌رنجشون استفاده میکنن. نوش جونشون. اونها حمله می‌کنن چون ما حمله نکردیم. 

اگر بخاطر وضعیت حساس کنونی شکسته شدن استخوان مردم زیر چرخ‌ گروهی رو نشنیده گرفتی، پس تو هم مقصری. پس تو هم حقته که فحش بخوری. تویی که اسم شجره طیبه امام رو یدک می‌کشید حقته که چوب مردمی نبودنت رو بخوری. اگه به این آتیشی که مردم توش می‌سوزن نگاه کردی و دم نزدی حقته که دودش تو چشم تو هم بره. منم همین‌طور. برادر و خواهر بسیجی ، منی که از جنس خودتم میفهمم خودت از همه بیشتر داری می‌سوزی و بیشتر زیر پای هیولای تورم له میشی. می‌دونم سکوتت و اعتراض نکردنت از سر اعتقادت به لزوم صبر و بردباری در شرایط حساس کنونیه. اما اشتباه می‌کنی. صبور بودن به معنی انفعال و لال مونی گرفتن نیست. صبر در مسیر اشتباه معنایی نداره. صبر یعنی تمام تلاشت رو برای مسیر درست بکنی، بعد در این مسیر سختی‌هاش رو هم تحمل کنی. اقتصاد ما در مسیر درست نیست. خیلی چیزها در مسیر درست نیستن.

اگه به رهبری باور داری و گفته‌های آقا رو دنبال می‌کنی باید بدونی که خیلی از حرف‌هاشون زمین مونده. باید خبر داشته باشی که دستورات ایشون اجرایی نمیشه. کی باید اجرا کنه؟ آدم فضایی‌ها؟ عوام الناس حق دارن فکر کنم رهبر مقصر وضع معیشته. چون من و توی نوعی نشستیم پای شدیم گفتیم جانم فدای رهبر. بعد هر وقت آقا درمورد اقتصاد حرف زدن ما چقدرش رو گوش دادیم؟ چقدرش رو عمیق مطالعه کردیم تا بفهمیم؟ چقدرش رو پیگیری کردیم برای تبیین و بازنشرش؟ چقدرش رو عملیاتی کردیم یا حداقل برای اجرا شدنش قدم برداشتیم؟ خب اون عوام الناس نمیدونه وقتی میگیم جانم فدای رهبر زر مفت می‌زنیم که! فکر می‌کنه ما واقعا در حد مرگ داریم به حرف‌هاشون عمل میکنیم. عمرمون چیه؟ کلیپ عاشقانه استوری میکنیم و توش قربون صدقه عبا و قبل و عصا و انگشتر آقامون می‌ریم. بعد فلان فلان شده‌های تشنه به خون مردم قربون صدقه مردم میرن تو صفحه‌هاشون.

یه لحظه کلاه خودت رو قاضی کن. تمام مدت نسبت به وضعیت ساکت و تماشاگر بودی، یا هیچوقت تخصصی بررسی نکردی و شبیه کسایی که بخوان از آب گل آلود ماهی بگیرن پریدی وسط که: «چون به کاندید من رای ندادید این شد. تمام مشکلات بخاطر کاندید شما و انتخاب شماست. اگه کاندید من رای آورده بود اوضاع ۱۸۰ درجه فرق میکرد و کشور گلستان بود. دفعه بعدی یادتون باشه به کاندید من رای بدید. تا اون موقع هم هرچی درد میکشید به خودتون ربط داره، من فقط رای آوردن کاندید خودم رو تو انتخابات بعدی می‌خوام.» یعنی هیچوقت حس تکیه‌گاه بودن رو به مردم ندادی. بعد اونی که از ابتدای اختراع رسانه مخاطب رو تو چنگش گرفته و هیچوقت رهاش نمیکنه و حس همراه و همدرد بودن رو با تکنیک‌های هوشمندانه و هنرمندانه به مردم انتقال داده، حق نداره اعتراضات رو خط دهی کنه؟ تو تازه الان از خواب غفلت بیدار شدی و استوری می‌کنی «اعتراض دارم ولی آشوبگر نیستم»؟ چرا باید به تو گوش بدن و به اون نه؟ چرا باید باورت کنن؟ کجات شبیه معترض‌ها بوده تاحالا؟

و من و تو با کار نکردن بخاطر وضعیت حساس کنونی، مادر وضعیت حساس کنونی هستیم...

