غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۶۰ مطلب توسط «میخک» ثبت شده است

 

 

  • میخک

دیده‌اید در انیمیشن‌ها یک نفر شروع می‌کند از نوک پایش در نور و اکلیل بدرخشد؟ بعد این نور کم کم بالا می‌رود تا تمام وجودش را در برگیرد و برسد به فرق سرش؟ حس می‌کنم پنجاه درصد این مسیر برایم انجام شده. من دارم خودم را می‌پذیرم. بامزه است راستش ، دیگر زیاد برای اشتباهات گذشته‌های دور و دراز خود غصه نمی‌خورم. مثلاً اینکه در سال هفتم در زبانکده فلان آبروریزی را راه انداختم دیگر باعث نمی‌شود بخواهم خودم را بکشم، هنوز هم سرخ و سفید میشوم از خجالت اما نه مثل قبل. من اشتباه می‌کردم، چون آدمی‌زاد بودم. همین :)

نشانه‌ی پذیرش خود چیست؟ برگرداندن آرشیو وبلاگم. تا الان حدود ۵۰۰ پست را مجددا منتشر کرده‌ام. دانه دانه پست‌هایم را می‌خوانم و عدم انتشارشان را برمی‌دارم. فلان جا تند حرف زدم؟ بهمان جا مزخرف گفتم؟ فلان موقع نقطه ضعف از خودم نشان دادم؟ بهمان وقت آبروی خودم را بردم؟ باشد. چه اشکالی دارد! من یک انسان عادی‌ام. خب بچه‌سال بودم آن موقع! تازه دارم رسیدن به «جوانی» را می‌پذیرم اما همچنان خودم را کم سن و خام می‌دانم، چه برسد به سال‌های قبل! احتمال دارد کسی برود در آرشیو سال‌های قبل حرفی استخراج کند که من را نادان، ضعیف یا... نشان دهد؟ بله. خب که چه؟ شما در عمرتان اشتباه نکرده‌اید؟ در عمرتان هیچوقت نبوده مسئله‌ای را ندانید؟ تا به حال نشده از پس کاری برنیایید؟ به خودم بابت مسیر رشدی که طی کرده‌ام افتخار می‌کنم. من در حد و اندازه‌ی خودم تلاش می‌کرده‌ام خوب باشم و این تلاش بی نهایت ستودنی است. این وبلاگ به من قدرتی می‌داد که در سخت‌ترین دوران عمرم، روزهای افسردگی و دوران بی‌هویتی و داغ عزیزترین کسانم و... دوام بیاورم. اینجا را با تمام خاطراتش دوست دارم. حتی اگر هیچکدام از آدم‌های قدیمی و دوستان بی معرفتی که ایدئولوژی را به رفاقت ترجیح دادند دیگر کنارم نباشند، من باز هم در اینجا کنار مقبره‌ی خاطراتی که باهم ساخته بودیم باقی می‌مانم و به روزهای شیرینی که داشتیم لبخند میزنم. 

روزی که تمام آرشیوم برگشت خبرتان میکنم. :)

  • میخک

فک کنم این دوتا پست باید موقت باشن. فعلا چون نیاز به حرف زدن و شنیده شدن و همدلی دارم می‌نویسم. 

به اولیای دوتا دانش آموز که مشکل اساسی داشتن گفتم فردا بیان، یکی آریو که بیشتر از همه من رو میزد و زنگ آخر هم یه کشیده‌ی آبدار زد تو گوشم طوری که یه لحظه واقعا چشمم سیاهی رفت (دستت نشکنه بچه که اینقدر جون داره:/ ) دومی هم رامین که اوضاع درسش و تمرکزش تو کلاس و حرف شنوی‌اش افتضاحه و خانواده رسیدگی نمیکنن. بین اینکه اختلال تمرکز داره یا لوسی بیش از حد دو به شکم، باید با مادرش صحبت کنیم و بفرستیمش مشاوره تا مطمئن بشم. فردا با توپ پر باید برم مدرسه. اولا نذارم اوضاع بر علیه من تموم بشه، باید از خودم دفاع کنم، و دوما اجازه ندم تا وقتی مشاوره نرفتن برگردن کلاسم. البته که میشناسمشون و می‌دونم دنبال مشاور نخواهند رفت و خب از قبل با معاون و معلم اون یکی اول هماهنگ شدم که این دو نفر به اون یکی کلاس منتقل بشن. من دیگه واقعا نمیتونم این دو نفر رو در کلاسم تحمل کنم و‌ حضورشون به بقیه آسیب می‌زنه. اگه اون یکی معلم هم تشخیص بده درست بشو نیستن اخراج. نرگس خانم درست میگه، من قرار نیست دلسوزتر از مادرشون باشم.

