روز پنجم «آخرین نوشیدنی که شخصیت اصلی تان نوشیده او را به ابر قهرمان تبدیل کرده است . این شخصیت حالا چه قدرت هایی دارد؟»
کامران بطری زرد رنگ کج و ماوجش را با حالتی نمایشی دور کلاس می چرخاند. بچه ها هم ترسیده بودند و هم از شدت شوق و هیجان سر از پا نمی شناختند. نمی فهمیدم چطور ادعای مسخره ی آن پسر الدنگ را باور کرده بودند
:« یه پیرمرد خارجی این بطری رو بهم فروخت. عوضش هیچ پولی هم نگرفت. فقط چندتا تار مو ازم خواست که واسه طلسمش استفاده کنه. باحاله نه؟ پیرمرده گفت توش معجون سحرآمیزی هست که سرنوشتت رو تغییر میده. بعد از نوشیدنش، اگه لیاقت داشته باشی قدرت ماورایی پیدا می کنی، میشی یه ابرقهرمان! عین فیلم ها! ولی اگه بی لیاقت باشی درجا می کشتت. کسی هست که بخواد از این معجون بچشه؟»
همه در بهت و سکوت فرو رفته بودند. رضا با بیخیالی پرسید :« پس چرا تاحالا نخوردیش؟ چرا خودت امتحانش نکردی؟»
رنگ از صورت کامران پرید. با تته پته گفت:« خب... نه اینکه نخوام! فقط دیدم خیلی نامردیه که اول به رفقام تعارفش نکنم! تازه اگه هم سر بکشمش میخوام همه اتون شاهد این لحظه ی تاریخی باشین!»
سینا روی میز نشسته بود و داشت پاهایش را تاب می داد :«واسه خودت اسم ابرقهرمانی هم انتخاب کردی؟»
تکاپوی تازه ای شروع شد. هرکسی از یک گوشه نظرش را فریاد میزد
«حروف اسمت رو بهم بریز یه اسم جدید بساز.»
«راستی چه قدرت هایی به دست میاری؟»
«از فردا پرواز میکنی میای مدرسه؟»
«میتونی سوپرمن رو شکست بدی؟»
« سوپر من هم اسم خیلی خفنیه. تو دنیای واقعی که سوپرمن نداریم. نمیتونن بگن تکراریه، نه؟»
«آخه توی بچه ننه رو چه به سوپرمن شدن! فوق فوقش بشی سوپر بوی!»
«خفه شید دیگه!»
حمید جمله ی آخر را فریاد کشید و محکم به تخته کوبید. سکوت برقرار شد. نفس راحتی کشیدم. دستم را از روی گوشم برداشتم و کتاب علوم را ورق زدم. به نظر می آمد یک نفر در این کلاس عقل توی کله اش هست! «شماها واقعا فکر میکنید جادوگری و طلسم و این چیزها وجود داره؟؟؟ مسخره تر از اون، یه جور مایع توی یه ظرف عجیب قراره تشخیص بده کی لیاقت داره و کی نداره؟؟!! بیخیال! یارو کلاه بردار بوده! توی ظرف هم قطعا سم ریخته. هرکی بخوره درجا می میره. همه هم فکر میکنن بخاطر بی لیاقتی اش بوده! کامران یه وقت خر نشی سر بکشیش ها؟»
کامران برافروخته می شود. دست هایش را مشت می کند و فریاد می زند:« میگم ازم پولی نگرفت! این دیگه چه جور کلاه بردارییه؟ از قیافه اش هم تابلو بود واقعا جادوگره! چرا میگی جادوگری وجود نداره؟!! فقط چون تاحالا نتونستی یکی اشون رو ببینی؟!!»
حمید کتاب را از زیر دستم بیرون می کشد :«علی تو یه چیزی بهشون بگو! نکنه یه وقت جدی جدی سم رو بخورن؟!»
با کلافگی نگاهش می کنم. :«سم کجا بود نابغه؟! منو بگو فکر کردم تو عاقل تر از اینهایی!!»
کامران برای اولین بار در تاریخ به رویم لبخند می زند:«دیدین؟ دیدین؟ علی که بیشتر از همه کتاب میخونه، اون حتما میدونه که جادوگرها وجود دارن. همه اش هم دلایل چرت و پرت علمی داره! می دونستم تو باورم می کنی. رفیق خودمی دیگه.»
من و کامران به هیچ وجه من الوجوه رفیق محسوب نمی شویم. این را هرکس که کلکل و دعواهای هر روزه امان را دیده باشد می داند. من که با او کاری ندارم، ولی او خوشش می آید زور بازویش را به رخ همه بکشد و معرکه درست کند. حریفی نحیف تر و ضعیف تر از من هم پیدا نمی کند! در شرایط عادی بدم نمی آید کمی سر به سرش بگذارم اما این بازی مسخره باید زودتر تمام شود
:«یارو نه جادوگر بوده نه کلاه بردار. یه آدم بیکار بوده که خواسته مسخره ات کنه و هرهر بهت بخنده. همین! وگرنه چرا باید با سم یه بچه رو بکشه و پلیس رو بندازه دنبال خودش. کشتن کامران چه سودی براش داره؟ مگه دیوانه است؟ هیچ پولی هم که نگرفته! تو فقط سوژه ی خنده اش شدی. مخصوصا وقتی بین ترس از مرگ و وسوسه ی ابرقهرمانی گیر کرده بودی. توی این بطری هم یا اب خالیه یا یه نوشیدنی خیلی معمولی بی خطر. والسلام.»
کتابم را ازحمید پس میگیرم و دنبال صفحه ی ۵۷ می گردم. کامران دوباره دست هایش را مشت می کند :« اگه راست میگی، اگه مطمئنی فقط آبه پس خودت ازش بخور!»
بیست و چند دانش آموز دیگر هم تاییدش می کنند. همه بجز حمید تشویقم می کنند که آن معجون را بنوشم. بعد سعی می کنند برایم اسم ابرقهرمانی انتخاب کنند. برای اینکه رویشان کم شود بطری را می گیرم و یک نفس سر می کشم.
احساس عجیبی پیدا می کنم. سر تا پایم مورمور می شود. معجون تلخ بود، خیلی تلخ! اما همین که دهانم را باز می کنم تا به بچه ها بگویم چه مزه ای داشت، روی زمین می افتم. نفسم قطع می شود. من می میرم.
پ ن: حالا در نظر داشتم علی وسط مراسم خاک سپاری دوباره زنده بشه و ببینه قدرت های ابرقهرمانی پیدا کرده... اما دیگه زیادی طولانی میشد و حوصله ام نمی کشید. به بزرگی خودتون ببخشید😅