غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

روز ششم :«به غذای مورد علاقه تان فکر کنید ، کاری کنید تا جایی که می شود حال بهم زن بنظر برسد» 

 

 

 

 

آنقدر خندیده بودیم که اشک از چشم هایمان سرریز شده بود. هرچقدر بیشتر سعی می کردیم جلوی قهقهه زدنمان را بگیریم و سنگین و باوقار به نظر برسیم کمتر موفق می شدیم. خون در رگ هایمان دویده بود و کیفمان حسابی کوک‌بود.

  ولو شدیم روی نیمکت های پارک. پیشنهاد کردم برویم سراغ تنقلاتی که خریده بودیم. همه موافقت کردند. بسته ی چیپس سرکه ای نازنینم را با ارج و قرب روی دامانم گذاشتم و بازش کردم. برخلاف همیشه نصفش را باد نکرده بودند و بسته لبالب پر از چیپس بود. لبخند زدم.

اولین چیپس را برداشتم. کمی نمدار به نظر می رسید. دانه های ریز سبزمانندی رویش بود.‌ احساس خطر کردم. با خودم گفتم نکند اشتباهی داخل بسته چیپس پیاز و جعفری گذاشته باشند و طعم به یاد ماندنی سرکه را از من بگیرند؟ اما احساسم را خیلی جدی نگرفتم.

گذاشتمش در دهانم. اولش تند بود. لحظه ای بعد تلخی عجیبی کل دهانم را پر کرد. بلافاصله کف پیاده روی پارک استفراغ کردم. هرچه از شام دیشب در معده ام مانده بود خالی شد. چیز خاصی نبود. فقط کمی مرغ جویده شده که برگ های سبزی خوردنی با یک عالمه بزاق رویش چسبیده بودند.

بچه ها نگرانم شدند. بسته را زیر و رو کردند و همه ی چیپس ها را بیرون ریختند. کمی که دقت کردیم یک عالمه کرم ریز و پشمتلو دیدیم که لا به لای چیپس ها می خزند. یک عالمه هم.  تخم رویشان گذاشته بودند. حالا آن چیز چسبناک تخم بود یا پیله اشان را نمی دانم. به هر حال، این موجودات ریزه میزه چیپس سرکه ای مرا خورده بودند. 

 

 

 

 

 

 پ ن: انتخاب غذای مورد علاقه خیلی سخت بود. اما خوراکی مورد علاقه ام مشخصه! 

پ ن۲: اگه خواستید از کسی شکایت کنید، برید اسم طراح چالش رو پیدا کنید. من که نمی خواستم حال بهم زن بنویسم! 

پ ن۳: راستی، تو این شب عزیز، از تک تکتون التماس دعا دارم. یادتون نره ها ؛)

​​​

  • میخک

من از زندگی بریدم. امیدم رو بریدم. به خدا هم خیلی وصل نیستم. به هیچ کس و هیچ جا وصل نیستم. من حتی به خودم هم وصل نیستم. من تو هر دو طرف بازنده ام...

 

 

 

 

پ ن: در جریان بحثی که در نظرات  این پست شکل گرفته. میشه از تک تکتون بخوام بگید که آیا بعد از مرگ دلتون واسه زندگی تنگ میشه یا نه؟ اصلا باید دلمون تنگ شه یا نه؟ اصلا جواب این سوال اهمیتی داره یا نه؟ 

  • میخک

ببین الی، از لحاظ علمی اش رو نمی دونم، ولی فکر نکنم بیش از سی ثانیه بتونی جلوی پلک زدنت رو بگیری. یعنی الان که پلک زدی، تا سی ثانیه ی بعد چشم هات بازه. البته که من نوشتن این جمله رو خیلی طولش دادم و تقریبا پنج شیش باری در بینش پلک زدی. به هر حال، بیا زمان رو ساکن فرض کنیم، انگار دکمه ی توقفش رو‌ فشار داده باشیم.

 

سی ثانیه ی بعد تو قراره چشم هات رو ببندی. شاید چندصدم ثانیه هم طول نکشه تا دوباره بازشون کنی. شاید هم بیشتر! شاید چشم هات برای همیشه بسته شده باشن. از کجا معلوم؟ یه دفعه ای اجلت سر می رسه، وقت نمیده که لباس نوهات رو بپوشی، البته که بخاطر کرونا خیلی وقته بازار نرفتی و لباس نویی نخریدی. اینهایی که پوشیدی هم خیلی آبروبر نیستن.