 مادر رامین که بچه‌اش پلکش پاره شده و خون‌ریزی داره اما نمیاد بچه‌اش رو ببره درمانگاه چون «آخه کاشت ابرو کردم، از خونه بیرون برم و باد بهش بخوره خراب میشه» یا اون یکی مادر آریو که هم‌وزن من طلا ازش آویزونه و می‌دونه که بچه طبق تشخیص دکتر اختلال داره اما نمیبرتش مدرسه خاص چون «آخه پول نداریم که شهریه بدیم» این مادرها هستن که این بلا رو سر بچه‌هاشون آوردن و قرار نیست من تاوانش رو بپردازم. به مادر امیر چیزی نمیتونم بگم چون طلاق گرفته و رفته و حاضر نیست دیگه امیر رو ببینه (به هر دلیلی ، نمی‌خوام قضاوتش کنم. فقط یک گزاره خبریه که امیر به مادرش زنگ میزنه و التماس می‌کنه بذار بیام ببینمت مامان اما مادرش به هر انگیزه‌ای می‌پیچونه و فاصله نگه می‌داره)

خانم پ میگه تو زیادی صبوری، من بودم اگه یه بار دست روم بلند میکرد طوری میزدمش که تا عمر داره یادش نره. میگم آخه دلم نمیاد... این بچه به اندازه کافی هر روز تو خونه کتک می‌خوره از پدرش... هیچ زبونی جز کتک نمی‌فهمه اما بازهم دلم نمیاد... نمی‌خوام بیشتر از اینی که هست عقده‌ای بشه... 

اونقدر غصه خوردم که زنگ زدم مامانم گریه کردم. مامانم هم حرص میخورد می‌گفت اگه حامله بودی چی؟ اگه حامله بودم با اون همه مشت به کمر و شکمم واقعا بچه می‌افتاد. :/  

الان این پست کجاش اقتدار داشت؟

بیشتر تصمیم به اتخاذ رویکرد مقتدرانه است

مادر نیما تو گروه پیام گذاشته بچه من رو زدن. با نیش و کنایه هم نوشته. راست میگه زدنش. رامین زده، و خب نیما هم رامین رو زده. جفتشون خون من رو کردن تو شیشه. مادر نیما به تربیت نشدن رامین توسط مادرش اشاره کرده (بدون اسم بردن از رامین) و کااااملاااا حق داره. بچه خودش هم همچین با تربیت نیست اما خب قطعا به لوسی رامین هم نیست. رامین کلاس شیشمی‌ها رو هم می‌زنه کبود می‌کنه. بدترین فحش‌ها ورد زبونشه و ادبیات عادیش پر از فحاشی جنسیه. با بزرگتر از خودش همیشه دوست میشه. قلدری میکنه و با هرکس دوست میشه بهش آسیب می‌رسونه و ازش سوءاستفاده می‌کنه. وسایل بقیه رو بی اجازه برمیداره و این رو حق مسلم خودش میدونه. همیشه باید اوضاع باب میلش باشه وگرنه قشقرق راه می‌اندازه و کولی بازی می‌کنه در حد لالیگا. نه شنیدن به هیچ وجه در کتش نمیره. شدیدا اهل کینه و انتقامه و اتفاقا مادرش هم به دعوا تشویقش میکنه. خلاصه یه پکیج کامل :/ مشق هم که تقریبا هیچوقت نمی‌نویسه. اصولاً هر وقت دلش خواست هرچقدر دلش خواست از هرچیزی که دلش خواست می‌نویسه (بیشتر از هفته‌ای به بار این دل خواستن اتفاق نیفته بازهم ناقص) تو کلاس هم دل به فعالیت نمیده و برای خودش در عالم خودش سیر میکنه و هشتاد درصد کتابش خالیه.