حس می‌کنم خیلی بی‌ربط و پراکنده حرف زدم. 

آقای دال بهم گفت برم کارگروه تبیین. گفتم خدا خیرتون بده، من دیگه به تبیین آلرژی پیدا کردم. تا کی حرف؟ پس کی عمل کنه؟ بله وقتی یه عده عمل میکنن یه عده هم برن عمل کنن. نه که فقط حرف و سخنرانی و شعار و داد و قال باشه و دیگر هیچ... نمی‌خوام با مسکن زدم به جامعه حس کنم دارم کار مفیدی میکنم. مسکن درمان نیست. درمورد اقتصاد بی‌سوادم و نه می‌خوام و نه میتونم ورود پیدا کنم. همین حوزه خودم رو چسبیدم که اونم رو هواست. ما تو تمام حپزه‌ها نیاز به انقلاب داریم... 

  • میخک

مدرسه‌ام سر نظم افتاده. تصمیم گرفتم کمتر وقت خارج از مدرسه رو به تدریس اختصاص بدم. کمالگرای درونم داره شکنجه‌ام میده که چرا برای بچه‌ها کم وقت میذارم اما رو تصمیمم مصمم چون می‌خوام ارشد بخونم و نباید امسال رو از دست بدم. 

خیلی از منابع مهم ارشد رو ندارم فعلا. پول اضافه هم ندارم بخرم. البته چرا یکم پول دارم که گذاشته بودم برای لباس. کدومش واجبتره؟ هنوز تصمیم نگرفتم. فعلا کتاب‌هایی که دارم رو میخونم. نوشتن درمورد مطالعاتم تو کانال تلگرام رو دوست دارم. اینجا نمیشه تند تند پست‌های کوتاه گذاشت و چرت و پرتی گفت. 

برای درس ز لباس سربازی پوشیدم و رفتم مدرسه. اکثر بچه‌ها خرذوق بودن. حتی اون بچه دیس لکسیایی هم با جون و دل تلاش میکرد کلمه سرباز رو بخونه و بنویسه. همه درگیرم شده بودن بجز بیش فعال کلاسم. این بیش فعال که میگم تشخیص قطعی روان پزشک رو داره. رو بیش فعالی دو نفر دیگه هم شک جدی دارم اما این یکی دیگه افتضاحه. متاسفانه از اول سال بهم میگفتن قراره بفرستنش مدرسه دیگه و من تلاشی برای ایجاد ارتباط عاطفی باهاش نکردم. همیشه منتظر بودم الان دیگه بره. و نرفت. مادر احمق حداقل دروغ نمی‌گفتی بهم که قصد بردنش رو نداری. نمی‌دونم برای رفیق شدن باهاش دیره یا هنوز وقت هست. نمی‌دونم اصلا بشه رامش کرد یا نه. اون بچه که اختلال تمرکز داره و چشمش ضعیفه اما عینک نمیزنه رو همش میکشونم کنار خودم بلکه یکم یاد بگیره. درمورد دیس لکسیا باید بیشتر مطالعه کنم. اونی که دو سال مشروط شده هم تا حد زیادی رام شده اما گاها عین کش از دستم در می‌ره و روان من و کلاس رو بهم می‌ریزه. انرژی خیلی زیادی رو خرج منظم پیش رفتن کلاس میکنم. دست سازه تقریبا دیگه نمیسازم. نوآوری‌ام کم شده. امیدوارم خدا من رو ببخشه. واقعا تو خونه وقت اضافی برای مدرسه ندارم دیگه. من باید ارشد امسال قبول بشم. باید باید باید. 

