یادمه هشت سالم که بود یه روز یه نفر برام تعریف کرد که پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگش، یه پیک نامهبر اهل روسیهی زمان تزار بوده. اومده بوده ایران که یه نامه برسونه دست نمیدونم کی، توی مسیر یه زن زیبارو بیمانند که مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ ایشون بوده رو میبینه و عاشق میشه و همینجا ازوصلت صورت میگیره و مرده زمینگیر میشه و باقی ماجرا. فقط یادم نیست این قصه رو یکی از همکلاسیهام واسم تعریف کرده یا پدر خودم😶. عجیب اینکه علاقهای هم ندارم از بابام بپرسم ببینم واقعیت داره این ماجرا یا نکنه اصلا تمام داستان ساخته و پرداختهی تخیلاتم باشه که در طول این سالها بهش پر و بال دادم و تقویتش کردم. علاقهای به دونستن حقیقت ندارم. تخیلات خودم و حدسهایی که میزنم به مراتب شیرینتره برام.
حالا اینها همه مقدمهچینی بود واسه پرسیدن سوال what if. چی میشد اگه پدر بزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من (اگه پدربزرگ پدربزرگ پدرربزرگ پدر من اون آقای قاصد بوده باشه البته!) یه شغل دیگهای رو برای خودش انتخاب میکرد؟ چه میدونم شاید توی نوجوونی یه روز موقع مسابقه دادن با همسن و سالهاش اسبش رم میکرد و میانداختش زمین و باعث میشد فوبیای سوار شدن روی اسب بگیره و هیچوقت نتونه یه قاصد بشه. درنتیجه مثلا کشاورز میشد. یا شاید به اون گروههایی ملحق میشد که بیل و کلنگ برمیداشتن و سوار کشتی میشدن و میرفتن که از معادن یه قارهی تازه کشف شده طلا پیدا کنن. یا شاید نوادگانش این کار رو میکردن. به هر حال، پدربزرگ من توی بلاد کفر آمریکا به دنیا میومد. واسه اینکه مدت زیادی اونجا بودیم دیگه لازم نبود یه فامیلی روسی مثل دیمیتریوف داشته باشیم. میشدیم مثلا دیویز یا دیویس. توی گوگل سرچ کردم و دیدم جزء نام خانوادگیهای پرکاربرد تو آمریکاست. از اونجایی که من سین دال هستم میشدم سوزان دیویز. سوزان الیزابت دیویز.
خب پست ما از همینجا شروع میشه. سلام. من سوزانم. طبیعتا فارسی نمیفهمم و این حرفها رو هم گوگل ترنسلیت براتون ترجمه کرده و اینجا گذاشته.
خب.... من اگه سوزان باشم چطور آدمیام؟ واقعا تصور کردن آدمها فارغ از تاثیر محیط و فرهنگ و تربیتی که دیدن به شدت سخت و تاحدودی غیرممکنه. تازه تاثیر ژنتیک هم هست. خب نسخهی ایرانی من خیلی چیزها رو از مادرش به ارث برده. و همینطور از مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرش و همینطور از تمام فک و فامیلهای ایرانیاش. بگذریم از تاثیری که محیط میتونه روی ژنتیک بذاره! به احتمال زیاد سوزان هیچگونه شباهتی به میخک نداره.
ولی خب حالا که فقط داریم فرض میکنیم. فرص کنیم من میخک یه روز از خواب بیدار شم و ببینم سوزان هستم. یعنی روحم در خواب بین جهانهای موازی جا به جا شده و رسیدم به اینجا. داخل بدن نسخهی دیگهی خودم. چراش رو بیخیال. چه واکنشی نشون میدم؟
با دیدن اتاقم کپ میکنم. فکر میکنم یا سرم به جایی خورده یا هنوز خوابم یا اینکه من رو دزدیدن و گروگان گرفتن. میرم توی آینه نگاه میکنم. احتمالا موهام بلونده و چشمهام سبز. قدم هم یکم بلندتر. از اونجایی که اونجا تو مدرسهاشون یه مانتوی گل و گشاد نمیپوشن و هر لحظه بدنشون توی چشمه پس حتما تلاشم رو کردم تا از تناسب اندام بهتری برخوردار باشم. اخلاقم چی؟ سوزان چجور آدمی میتونه باشه؟
بذار فکر کنم....احتمالا یه دختر پر جنب و جوش و شلوغم. زیاد حرف میزنم، همیشه سر به سر معلمها میذارم و ذلهاشون میکنم، همکلاسیهام رو به مسخره میگیرم. کلا کالج رو میذارم روی سرم. توی تئاتر بازی میکنم. شاید هیچوقت به نوشتن جدی نگاه نکنم. بیشتر تمرکزم روی بازیگری باشه. اونهم بازیگری فیالبداهه، واسه همین هم تئاتر رو انتخاب میکنم. یقینا اونجاعاشق جازم.
