غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

شیب۹- چه میشد اگر من سوزان دیویز بودم؟

پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۰۲ ق.ظ

یادمه هشت سالم که بود یه روز یه نفر برام تعریف کرد که پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگش، یه پیک نامه‌بر اهل روسیه‌ی زمان تزار بوده. اومده بوده ایران که یه نامه برسونه دست نمی‌دونم کی، توی مسیر یه زن زیبارو بی‌مانند که مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ ایشون بوده رو می‌بینه و عاشق میشه و همینجا ازوصلت صورت می‌گیره و مرده زمین‌گیر میشه و باقی ماجرا. فقط یادم نیست این قصه رو یکی از هم‌کلاسی‌هام واسم تعریف کرده یا پدر خودم😶. عجیب اینکه علاقه‌ای هم ندارم از بابام بپرسم ببینم واقعیت داره این ماجرا یا نکنه اصلا تمام داستان ساخته و پرداخته‌ی تخیلاتم باشه که در طول این سال‌ها بهش پر و بال دادم و تقویتش کردم. علاقه‌ای به دونستن حقیقت ندارم. تخیلات خودم و حدس‌هایی که می‌زنم به مراتب شیرین‌تره برام. 

حالا اینها همه مقدمه‌چینی بود واسه پرسیدن سوال what if. چی میشد اگه پدر بزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من (اگه پدربزرگ پدربزرگ پدرربزرگ پدر من اون آقای قاصد بوده باشه البته!) یه شغل دیگه‌ای رو برای خودش انتخاب می‌کرد؟ چه می‌دونم شاید توی نوجوونی یه روز موقع مسابقه دادن با هم‌سن و سال‌هاش اسبش رم می‌کرد و می‌انداختش زمین و باعث میشد فوبیای سوار شدن روی اسب بگیره و هیچوقت نتونه یه قاصد بشه. درنتیجه مثلا کشاورز میشد. یا شاید به اون گروه‌هایی ملحق میشد که بیل و کلنگ برمی‌داشتن و سوار کشتی می‌شدن و می‌رفتن که از معادن یه قاره‌ی تازه کشف شده طلا پیدا کنن. یا شاید نوادگانش این کار رو می‌کردن. به هر حال، پدربزرگ من توی بلاد کفر آمریکا به دنیا میومد. واسه اینکه مدت زیادی اونجا بودیم دیگه لازم نبود یه فامیلی روسی مثل دیمیتریوف داشته باشیم. می‌شدیم مثلا دیویز یا دیویس. توی گوگل سرچ کردم و دیدم جزء نام خانوادگی‌های پرکاربرد تو آمریکاست. از اونجایی که من سین دال هستم می‌شدم سوزان دیویز. سوزان الیزابت دیویز.

خب پست ما از همینجا شروع میشه. سلام. من سوزانم. طبیعتا فارسی نمی‌فهمم و این حرف‌ها رو هم گوگل ترنسلیت براتون ترجمه کرده و اینجا گذاشته.

خب.... من اگه سوزان باشم چطور آدمی‌ام؟ واقعا تصور کردن آدم‌ها فارغ از تاثیر محیط و فرهنگ و تربیتی که دیدن به شدت سخت و تاحدودی غیرممکنه. تازه تاثیر ژنتیک هم هست. خب نسخه‌ی ایرانی من خیلی چیزها رو از مادرش به ارث برده. و همین‌طور از مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرش و همین‌طور از تمام فک و فامیل‌های ایرانی‌اش. بگذریم از تاثیری که محیط می‌تونه روی ژنتیک بذاره! به احتمال زیاد سوزان هیچ‌گونه شباهتی به میخک نداره.

ولی خب حالا که فقط داریم فرض می‌کنیم. فرص کنیم من میخک یه روز از خواب بیدار شم و ببینم سوزان هستم. یعنی روحم در خواب بین جهان‌های موازی جا به جا شده و رسیدم به اینجا. داخل بدن نسخه‌ی دیگه‌ی خودم. چراش رو بیخیال. چه واکنشی نشون می‌دم؟

با دیدن اتاقم کپ می‌کنم. فکر می‌کنم یا سرم به جایی خورده یا هنوز خوابم یا اینکه من رو دزدیدن و گروگان گرفتن. میرم توی آینه نگاه می‌کنم. احتمالا موهام بلونده و چشم‌هام سبز. قدم هم یکم بلندتر. از اونجایی که اونجا تو مدرسه‌اشون یه مانتوی گل و گشاد نمی‌پوشن و هر لحظه بدنشون توی چشمه پس حتما تلاشم رو کردم تا از تناسب اندام بهتری برخوردار باشم. اخلاقم چی؟ سوزان چجور آدمی می‌تونه باشه؟ 