دوشنبه تمام دفتر املاهای رو جمع کردم آوردم خونه. چت جی بی تی رو باز کردم. براش شرایط رو توضیح دادم. گفتم الان منم و تو و این بیست و خرده‌ای دفتر املا، تک تک بچه‌ها رو ریز به ریز توصیف میکنم اخلاق و ویژگی‌هاشون رو، غلط های املایی‌اشون رو هم بهت میگم، تو بگو دلیلش چیه و چه راهکارهایی داره. تا دو شب بیدار بودم داشتم بازخورد مفصل می‌نوشتم. فکر میکردم سه شنبه تعطیلیم برای همین میخواستم بدم اولیا ببرن بخونن و براساسش تمرین کنن. دیروز که دوره ضمن خدمت گذاشته بودن استاد میم درمورد بازخورد نویسی توضیح میداد و متوجه شدم فلان و بهمان نکته تو بازخوردهام اشتباه بوده. هفته بعد دوباره باید هر روز املا بگم بهشون، آخر هفته ببرم خونه دفترها رو باز مفصل بازخورد بنویسم و چهارشنبه بدم ببرن خونه‌هاشون. املا گفتنم هم ایراد داشته، باید اون رو هم رفع کنم. 

درمورد دوره ضمن خدمت بگم براتون. ما دوتا سرگروه آموزشی برای پایه اول داریم. خانم غین و خانم میم. خانم غین سن بالا و باسابقه است، شدیداً کاریزماتیک و پرجاذبه، ماهر و سخنور، خوش برخورد و حرفه‌ای، همه هم شدیداً قبوبش دارن. خانم میم تازه کاره و جوون، باسواد و کار درسته اما بخاطر سابقه پایینش زیاد جدی اش نمی‌گیرن. من این رو نمی‌دونستم اما تو دوره عمق فاجعه رو فهمیدم. ۸ تا ۱۰ ساعت تدریس خانم غین بود. همه‌چیز عالی پیش رفت. یه استراحت کوتاه دادن و بعدش خانم میم شروع کرد ۱۰:۳۰ تا ۱۲ تدریس کنه. و وای وای وای...

خانم میم دهنش رو باز نکرده بود که همه شروع کردن به انتقاد از پاور پوینتی که میخواست براساسش توضیح بده! لعنتیا بذارید شروع کنه! دوتا جمله نگفته بود که همه گفتن نمیشه همون خانم غین ادامه‌ مطالب رو هم بگه؟ ما دوست داریم پای کلاس خانم غین بشینیم! من و ترانه باهم نشسته بودیم و هردومون بجای همکارانمون شرشر عرق شرم می‌ریختیم. خانم میم بنده خدا یه مطلب رو شروع میکرد توضیح بده بمبارانش می‌کردن. انتقاد و اعتراض پشت سر هم:  که چرا فلان مطلب رو نگفتی؟ این چه مدل ارائه است؟ چرا مثال نمیرنی؟ چرا پاورپوینت این رنگیه؟ این چه مدل کلاس داریه؟ خانم میم بیچاره هرچی می‌گفت باباجان اسلاید بعد مثال میزنم! دوتا اسلاید بعدتر قراره اون مطلبی که شما من رو بابت توضیح ندادنش شماتت می‌کنی رو توضیح بدم! فایده نداشت که نداشت.