تو همون گروه کلاس پیام مادر نیما رو ریپلای کردم و نوشتم

«سلام 

درست می‌فرمایید خانم .... عزیز

مسئله آداب معاشرت و دعواهای فیزیکی بچه‌ها به مرحله‌ای رسیده که قابل چشم پوشی نیست

معلم تا اندازه‌ای وظیفه تربیت رو بر عهده داره اما قطعا اولین مسئول تربیت کودک خانواده‌ و والدین هستن

کودک باید اصول ابتدایی رفتار صحیح رو در دل خانواده یاد بگیره 

ان‌شاءالله از فردا شروع میکنم 

تک به تک دانش آموزانی که رفتارهای آسیب‌رسان داشتن به نوبت با اولیاشون صحبت خواهد شد و اتمام حجت خواهم کرد 

قرار نیست معلم یک طرفه بار تربیت یک کودک رو بر دوش بکشه. جایگاه معلم جایگاه مادری نیست که بتونه از تمام خطاها و خط قرمزها چشم پوشی کنه

ان‌شاءالله سر فرصت با خود شما هم صحبت خواهم کرد 

یاعلی»

خیلی زودتر از اینها باید اولیا رو صدا میکردم... مادر کمک نکنه تو تربیت بچه بیچاره‌ام... 

  • میخک

فکر کنم تو عمرم اینقدر کتک نخورده بودم که امروز از دانش آموزهام کتک خوردم :)

باز خوبه کلاس اولم، اگه سوم بودم سیاه و کبود میشدم نه؟ :)

وسط کلاس سرم رو گذاشتم روی میز و گریه کردم. اونقدر که شونه‌هام می‌لرزید. ساکت شدن؟ طبیعتاً نه. به کشتن همدیگه ادامه دادن :)

می‌فهمم کمبود محبت داری آریو، میفهممت پسرم اما چه غلطی میتونم بکنم؟ میفهمم سه سال تجدید شدن و از تمام هم‌سن‌هات عقب افتادن و اینکه مادرت دورت انداخته حال روحی‌ات رو خراب کرده امیر، اما من چه غلطی در این مورد باید بکنم؟ میفهمم هیچکس به تربیتت اهمیت نداده و همیشه بهت باج دادن و بدون توجه به خیر و صلاحت همیشه همه‌چیز رو طبق دستوراتت بلافاصله تهیه کردن برات رامین جان، ولی... نیما رو نمی‌فهمم البته. نیما یه هفته‌ای میشه که زده به سرش اصلا یه رفتارهایی داره که نمی‌فهمم. قبلا قابل کنترل بود الان اصلااااااا! هعی...

من خیلی ضعیف‌تر از اونم که از پس این شغل بربیام... روحم هیچ، جسمم دیگه تحمل این همه مشت و لگد خوردن نداره، مخصوصا بچه‌های تجدیدی که بزرگ جثه و قوی هم هستن... خودم میتونم صدای جیغ و دادهاشون رو تحمل کنم اما وقتی می‌بینم بچه‌های عادی سرسام گرفتن و گوششون درد گرفته و بخاطر سر و صداهای وحشتناک کلاس به ستوه اومدن از خودم متنفر میشم... کم آوردم دیگه... 

 

  • میخک

۱- درگیر مراسمات ختم بودیم. عجیب است که یک مدت پیک خبر مرگ شنیدن بود برایم. مدام عزاداری و و لباس سیاه و روضه و... الحمدالله دو سه روزی می‌شود خبر مرگ تازه‌ای به دستم نرسیده!

 

۲- مریضی پشت مریضی. انگار که کسی مرا زیر مشت و لگد گرفته باشد و تا حد مرگ زده باشد، همان‌قدر تمام بدنم درد می‌کند...

 

۳- در این اوضاع اقتصادی به جنون نرسیدن توکل عظیمی میخواهد. 

 

۴- نسبت به مدرسه بی‌ذوق و انگیزه شده‌ام. نمی‌دانم چرا، دیگر رمقی ندارم برای تلاش اضافه. فقط وظیفه‌ام را انجام می‌دهم و برمی‌گردم. کمتر چیزی می‌تواند مرا به وجد بیاورد و هرکس مرا میشناسد میداند که این خبر اصلا عادی نیست. 

 

۵- دفتر نمره‌ام را ننوشته بودم تا به حال. از روال اداری و قوانین اداری متنفرم. من آدم کار روتین نیستم اصلا. حالا خاک به سرم شده و باید تمام بازخوردهایی که در دفتر و کتاب‌هایشان نوشته بودم را بیاورم در دفتر نمره پیاده کنم. اینکه کدام روز در کدام زنگ چه درسی را پرسیدم و چطور پاسخ دادند. مسخره است. 

 

۶- بچه‌ها زیاد می‌گویند «نمی‌خواهم بنویسم.» نمی‌خواهم یعنی سر لج افتاده‌ام با تو. زیاد با من لج می‌کنند. می‌دانم معلمی که در بازی اثبات قدرت بیفتد بازنده است. باید با محبت رامشان کنم اما... هی، واقعا به این نتیجه رسیده‌ام که معلم دوست داشتنی‌ای نیستم. 

