غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴۳ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

1- می‌خواستم عنوان رو بذارم واکسن. ولی خب اینکه دوتا نوزده توی تیتر باشه باحال‌تره. آرایه ادبی هم داره خب. :دی

 

2- دیروز اعلام کردن هرکی بالای هیجده سالشه بیاد واکسن بزنه. هرچند هنوز برخی مراکز قبول نمی‌کنن و چند نفر از آشنایان که زیر سی سال بودن رو برگردوندن. اما ما یه جای خلوت رو پیدا کردیم. ساعت یک ظهر رفتیم که منتظر نوبت هم واینستیم. و اکنون شما با یک واکسن‌زده صحبت می‌کنید! احترام بگذارید و اینا! :))

 

3- من برکت زدم، مادر سینوفارم. برای سینوفارم چهارتا باجه گذاشته بودن و برای برکت یکی، بازهم با این وجود کارم من خیلی زودتر راه افتاد. جدی چطور به جنس چینی بیشتر از داخلی اعتماد دارن مردم؟ :/ حالا نه اینکه این قصه‌های عجیب و غریب مبنی بر کنترل جمعیت و اهداف پنهان پشت واکسیناسیون رو باور کرده باشم. ولی بازهم ترجیحم به برکت بود.

 

4- یه سال بیشتره همه‌جا حرف واکسیناسیون نقل محافله. اون وقت توی یه ثانیه یه آمپول کوچولو موچولو زد و گفت برو نفر بعدی بیاد. :/ آقا نباید یه مراسم آیینی یه تشریفاتی چیزی برای واکسن زدن وجود داشته باشه؟ اینقدر سریع و سرپایی؟ من اصلا حس نکردمش. :/

 

5- عوارض هم الحمدالله نداشتیم. نه من و نه مادرم. بیست دقیقه‌ای هم منتظر نشستیم که قشنگ مطمئن شیم عوارضی در کار نیست. منم در این مدت ارمیا رو خوندم. فعلا تا اینجا می‌تونم بگم خیلی بی‌رحمانه واقعی و تلخه...

پ‌ن: الان البته یکم بازوم درد گرفته. خداروشکر مطمئن شدم واکسن وارد بدنم شده. :/

 

6- یه چیزی تازه یادم افتاد. می‌خواست که کارت واکسنم رو بنویسه پرسید دانشجویی؟ گفتم نه هنوز. یه لحظه مکث کرد، شناسنامه‌ام رو دید و پرسید تازه کنکور دادی؟ سر تکون دادم. گفت به قیافه‌ات می‌خوره قبول شی. نوشت دانشجو. :)))

 

7- مادر برای برکت زدن شک داشت، چون توی اطرافیانمون کسی برکت نزده بود تا نتیجه‌اش رو به چشم ببینه و خودش باور کنه. من هم سعی می‌کنم علائم حیاتی‌ام رو تند تند گزارش کنم که شما هم در جریان تاثیرات واکسن برکت باشید. امید که این دوره را به سلامت و زنده پشت سر گذاریم. آمین

  • میخک

شده تاحالا عطسه‌اتون بگیره، ولی هر چقدر زور بزنید نتونید عطسه کنید؟ دماغتون شدید می‌خاره، یه چیزی مجرای تنفسی‌اتون رو قلقلک میده، کل بدنتون حسش می‌کنه و کاملا ژست عطسه‌کننده‌ها رو گرفتین، اما اون عطسه‌ی لعنتی نمیاد. خب مغز من هم الان تو موقعیت به شدت مشابهی قرار داده. اون حد که می‌خوام یه شات‌گان بردارم شلیک کنم داخل جمجمه‌ام و از دست این حس مزخرف خلاص شم. 

