شب که از شدت ترس و دلهره و وای خدا قراره چی بشه تا ساعت سه خوابم نبرد و شیش صبح بیدار شدم. دیروز و پریروزش هم کمخوابی داشتم و همین باعث شده بود از صبح سردرد بگیرم. ولی خب محلش نذاشتم و به مغزم گفتم دست از لوس بازی برداره و مصاحبه وقت درد گرفتن و اذیت کردن نیست. مغزم هم تقریبا گوش کرد به حرفهام. قرار بود دوتا قرص بندازم برای کاهش اضطراب و تپش قلبم. که یادم رفت. بعد سر اینکه وای یادم رفته قرص بندازم و قراره سر مصاحبه اضطراب بگیرم و گند بزنم اضطراب گرفتم :/ .
جز اولین نفراتی بودیم که رسیدیم دم دانشگاه. اولش که رسیدیم همه همدیگه رو زیرچشمی میپاییدن و معلوم بود هیچکس دوست نداره سر به تن اون یکی باشه :/ . رقابت در این حد بالا بود. یکم که گذشت با هم گرم گرفتیم. هرچند بعضیها همچنان فاصلهی بیست متری رو رعایت میکردن و به نگاههای خصمانهاشون ادامه میدادن.
اکثرا داوطلب رشتهی انسانی بودن. از تجربی فقط پنج شیش نفر رو دیدم من. یکیاشون رتبهاش دوهزار بود و اصلا پزشکی و پیراپزشکی رو انتخاب نکرده بود فقط زده بود فرهنگیان :/ . بسیج فعال هم بود خب صددرصد قبول شده بود. دبیری زیست را براش کنار گذاشتم. یه دختر خونگرم و پرانرژی هم بود که اولش فکر میکردیم از کارکنان آموزش پرورشه؛ از بس که تو مدیریت جمع و هماهنگ کردن کارها استاد بود. رتبهی ایشون هم چهار هزار بود و عمیقا آرزو میکنم داروسازی یا فیزیوتراپی رو حداقل قبول شه وگرنه دبیری شیمی رو هم باید کنار بذارم.
از انسانی رتبههای سه رقمی داشتیم تا سه هزار. از رشتهی ریاضی هم فقط یه نفر اومده بود. اونهم پوشش طوری بود که معلوم بود گزینش ردش میکنه. برامون توی آلاچیقها صندلی گذاشته بودن ولی خب از بس استرس داشتیم هیچکدوم نمی تونستیم یه جا بند شیم. بجز اون دختر چهار هزاریه که با خونسردی نشسته بود و برای جماعتی که دورش حلقه زده بودن از هر دری سخنرانی می کرد. محل مصاحبه جایی بود که اموزگارهای ابتدایی تحصیل میکنن. حیاط و محوطهاش که بد به نظر نمیرسید. سر درش نوشته بود نومعلمهای گرامی، مقدمتان گلباران. :))))
دو ساعتی طول کشید تا نوبتم بشه و برم داخل و یه برگه بدن به دستم که بتونم برم واسه معاینهی پزشکی. درضمن گفتن گویا پرینت نتیجهی کنکورت هم لازمه و من خبر نداشتم. از ترس اینکه مدارکم کامل نباشه کارنامهی دهم، یازدهم، دوازدهم، نهم، ازمون نمونه دولتی، هدایت تحصیلی و... رو هم اورده بودم اون وقت جواب کنکورم مونده بود. :/ . اون رو هم با مشقت کافینت پیدا کردیم و پرینتش رو گرفتیم. بماند که کافینت چی فکر کرده سین دال مامانمه و یه عالمه از درسخون بودن و درصدها و رتبه اش تعریف کرد :)))
درمانگاهی که برای معاینه پزشکی انتخاب کرده بودن یه فضای بسته و شلوغ بود. تنها مرحلهای که توش پروتکلها رعایت نشد همین درمانگاه بود. رفتم دیدم دخترها خیلی منظم و باوقار نشستن رو صندلیها و پسرها همه جلوی در مطب جمع شدن. تعدادشون دو برابر دخترها بود و کارهاشون با چهاربرابر سرعت ما راه میفتاد. چون ظاهرا پزشک خانوم هم مراجعین دختر رو معاینه میکرد هم پسرها رو و هیچکس هم به نوبت و صف اهمیتی نمیداد. هرکسی وارد اتاق میشد معاینه میشد و هرکی منتظر بود تا اسمش طبق لیست صدا زده بشه زیر پاش علف سبز میشد.
دیگه بیخیال نوبت بندی شدم و رفتم مستقیم به خانوم دکتر گفتم دخترها رو معاینه نمیکنید؟؟؟ گفت چرا چرا بیا الان وزنت رو بگیرم. :/ وزنم رو پنج کیلو بیشتر گفت قدم رو سه سانت کمتر. آخه کی با کیف و چادر و پوشه و مانتو و یه عالمه دم و دستک وزن میگیره؟؟؟ چشم راستم ده از ده بود ولی انگار چشم چپم یه بیست و پنج صدم یا نیم دهم رو به ضعیف شدن گذاشته. همیشه آرزو داشتم عینکی بشم ولی راستش الان ترسیدم اگه واقعا عینکی بشم چی؟
برای معاینه باید ۶۵ تومن کارت می کشیدیم. یه خانومی مسئولش بود کارتهای پنج نفر رو گرفت و نوبتی کارت کشید. خب من اونقدر تو هول و ولا بودم که اصلا نه رسیدش رو خوندم نه نگهش داشتم. بعد که برگشتیم خونه و با فراغ بال پیامک واریزی رو خوندیم دیدیم ۶۵۰ تومن کم شده از حساب:/ . حالا بیا بدون رسید ثابتش کن و این پول رو پس بگیر :/ .
