غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴۳ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

یادمه هشت سالم که بود یه روز یه نفر برام تعریف کرد که پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگش، یه پیک نامه‌بر اهل روسیه‌ی زمان تزار بوده. اومده بوده ایران که یه نامه برسونه دست نمی‌دونم کی، توی مسیر یه زن زیبارو بی‌مانند که مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ ایشون بوده رو می‌بینه و عاشق میشه و همینجا ازوصلت صورت می‌گیره و مرده زمین‌گیر میشه و باقی ماجرا. فقط یادم نیست این قصه رو یکی از هم‌کلاسی‌هام واسم تعریف کرده یا پدر خودم😶. عجیب اینکه علاقه‌ای هم ندارم از بابام بپرسم ببینم واقعیت داره این ماجرا یا نکنه اصلا تمام داستان ساخته و پرداخته‌ی تخیلاتم باشه که در طول این سال‌ها بهش پر و بال دادم و تقویتش کردم. علاقه‌ای به دونستن حقیقت ندارم. تخیلات خودم و حدس‌هایی که می‌زنم به مراتب شیرین‌تره برام. 

حالا اینها همه مقدمه‌چینی بود واسه پرسیدن سوال what if. چی میشد اگه پدر بزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من (اگه پدربزرگ پدربزرگ پدرربزرگ پدر من اون آقای قاصد بوده باشه البته!) یه شغل دیگه‌ای رو برای خودش انتخاب می‌کرد؟ چه می‌دونم شاید توی نوجوونی یه روز موقع مسابقه دادن با هم‌سن و سال‌هاش اسبش رم می‌کرد و می‌انداختش زمین و باعث میشد فوبیای سوار شدن روی اسب بگیره و هیچوقت نتونه یه قاصد بشه. درنتیجه مثلا کشاورز میشد. یا شاید به اون گروه‌هایی ملحق میشد که بیل و کلنگ برمی‌داشتن و سوار کشتی می‌شدن و می‌رفتن که از معادن یه قاره‌ی تازه کشف شده طلا پیدا کنن. یا شاید نوادگانش این کار رو می‌کردن. به هر حال، پدربزرگ من توی بلاد کفر آمریکا به دنیا میومد. واسه اینکه مدت زیادی اونجا بودیم دیگه لازم نبود یه فامیلی روسی مثل دیمیتریوف داشته باشیم. می‌شدیم مثلا دیویز یا دیویس. توی گوگل سرچ کردم و دیدم جزء نام خانوادگی‌های پرکاربرد تو آمریکاست. از اونجایی که من سین دال هستم می‌شدم سوزان دیویز. سوزان الیزابت دیویز.

خب پست ما از همینجا شروع میشه. سلام. من سوزانم. طبیعتا فارسی نمی‌فهمم و این حرف‌ها رو هم گوگل ترنسلیت براتون ترجمه کرده و اینجا گذاشته.

خب.... من اگه سوزان باشم چطور آدمی‌ام؟ واقعا تصور کردن آدم‌ها فارغ از تاثیر محیط و فرهنگ و تربیتی که دیدن به شدت سخت و تاحدودی غیرممکنه. تازه تاثیر ژنتیک هم هست. خب نسخه‌ی ایرانی من خیلی چیزها رو از مادرش به ارث برده. و همین‌طور از مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرش و همین‌طور از تمام فک و فامیل‌های ایرانی‌اش. بگذریم از تاثیری که محیط می‌تونه روی ژنتیک بذاره! به احتمال زیاد سوزان هیچ‌گونه شباهتی به میخک نداره.

