امید
اسرا درونگراترین دختریه که در عمرم دیدم. من و سارا تنها دوستهای دوران کارشناسی اسرا بودیم، با این حال اونقدر احساسات خودش رو بروز نمیداد که ترم هفتم، وقتی برای اولین بار «میخک جان» صدام کرد من از ذوق جیغ کشیدم و بالا پایین پریدم. در طول اون چهار سال کلا یه بار بهم گفت میخک جان و یه بار بغلم کرد. با اینکه من راه به راه بغلش میکردم و محبت میورزیدم ولی خب اسرا اهلش نبود. نمیتونست احساساتش رو بروز بده. اگه به اختیار خودش بود نود درصد مواقع در سکوت اختیار میکرد. باید به زور وادارش میکردیم چهار کلوم صحبت کنه و صداش رو بشنویم. وقتی سه تا جملهی طولانی پشت سر هم میگفت من و سارا ذوق میکردیم و بهم تبریک میگفتیم. تنها مواقعی که خوب حرف میزد موقع پاسخ به سوالات علمی و تخصصی بود. انگار انتقال دادن جوابی که در یک منبع مشخص نوشته شده و واضحه رو راحت میتونست انجام بده اما جواب به سوالاتی که به احساسات و نظرات شخصی خودش برمیگشت اذیتش میکرد.
میپرسیدم حالت چطوره؟
میگفت الحمدالله
میپرسیدم اوضاع چطوره؟ چه خبر؟
میگفت شکر خدا
میپرسیدم فلان مشکل حل شد نشد؟ فلان مسئله خوب پیش میره نمیره؟
میگفت انشاءلله که خیره
میپرسیدم تصمیمت درمورد فلان موضوع چیه؟ برنامهات درمورد آینده چطوره؟ فلان کار رو میخوای چی کار کنی؟
میگفت توکل بر خدا
کلا رو مود کوتاه پاسخ بود. زیاد احساساتی شدنش رو ندیده بودم. یعنی من و سارا دیگه شناخته بودیمش و میفهمیدم الان تو قلبش چی میگذره، اما اینکه اون احساسات در ظاهر بروز کنه رو تقریبا هیچوقت ندیده بودیم. برای آدمهای غریبه دختر بیش از حد مرموزی بود. از بس ساکت بود و با هیچکس گرم نمیگرفت و تو جمع کسی قاطی نمیشد که خیلیا نگاه منفی بهش پیدا کرده بودن حتی.
همهی اینها بود تا خرداد ماه همین سال. زنگ زد و بهم گفت میخواد ازدواج کنه. چنان جیغی کشیدم که مهیار ترسید. تمام صورتم قرمز شده بود. بالا پایین میپریدم. از شدت خوشحالی نمیتونستم صدام رو کنترل کنم و با فریاد صحبت میکردم. اسرا پشت تلفن فقط ریز ریز میخندید. دفعه بعد که دیدمش، نه تنها لبهاش، که گونههاش هم، که چشمهاش هم، اصلا تمام وجودش میخندید. عاشق شده بود و این رو از صد فرسنگی میشد فهمید. این بار احساسات اسرا کاملا قابل مشاهده بود.
سر سفره عقد ازش پرسیدم خوشحالی؟
گفت خیلی
گفتم دوستش داریا
گفت زیاد
پرسیدم احساس خوشبختی میکنی
گفت با تمام وجود
از نحوه آشناییاشون پرسیدم. گفت: «اومده بودن خواستگاری سنتی. اما همون لحظه اول که پا به خونهامون گذاشت من دلم براش رفت که رفت که رفت. »اسرا حالا بلبل زبون شده بود. و چه تجربه قشنگی بود تماشای این تغییرات در اسرا. موقع عقد جوری به نامزدش نگاه میکرد که من و سارا بغض کردیم و چشممون خیس اشک شد. بعد مراسم هم به نامزدش و هم مادرشوهرش سفارش کردم با اسرای جگرگوشهی ما مهربون باشن و قدر این جواهر رو بدونن.
گذشت و گذشت و گذشت، تا دیروز. اسرا نه اهل تلفن زدن بود نه اگه کسی بهش تلفن میکرد خوشش میومد. بیشتر اوقات تو «بله» چت میکردیم. نوشتن رو به گفتگوی صوتی ترجیح میداد. ولی خب پیامرسانها کار نمیکردن. بیان هم که از کار افتاده بود و من حوصلم سر رفته بود. زنگ زدم به اسرا و زیرلب دعا کردم از تماسم اذیت نشه. نشد. اونم حوصلش سر رفته بود.