​​​​​بذار فکر کنم....احتمالا یه دختر پر جنب و جوش و شلوغم. زیاد حرف می‌زنم، همیشه سر به سر معلم‌ها می‌ذارم و ذله‌اشون می‌کنم، هم‌کلاسی‌هام رو به مسخره میگیرم. کلا کالج رو می‌ذارم روی سرم. توی تئاتر بازی می‌کنم. شاید هیچوقت به نوشتن جدی نگاه نکنم. بیشتر تمرکزم روی بازیگری باشه. اونهم بازیگری فی‌البداهه، واسه همین هم تئاتر رو انتخاب می‌کنم. یقینا اونجاعاشق جازم.

احتمالا به تمام ادیان و مذهب‌هایی که می‌شناختم یه نوک زدم. یه کوچولو درمورد هرکدومشون تحقیق کردم و به طور متناوب مدت مشخصی به طور جدی پیرو یکی‌اشون بودم. بعد از همه‌اشون زده شدم و بیخیالی رو پیشه کردم. از اسلام هم جز یه مشت دروغ هیچی نشنیدم. مسیحیت رایج رو قبول ندارم. فکر کنم از بین تمامی مکاتب پوچ‌گرایی رو بپسندم. بعدش هم افسردگی و قرص خوردن و مست کردن و این حرف‌ها. شاید تو چهارده پونزده سالگی خودم رو از یه صخره پرت کنم پایین و به زندگی پایان بدم، شایدهم جوری تربیت شده باشم که خیلی به عمق و مفهوم دنیا اهمیت ندم.

قطعا برای خودم یه سری اصول اخلاقی خاص و خط قرمزهایی دارم، اما اون خط قرمزها دیگه به شرع و دین ربطی نداره. به عرف و هر پندی که در باب انسانیت و آزادگی گفته میشه هم یقینا ربطی نداره. فکر کنم اگه سوزان باشم از خلاف کردن بدم نیاد. از دزدی، فحشا، چاقوکشی، هروئین و شیشه فروختن توی مدرسه به هم‌کلاسی‌ها، شاید هم یه روز بزنه به سرم برم عضو یکی از این باندهای قاچاق مواد مخدر بشم، یا قاچاق آدم. بعدش هم عین سگ پشیمون شم. به هر حال من توی آمریکا هم باشم یه آدم جوگیر با یه عالمه تصمیمات لحظه‌ای و بدون فکرم. قطعا اونجا تشدید هم میشه این اخلاقم .

یا اینکه می‌تونم فقط یه دختر جلف بی‌بند و بار باشم. به حدی که توی همون آمریکاش هم به جلفی و بی‌بند و باری شناخته بشم. اونجا دیگه برام مهم نیست به چه طریقی توجه‌ها رو جلب می‌کنم. بعد از تموم شدن کالج سرم می‌خوره به سنگ و تازه زندگی رو جدی می‌گیرم. اون‌موقع که دیگه خونواده هیچ پول تو جیبی‌ای بهم نمیدن. 

​​​​​​از موضوع دور نشم. من بلند شدم و دیدم سوزانم. قیافه‌ی خودم رو تو آینه دیدم، اما اخلاق و شخصیتم رو که نمی‌تونم. بعد از کلی جیغ کشیدن و تعجب کردن و تو گوش خود خوابوندن و وای خدایا حالا چه غلطی بکنم گفتن، شال و کلاه می‌کنم برم کالج. خب نوزده ساله‌ها میرن کالج دیگه، نه؟ بیایید فرض کنیم تغییر شغل پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من باعث شده هیچوقت ویروسی به نام کرونا به وجود نیاد و قرنطینه‌ای هم در کار نیست. قطعا بابت اینکه بدون شال و روسری قراره برم بیرون از خجالت آب میشم و میرم زیر زمین. بعد از اون طرف همه‌ی بر و بچ از دیدن سوزانی که هزار قلم آرایش نکرده و لباس‌هاش تاحدودی به شئونات اسلامی نزدیکه ده تا شاخ در میارن. حالا بیا بهشون توضیح بده که من من نیستم. من اون یکی منم. :/ 

 

پ‌ن: زیادی طولانی‌اش نمی‌کنم. ولی این داستان قطعا ادامه دارد.

  • میخک

نظرات  (۱۴)

تو وبلاگت بودم، رفرش کردم مطلب جدید اومد. دیروز هم باز اتفاقِ اینجوری افتاد واسم.