ولی خب حالا که فقط داریم فرض می‌کنیم. فرص کنیم من میخک یه روز از خواب بیدار شم و ببینم سوزان هستم. یعنی روحم در خواب بین جهان‌های موازی جا به جا شده و رسیدم به اینجا. داخل بدن نسخه‌ی دیگه‌ی خودم. چراش رو بیخیال. چه واکنشی نشون می‌دم؟

با دیدن اتاقم کپ می‌کنم. فکر می‌کنم یا سرم به جایی خورده یا هنوز خوابم یا اینکه من رو دزدیدن و گروگان گرفتن. میرم توی آینه نگاه می‌کنم. احتمالا موهام بلونده و چشم‌هام سبز. قدم هم یکم بلندتر. از اونجایی که اونجا تو مدرسه‌اشون یه مانتوی گل و گشاد نمی‌پوشن و هر لحظه بدنشون توی چشمه پس حتما تلاشم رو کردم تا از تناسب اندام بهتری برخوردار باشم. اخلاقم چی؟ سوزان چجور آدمی می‌تونه باشه؟ 

​​​​​بذار فکر کنم....احتمالا یه دختر پر جنب و جوش و شلوغم. زیاد حرف می‌زنم، همیشه سر به سر معلم‌ها می‌ذارم و ذله‌اشون می‌کنم، هم‌کلاسی‌هام رو به مسخره میگیرم. کلا کالج رو می‌ذارم روی سرم. توی تئاتر بازی می‌کنم. شاید هیچوقت به نوشتن جدی نگاه نکنم. بیشتر تمرکزم روی بازیگری باشه. اونهم بازیگری فی‌البداهه، واسه همین هم تئاتر رو انتخاب می‌کنم. یقینا اونجاعاشق جازم.

احتمالا به تمام ادیان و مذهب‌هایی که می‌شناختم یه نوک زدم. یه کوچولو درمورد هرکدومشون تحقیق کردم و به طور متناوب مدت مشخصی به طور جدی پیرو یکی‌اشون بودم. بعد از همه‌اشون زده شدم و بیخیالی رو پیشه کردم. از اسلام هم جز یه مشت دروغ هیچی نشنیدم. مسیحیت رایج رو قبول ندارم. فکر کنم از بین تمامی مکاتب پوچ‌گرایی رو بپسندم. بعدش هم افسردگی و قرص خوردن و مست کردن و این حرف‌ها. شاید تو چهارده پونزده سالگی خودم رو از یه صخره پرت کنم پایین و به زندگی پایان بدم، شایدهم جوری تربیت شده باشم که خیلی به عمق و مفهوم دنیا اهمیت ندم.

قطعا برای خودم یه سری اصول اخلاقی خاص و خط قرمزهایی دارم، اما اون خط قرمزها دیگه به شرع و دین ربطی نداره. به عرف و هر پندی که در باب انسانیت و آزادگی گفته میشه هم یقینا ربطی نداره. فکر کنم اگه سوزان باشم از خلاف کردن بدم نیاد. از دزدی، فحشا، چاقوکشی، هروئین و شیشه فروختن توی مدرسه به هم‌کلاسی‌ها، شاید هم یه روز بزنه به سرم برم عضو یکی از این باندهای قاچاق مواد مخدر بشم، یا قاچاق آدم. بعدش هم عین سگ پشیمون شم. به هر حال من توی آمریکا هم باشم یه آدم جوگیر با یه عالمه تصمیمات لحظه‌ای و بدون فکرم. قطعا اونجا تشدید هم میشه این اخلاقم .

یا اینکه می‌تونم فقط یه دختر جلف بی‌بند و بار باشم. به حدی که توی همون آمریکاش هم به جلفی و بی‌بند و باری شناخته بشم. اونجا دیگه برام مهم نیست به چه طریقی توجه‌ها رو جلب می‌کنم. بعد از تموم شدن کالج سرم می‌خوره به سنگ و تازه زندگی رو جدی می‌گیرم. اون‌موقع که دیگه خونواده هیچ پول تو جیبی‌ای بهم نمیدن. 