 

فرشته ی مرگ یه بشکن میزنه، از بدنت بیرون میای. از بدنت بیرون میای ولی پیش بقیه ی روح ها باید حداقل یه انعکاسی از لباس و پوشش داشته باشی دیگه! واسه همین هم میگم بهتره تا سی ثانیه تموم نشده بدوی و بری و بهترین لباست رو بپوشی و آماده بشینی. فرشته ی مرگ الانه که برسه. البته الان که نه، زمان تا وقتی که من بهش اجازه ندادم جلو نمی ره. سی ثانیه ی دیگه تا سی سال دیگه هم ممکنه نرسه. می پرسی من خدام؟ نه عزیز دل! من فقط قوه ی تخیل توئم.

 

 

خب برگردیم سر حرفمون. بشکن زده شد و روحت پرواز کرد و رفت اون بالا بالاها. احتمالا اول همه چیز رو سفید می بینی و بعد تمام زندگی ات از جلوی چشمت می گذره و چقدر قراره افسوس بخوری... اما خب تو دیگه جسمی نداری که چشم داشته باشه و بتونی باهاش اشک بریزی! هرچقدر هم غصه بخوری می مونه توی دلت. حتی با فرشته ی مرگ هم نمی تونی درد و دل کنی. اون زیاد اهل حرف زدن نیست.

 

چی شد که این طوری شد؟ من بهت میگم که هیچ اهمیتی نداره. وقتی مردی دیگه مهم نیست که چطوری مردی، چرا مردی، کجا مردی، کی مردی. احتمالا درگیر سوالاتی مثل چطوری زندگی کردم؟ چرا زندگی کردم؟ و... بشی اما به مرگ فکر نمی کنی. چون دیگه مردی. اونجایی که میری همه مردن. فوقش سی ثانیه ی اول برای فهمیدن علت مرگ هم دیگه کنجکاوی کنین و بعد خیلی زود فراموشش کنید. یا شاید از همون اول حوصله ی این قرتی بازی ها رو نداشته باشید.

 

دلت برای زندگی تنگ میشه؟ مطمئنم که نه! زندگی مثل یه امتحان سخت و نفس گیره. شاید به مراقب التماس کنی یکم بیشتر بهت وقت بده تا جواب سوال آخر رو بنویسی یا تیک یکی از گزینه ها رو بزنی اما هیچوقت دلت براش تنگ نمیشه. حتی اگه در طول زندگی عاشقش بوده باشی، بعد مردن می فهمی که یه پاپاسی هم ارزش نداشته.

 

اونجا خدا رو می بینی؟ به این زودی ها فکر نکنم. حداقل نه تا وقتی که توی برزخی. برزخ اسمش روشه دیگه! یعنی نه راه پس داری نه راه پیش. فقط باید صبر کنی. الان که فکر می کنم دلم برای حضرت آدم می سوزه. طفلکی چند میلیون ساله که تو برزخ گیر کرده؟ باز ما به آخرالزمان نزدیک تریم!

 

اگه دلت برای خونواده ات تنگ شد می تونی بیای و ببینی اشون. هرچند فکر نکنم گریه ها و اشک ها و غصه خوردن هاشون دیدنی باشه، اما اونها دوست دارن حس کنن که تو می بینیشون. پس بیا و کنارشون باش تا بلکن آروم تر بشن. می دونم، بی تابی های اونها به نظرت مسخره است. تو اونقدرها هم دلتنگشون نمیشی. تو حالا چیزی فراتر از این دنیا رو می بینی.

 

زمان مثل یه خط صافه که می تونی روش قدم بزنی، یا بدوئی. هرچند اون جلو جلوها قراره حسابی پیچ در پیچ بشه. خانواده ات هم خیلی زود می میرن. اصلا دقیق تر که نگاه کنی صفت دیر در واقعیت معنایی نداره. هر چیزی دو حالت داره. یا موقتیه یا ابدی. زندگی روی زمین موقتیه. خیلی هم موقتیه! پس هیچ چیزش جای ناراحتی نداره. جای خوشحالی هم نداره. حتی برزخ با تمام هول و ولا و اضطرابش موقتیه. اما حکمی که بعد از برگزاری دادگاه دستمون میدن، ابدیه! 