بدترین بخشش میدونید چی بود؟ اینکه فقط نمیگفتن چرا این اینطوریه؟ هرکس برای خودش راهکار ارائه میداد، اونم نه با لحن پیشنهادی که به حالت دستوری می‌گفت باید الان فلان رو بگی و باید بهمان کنی! نشسته بودن یادش میدادن روش درست ارائه چیه! بدترتر اینکه خانم غین تو همین کلاس بود و هرکس سوالی داشت برمیگشت از خانم غین می‌پرسید و اصلا خانم میم رو آدم حساب نمی‌کرد. دل من و ترانه برای خانم میم کباب بود. بدترترتر اینکه خانم غین یه جا بلند شد عین ناظم وایستاد جلوی همه و مدیریت کلاس رو گرفت دستش. عملا همه، هم خانم غین هم همکارهای مستمع همه وسط حرف خانم میم می‌پریدن و هیچ توجهی به ایشون نداشتن. خانم میم هم روش نمیشد به خانم غین که استادش بود چیزی بگه. چقدر خجالت کشیدم بابت این جمع مثلا فرهنگی... آخه خانم میم واقعا اونقدر بد یا ضعیف نبود! باسواد بود و مطالب مفیدی رو هم می‌گفت! فقط سنش کم بود همین... بنده خدا رو فیتیله پیچ کردن و درست۸ قورتش دادن. باز اگه انتقادها و پیشنهادهایی که بهش میکردن حرف حساب بود یه چیزی! به معنی واقعی کلمه مزخرف میگفتن! اونقدر اعصابم خورد شده بود که کتاب ارشد رو برداشتم شروع کردم به خوندن تا حواسم پرت بشه و برنگردم یه چیزی بگم. ادب و احترام صفر از صد. 

دیگه چی بگم؟

آهان. منت خدای را عزوجل که بالاخره به ما لطف و مرحمت فرموده و پراید خریدیم. هنوز پولش رو کامل ندادیم (چون هنوز واممون رو ندادن) و هنوز سندش به نام خودمون نشده اما خب رسیده دستمون. پرایدمون دهه هشتادی، له و لورده و اسقاطیه اما شدیداً دوستش دارم :) آهنگ ایشالا آزادی قسمت همه پلی شود :)) به امید ماشین دار شدن تمام جوان‌ها :)))

شیطونه میگه بیخیال مانتو خریدن شو و پا شو شال و کلاه کن بجاش تاریخ بیهقی بخر. چرا مهیار کادوی روز زن برام تاریخ بیهقی نخرید؟ تازه فهمیدم این مرد تاحالا برای من کادو کتاب نخریده و این عجیبه! اگه بجای یه شیشه ادکلن الان تاریخ بیهقی دستم بود آدم خوشحال‌تری بودم. به رزم‌نامه و غم‌نامه هم راضی بودم حتی. تا کی قراره تو کلیشه‌ها گیر کنیم؟ الان اون گل خشک شده به چه کار من میاد؟ اگه بجاش دوره صوتی بدیع رو هدیه می‌گرفتم احساس خوشبختی بیشتری می‌کردم. فکر می‌کنم اینا نشونه بزرگسالی باشه که به کاربردی بودن هدیه بیشتر از ظاهر قضیه اهمیت بدی. از الان دارم فکر می‌کنم اگه برای عید واسم کادو ماهی تابه تفلن بخرن خیلی خوشحال میشم چون ماهی تابه گردم از کار افتاده.البته لباس از اون هدیه‌هاییه که هیچوقت نمیگی نیازی بهش نداشتم و اضافی بود. دویست دست لباس هم داشته باشی بازهم کمه و بازهم احتیاج داری. 

از سر تنبلی‌امه که دارم نوشتن این پست رو کش میدم. چون حوصله‌ام از ناصرخسرو خوندن سر رفته. باز زبان ناصرخسرو ساده است ها. خراسانیه دیگه. فقط یه خورده فلسفه قاطی‌اشه که من مغزم اصلا فلسفه و منطق رو هضم نمی‌کنه. داشتم برای خودم قصیده‌هاش رو می‌خوندم که مهیار شنید یکی از بیت‌ها کلمه «خر» داره. سریع یادداشتش کرد گفت باید از این بیت استفاده کنم :)) ناصر از اون شاعرهای قابل پخشه. یعنی با خیال راحت کتابش رو بده دست بچه و مطمئن باش گمراه نمیشه. فکر کنم تنها شاعر کاملا قابل پخش باشه. زندگی نامه‌اش رو خیلی دوست دارم. متاسفانه فقط نظمش رو دارم می‌خونم و سفرنامه‌اش رو ندارم که بخونم اصلا. کاش تو ارشد یه واحد سفرنامه ناصرخسرو داشته باشیم. باقی کتاب‌هاش کاملا غیرادبی هستن و حتی حفظ کردن اسمشون هم سخته. ادبیات کلا حفظیه. منم از حفظ متنفرم. رو بدیع و دستور زبان باید زیاد سرمایه گذاری کنم چون جذابتره و اگه یاد بگیرم نقطه قوتم میشه ان‌شاءالله. 