​​​​​​از موضوع دور نشم. من بلند شدم و دیدم سوزانم. قیافه‌ی خودم رو تو آینه دیدم، اما اخلاق و شخصیتم رو که نمی‌تونم. بعد از کلی جیغ کشیدن و تعجب کردن و تو گوش خود خوابوندن و وای خدایا حالا چه غلطی بکنم گفتن، شال و کلاه می‌کنم برم کالج. خب نوزده ساله‌ها میرن کالج دیگه، نه؟ بیایید فرض کنیم تغییر شغل پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من باعث شده هیچوقت ویروسی به نام کرونا به وجود نیاد و قرنطینه‌ای هم در کار نیست. قطعا بابت اینکه بدون شال و روسری قراره برم بیرون از خجالت آب میشم و میرم زیر زمین. بعد از اون طرف همه‌ی بر و بچ از دیدن سوزانی که هزار قلم آرایش نکرده و لباس‌هاش تاحدودی به شئونات اسلامی نزدیکه ده تا شاخ در میارن. حالا بیا بهشون توضیح بده که من من نیستم. من اون یکی منم. :/ 

 

پ‌ن: زیادی طولانی‌اش نمی‌کنم. ولی این داستان قطعا ادامه دارد.

  • میخک

قسمت پنجم وات ایف رو هم دیدم. همچنان زیرنویس‌‌ها رو نمی‌تونم به فیلم وصل کنم و همین‌جوری بدون زیرنویس می‌بینم. به خودم می‌گم به جهنم، زبانم تقویت میشه. اما حقیقتش وقتی کامل نتونی بفهمی حرف هاشون رو خب چندان لذتی هم نمی‌بری. مخصوصا این قسمت که یه عالمه مزه‌پراکنی و جک گفتن داشتن و من درک نمی‌کردم چی میگن.

بگذریم، کلا دنبال کردن آثار مارول برای من حکم نیشگون گرفتن از خود و خودزنی جهت یادآوری قول و قرارمه. هر دفعه با تماشای فیلم‌ و سریال‌هاشون به خودم نهیب می‌زنم که ببین چطور از صفر یه عالمه اسطوره و ابرقهرمان ساختن و رسوندنش به اوج! ببین چطور خودشون رو تو تاریخ جا دادن به زور و حالا به نظر میاد از اول کسی بجز اونها وجود نداشته؟! هر دفعه با خودم عهد می‌کنم هیچوقت از اسطوره‌های باستانی سرزمین خودم غافل نشم. من باید یه نویسنده بشم، باید! تا بتونم نجاتشون بدم.

می‌دونید این وسط چی حرص در آره؟ اینکه مسلمون‌های دنیا دارن بال در میارن، چرا؟ چون هالیوود قراره یه فیلم بر اساس یه شخصیت مسلمون بسازه. مسلمونی که هیچی‌اش به مسلمون‌ها شبیه نیست. حتی اگه شبیه هم بود آدمی که نصف جو عقل داشته باشه می‌فهمه این کامالاخان بدون غرض و مرض نوشته و پرداخته نشده! هی....

بگذریم، از وات ایف بگم براتون؟ اگه هنوز ندیدید از قسمت یک شروع نکنیدش. کلا قسمت اول رو بذارید تو زباله‌دونی. خیالتون هم راحت که قسمت‌هاش روی یه خط داستانی نیستن. جدان کاملا. قسمت‌های بعدی رو هم تا وقتی آثار دیگه‌ی مارول رو ندیده باشید کامل متوجه نمی‌شید. یعنی متوجه می‌شید چه خبره و چی شد و چی نشد، اما خب لذت تمام و کمال رو نمی‌برید. کلا هوشمندی کوین فایگیه دیگه. همه‌ی آثارش به‌هم متصلن. اینجوری با ساختن هر فیلم فروش فیلم‌های قبلی‌اش رو هم افزایش میده. 

به هر حال، قسمت پنجم وات ایف رو دیدم. مثل قسمت قبلی شاهکار نبود. معمولی. پتانسیلس زیادی داشت ما فضای سرد و مهیب و خفقان ‌آورش رو با نمک ریختن و شوخی‌های بی‌جا خراب کرده بود.