 

ولی حالا کو تا قیامت؟! هوم؟ فعلا بیا یه کیلو تخمه بخریم و با هم دیگه معرکه ای که روی زمین به پا شده رو نگاه کنیم. تخمه بشکونیم، بگیم، بخندیم. درسته که تو دیگه نمی تونی چیزی بخوری اما خوردن تخمه همیشه تو فرع بوده. مهم شکوندنشه.

 

حالا چه فیلمی دوست داری؟ عاشقانه؟ کلیشه ای باشه ایرادی نداره؟ خب پس اونجا رو نگاه کن. اون طرف، یکم پایین تر، نزدیک های آفریقا، نه زیادی رفتی پایین، آهان! آفرین! همون خونه ی آجری، ته همون کوچه. به نظر میرسه زندگی این دونفر خیلی دیدنی باشه. نظرت چیه سی سال آینده رو نگاهشون کنیم؟ برنامه ی جالبیه نه؟ اما ممکنه تکراری بشه برامون. عاشقانه رو بذاریم واسه آخر هفته ها. شنبه ها اکشن ببینیم. یا شاید جنگی؟ از اینجور فیلم ها که رو زمین پره! فیلم کمدی میخوای؟ خب اینها همه اش کمدیه! نمی بینی هفت هشت میلیارد نفر چقدرررر زندگی رو جدی گرفتن؟ که هیچ کدوم عین خیالشون هم نیست یه روز قراره بیان این بالا پیش ما؟ به نظرت خنده دار نیست؟ 

 

اصلا بیا یه کار مفید انجام بدیم. تا وقتی زنده بودیم این همه گند زدیم، گناه کردیم. حالا شاید بشه جبران کرد. نمیشه؟ نمی تونیم بریم تو خواب تک تک آدم ها و براشون از جهان آخرت و این حرف ها بگیم؟ وقت زیاد داریم ها! خب راست میگی، یادشون نمی مونه که. تازه شنیدن کی بود مانند دیدن! حرف های ما به گوششون فقط قصه است. مثلا وقتی خودت زنده بودی خیلی فهمیده بودی؟! قبول می کردی که بنده ی ناچیز خدایی؟ مثل یه بنده رفتار می کردی؟ اینقدر بیخودی بقیه رو سرزنش نکن. شعارهای مسخره هم نده! جان؟ این ایده ی من بود. خب مگه بده به فکرتم؟! این همه فسفر می سوزونم یه راه برای نجاتت پیدا کنم! این جوری دستمزدم رو میدی؟

 

حالا این دفعه رو می بخشمت. سی ثانیه هنوز تموم نشده. زیادی کشش دادم؟ باشه. این هم از دکمه ی حرکت دوباره! چشم هات دارن قرمز میشن ها. خب ببندشون! نکنه می ترسی نتونی دوباره بازشون کنی؟ مگه ترس داره؟ همین الان مرگ رو بهت نشون دادم! دیدی چه دلپذیر بود؟ درد داشت؟ ترس داشت؟ پس چی؟

 

شر و ور تحویل من نده! تو از قیامت می ترسی؟ از عواقب کارها و تصمیم هات نگرانی؟ تو؟! اینها رو به کسی بگو که مثل من نشناستت! درسته قوه ی تخیلتم اما این حرف هام اصلا هم تخیلی نیست. خیلی هم جدی ام.

 

ببین ساعت چند شد! ای بابا! این زمان هم با ما سر لج افتاده ها. بذار دوباره متوقفش کنم. خب داشتم می گفتم. راستی چی داشتم میگفتم؟ نصیحتت می کردم؟ میگفتم فکر و تخیل و توهم رو رها کن و به اونچه که می دونی درسته عمل کن؟ چه حرف ها! ببخش الی جان، جوگیر شده بودم. من قوه ی تخیل ساده ای بیش نیستم. خودت بهتر می دونی با زندگی ات چی کار میخوای بکنی.