راستی گوگل ترنسلیت از کی اینقدر درست حسابی ترجمه می‌کنه؟:دی

پاسخ:
چه جالب :))

دیگه واسه ما جهان اولی‌ها بایدهم درست کار کنه دیگه😎😎😎
😂😂😂😂
  • حاج‌خانوم ⠀
  • سلام

    اینجور تصورات برای داستان نویسی خیلی خوبه! به قول یه نویسنده،

    نویسنده باید خودشو جای تک تک شخصیت‌های قصه‌اش بذاره و درکشون کنه. البته دیدن نسخه بیرونی به شخصیت‌پردازی کامل کمک می‌کنه.

    خوبه، یه قصه با سوزان بنویس!😉 همین می‌تونه یه گره داستانی باشه.

    شبیهش رو خوندم.

    مسخ صادق هدایت که به شدت کتاب مبتذل و بی‌معنایی است و طرف یه روز از خواب پا میشه و می‌بینه سوسک شده!

    یکی هم یه کتاب مال دوران بچگی‌ام بود، به نام استنلی کاغذی، پسر بچه‌ای که یه شب موقع خوابیدن، تابلوی دیواری بزرگ خونه‌شون روش می‌افته و صاف میشه مثل کاغذ و کارهای جالبی می‌توته انجام بده، مثلا یه موقع تصمیم می‌گیره بره سفر، می‌ذارنش تو پارک پستی و پستش می‌کنند😅

    نذار ایده‌هات حروم بشه، یه جا مشخصا بنویس!

    دوتا سریال هم دیدم، هر دو کره‌ای، یکی اش اتاق شماره ۹، که شخصی میشه وکیل یه زندانی، میره زندان و طی یه اتفاق، روح این دوتا ادم جابجا میشه. ته داستان بر می‌گردن سر جاشون

     

    یه سریال هم جدید دیدم، (به نظرم یه هوا مبتذل بود و دلیل نداشت وارد این مقوله بشه ) مردی در زمان حال در کشور کره، طی یه اتفاق، میره تو جسم ملکه یه سلسله قدیمی... این تغییر جنسیتش یه هوا داستان رو  مبتذل می‌کرد. به اسم اقای ملکه

    کلا توی تغییر زمان و مکان، میشه زیاد بازی کرد...

    ملتمس دعا

    پاسخ:
    علیک سلام :)

    آره ایده‌ی باحالیه :دی

    مسخ رو کافکا ننوشته بود؟ مبتذل که نه فقط به نظرم مسخره بود و بی‌معنا. همه‌اش می‌گفتم که چی مثلا؟؟!! :/ گفتم شاید من درکش نکردم
    چه بامزه :))
    ام... مثل اسم تو. اونهم دقیقا موضوعش همین‌جوریه. 
    مرسی از معرفی سریال‌ها :)

    اوهوم...
    همچنین :)
  • فاطمه ‌‌‌‌
  • فقط اونجاش که به خاطر تغییر شغل پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرت، کرونا هم به وجود نیومده :)) اگه باز چینی بودن یه چیزی :دی

    پاسخ:
    از کجا معلوم دانشمندی که روی ویروس‌های جهش یافته کار می‌کردم روسی نبوده باشه؟....😶😶😶
  • سُولْوِیْگ 🌻
  • این تصور خودِ آدم تو یه دنیای موازی گاهی خیلی کیف می‌ده. :دی

    اون بخش "من یه آدم جوگیر با یه عالمه تصمیمات بدون فکر و لحظه‌ای‌ام" رو با گوشت و پوستم احساس کردم. :')

    پاسخ:
    بیشتر از گاهی😅
    پس همدردیم :`)

    آقااااا.... خدا رحم کرد پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگت اومد ایران! وگرنه که آمار جرائم آمریکا رو یه تنه دو برابر می‌کردی😂

     

    ولی به طور جدی من خودم فکر می‌کنم اگه تو یه کشور دیگه به دنیا میومدم این قدر در بند دین و فلسفه نبودم. تو زندگی ایرانی‌ها (اونم نه همه) دین خیلی پررنگه، تو زندگی بقیه نه واقعا.

    پاسخ:
    شاید هم می‌رفتم دانشکده‌ی حقوق دیپلمات میشدم یا جرم و فساد مبارزه می‌کردم😶 اوه نه نه! می‌رفتم پلیس میشدم چون پلیس های خانوم اونجا که محدودیت ندارن اونجا قشنگ می‌تونم خفن‌بازی در بیارم :/
    از من هیچی بعید نیست😶

    واقعا نمیشه فهمید چقدرش بخاطر ژنه، چقدرش اثر فرهنگ. نمی‌دونم منم....