کلا ایده‌ی what if? چیز جالبیه. چه میشد اگر فلان اتفاقی که نیفتاده میفتاد؟ چه میشد اگر مسیر تاریخ یه جور دیگه پیش می‌رفت؟ دقیقا همون چیزی که یامین‌پور توی ارتداد نوشته. وات ایف سوالیه که پسوند هر اتفاقی میشه گذاشتش و هیچوقت هم تکراری نمیشه. میگم شما هم اگه موضوع برای نوشتن کم آوردین بیایید بنویسید چه میشد اگر...... جای خالی رو هم با دانش خودتون پر کنید. بعد بهش جواب بدین. فکر کنم نتیجه‌ی جالبی داشته باشه. حتی می‌تونه خودش یه چالش باشه. هوم؟ از اونجایی که چالش یخ شکنی هیچ موضوعی نداره وات ایف رو به جویندگان موضوع برای شرکت درش پیشنهاد میدم. باشد که رستگار شوید.

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

یه عادت خیلی مزخرفی که دارم اینکه اشتباهات خودم رو فراموش نمی‌کنم. ممکنه بگید این خیلی هم خوبه و باعث میشه ازش درس بگیری و اینا، ولی برای من از نوع بدشه! بدین صورت که می‌تونم توی یه بعدازظهر خنک و شاد تابستونی وسط خنده و گل و بلبل گفتن با دوستان یه دفعه یاد یکی از فاجعه‌هایی که مثلا چهار سال پیش به بار آوردم بیفتم و حالم گرفته شه. بعد از اون هم سایر خاطرات بد و اشتباهاتم رو با خودم مرور می‌کنم و کل روزم به گند کشیده میشه. البته نه این‌طوری با این شدت و حدتی که گفتم. ولی خب بازهم. 

مثلا داشتم مکالماتم با صالحه رو مرور می‌کردم و مشغول تجدید خاطره بودم، که یه دفعه دیدم توی یکی از پیام‌ها بجای اینکه بنویسم «آمدم، نبودی.» نوشتم «آدم نبودی.» طفلکی هیچوقت هم به روم نیاورده ولی از دیروز فکر درگیره. عذرخواهی کنم بابتش یا نه؟ 

اینها رو گفتم که برسم به یه خاطره‌ی عذاب‌آور خاص. ولی حالا که فکر می‌کنم عمرا اگه بتونم به کسی تعریفش کنم. گندی کاشتم اصلا.... اصلا هیچی! فقط دلم می خواد از ذهنم پاک شه اما نمیشه. طبیعیه که یه دختر بچه سیزده چارده ساله عقلش به خیلی چیزها نرسه اما این مورد واقعا اونقدر خجالت‌آوره که شاید شدی یکی از دلایل جدی‌ام واسه اصرارم به رفتن از این شهر. می‌خوام تمام اون آدم‌هایی که در جریان گندکاری من هستن رو تا آخر عمر نبینم. پیشنهادی برای درمان این وضع دارید؟ :/

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

متنفرم از آدم‌هایی که درمورد کوچک‌ترین مسائل زندگی‌اشون مدام نظر تو رو می‌پرسن، و توقع دارن همیشه‌ی خدا جز به تحسین و تمجید و تاییدشون لب باز نکنی. کافیه فقط یه بار یه انتقاد کوچیک ازشون بکنی تا چنان بزنن تو دهنت که هفت جد و آبادت بیان جلوی چشمت. جالب اینجاست راه فراری هم وجود نداره. نه تنها نظرت رو می‌پرسن که هزاران بار اصرار و خواهش که حتما از زیر زبونت اون تحسینه رو بیرون بکشن. اگه با لجبازی به سکوتت ادامه بدی یه بی‌احساس بی‌لیاقتی که حقته بدترین‌ها سرت بیاد و بدترین برخوردها باهات بشه. جالب‌ترش می‌دونین چیه؟ اینکه وقتی یاد گرفتی تنها راه مسالمت‌آمیز زندگی کردن با این آدم‌ها و رنده نشدن روح و روان و اعصابت دروغ گفتن و الکی تعریف کردنه و همین راه رو در پیش گرفتی، از نظرشون میشی یه موجود پایین‌دست که چنان شیفته‌ی حضرات عالیه که هیچ‌کدوم از عیب‌هاشون رو نمی‌بینه و به همین دلیل تعریف‌هاش به درد نمی‌خوره چون از روی عشق بی‌حد و مرزه نه واقعیت. جالب‌ترتر اینکه با تمام این تفاسیر همچنان انتطار اون تعریف و تمجید رو ازت دارن! ولمون کنید دیگه بابا :/