دیگه چی؟ دیگه اینکه باید به تنبلی غلبه کنم و برم درس بخونم. مهیار رفته تعمیرات ماشین رو انجام بده و جاهایی که رنگش رفته رو رنگ بزنه. تا بیاد باید حداقل دوتا قصیده خونده باشم. وقتی اومد هم بشینم عروض کار کنم. شب هم پا شم برم تاریخ بیهقی بخرم که زندگی بدون بیهقی سخت می‌گذرد. شاید هم خطیب رهبر بگیرم؟ متاسفانه همه این کتاب ها رو ناظم مدرسه‌امون داره ولی مونده زیر لحاف تشک‌هاشون و برداشتنش سخته:/ پس خرید رو تا شنبه طول بدم که اگه از زیر لحاف تشک درآورده بود من خرج اضافی نکرده باشم. ما که هنوز کتابخونه نداریم، این همه کتاب تلنبار شده رو براش جا نداریم، کتاب جدید می‌خوام چی کار؟ تکلیف خونه معلوم نیست چه برسه کتابخونه‌اش. صاحب خونه میگه صد میلیون بذارید رو پول پیش، سه میلیون هم رو اجاره. شیرینی خرید ماشین رو نمی‌خوام زهر کنم اما... بیخیال. بخوام غیبت کنم پست به درازا می‌کشه. رزق رو خدا می‌رسونه. من برم درسم رو بخونم که ناصرخسرو منتظره. 

  • میخک

میدونید اگه فکر کنید نشستم شمردم روزها رو :/ :)))

سال اول معلمی چیز خیلی جالبیه بچه‌ها 

من نهاااایتا برای یه ماه بعد برنامه ریزی دارم. معمولا برای یه هفته بعد و خیلی وقتها شب می شینم برای فردا برنامه میریزیم که چی درس بدم و چطور درس بدم. بعضی وقتها هم حتی برای زنگ بعد برنامه‌ای ندارم و زنگ تفریح تو دفتر یه چیزی آماده می‌کنم :/  اعتماد کردم به برنامه سالانه‌ای که اداره فرستاده و بودجه بندی کتاب. یعنی عملا منم هم‌پای دانش آموزهام و فقط چند روز زودتر از اونها سورپرایز میشم با هر درس :))) 

دانش آموزم نمی‌دونه ماه بعد چیا بلد خواهد بود؟ خب منم نمی‌دونم :/ دانش آموز نمی‌دونه فصل بعدی علوم چیه؟ من می‌دونم اما دو فصل بعد رو نمی‌دونم :)) خبر نداره کی علامت جمع و تفریق رو یاد خواهد گرفت؟ خب منم همین‌طور :)))  :/

می‌دونم خنده‌داره و خیلی بده، ولی چی کار کنم! وقت ندارم :/ همینطوری به هر درسی که رسیدم روش تدریسش رو یاد میگیرم و یه طرح درسی براش می‌سازم و جلو میرم :/ حتی بعضی جزئیات رو تو کلاس درس متوجه میشم :/ و همون لحظه باید یه فکری براش بکنم :/ درسته یه ایراده برای من ولی هیجان‌انگیز هم هست :/ برام یه چالش بامزه است :/ و خوش میگذره :/  و البته که باعث دردسر و اضطراب هم هست :/

الان مثلا در اوج آمادگی به سر می‌برم و می‌دونم تا آخر آذر برنامه‌ام چیه (الحمدلله رب العالمین!) ولیکن از بودجه‌بندی بسی عقبم :/ و اینکه یه سری چیزها رو جا انداختم بسیار مهم :/ چون اون موقع نمی‌دونستم مهمن و تازه فهمیدم :/ 