  • میخک

خب حساب کردم دیدم حدودا بیست روز وقت دارم. بیست روز کم نیست. اصلا کم نیست. طی جریان #بیایید مشکلات را فرصتی برای پیشرفت ببینیم تصمیم گرفتم بجای آه و ناله بگم بیست روز وقت دارم. انگار که خبر خوبی باشه. خب واقعا می‌تونه خبر خوبی باشه. میشه حداقل یه داستان بلند نوشت تو این مدت. نمیشه؟ نیمه بلند چی؟ یه چیزی بالاخره میشه دیگه!

ولی حقیقتا از هر ایده‌ای تهی‌ام. اینکه از بقیه توقع داشته باشم بهم ایده بدن هم به شدت احمقانه است (وی همچنان ته دلش امید دارد که یکی پیداش شه بگه نه بابا کجاش احمقانه است بفرما این‌هم ایده :/ ) و اینکه.... 

خب بذارید اینطوری بپرسم: شما یه در رو باز می‌کنید. پشتش یه دنیای جدیده. اون دنیا چه شکلیه؟

  • میخک

هان و آگاه باش ای دخترک تهی‌مغز! خدا را سپاس گوی و سجده شکر گزار از این رو که ذهنت از هر ایده‌ای تهی‌ست. و تو چه دانی این چه نعمتی‌ست! آیا هیچ اندیشیده‌ای که ده روز دیگر اوقات فراغتت به سر خواهد آمد و اگر خدای نکرده، زبانم لال، اکنون غرق نبشتن داستانی پرکشش و جذاب بودی و در پیچ و خم کوچه‌ی خیالاتت مستانه و تلو تلو خوران قدم می‌گذاشتی، مدت‌ها زمان می‌خواستی تا مستی از سر بپرد و در این مابین خاک عالم بر سر تو دانشگاه و درس‌هایت می‌شده و از بدو ورود تجدید می خوردی؟ پس فراموش مکن که وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.

  • میخک
  • میخک

خب؟ اگه جدی جدی در این شرایط قرار بگیرید چه آرزویی می‌کنید؟

 

پ‌ن: شده ناشناس یا خصوصی، لطفا جواب بدین. باتشکر.

  • میخک

۱- مگر تمام آهنگ‌هایی که با خودمان زمزمه می‌کنیم باید مخاطبی داشته باشند؟ مگر همه‌ی عنوان‌های عالم باید حتما به محتوای مطلب مرتبط باشند؟ مگر حتما باید مفهومی را به سمع و نظر مخاطبان برساند؟ یکهو دیدید زد و تا آخر عمر عشق را تجربه نکردم. یعنی هیچگاه حق ندارم فریادزنان شعرهای عاشقانه بخوانم؟ 

 

۲- آدمی فراموشکار است. ماشین از جاده‌ی باریکی که هر دو‌طرفش پر از درختان سرسبز بودند رد میشد امروز که این جمله به ذهنم آمد. فقط این جمله هم نبود. یک پست درست و حسابی بلندبالا را در ذهن نبشتم. اما حالا، جز این جمله‌ی اول همه‌چیزش را پاک فراموش‌ کرده‌ام. آدمی فراموشکار است دیگر.

 

۳- دچار تناقضم. هم حالم خیلی خوب است و هم خیلی بد. اسمش می‌شود دوقطبی شخصیتی یا چی؟

 

۴- آخرین باری که جدی از خودم پرسیدم من کیستم؟ جوابش یک کلمه بود: بازنده. الان هم خیلی جدی این سوال را از خودم کردم و بعد از کلی کند و کاو در مغزم باز هم به جوابی یک کلمه‌ای رسیدم: گم‌شده. نه اینکه فعل باخت به یک لنگ در هوا بودن و هاج و واج ماندن و مسیر گم کردگی هیچ‌گونه برتری‌ای داشته باشد، اما احساس گمشدگی از احساس بازنده بودن بهتر است. حداقل گم‌شده را امید پیدا شدن هست. از این بابت شاکرم.

 

۵- خواب بدی دیدم. تعریفش نمی‌کنم چون مثل خرفت‌های خرافاتی می‌ترسم بعد از تعریف کردنش واقعیت پیدا کند. خواب خیلی بدی بود اما.