  • میخک

وبلاگ‌هایی که تاحالا شرکت کردن[و می‌کنن]: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت....

 

هرکسی که من آدرسش رو ندارم یا یادم رفته یا از قلم افتاده یا بعدا اضافه شده خودش تو قسمت نظرات لینک وبلاگش رو بذاره پلیز.

باتشکر :)

 

 

پ‌ن: فک کنم باتشکر می‌تونه به عنوان امضای مخصوص من شناخته بشه دیگه😶😶😶

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.
حرف از شکستن یخ شد. تو خونواده‌ی ما خیلی رایج نیست که بزرگترها بگن«ما بچه بودیم پامون رو جلو بزرگترمون دراز نمی‌کردیم.» یعنی تقریبا هیچوقت نشنیدم اینو بگن. عوضش عبارت جایگزینی وجود داره به نام شکاندن یخ حوض. درسته معناشون کامل یکسان نیست اما کاربردشون مشابهه. هردو برای سرکوف زدن به نسل جدید و ثابت کردن خوبی‌های نسل قدیم به کار میرن. نمی‌دونم شهرهای شما هم چیزی به نام یخ حوض شکوندن وجود داشته یا نه. تو شهرما که خیلی سردسیره و مخصوصا اون زمان‌ها نیمه‌ی دوم سال دماش همیشه زیر منفی ده درجه سانتی‌گراد بوده و در مواردی منفی پنجاه درجه سانتی‌گراد... (راستی این سرما و یخبندان قدیم هم برای سرزنش دانش‌آموزان امروزی خیلی مفیده. مثلا دبیر فیزیکمون می‌گفت در تمام طول تحصیلش فقط و فقط یه بار به علت برودت هوا مدرسه‌اشون تعطیل شده. که اون روز هم هوا منفی پنجاه و سه درجه بوده. اما این آقای دبیر به موقع خبردار نشده و صبح بلند شده از زیر تونل‌های برفی رفته مدرسه و تازه با در بسته مواجه شده. تونل برفی که میگم شوخی نمی‌کنم. واقعا برف اونقدر باریده بوده که نمیشده پارو کرد یا کنارش زد. حدود دو متر و خورده‌ای. پدر خودمم از این تونل‌ها برام گفته. مردم از پایین برف تونل می‌کندن و مثل اسکیموها زندگی رو زیر یخ سر می‌کردن. به همین دلیل ما که سالی ده روز بخاطر برودت هوا تعطیلیم و حواس مسئولین هست که سرما نخوریم و یخ نزنیم و تازه برف تا زانو رو هم تو عمرمون ندیدیم حق نداریم از آموزش پرورش نقدی داشته باشیم یا موقع درس خوندن نق بزنیم.) داشتم درمورد یخ حوض می‌گفتم. خب توی چنین سرمایی آب توی این پمپ‌های ابی که دستگیره‌اش رو بالا پایین می‌کردن (مثل توی فیلم انه شرلی) یخ می‌زده. برای همین تو روزهای سرد از قبل حوض رو با آب پر می‌کردن. و اب توی حوض هم خب یخ می‌زده. در نتیجه خانوم‌ها قبل از طلوع افتاب، و قطعا قبل از بیدار شدن سایر اعضای خانواده، بلند می‌شدن می‌رفتن یخ‌های حوض رو می‌شکوندن و توی همون آب یخ ظرف‌ها و لباس‌ها رو می‌شستن. چه لزومی داشته که این کار قبل از طلوع آفتاب و در سردترین زمان ممکن صورت بگیره من نمی‌دونم. شایدهم آب رو از همون زمان برای مصارف دیگه آماده می‌کردن. به هر حال، یخ حوض شکوندن یه وظیفه‌ی زنانه بوده. الان هم برای سرکوفت زدن به دخترهای جوون بابت بی‌دست و پایی و تنبلی‌ و عدم مهارت خانه‌داری‌اشون از اون خاطرات بهره جسته میشه. آقایون هم خب مثل‌های معادلی دارن که انشالله در جلسات بعد به سمع حضورتون می‌رسونم. 