 

۷- در وضعیت تنش و خستگی روانی چه کار میکنم؟ میروم در فاز فیلم و سریال دیدن. 

 

۸- امروز مدرسه میدان جنگ بود. اولیا با معاون، معاون با سرایدار، معاون با مدیر، معلمان با سرایدار، معلمان با مدیر، معلمان با اداره، دوباره معلمان با مدیر و... کلا همه در حال جیغ و داد کردن و حرص و جوش خوردن بودند. این وسط خانم پ حق می‌گفت اما زیادی تند است، یعنی بی‌ادبی و داد و بیداد نمی‌کند اما زیادی رک صحبت می‌کند و به جان طرف مقابل آتش می‌اندازد. مقصر اصلی هم طبق مشاهدات بنده در دعوای عظیم اولی سرایدار بود و در دومی اداره، و خب مدیر بود که بجای بازخواست مقصر سر افراد مورد ظلم قرار گرفته فریاد می‌کشید و تهدیدشان می‌کرد. جنگ فرساینده‌ای بود خلاصه. 

  • میخک

از کانال همسایه : 

 

⭕️اغتشاشات و مساله عدالت اجتماعی و نوجوانان 

[ #یادداشت_اول پیرامون حوادث تلخ ۱۷ـ۱۸ دی ماه]

 

میتوان ده ها بهانه آورد، آمار را ندید یا نگفت؛ وضعیت را خوب روایت کرد نهایتا در کنار دستاوردها گفت: مردم هم مشکلاتی دارند که اینها در عصر حضرت امیر ع هم بود! حتی میشود از کنار بیان صریح رهبری « هیچ بهانه ای برای پیگیری کردن و اجرای عدالت نداریم» هم گذشت و اشاعه نداد که کام ها تلخ نشود و کسی زیرسوال نرود! میشود سهم قصور تصمیم ها در اقتصاد و حضور نوجوانان در اغتشاشات را ندید و همه کاسه کوزه ها را بر سر دشمن شکست! میشود با جمله «اعتراض حق مردم است اما با اغتشاش فرق دارد» ماجرا را فیصله داد و جواب نداد چرا در این سالها به فناوری اجرای اصل ۲۷ فکر و عمل نکردیم و به اعتراضات نجیبانه و در چهارچوب کارگران و...توجه نکردیم و صدا ندادیم؟!

 

میشود در کنار رویش های فراوان نوجوانان( یک میلیون و سیصد هزار معتکف امسال که ۷۰٪ جوان و نوجوان بودند) وضعیت بخشی از جوانان و نوجوانان و آسیب های عجیب و غریبی که دچار شدند مثل خشونت، ناهنجاری ها و...را ندید و از کنارش عبور کرد. میشود فتنه۱۶,۱۷ دی ماه را به آمریکا و صهیونیسم خلاصه کرد و و از حضور نوجوانان(۷۰٪ دستگیر شدگان اغتشاشات اخیر در شهر قم نوجوان دهه هشتادی و نودی بودند!) و حتی بعضا حضور خانواده های ایرانی در اغتشاشات نگفت و از میل بخشی از جامعه در بازگشت به پهلوی سخنی به میان نیارود! میشود همه قصور و تقصیرات داخلی را هم بر سر خارجی ها کوفت.

 

 بله میشود واقعیت را ندید و صرفا روایت خلق کرد اما واقعیت خودش را در نهایت به صورت ما می کوبد شبیه پدر و مادری که نمی‌خواهند قبول کنند فرزندشان به راه خلاف گرفتار شده و لحظه ای قبول میکنند که کار از کار گذشته و نمیشود کاری کرد. ما البته به این نقطه نرسیدیم ولی شرایط مطلوب نیست و خیلی هم وقت نداریم؛ میانگین تکرار اغتشاشات از دهه(۷۸/۸۸) به دو سه سال(۹۶,۹۸,۱۴۰۱,۱۴۰۴) رسیده و احتمالا به زودی به فصل و ماه هم می‌رسد. تعداد کشته ها هم از چند نفر به چندصدنفر (آبان ۹۸, شهریور۱۴۰۱) و حالا به چند هزار نفر رسیده!(دی ۱۴۰۴) این یک آژیر خطر است.