  • حاج‌خانوم ⠀
  • اخ اخ

    صادق هدایت ترجمه‌اش کرده! آره واقعا منم درک نکردم.

    مشکل اینه که...

    بازم حوصله نوشتن ندارم. حوصله‌ام اومد می‌نویسم، اخه خیلی مفصله😅

    پاسخ:
    کلا میگن صادق هدایت از کافکا تاثیر گرفته و اینا
    ؟
    :`)
  • حاج‌خانوم ⠀
  • بله، گفته شده، اخه صادق هدایت هم کتاباش مزخرفه.

    محمدرضا سرشار که استاد ادبیات و نقده، یه کتاب مثل اینکه دارد یا مقاله، خاطرم نیست، راز شهرت صادق هدایت...

    پاسخ:
    اوم... من بوف‌کور رو دوست داشتم. با اینکه بی‌سر و ته بود و پایانش چرت ولی قلمش رو خیلی دوست داشتم.

    باید جالب باشه....

    اجازه نده هیچ وقت تغییر کنی. اون وقت اینطور پستها به ذهنت نمیرسن دیگه.

    پاسخ:
    ام... سعی‌ام رو می‌کنم
    ممنون :)
  • یاس ارغوانی🌱
  • چه دل پری هم داشتی ها میخک :ا

    خوب بود این چالشو راه انداختی وگرنه همه حرفای تلنبار شده دمارو از روزگارت در میاورد :ا

     

     

    پاسخ:
    خیلی مشخص بود؟😅😅😅
  • یاس ارغوانی🌱
  • چه عجیب بود تقریبا چیزی نفهمیدم باید از اول بخونم .

    ولی منظور کلیت اینکه اگر داستان یکجور دیگه میبود چی میشد؟!

    خب باید خیلی روش فکر کردد. من خیلی بهش فکر نکردم ولی گاهی اوقات تصور میکنم اگر مادر و پدرم باهم ازدواج نمیکردن سرنوشت من چی میشد! در یک جایی هم کسی گفت مادرت عوض میشد ولی پدرت همون پدره. و اینکه همین چیزا :/

    پاسخ:
    آره دیگه. اگه یه اتفاقی که افتاده نمیفتاد یا یه جور دیگه میفتاد.
    کلا جواب‌های خیلی باحالی میشه یافت. بستگی به سلیقه‌ی خودت هم داره جوابش چون حقیقتی در کار نیست😅
  • یاس ارغوانی🌱
  • اره کاملا مشخصه :))))

     

     

    اوهوم درسته! باید روش فکر کنم. مقطعی روش فکر کردم ولی نه که زیاد درگیرش بشم.

    ولی خوب اینطوری علاقم دخیل میشه و داستان یه چیز فانتزی میشه :(

    پاسخ:
    تازه فهمیدم منظورت چی بود :/ 
    از اسلام و محدودیت‌هاش؟ نه به هیچ وجه دلم پر نیست! اصلا منظورم این نبود. فقط خودم رو بی‌قید و بند تصور کردم. همین
  • یاس ارغوانی🌱
  • نه نه اصلا منظورم این نیست :) منظورم همون چیز قبلیه :) اصلا ربطی به هم نداره این حرفم به اون حرفم.

    اصلا ربطی به اسلام نداشت. منظور از دل پر این بود که خیلی دلت میخواد پست بزاری فعال باشی ولی میدیدی تو بیان همه جارو یخ گرفته انگار در سکوتی عمیق داره فرو میره :) مثل من :ا

    تا قبل این چالش و یخ شکنی یه عالمه حرف داشتم که پست هم میکردما ولی میدیدم کسی چیزی نمیگه زود برمیداشتم. انگار همه کسل بودن الان به وجد اومدن :)

    پاسخ:
    اوکی پس همون برداشت اولیه‌ام درست بود😅

    ایشالا که مستدام باشه این وجد :)
  • یاس ارغوانی🌱
  • :)))

     

    ان شاءالله :*)

    پاسخ:
    انشالله :)





    به نظرت برم اونهایی که فقط یه روز اول رو شرکت کردن و بعدشرفتن غیب شدن رو صدا کنم؟ هوم؟
  • یاس ارغوانی🌱
  • منم جزوشون میشم اخه :(

    از صبح هرچی فکر میکنم هیچی یادم نمیاد بنویسم :٫(

    پاسخ:
    خب به تو الان غیرمستقیم گفتم😶😶😶
    :`(

    در عوض من سومین پست امروزم رو هم گذاشتم :/

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.