 

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

طی یه عملیات شگفت‌انگیز بر دیو تنبلی و مرض گشادیسم غلبه کردم و سر ظهری پا شدم پیاده رفتم تا کتابخونه‌ی مرکزی. که بیست و پنج دقیقه‌ای راهشه حدودا و چیز خاصی نیست. رفتم هم کارتم رو تمدید کردم. (شونزده تومن پولش شد. من فکر می‌کردم تمدید رایگانه پول نداشتم همراهم مجبور شدم برم از خودپرداز بگیرم. (راستی راستی اون شش صد و پنجاهی که خانوم دکتر اشتباهی کارت کشیده بود رو برگردوندیم. یادم رفت بیام از نگرانی درتون بیارم.) یه دوستی می‌گفت همه‌ی مردم فقط تو روزهای تخفیف‌دار و رایگان کتابخونه عضو میشن تنها کسایی که به این چیزها پول میدن خانواده‌ی شماست. که خب اگه این پول باعث شه برن چهارتا کتاب بهتر بخرن من راضی‌ام.) خلاصه کارتم رو تمدید کردم و رفتم طبقه‌ی پایینش. اجازه نمی‌دادن خودت وارد مخزن کتاب‌ها بشی و ببینی کدوم به دلت می‌شینه تا برش داری. باید از کامپیوترهای بیرون مخزن می‌گشتی شماره و کد اونی که می‌خوای رو پیدا کنی. روش دوست‌داشتنی‌ای برای انتخاب کتاب نیست اصلا :/ 

ثمین بهم گفته بود دست از اصرار به نوشتن بردارم. حس نوشتن خودش به وقتش میاد و من فقط باید این مدت هرچی می‌تونم بخونم. پس شروع کردم یه لیست از کتاب‌هایی که واقعا خجالت می کشم بابت تاحالا نخوندنشون. محدودیت داشتن برای تعداد کتاب‌هایی که امانت میدن. تونستم سه جلد کلیدر، کافه پیانو و ارمیا رو بگیرم. بامدادخمار رو می‌خواستم که داشتن اما امانت نمی‌دادن. قصه‌های مجید رو فقط با خط بریل داشتن. سووشون جز کتاب‌های مفقوده بود. یعنی یکی امانت برده و برنگردونده (لعنت بهش!). شازده‌ی حمام و شازده احتجاب رو هم فعلا برده بودن. شوهرآهو خانوم رو هم کلا نداشتن. شما هم اگه رمان‌های ایرانی خوب می‌شناسید معرفی کنید. شاید کلیدر خوندنش کند پیش بره ولی خب اون دوتای دیگه رو زود پس می‌دم و جدیدها رو هم موازی کلیدر می‌خونم. بازهم باتشکر.