برگشتیم دانشگاه. کارنامهی کنکور و گواهی سلامتم رو تحویل دادم و رفتم نشستم داخل، منتظر نوبت. فاصلهگذاری و رعایت پروتکل داخل ساختمون کامل بود. همین باعث میشد که کسی نزدیکت نباشه که بتونی باهاش حرف بزنی تا وقت بگذره. احساس می کردم قلبم داره میاد تو دهنم. انتظار طولانی و آزاردهنده بود. باوجود سکوت مطلق سالن تونستم از دختر انسانی که قبل از نفر قبل از من رفته بود داخل بشنوم که ازش پرسیدن اگه یه مداد داشته باشی باهاش چی کار میتونی بکنی؟ فرصت زیادی داشتم و ده تا جواب عالی براش اماده کردم. از نفر قبل از من هم خواسته بودن تدریس کنه و به حرکات دست و بدنش گیر داده بودن. با خودم گفتم هیچوقت از دونفر پشت سرهم نمیخوان تدریس کنه. این اتفاق یک در ده میفته.
بالاخره رفتم داخل. اون طوری که فکر میکردم نبود. جو صمیمی و مهربونی داشت. با این وجود وقتی گفتن خودت رو معرفی کن دهنم خشک شده بود. خیلی تمرین کرده بودم که با طمئنینه و آرامش صحبت کنم اما نشد. هول شده بودم. البته خودم که فکر میکنم خوب جواب بدم. اگرچه که شکل پاسخدهی و تن و ریتم صدام ممکنه مشکلساز باشه اما محتوا بدک نبود. از کتابهایی که خونده بودم پرسیدن. برای اطمینان گفتن یه خورده درمورد فلان کتاب توضیح بده. و من یه لحظه مغزم خالی خالی شد :/ . یه چرت و پرتی بهم بافتم و گفتم خلاصه. خواستن شهرم رو توصیف کنم. مشاهیر شهرم. فعالیتهای فرهنگی که داشتم. خودت در ده سال آینده رو چطور میبینی. اگه با مدیر بحثت شد چی کار میکنی. هول شدم گفتم دعوا که نداریم با هم یه جوری میسازیم دیگه :/ . اگه اولیا از روش تدریست انتقاد کردن چی و....
بعد گفتن انگار وسط سال تحصیلیه، پا شو وارد کلاس شو و بگو بعد از ورود چه میکنی. من وارد شدم سلام و احوالپرسی کردم. مصاحبه گرها هم با لحن بچگونه جوابم رو میدادن. ازشون درمورد تکالیف جلسهی قبل پرسیدم. گفتن امتحان داشتیم و ننوشتیم. من یکم ناراحت شدم (الکی مثلا) و بهشون تذکر دادم و نصیحت کردم و اینها، اخرش گفتم باشه خب امروز استثنا قائل میشم و بخاطر امتحانتون چشم پوشی میکنم ولی دیگه تکرار نشه. باز گفتن خانوم ما دستشویی نرفتیم، خانوم زنگ تفریح نذاشتن بریم بیرون، خانوم ما اب بخوریم؟ خانوم من برم از بوفه خوراکی بخرم؟ خانوم خانوم.... گفتم باشه پنج دقیقه وقت میگیرم تمام کارهاتون رو انجام بدین ولی قول بدین بعدش با حواس جمع برگردیم سر درس و کلاس.
حالا پنج دقیقه مثلا گذشت و گفتن فرض کن وسط تدریست دوتا دانش آموز دعواشون میشه. و شروع کردن به دعوا کردن. دیالوگهاشون چی باشه خوبه؟ تو از رو دست من تقلب کردی تو امتحان و نخیر خودت از رو برگهی من نوشتی و نخیر نمرهی من از تو بالاتره همیشه و من از تو باهوشترم و من خوشگلم چشم نداری منو ببینی و خانوم این خیلی بیادبه و خانوم من نمیخوام کنار این بشینم و....
اولش چندبار زدم روی تخته. دستهام رو بهم کوبیدم. صداشون کردم. گفتم دعوا کار خوبی نیست و دوستیهاتون رو یهم نزنید و تهمت زدن کار بدیه و مطمئنا معلمتون مراقب بوده که تقلب نشه و ... تهدید کردم که از انضباطشون کم میکنم. که به هیچکدوم توجه نکردن. آخرش داد زدم اگه نمیخواید ساکت بشید برید بیرون کلاس! بنده خداها ترسیدن. 😂 (امیدوارم بخاطر به کار بردن خشونت در کلاس ردم نکنن :/ )
با خنده و روی خوش خداحافظی کردم و اومدم بیرون. انگار از جذبهام خوششون اومده بود. رفتم واسه مصاحبهی عقیدتی. که خب اونجا برعکس اتاق قبلی اونقدر محیطش خشک و رسمی و استرسزا بود که نگم براتون. مصاحبهی اختصاصی یه ربع طول کشید و گزینشی نیم ساعت. :/ . یه خانوم عبوس و جدی نزدیک صدتا سوال ازم پرسید دوتا اشتباه خیلی بد داشتم. یعنی یه چیزهای خیلی واضحی رو یادم رفت که افتضاح شد اصلا :((( . اونقد هول شده بودم فقط میخواستم زودتر تموم شه و برم بیرون اما مگه تموم میشد؟
و بله بالاخره تموم شد. و من خسته و بیرمق افتادم یه گوشه و ناخوداگاه به ذهنم میاد اگه فلان جواب رو داده بودم بهتر بود، اکه بهمان کار رو میکردم تاثیر بهتری داشت، نکنه از فلان رفتارم بهمان برداشت رو بکنن؟ چرا نگفتم.... چرا یادم رفت که بگم....
- ۳۸ نظر
- ۰۶ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۴۳