به کلاس‌ اول های دیگه نگاه می‌کنم می‌بینم خب من بیشتر از معلم‌های مدرسه‌امون تلاش کردم. قصد خودستایی و این چیزها ندارم واقعا ، شما که من رو نمی‌شناسید خب. صادقانه خودم رو ارزیابی میکنم و می‌بینم بیشتر از اونا تلاش کردم. تکالیف خلاقانه دادم. روش تدریس خلاقانه در پیش گرفتم. همیشه دنبال آموزش بودم و هر هفته سعی کردم یه ایراد کارم رو برطرف کنم. تعصب به خرج ندادم و هر وقت دیدم این راهی که در پیش گرفتم نتیجه‌ای که توقع داشتم رو نمی‌ده راهم رو تغییر دادم و از نو یه مسیر تازه طراحی کردم. قطعا که احساس ناکافی بودن دارم اما نه در مقایسه با دو معلم دیگه‌ی مدرسه که کاملا سنتی بدون استفاده از هرگونه ابزاری میان درس رو میگن و دوبار سر بچه داد میزنن که بشین بنویس و تمام. نه در مقایسه با اون دو بزرگواری که حتی مراحل آموزش خواندن رو یه گوگل نکردن و بلد نیستن و وقتی من بهشون گفتم هم اهمیت ندادن. به خدا ادعای دانستن ندارم، بهم وحی نشده که،پپل دادم کلی کارگاه شرکت کردم تا یه سری اصوا ابتدایی تدریس کلاس اول رو از متخصصینش یاد بگیرم که اونم هنوز نمیتونم کامل اجرا کنم. بگذریم...

حالا منی که اینقدر گلم، آیا انصافه بچه‌هام خوندن نوشتن یاد نگیرن درحالی که بچه‌های اون یکی کلاس‌ها یاد گرفتن؟ گاهی میگم شاید من زیادی پرتوقعم و زیادی فراتر از کتاب درس دادم؟ شاید اون دوتا همکار عزیز خالی می‌بندن و بچه‌هاشون اونقدر که ادعا میکنند خوب نیستن؟ چه می‌دونم... از خدا پنهون نیست از شما چه پنهوون، تازگیا روخوانی رو فراتر از کتاب نمی‌پرسم دیگه. یعنی دوست دارم در حد کتاب بپرسم تا بتونن راحت بخونن و من خوشحالم بشم :/ سر خودم رو شیره می‌مالم؟ شاید... جمله سازی رو اکثریت اشتباه دارن و نمی‌دونم چرا دوست ندارم وارد جمله سازی بشم :/ یعنی تکالیفش رو میدم ها، اما ارزشیابی نمی‌گیرم ببینم چطورن. دفعه قبل که ارزشیابی کردم افتضاح بودن آخه. باید سر از زیر برف در بیارم و یه روش متفاوت برای تدیسش پیدا کنم.

اون دانش آموزی که املاش صفر بودها، بردم پیش مشاور مدرسه، حدس زد دیس لکسیا داشته باشه. از اونجایی که احتمال میدم مامانش باهاش کار نمی‌کنه نمی‌تونم قطعی نظر بدم. باید تو جلسه فردا با مادرش حرف بزنم ببینم چقدر برای روخوانی بچه وقت می‌ذاره و چقدر از فعالیت هایی که برای تمرین در منزل بهشون گفتم رو انجام میده. 