 

  • میخک

میل وافری دارم به در اینجا و این لحظه و این‌طور نبودن. غالب اوقاتم همین‌طور است. بعد تو از خدا بی‌خبر ناگاه پیدایت شده و می‌گویی از همین‌جا و هین‌لحظه و این‌طور احوالت بنویس؟ مغز خر خورده‌ام من؟ پس چرا بنویسم اصلا؟! نوشتن اگر برای فرار نباشد پس برای چیست؟ پای گریز که نداریم، مجبوریم طایر خیال را به پرواز درآوریم. این پرنده اگر از نوک دماغمان آن ورتر نرود که اصلا نباشد بهتر است. مخل کار و زندگی‌امان نمی‌شود حداقل.

پس لطفا دست از سر کچل من بردار. من از کجای خودم بودن بنویسم؟ نوشتنی است مگر؟ ارزشی دارد مگر؟ من بودن را برای چه باید کسی وقت بگذارد و بخواند؟

من بودن یعنی چه راستی؟ یک زندگی کسالت‌بار؛ که نیمی‌اش در واقعیت است و نیمی‌اش در خیال. پس اگر بخواهم جدی جدی از خودم بنویسم بازهم حداقل نیمی از صفحه را از اینجا و این لحظه نمی‌نویسم. اینجا و این لحظه برای من کمتر معنا دارد تا هزار و چهارصد سال بعد، در دوردست‌ترین کهکشان کشف نشده. 

من... من کیستم؟ چرا بخش درباره‌ی من وبلاگم را بسته‌ام؟ چون یادآوری بی‌جوابی‌ام آزارم می‌دهد؟ راستی که من کیستم؟ حتی در کوچک‌ترین ویژگی خودم هم در تردیدم. من...

  • میخک

اینها را ولش کن. خبرتان هست که من همچنان یک کنکوری‌ام؟ لعنت به این روزهای نحس که تمام نمی‌شوند.

من خیلی آرام بودم. توانسته بودم حواس خودم را پرت کنم، بیخیال باشم و سرگرمی‌هایی برای خودم دست و پا کنم. از امروز نمی‌دانم چه شد که دوباره دلشوره عین کک افتاده به جانم. دو روز بیشتر نمانده به بیست شهریور. نمی‌دانم چه کسی بود که می‌گفت بیستم جواب‌ها می‌آید. هرکه بود مطمئنا منبع موثقی به حساب نمی‌آمد. با این حال من تصمیم گرفتم حرفش را باور کنم. که خب حالا می‌فهمم تصمیمی بوده به شدت غلط، از بیستم تا بیست و سوم را چه خاکی به سرم بریزم از آن همه اضطراب و هول و ولا؟ اگر انتظار نتیجه‌ی زودهنگام نداشتم درد کمتری هم می‌کشیدم خب. 

دیگر تقریبا هیچ امیدی به فرهنگیان ندارم. سوتی‌هایی که دادم و افتضاحاتی که در حین مصاحبه به بار آوردم کم کم به خاطرم آمده‌اند و به کل مأیوس شده‌ام. اتفاقی است که افتاده به هر حال. عیبی ندارد. راضی‌ام به رضای خدا. اما... پس این اضطراب دیگر برای چیست؟ 

اعصاب برایم نمانده. چطور تحمل خواهم کرد این دو روز به علاوه‌ی سه روز بعدش را؟ الله اعلم! 

  • میخک

من خیلی فکر کردم. دیدم بهترین کار این است که کلا بیخیال سوزان الیزابت دیویز بودن بشوم. دردسر زیاد دارد. بودنش نه، هرچند بودنش هم مصیبتی است اما نوشتنش را می‌گویم.