  • میخک

کافه رمان: تخیلی

مسیر مدرسه: نیمه واقعی-تخیلی

مدرسه: واقعی

انباری/بوفه/موتورخانه: تخیلی

آپارتمان: واقعی

اتاق: تخیلی

سرویس: واقعی

 

 

الهه: خودم

آرزو: سمیرا

نسیم: ثمین

رها: نیلوفر

بهار: صبا

هانیه: فاطی

بیتا: حبیب

زهرا: پریا

مریم: مریم

اسما: مهسا

نسرین: سوین

آینور: رومینا

یکتا: اقتدار

هلن: الهه

نیلوفر: آیلین

آرام: غفرانی

دریا: آیدا

غنچه: بختیاری

شیرین: نسرین

نادیا: خوانی

رعنا: سارا

مینو: رحیمی

 

فاطمه شجاعی

علی تقوی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از مدرسه 

  • میخک

در راستای این پست می‌نویسم.

فکر کنم کم‌کم عقلم داره میاد توی کله‌ام. بدین صورت که برای نوشتن (داستان منظورمه) دنبال ایده‌های عجیب غریب و بکر نمی‌گردم. سراغ زندگی پادشاهان دوران باستان و مردم عهد بوق نمیرم. یا چه می‌دونم از اون ماجراهای پیچیده‌ای که نوشتنشون کلییی تحقیق و مطالعه و پیش زمینه‌ی ذهنی می‌خواد. برای نوشتن لازم نیست برم تجربه‌ی زیسته کسب کنم، بلکه باید اون تجربه‌ی زیسته‌ام رو بنویسم. از دنیای دور و برم. اتفاقات به ظاهر عادی ولی قشنگ. مگه خودم کم داستان این مدلی خوندم؟ رمان‌هایی که نویسنده‌اش جهانی خلق نکرده و موجودات من در آوردی و افسانه‌ای توش نذاشته، مگه نه اینکه خیلی‌هاشون خیلی هم دل‌نشین و خوندنی از آب در اومدن؟ مهم شخصیت پردازیه و خط داستانی. فراز و فرودها و گره گشایی‌ها. من نمی‌خوام جرج آر آر مارتین یا تالکین باشم. فقط می‌خوام نویسنده باشم. لازمه‌ی رسیدن بهش هم اینه که کمال‌گرایی رو بذارم کنار. الان یه ایده‌ی معمولی می‌خوام. یه چیز روزمره. مواد خام اولیه دم دستی. فقط باید خوب بپزمش تا قشنگ جا بیفته. باید حسابی روش فکر کنم....

  • میخک

خب اولین قدم اینکه بیخیال نگرانی بابت خونده شدن یا نشدن پست‌های قبلی، موقع نوشتن پست‌های جدید بشم. کلا هرچی نگرانیه بره گورش رو گم کنه. والا. کسایی که خیلی کنجکاون بفهمن اوضاع از چه قراره رو به این پست ارجاع میدم. دعوتم برای چالش همچنان پابرجاست اما اجباری نیست. چی می‌خواستم بگم؟ آهان. گفتم حداقل یه پست در روز، نه حداکثر. می‌تونه بیشتر هم باشه مگه نه؟ تو فکرم یه جایزه‌ی غیرنقدی نفیس رو به برنده‌ی چالش جایزه بدم. اما نمی‌دونم برنده رو بر اساس قرعه کشی انتخاب کنم یا هرکی تعداد پست‌های بیشتری گذاشته؟ اونجوری کمی‌گرایی نمیشه؟ راستی اگه ببینید جایزه‌ی نفیستون یه وویس با صدای میخک از یکی مطالب وبلاگ خودتون (یا حالا هرجای دیگه‌ای) بوده نمی‌خوره تو ذوقتون؟ اگه نه که صداش رو در نیارم و بذارم سر وقت سورپرایزتون کنم. شماهم از من هیچی نشنیدید. اما بازهم، پیشنهادات دیگه رو می‌شنوم. بهتر بود این قسمت صفرم میشد. چون هنوز مقدمه‌چینیه. انگار قراره چی کار بکنم! خب دیگه همین فعلا :)

  • میخک