احتمالا به تمام ادیان و مذهبهایی که میشناختم یه نوک زدم. یه کوچولو درمورد هرکدومشون تحقیق کردم و به طور متناوب مدت مشخصی به طور جدی پیرو یکیاشون بودم. بعد از همهاشون زده شدم و بیخیالی رو پیشه کردم. از اسلام هم جز یه مشت دروغ هیچی نشنیدم. مسیحیت رایج رو قبول ندارم. فکر کنم از بین تمامی مکاتب پوچگرایی رو بپسندم. بعدش هم افسردگی و قرص خوردن و مست کردن و این حرفها. شاید تو چهارده پونزده سالگی خودم رو از یه صخره پرت کنم پایین و به زندگی پایان بدم، شایدهم جوری تربیت شده باشم که خیلی به عمق و مفهوم دنیا اهمیت ندم.
قطعا برای خودم یه سری اصول اخلاقی خاص و خط قرمزهایی دارم، اما اون خط قرمزها دیگه به شرع و دین ربطی نداره. به عرف و هر پندی که در باب انسانیت و آزادگی گفته میشه هم یقینا ربطی نداره. فکر کنم اگه سوزان باشم از خلاف کردن بدم نیاد. از دزدی، فحشا، چاقوکشی، هروئین و شیشه فروختن توی مدرسه به همکلاسیها، شاید هم یه روز بزنه به سرم برم عضو یکی از این باندهای قاچاق مواد مخدر بشم، یا قاچاق آدم. بعدش هم عین سگ پشیمون شم. به هر حال من توی آمریکا هم باشم یه آدم جوگیر با یه عالمه تصمیمات لحظهای و بدون فکرم. قطعا اونجا تشدید هم میشه این اخلاقم .
یا اینکه میتونم فقط یه دختر جلف بیبند و بار باشم. به حدی که توی همون آمریکاش هم به جلفی و بیبند و باری شناخته بشم. اونجا دیگه برام مهم نیست به چه طریقی توجهها رو جلب میکنم. بعد از تموم شدن کالج سرم میخوره به سنگ و تازه زندگی رو جدی میگیرم. اونموقع که دیگه خونواده هیچ پول تو جیبیای بهم نمیدن.
از موضوع دور نشم. من بلند شدم و دیدم سوزانم. قیافهی خودم رو تو آینه دیدم، اما اخلاق و شخصیتم رو که نمیتونم. بعد از کلی جیغ کشیدن و تعجب کردن و تو گوش خود خوابوندن و وای خدایا حالا چه غلطی بکنم گفتن، شال و کلاه میکنم برم کالج. خب نوزده سالهها میرن کالج دیگه، نه؟ بیایید فرض کنیم تغییر شغل پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من باعث شده هیچوقت ویروسی به نام کرونا به وجود نیاد و قرنطینهای هم در کار نیست. قطعا بابت اینکه بدون شال و روسری قراره برم بیرون از خجالت آب میشم و میرم زیر زمین. بعد از اون طرف همهی بر و بچ از دیدن سوزانی که هزار قلم آرایش نکرده و لباسهاش تاحدودی به شئونات اسلامی نزدیکه ده تا شاخ در میارن. حالا بیا بهشون توضیح بده که من من نیستم. من اون یکی منم. :/
پن: زیادی طولانیاش نمیکنم. ولی این داستان قطعا ادامه دارد.
- ۱۴ نظر
- ۱۸ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۰۲