اولا من خیر سرم با خودم قرار گذاشته‌ بودم از تجربه‌های زیسته‌ام بنویسم. آمریکا را کجا زیسته‌ام من! بر اساس فیلم‌ها و سریال‌ها و کتاب‌ها فقط می‌شود تصور کرد. می‌توان در ذهن فرض کرد که آنجایی. اما روی کاغذ نمی‌شود پیاده‌اشان کرد. افکار با کلمات فرق می‌کنند. داخل مغز هیچ قید و بندی برای باورپذیر یا قابل تصور بودن آنچه تصور می‌کنی وجود ندارد. می‌تواند یک تصویر به شدت ناقص باشد که ناخوداگاه آن را کامل می‌پنداری. اما وقتی دست به قلم می‌شوی می‌بینی حتی یک جمله‌ی متنت هم عین بچه‌ی آدم نیست. اگر یک جمله بتوانی بنویسی البته. می‌فهمید چی می‌گویم؟ 

ثانیا اینجور که من داشتم پیش می‌رفتم در آینده‌ی نه چندان دور وبلاگم به فیلترینگ دچار میشد. حتی اگر دچار نمیشد مگر من خودم وجدان ندارم؟ نمی‌بینم اینجا خانواده نشسته؟ دنبال‌کننده‌هایم هم که اکثرا زیر هجده سال هستند. حالا که به حمد الله پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرم (که شاید حتی پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ دوستم بوده باشد) به عشق زندگی‌اش رسیده و من هم زیر پرچم اسلام در آن حد به شرک نگرویده‌ام، چرا عفت خودم را جلوی بینندگان محترم وبلاگ زیر سوال ببرم؟

ولی همچنان معتقدم سوال‌های وات‌ ایف‌ گونه را نباید دور انداخت. با وات ایف می‌شود کل جهان خلقت را بهم ریخت و تمام قوانین فیزیک را زیر سوال برد بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد. مثلا... مثلا چه میشد اگر نیروی جاذبه یک دفعه از بین برود؟ 

لعنت! این ایده را قبلا پاتما دزدیده و به نام خودش زده. بدتر از همه اینکه بد درش آورده! یعنی ناقص، ناکافی، نصفه و نیمه. خوب پرداخته نشده. مثل بچه‌های سه چهار ساله‌ای که ازشان می‌خواهی یک گاز از بستنی‌اشان به تو بدهند، بعد بر می‌دارند هر دو طرف بستنی را از پایین به بالا لیس می‌زنند. که تو چندشت بشود و طرف بستنی‌اشان نروی، بی‌آنکه آن را خورده باشند و تمام کرده باشند. پاتما هم همچین بلایی سر نیروی جاذبه آورده. من خودم هم بلای مشابهی را سر سوزان دیویز بودن نازل کردم. 

فکرش را بکنید. یک سهیلا دارآبادی از زاهدان بعد از تماشای سریال وات ایف به ذهنش می‌رسید چه میشد اگر طی جریاناتی پدربزرگش در آمریکا به دنیا می‌آمد و او نامش سوزان دیویز میشد؟ بعد احتمالا مثل خود من می‌رفت اینترنت را می‌گشت تا ببیند یک سوزان دیویز واقعی وجود دارد که بعد از نوشن این پست بهش بربخورد و از او شکایت کند یا نه. اگر گوگل داش‌‌مشتی بازی در می‌آورد و بر سر من منت می‌نهاد ممکن بود آدرس پست قبلی را پیدا کند و بخواندش. بعد هفت جد و آباد مرا تف و لعنت می‌فرستاد. که چرا ایده‌ی سوزان دیویز بودنش را لیس زده و دور انداخته‌ام. از همین تریبون رسما از سهیلاجان عذرخواهی می‌کنم.