 

فتنه اخیر با هم تلخی هایش یک درس بزرگ برای همه نیروهای انقلابی و ایران دوست داشت که دیگر نمیشود با تعارف و توجیه جلو رفت باید فکری عاجل برای رفع فقر و ثبات اقتصادی کرد؛ باید عموم مردم را در منابع اقتصادی اعم از زمین، معادن و... شریک کرد نه صرفا افزایش درآمدها مثل یارانه ها، باید جلوی این فاصله افسار گسیخته طبقاتی را گرفت، باید تن به تصمیم های بزرگ به نفع مردم داد و به سمت مبارزه جدی با اولیگارشی موجود رفت. باید تغییرات جدی نسلی را دید و برای تربیت نوجوانان برنامه ای گسترده و همه جانبه داشت. 

 

فتنه دی ماه۱۴۰۴ نشان داد زخم های عمیقی در کشور وجود دارد و دشمن هم برنامه ریزی جدی کرده از همین طریق ضربه بزند؛ دیگر کج دار و مریز نمیشود جلو رفت، اگر تصمیم های بزرگ، سخت نگیریم و اصلاحات اساسی نکنیم و برای عدالت اجتماعی در همه ابعاد و برای تربیت، مهارت افزایی و آموزش نوجوانان اقدامات بزرگ رقم نزنیم باید منتظر تحقق این حوادث تلخ به صورت فصلی و حتی ماهانه بود. طبیعتا تکرار مکرر این حوادث نظام و کشور را با چالش های عمیقی دچار می‌کند.

 

 مساله این است مسئولین و نیروهای انقلابی باید بدانند امروز در کنار مبارزه با دشمن خارجی تلاش برای تحقق عدالت اجتماعی در داخل دیگر یک انتخاب و فضیلت صرف نیست بلکه به طور واضح امنیت کشور به آن وابسته شده و گره خورده است، لذا باید زمینه های داخلی اغتشاشات( زخم هابی که روی آن مگس می نشینید) که بخش جدی آن اقتصادی است را بر طرف کرد تا به تعبیر حضرت زهرا س انس مردم با حاکمیت و تسکین قلوب به صورت عمومی رقم بخورد.

✍ #محمدامین_رضایی

 

  • میخک

از آسمون داره گوله برفی می‌باره. می‌دونم درستش گلوله برفیه اما گوله برفی بامزگی و قشنگی‌اش رو بیشتر تداعی می‌کنه. حس می‌کنم داخل یه گوی کریستالی موزیکال نشستم، از اونها که برعکسشون می‌کنی و گوله برفی‌ها سرازیر میشن.

دونه‌های برف هم درشتن هم زیاد، هم زیبا. اونقدر درشتن که شکل کریستالی‌اشون از دور هم قابل دیدنه، درست عین کارتون‌های کریسمسی. آسمون پر از دونه‌های برفه، هیچکدوم هم عجله‌ای برای روی زمین نشستن ندارن. آروم آروم و چرخون چرخون پایین میان. امسال از بس برف ندیده بودم که این حس و حال رو یادم رفته بود. 

داخل این حباب شیشه‌ای فقط منم و یه کلبه کوچولوی چوبی که توش نشستم و کاری جز تماشای برف ندارم. جسمم خسته است، ذهنم هم. دلم می خواد به هیچ چیز جز گوله‌های برفی فکر نکنم. توی این هوا چای داغ می‌چسبه یا شکلات داغ؟ هیچکدوم. شرابی تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش/ که تا یک‌ دم بیاسایم، ز دنیا و شر و شورش‌...

  • میخک

چهار سال و چهار ماه پیش، به مناسبت پانصد و چهاردهمین پست وبلاگ یک دیوار یادگاری ساختم که لینکش آن بالا هست. 

امروز نگاه انداختم و دیدم هزار و پانصد و چهارمین پست وبلاگم را هم منتشر کرده‌ام. هزار و پانصد و چهار پست یک عمر است که پای بلاگستان ریخته شده، نیست؟ اولین وبلاگم را دانش آموز کلاس سوم ابتدایی بودم که پدرم برایم ساخت. این سومین وبلاگ من است. الان دیگر محصل نیستم. نه دانش آموز و نه دیگر دانشجو. الان تار موی سفید جسته و گریخته روی سرم دیده می‌شود. عینک به چشم می‌زنم. حوصله‌ی خیلی چیزها را دیگر ندارم. حس می‌کنم پیر شده‌ام اینجا. 

