روز هفتاد و هفتم معلمی
خواستم روزهای تعطیل رو از شنبه تا چهارشنبههایی که تا الان گذروندیم کم کنم و عدد دقیقی رو تو عنوان پستم بنویسم ، اما چون تاریخ تعطیلیهای بیمناسبت رو حفظ نیستم مطمئن نیستم درست حساب کتاب کرده باشم. یکم کمتر یا بیشتر از هفتاد و هفت روز شاید باشه. بگذریم...
به دلایل واهی (؟) یکی از پستهام رو بالای صفحه سنجاق کردم. امید پوچ داشتن که جرم نیست، هست؟
اولا اینکه یادم رفته بود شیفت صبحم :/ فکر میکردم این هفته شیفت بعد از ظهر باشم. دیشب مامان یادم انداخت صبح باید پا شم برم مدرسه. دیروز و پریروز کلاسها باید به صورت مجازی در شاد برگزار میشد اما من نمیتونستم احراز هویت کنم و بدون احراز هویت امکان ارسال پیام وجود نداشت. نه تنها آموزش ندادم که حتی چهارتا تکلیف هم نفرستادم بچهها درس و مشق یادشون نره. خیلی حرص میخوردم از این بابت. امروز که رفتیم با معاون و مدیر مطرح کردم این مشکل رو. اونها باید شمارهام رو تو سامانه درست وارد میکردن تا من بتونم وارد شم. فقط دست به سرم کردن. زنگ تفریح فقط گوشی خانم میم رو گرفتم، رفتم تو گروه کلاس خودم و چندتا تکلیف براشون فرستادم. امیدوارم این مشکل تا فردا حل بشه واقعا.
از صحبتهای سیاسی که تو مدرسه شد میگذرم. دارم سعی میکنم حواس خودم رو پرت کنم و فقط روزمره بنویسم. سخته برام، نمیدونم این پست رو میتونم تموم کنم یا نه، تمرکز روی هرچیزی غیر از موضوعات روز برام سخته. اگه تمومش کردم هم نمیدونم هیچوقت منتشر میشه یا نه. بستگی داره کمالگرایی رو ارج بنهم یا زیر پام لهش کنم. بگذریم...
برای تدریس نشانه «ک» عروسک کاکتوس رقصانم رو برده بودم. مطمئن نیستم اسم اون عروسک چیه. همون کاکتوسی که وقتی حرف میزنی صدات رو تکرار میکنه و میرقصه. دوتا کاکتوس رنگارنگ کوچولو هم تو گلدون داشتم که با خودم بردم. تو علوم درمورد ریشه گیاه خونده بودن. با قصه براشون توضیح دادم که ریشه گیاه خاک رو سفت و محکم میکنه و جلوی اینکه باد بیاد خاک رو ببره و طوفان درست کنه رو میگیره. بهشون گفتم خدای مهربون مسئولیت مراقبت از خاک بیابون رو به کاکتوس سپرده چون از همه قویتره و بیشتر از همه میتونه تشنگی رو تحمل کنه. اینکه کاکتوس با صبور بودنش بیابون رو نجات میده :) عاشق عروسکم شده بودن و حسابی سر ذوق اومده بودن.
زنگ اول جنبهی علمی کاکتوس رو بررسی کردیم، زنگ دوم کلماتی که نشانه ک دارن رو باهم نوشتیم و خوندیم، زنگ سوم با این کلمات جمله ساختیم و جملات رو نوشتیم، زنگ پنجم هم یه صفحه از کتاب نگارش رو نوشتن. یه خورده هم بازی روخوانی انجام دادیم، بازیامون این شکلیه که من کلمات جدید رو روی تخته به صورت پراکنده مینویسم، بعد وقتی دونه دونه صداشون میکنم جلو، من کلمه رو تلفظ میکنم و اونها باید خیلی سریع شکل نوشتاریاش رو روی تخته پیدا کنن. حالا خیلی سریع گفتنم صرفا جنبه هیجانی بازیه وگرنه هرچقدر بخوان وقت دارن. اگه نتونستن هم دوستشون رو به عنوان یار کمکی صدا میکنن تا دوتایی پیداش کنن. اسم بازی رو گذاشتم شکار کلمه. خودم اختراعش کردم ولی مطمئنم قبل من هم کسانی بودند که اجراش کنن چون اصلا چیز پیچیدهای نیست، در عوض تو تقویت روخوانی کودکان مشکلدار خیلی کمکم کرده.
ریاضی و علوم و قرآن عقب موندم. حس میکنم علوم رو خوب درس نمیدم. باید بیشتر براش وقت بذارم. برای تقارن و جدول سودوکو باید بازیهای بیشتری بسازم، خیلیاشون ایراد دارن. نمیدونم چرا هرکاری میکنم هرچندتا ایده که اجرا میکنم بازهم یه چند نفر مفهوم تقارن شطرنجی رو اصلا درک نمیکنن. کلا متوجه نمیشن سوال چی میخواد. فردا باید کلید کمد رو ببرم و با اشکال هندسی مگنتی دوباره از اول تقارن رو آموزش بدم و بعدش هم تقارن شطرنجی رو. اگر قدرت کنترلشون رو داشتم میبردمشون حیاط و تو محیط باز چندتا بازی حرکتی ریاضی انجام میدادم باهاشون. متاسفانه کنترل پسرها بینهایت سخته و من از پسش برنمیام.