می‌گویم سهیلا خانم، اگر زیادی روی سین دال بودنت حساس نباشی می‌توانی سوزان ویلیامز شوی. اتفاقا این‌طوری باکلاس‌تر است. من اگر می‌توانستم خودم نام خانوادگی‌ام را انتخاب کنم ویلیامز را به دیویز ترجیح می‌دادم. تازه ویلیامزها پولدارتر هم هستند. تلفن همراه و ساعت هوشمند و لپ‌تاب یک سوزان ویلیامز همیشه آخرین مدل آیفون هستند. پدر یک سوزان ویلیامز از شونزده سالگی یک پورشه زیر پای دخترش انداخته. که اگر موقع رالی خیابانی و کل‌کل با دوستان خفنش بزند ماشین را از وسط نصف کند هم پدرش قربان صدقه‌ی دخترش می‌رود و می‌گوید فدای سرت دخترم. بیا بریه یه بوگاتی‌اش رو برات بخرم که ضدضربه هم باشه. حتی شاید نصف سهام شرکت بین‌المللی‌اشان هم به نام سوزان کوچولوی بابا باشد. البته سوزان ویلیامز لوس و ننر نیست‌ها. اتفاقا خیلی هم خانوم و باوقار بار آمده. کت و دامن مشکی می‌پوشد و با کفش‌های تق تقی‌اش تن تک تک کارمندان شرکت را می‌لرزاند. همه از اوحساب می‌برند. نه که بی‌رحم و وحشی باشد، مدیریت در خونش است. خون که چه عرض کنم، وقتی از بچگی توسط برجسته‌ترین نخبگان و استادان سرشناس جهان آموزش ببیند همین می شود دیگر. می‌بینید که شعور را هم با پول می‌شود خرید. حالا این سوزان ویلیامز قیافه نداردها. ببین خودش را چطور می‌گیرد؟ خودشیفته و از دماغ فیل افتاده هم هست. همه را نوکر خودش می‌بیند و زمین خدا را ارث پدری‌اش. مرده شورش را ببرند. اصلا این سوزان ویلیامز هم بدبختی‌های خودش را دارد. مثلا هیچوقت نمی‌تواند بفهمد خواستگارهایش واقعا عاشقش هستند یا دنبال مال و منالش آمده‌اند. گیرم یک نفر به سرش زد و جدا عاسقش شد، اصلا سوزان ویلیامز می‌تواند کسی جز خودش را دوست داشته باشد؟

اینجور مشکلات را سوزان دیویز ندارد. او که پدرش خیلی زحمت بکشد یک پراید قسطی دست دوم برایش جور کند. از بی‌پولی است که زده توی کار مواد و در چنین منجلابی گیر افتاده. من در آمریکایش هم باشم جز فقیر بیچاره‌هایشان هستم. عوضش سوزان دیویز با همین پراید خوش‌خوشانش می‌شود. عوضش به محض اینکه سر عقل آمد و توانست از دست آن گنگسترها قسر در برود یک زندگی جدید تشکیل می‌دهد. یک زندگی خوب و آرام. از ته دل عاشق یک مرد معمولی می‌شود و با صبح تا شب کار کردن و جان کندن یک زندگی متوسط شاید رو به پایین اما شاد برای خود می‌سازند. احتمالا پنج شیش‌تایی هم بچه داشته باشند. شلوغی و خلاف‌های دوران جاهلیتش هم نشان از سرزندگی اویند. عوضش زود یاد می‌گیرد و زود به بلوغ عقلی می‌رسد. 

ببین به کجا رسیدم!!! ابدا قصد نداشتم هیچ کدام از اینها را بگویم. اما خب چالش شکستن یخ بیان یعنی پاک نکردن و حذف نکردن نوشته‌هایی که به نظرت به هیچ دردی نمی خورند. راستی چه میشد اگر من یک یخ‌شکن واقعی بودم؟ جواب این سوالات را فوری نمی‌دهم. اول باید بروم تحقیق کنم ببینم زندگی یخ‌شکن‌ها قابل تعریف جلوی خانواده و مناسب برای دوستان زیر هیجده سال هست یا نه. تا درودی دیگر بدرود.

​​​​​

  • میخک