از وقتی اومدم مدرسه به این نتیجه رسیدم زندگی تو ساختمون خانواده شوهر یعنی قطع شدن دست مادر از تربیت بچه‌اش. آمدن به خانه‌ی پدرشوهر همانا و از دست دادن حق تربیت بچه‌ات همانا. از اون به بعد تو فقط نقش کوزت خونه رو داری و فقط کثیف کاری‌های بچه رو تمیز کنی، وگرنه اصل وقت بچه با اوناست. و حرف شنوی بچه‌ هم از اوناست. البته بازهم جسارت و قدرت مدیریت مادر می‌تونه اوضاع رو تغییر بده. مامان‌های کلاس من بیخیال هم هستن. یعنی چی پدر شوهرم گفته حق نداری بچه رو مجبور کنی مشق بنویسه؟ یعنی چی برادرشوهر مجردم هر روز بچه رو با خودش می‌بره بازی و دور دور و نمیذاره بچه دای درسش بشینه؟ یعنی چی که بچه تمام وقتش خونه مادر شوهره و به من اجازه نمی‌دن برش گردوندم؟ اینا بهانه نیست؟ باز اونایی که میگن پدرش کاملا متضاد من حرف میزنم و باعث میشه بچه به حرف من گوش نده رو بیشتر باور میکنم. 

اگه فقط مشق و تکلیف منزل بود ایرادی نداشت. مشکلم اینه این حرف شنوی نداشتن بچه تو مدرسه هم امتداد پیدا کرده. عادت داره هر وقتی دلش خواست هرکاری دلش خواست رو انجام بده و هیچوقت هیچکس بهش نه نگه. اصلا نه شنیدن رو درک نمیکنه. لجباز نیستا. عادت کرده که همیشه حرف حرف خودش باشه. اینکه یه نفر بیاد بهش بگه الان فلان کار رو بکن براش عجیب و جدیده. چند نفرشون رو با زحمت فراوان رام کردم اما اونی که والدینش هیچ همکاری نمیکنن رو نمیتونم... هعی...

روایت بچه‌ها از خانواده‌هاشون هم البته جالبه. تقریبا همه‌اشون معتقدن مامانشون مانع مشق نوشتنشون شده :/ میگم چرا ننوشتی میگن میخواستم بنویسم مامانم نذاشت گفت نمی‌خواد :/  علی مصممه به هرکس که گذرش به کلاسمون میفته اطلاع بده که مادرش فوت شده و الان مادر نداره. حالا اون رهگذر میخواد معاون مدرسه باشه یا مهیار یا والدین سایر بچه‌ها. (چرا الان خلیل نون خ اومد تو ذهنم؟ :/ ) فرهاد عاشق باباشه چون باباش براشون میوه میخره و الان هیچکس نمیتونه میوه بخره. مخصوصا که موز و کیوی میخره و هیچکس نمیتونه موز و کیوی بخره. همیشه هم میگه که خانوادش خیلی خیلی پولدارن چون هم خونه دارن هم ماشین و الان هیچکس نیست که پول داشته باشه هم خونه بخره هم ماشین. آرزوش هم اینه وقتی بزرگ شد مثل باباش پولدار بشه. اکبر میگه یه خواهر داره که خواهر واقعیش نیست و از خیابون پیداش کردن و بزرگش کردن. و....

بعد مدت‌ها دارم پست میذارم دلم نمی‌خواد تمومش کنم.

پسر یکی از همکارها دانش آموز راهنماییه، جاتون خالی رفته بود حج دانش آموزی. تازه برگشته. سوغاتی برای همه یه تسبیح آورده و یه چادر سفید برای همسر آینده‌اش. به مادرش هم سپرده به این چادر دست نمی‌زنی برای عروس آیندمه. میزان بگیر بودن این پسر >>>>> میزان ازدواجی بودنش >>>>>> حالا بقیه یه طوری به مادر این حاجی میگفتن ناراحت شدی نه؟ ولی پسر من هرجا می‌ره اولین سوغاتی رو واسه خودم میاره و هرکس جات باشه ناراحت میشه و... :/ گفتم جمع کنید بابا یه پسر هم روح ازدواجی داره تخریبش کنید. چه ایرادی داره آخه. بچه است دیگه هنوز زن نگرفته که به اون زن حسودی کنید چرا اونو به من ترجیح دادی! 