خیلی از پست‌هایم را عدم انتشار زده‌ام. راستش نمی‌دانم چرا این کار را کرده‌ام. آدمی زاد یک روز کارهایی را انجام می‌دهد که چهار سال بعد درکش نمی‌کند. مثل اینکه در دیوار یادگاری۱ به همه گفته بودم ناشناس کامنت بگذارند. خب چرا؟ که چه بشود؟ متوجه منظور خودم نمی‌شوم. ولی خب من هم آدمی‌زادم دیگر. شاید تمام هم و غمم این روزها رساندن همین یک پیام به دوستان بلاگستانی‌ام بوده باشد که.... 

دیگر جانی در بدن ندارم برای توضیح. رها می‌کنم. هرکس میخواست بفهمد از پست‌هایم فهمیده بود. هرکس هم پیام را دریافت نکرده، ان‌شاءالله چهار سال و چهار ماه بعد می‌فهمد. نشد؟ چهار سال و چهار ماه بعدش. بالاخره ماه که تا ابد پشت ابر نمی‌ماند. من چرا خودم را رنجه کنم؟ حرفم را زدم. هرکس گوش شنوا داشته باشد مطالبم در آرشیو اینجا هستند برای مطالعه...

اینترنت کشور انگار دارد به روال سابق برمی‌گردد. هرچند که برای من یکی بجز پلتفرم‌های داخلی هیچ چیز باز نشده و همچنان با ذره‌بین جستجو می‌کنم اما، دوستان یکی یکی به کانال‌های خودشان برمی‌گردند. امیدوارم که هنوز خیلی دیر نشده باشد برای نوشتن این پست. من که می‌دانم شما رفتنی هستید، آنها که نرفته بودند هم با غم خالی از سکنه شدن ناگهانی اینجا و تنهایی مفرط بعدش به فکر رفتن خواهند افتاد. من که می‌دانم آخر سر میخک می‌ماند و غار تنهایی‌اش. اما قبل از رفتن، محبتی کنید و یک یادگاری روی دیوار اینجا بنویسید. این صفحه شاید تنها دیواری است که هیچکس بابت یادگاری نوشتن رویش سرزنشتان نمی‌کند. البته الان، چهار سال و چهار ماه بعد را جز خدا کسی نمی‌داند...

بنویسید. شعری، شعاری، آرزویی، درود و بدرودی، قصه‌ و حکایتی، حرف دلی، هرچه می‌خواهد دل تنگتان بنویسید. و لطفاً شناس هم بنویسید. که چهار سال و چهار ماه بعد با هم مرورش کنیم و بگوییم عجب! چه روزگاری بود که گذشت...

  • میخک

چالش جدیدی نیست اما ، این روزها که بیان رونق گرفته بساط اینها هم رونق گرفته. موافقید یک بار برای همیشه درموردش صحبت کنیم؟

لطفاً تجربیات خودتون رو از دریافت کامنت‌های کاملا مخالف، با ادبیات رکیک، مغرضانه و پر از مغلطه رو با ما به اشتراک بذارید. ترجیحا نظراتی خارج از اکانت بیان و با اسامی «زینب» در وبلاگ موافقین نظام و «کوروش» برای مخالفین نظام. 

تاحالا احساس کردید این افراد آشنا هستن و اطلاعاتی بیشتر از آنچه که یک رهگذر معمولی داره درموردتون دارن؟ 

تاحالا به مورد مشکوکی برخوردید؟

میتونید حدس بزنید چه کسی/کسانی پشت پرده‌ی این اکانت‌هاست؟ 

 

 

 

+هرکس که از طرف این افراد بهش هجمه شده و تجربه هم کلامی باهاشون رو داشته دعوت میکنم، تا بقیه مخاطبانشون رو به این پست و چالش دعوت کنن. هرچه افراد بیشتری درموردش صحبت کنن بهتره به نظرم. باتشکر از همگی :)

  • میخک

سلام. ازتون راهنمایی میخواستم

من اکانت بی‌نهایت یک ساله‌ی طاقچه رو خریده بودم. از مهلتش هم هنوز مونده بود. یکی دو ماهی میشه که طاقچه رو تو گوشیم نصب نداشتم اصلا. دیشب نصبش کردم. می‌خواستم وارد حساب کاربری‌ام بشم که دیدم میگه «این شماره در طاقچه ثبت نشده» مطمئنم با همین شماره ثبت نام کرده بودم ولی! احتیاطا اون یکی شماره‌ام رو هم وارد کردم و همون جواب رو گرفتم.

الان که ایمیل هم قطعه، کسی می‌تونه راهنمایی‌ام کنه چی کار کنم؟ 

  • میخک