از هر دری سخنی باهم حرف زدیم. نامزدش پاسدار بود. ازش درمورد حال نامزدش پرسیدم. دوباره رفت تو فاز جواب با «الحمدالله» و «انشاءلله» و این صحبتا. منم البته قلق اسرا دستم اومده بود. ریز ریز از زیر زبونش حرف کشیدم. فهمیدم سه هفتهای میشه که رفته مرز. کلمه مرز رو نگفت، خودم با کنار هم گذاشتن اطلاعات فهمیدم. تو این سه هفته فقط یه بار با هم تماس گرفته بودن. بجز اون یه بار مکالمه، هیچ خبری از هم نداشتن. نگران شدم. اسرا اما نگران نبود. فقط میگفت «توکل بر خدا» بیشتر دغدغهاش این بود که چطور میتونه خانوادهها رو راضی کنه بدون عروسی گرفتن برن سر خونه زندگیاشون. بیتاب آغوش امیدش بود. امیدی که پدر نداشت و نمیتونست مراسم خوبی بگیره اما دهن فامیلها بسته نمیشه. اسرا نمیخواست امید اذیت بشه. پدر اسرا کارگر روزمزد بود. خودشون هم وضع مالی خوبی نداشتن. امید و اسرا با کمک هم ذره ذره وسایل ضروری جهیزیه رو میخریدن و بقیهاش رو هم میذاشتن برای بعد. رسم و رسومات اذیتشون میکرد. عاشق و معشوقی بودن که فقط میخواستن زودتر بهم برسن، همین.
تلفن رو قطع کردم. چند ساعت بعد خبردار شدم چچنها و وهابیها و... همهی باقی موندهی داعش جمع شدن تو مرز آذربایجان. پشت مرز استان ما صف کشیدن. تحریر الشام هم آماده است خودش رو برسونه به ارومیه. خلیج فارس هم که آرامش قبل طوفان رو سپری میکنه. دلم آشوب شد. به امیدی فکر کردم که تو دار دنیا یه مادر پیر داشت، یه برادر نوجوون و اسرایی که عاشقانه انتظارش رو میکشید. امید نانآور خانوادهاشون بود. و حالا چشم تو چشم داعشیها تو سرمای شدید پست میداد، پشت سرش هم یه عده داشتن فحش خواهر مادر بهش میدادن. به امید فکر کردم و به تمام فیلمهایی که از داعش دیده بودم. قلبم داشت میومد دهنم. مهیار گفت «اگه لازم بشه منم ممکنه برم مرز. آمادگیاش رو داشته باش.» سعی کردم نشون ندم که ترسیدم. گفتم «مگه قرار نبود تمام هم و غممون رو بذاریم برای نجات آموزش پرورش؟ مگه رویامون فرهنگ سازی و کار تربیتی نبود؟ مگه نه اینکه دانش آموزها الان بهمون احتیاج دارن؟ تو بری لیگ جت چی میشه؟ این چند میلیون دانش آموز هدف چی میشن؟ این همه بچهای که نیاز به کمک دارن چی میشن؟ دلت میاد رهاشون کنی؟» گفت «انشاءلله که هیچوقت لازم نشه و نرم، ولی اگه امنیت به خاطر بیفته همهی کارهامون بیمعنی میشه.... »
هنوز داشت توضیح میداد اما ، من ادامهی حرفهاش رو نمی شنیدم. بغلش کردم. اشکهام پیراهنش رو خیس کرد. من چهام شده بود؟ از کی تاحالا همچین آدمی شدم؟ نمیخواستم حرفی بزنم که دلش رو بلرزونه. فقط گفتم که دوستش دارم. نه یه بار، نه دو بار، دهها بار گفتم که دوستش دارم. تا چند لحظهی قبلش نمیدونستم که عمق این دوست داشتن چقدره. که حتی با تصور نبودنش این حال بهم دست داد. مهیار زد به مسخره بازی. میخواست جو رو عوض کنه. جوک می ساخت و مسخرهام میکرد و میخندوندتم. مثل همیشه موفق شد. حتی وقتهایی که از عصبانیت دارم منفجر میشم، یا وقتایی که افسردگی گرفتم، همیشه میتونه من رو به خنده بندازه.
اومدم تو بیان بچرخم. یکی از وبلاگها نوشته بود «اونقدر تو نقششون فرو رفتن که خودشون هم باورشون شده واقعا تروریستا وجود دارن و امنیت ایران رو به خطر انداختن» تا مدتها به همین پست کوتاه خیره شدم. میخواستم برم و بهش توضیح بدم اما، یقین داشتم که باور نمیکنه. میخواستم باهاش حرف بزنم اما باتوجه به ادبیاتش مطمئن بودم فحش های +۱۸ بهم میده. اون پست ساعتها تو ذهنم چرخید. فقط اومدم بگم: کاش حق تو باشه دخترجون. کاش راست بگی. کاش هیچ تروریستی امنیت ایران رو تهدید نکرده باشه. کاش اسرا دروغ گفته باشه که امید لب مرزه. کاش خبر چشم تو چشم شدن امید و داعشیها دروغ باشه. کاش مهیار هیچوقت به رفتن فکر نکنه...
- ۰۴/۱۰/۲۷

میشه بگی این خبر که داعشیا پشت مرز جمع شدن رو از کجا خوندی؟ چون من تقریبا همه خبرگزاری ها رو چک کردم و چنین چیزی پیدا نکردم