پدر یکی دیگه از همکارها یه ماهی بود تو بیمارستان بود. شوهر این همکار دومی به خانمش دستور داده بود که با خانواده خودش قطع رابطه کنه. تا اونجایی که فهمیدم شوهره از این مذهبی تعصبی‌ها بوده (خود خانم هم واقعا معتقد و موجه و مومنه) و خانواده‌ی زن بی‌حجاب و بی‌اعتقاد بودن. همکار بیچاره ما دلش پر میزد که بره ملاقات پدرش اما شوهرش اجازه نمی‌داد و هرگونه رفت و آمدی رو ممنوع اعلام کرده بود. هرچی ما بهش می‌گفتیم بابا شوهرت رو بپیچون برو بیمارستان حال پدرت خوب نیست یه سر بهش بزن ما حالت کلاس وایمیستیم کسی نمی‌فهمه و... گوش نمی‌کرد می‌گفت شوهرم گفته نه پس نه. حالا خدا رو شکر دیروز قایمکی رفت یه سر زد و سریع برگشت چون حال پدرش خیلی وخیم شده بود. تو همون ملاقات کوتاه دزدکی خواهرهای بی‌حجابش کلی تیکه کنایه بهش زده بودن و کلی تحقیرش کرده بودن و سرش فریاد کشیده بودن که تو با ما قطع رابطه‌ای حق ملاقات با بابامون رو نداری و برو پیش همون شوهر مذهبی‌ات و... امروز زنگ سوم بود که زنگ زدن و خبر دادن پدر این همکار فوت شده. وای یعنی دنیا رو سر مدرسه‌امون خراب شد. زجه زدن‌ها و شیون‌هاش هنوز تو گوشمه. همه داشتیم زار زار پا به پاش گریه می‌کردیم. پسر این خانم تو همین مدرسه کلاس پنجم درس میخونه. اومد دفتر معلمان مادرش رو غش کرده و پهن شده کف زمین دید با نیشخند گفت جمع کن خودت رو مامان این ادا بازی‌ها چیه در میاری‌:/ اصلا یه وضعی افتضاحی که دیگه نمی‌دونم چی بگم... برای شادی روح مرحوم و آرامش همکار ما اگه میشه دعا کنید.‌.. تو همون وضعیت نگران بود شوهرش نفهمه دیروز رفته ملاقات پدرش چون اگه میفهمید طلاقش میداد... 

یکم پیش تو گروه همکاران مدرسه داشتیم پیام تسلیت می‌نوشتیم. یهو دیدم یکی عکس فرستاده. از صفحه چت‌جی‌بی‌تی اسکرین گرفته بود و فرستاده بود. چی رو؟ یه خط پیام تسلیت رو! یعنی خود این خانم که پانزده ساله معلمه نمی‌توانسته یه خط فقط یه خط پیام تسلیت بنویسه، از چت جی بی تی پرسیده. تا اینجا اوکی. اما حتی نتوانسته جواب رو کپی کنه و بفرسته. یا حتی همون جواب رو حفظ کنه بیاد تو پیام بنویسه. اسکرین نرفته بود :/ می‌خوام کله‌ام رو بکوبم دیوار...

فردا جلسه اولیا مربیان دارم. گفته بودم؟ آخه حدود دو هفته قبل اولیا به شکایت پیام داده بودن که بچه‌های ما هیچی یاد نگرفتن، یه جلسه بذارید تا ایرادات کارتون رو بگیم. حالا اینقدر صریح نگفته بودن اما فهوای کلام همین بود. گفتم صبر کنید جلسه ماهانه آذر رو بذارم اون موقع حرفتون رو بزنید. و فردا زمان جلسه است. بچه‌ها خیلی پیشرفت کردن الحمدالله. دعا کنید فردا تیرباران نشم. امیدوارم بتونم از پیش بربیام. باید خونسرد و آرام بمونم، هیجان‌زده نشم و باصلابت و آرامش جواب بدم. به امید خدا....

دیگه؟

برم برای ترکیبات ن مقوا ببرم و آهنربا بچسبونم...

  • میخک