دیگه چی؟ امروز با فرهاد و گودرز و حامد مکالمه انفرادی خوبی داشتم. اون روزهایی که وقت میکنم با بچهها چهره به چهره صحبت کنم و ارتباط دو نفرهامون رو قوی کنیم رو دوست دارم. بهشون عزت نفس بدم، خوبیهاشون رو به یادشون بیارم، و درمورد قوانین دنیا براشون توضیح بدم. مثلا امروز فرهاد داشت کیک میخورد. هرچی گودرز ازش خواهش میکرد که من خوراکی نیاوردم و گرسنمه و لطفاً به منم کیک بده فرهاد اهمیتی نمیداد. میگفت فقط همین تغذیه رو آوردم و اگه یکمش رو بدم گرسنه میمونم. من از کجا متوجه قضیه شدم؟ اون لحظه که گودرز از دست فرهاد عصبانی شد و مدادش رو از پنجره پرت کرد تو حیاط پشتی. چالش بامزهای بود. گودرز با بغض میگفت «اگه من بودم و میدیدم دوستم خوراکی نیاورده حتما از سهم خودم بهش میدادم، چرا اون نمیده؟» راست میگفت. گودرز همیشه مهربونه و حواسش به نیازهای دوستاش هست. توی حمایتگری و رفیق بامرام بودن گودرز نظیر نداره. دستش رو گرفتم و باهم گپ زدیم. با فرهاد هم جدا. گفتگوی خوبی بود از نظر خودم. ولی خب الان که این پست رو مینویسم متوجه شدم باید برای گودرز یه خوراکی میخریدم و بهش میدادم. چرا من هیچوقت تو لحظه نمیتونم تصمیم درست بگیرم؟ چرا همیشه یه جای کارم میلنگه؟ جواب سوالم رو خودم میدونم. چون من هنوز اول راهم. چون بی تجربه و تازه کارم. چون هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم.
دیگه اینکه... کسی اینجا اکبر رو یادش هست ؟ واقعا نگرانشم. همیشه داستان های وحشیانه و خشونت آمیز فجیعی تعریف میکنه. همش از وحشیگری و دزدیدن و کشتن و قطع عضو و... میگه. امروز هم توهم زده بود که نیروهای یگان ویژه با لباس مخصوص و چکمه و کلاهخود و مسلسل جلوی در مدرسه صف کشیدن. جدا باید با والدینش حرف بزنم. مادر آریو هم روی مخمه. لعنتی چند بار وسط مدرسه پیام میدی خانم امروز مدرسه هست؟؟؟ اولا تو چطور مادر بچه مدرسهای ای هستی که اخبار نگاه نمیکنی؟؟؟ دوما باشه اخبار ندیدی چرا به اطلاعیهای که تو گروه کلاس گذاشتن توجه نکردی؟؟؟ سوما باشه این کار هم نکردی! حداقل یه وقتی بپرس که جواب دادن و ندادن من فرق داشته باشه!!! سه زنگ گذشته بعد تو تازه میای میپرسی امروز مدرسه هست یا نیست؟؟؟ و میدونید این چهارمین بارشه! کلافهام کرده واقعا!
سامیار امروز (مثل خیلی از روزهای دیگه) مشقش رو ننوشته بود. باهاش گپ زدم. فهمیدم همچنان مشکل اینه مادرش کمکی بهش نمیکنه. سامیار یه سال افتاده، یه داداش داره که اونم یه سال افتاده و الان کلاس دومه. یه خواهر یک ساله داره و مادرش مجددا حامله است. حامله است اما با نیمتنه و شلوارک چسبان میاد مدرسه :/ مادرش همچین چیتان پیتان میکنه موقع اومدن به مدرسه که بیا و ببین. به هر حال، درک میکنم که این مادر وقت اضافی نداشته باشه، اما سامیار مشکل جدی داره و بخاطر کج فهمی آموزشی عمیقی که داشته پارسال تجدید شده. حالا من باید آثار کج فهمی رو پاک کنم و از نو بهش آموزش بدم، سخته خب ، نیازمند همراهی والدینه، اما مادرش رو هرچند بار صدا کردم مدرسه تاحالا نیومده و اهمیتی نداده. برای بردن بچهها بعد مدرسه میاد اما از حرف زدن با من فرار میکنه. زنگ هم زدم بهش جواب نداد. نمیدونم شاید تو چشمش لولویی چیزی هستم. یه بار باید با تلفن مدرسه بهش زنگ بزنم یا از مدیر بخوام خودش دعوتش کنه مدرسه. من میدونم سامیار با استعداد و درس خونه، از مشق نوشتن خوشش میاد و خودش داوطلبانه مینویسه حتی. درسته که غلط مینویسه ولی حداقل مینویسه :/ امروز با گریه بهم میگفت خانم من نمیدونم این مشق رو چطور باید بنویسم، هرچی از مامانم میپرسم میگه به من ربط نداره خودت باید بنویسی. درسته که قبل صحبت با مادر نمیتونم قضاوت قطعی کنم اما فکر میکنم که راست میگفت. نشستم کنارش بهش یاد دادم چی کار باید بکنه. یاد دادم این مدل متنها برای روخوانی هستن، این کلمات که تو این جدول میان برای صدانویسی، این فعالیت ها رو هم وویس میگیرم توضیح میدم تو وویس رو باز کن گوش بدید و مثل حرف های من عمل کن. خوشحال شد بچهام.
دیگه همین دیگه
- ۰۴/۱۰/۲۴
گوگولیییییی
فعلا همین رو داشته باش تا بعد 🥲😍