 

فقط تو روز قیامت، احتمالش هست خدا از من هم بخواد که شهادت بدم. دیگه از دست و پا و طحالت که کمتر نیستم! چطور شهادت اونها حسابه، مال من نه؟ حالا من تمام تلاشم رو می کنم که معرفت به خرج بدم و بدت رو نگم. اما دروغ هم نمی تونم بگم! خلاصه گفتم که بعدا نگی نگفتی. حواست باشه به چی ها فکر می کنی. من که قوه ی تخیل ساده ای بیش نیستم...

  • میخک

۱- صاد ازم می پرسه :«واسه چی اینقدر خودخوری میکنی؟» بابا میگه :« این اسمش خودخوری نیست. خودتخریب گریه!» مامان میگه :«شاید هم الکی میگه و فقط می خواد ما قربون صدقه اش بریم و بگیم نه بابا تو اصلا هم به اون بدی که فکر میکنی نیستی. دنبال جلب توجهه.» 

 

 

 

۲- بچه هایی که امسال دوازدهم هستین، بیایید بگید پارسال کتاب زیستتون نسبت به ما حذفیات داشت یا نه. و لطفا نگید که نه!

 

 

 

۳- از معایب توکیوغول می تونم به این نکته اشاره کنم که دوباره برگشتم به عادت شکوندن استخون های دستم. بقیه اش بماند.

 

 

 

۴- به نظرتون می تونم رفتارهای اخیرم رو با عبارت «یه نویسنده حتی وقتی هیچ کاری هم نمی کنه داره شغلش رو انجام میده و مغزش در تکاپوئه.» توجیه کنم یا دنبال یه بهونه ی بهتر بگردم؟

 

 

 

۵- از اعماق قلبم به شعار «نه شرقی، نه غربی...» ایمان آوردم. از ژاپن بگیر تا هالیوود، همه اشون عادت کردن به پخش هفته ای فقط یه قسمت از سریال! دارن بیننده ها رو زجر کش میکنن هیچکس هم معترض نیست! 

 

 

 

 

۶- شاید زندگی بهتر از آنی نیست که می پندارم. شاید بهتر باشه برم پروفایلم رو عوض کنم.

 

 

 

 

۷- از اونهایی که ژست آدم های افسرده رو میگیرن حالم بهم می خوره. بعد خودم هم کم کم دارم ژست آدم های افسرده رو می گیرم. به صورت خودکار که حالم از خودم بهم می خوره دیگه با این ترکیب چه شود!

 

 

 

۸ - وقتی متن غم رو برای صبا فرستادم گفت:« بی تربیت فقط دو روز نبودم رفتی شئونات اسلامی رو زیر پا گذاشتی؟» نوشتم :«غم محرمه دیگه...» و یه ایموجی خنده تهش گذاشتم. فکر نمی کردم واکنش هایی بی ربط تر از مال صبا دریافت کنم.

 

 

 

۹- سین دال بودن یعنی هر لحظه بتونی تمام اشتباهاتی که از بدو تولد تا الان مرتکب شدی رو به یاد بیاری و هر دفعه بابتشون کلی حرص و جوش بخوری و خودت رو نفرین کنی.

 

 

 

۱۰- شاید این پست هم باید بشه موقت...

  • میخک

در آغوش کشیدمش

غم را می گویم

لب هایش را بوسیدم

و بعد او مرا

ذره ذره ی وجودم را از آن خود کرد

با او قدم زدم

با او نفس کشیدم

با او گریستم

با او خندیدم حتی

حالا هیچکس نمی تواند من را از غم جدا کند

یا غم را از من

من دوستش دارم

او بیشتر اما، به من عشق می ورزد

هر روز در عمق قطره قطره ی اشک هایم می رقصد

دلبری می کند

برای همین هم بی اختیار

در آغوشش کشیدم...

  • میخک

روز پنجم «آخرین نوشیدنی که شخصیت اصلی تان نوشیده او را به ابر قهرمان تبدیل کرده است . این شخصیت حالا چه قدرت هایی دارد؟» 

 

 

 

 

کامران بطری زرد رنگ کج و ماوجش را با حالتی نمایشی دور کلاس می چرخاند. بچه ها هم ترسیده بودند و هم از شدت شوق و هیجان سر از پا نمی شناختند. نمی فهمیدم چطور ادعای مسخره ی آن پسر الدنگ را باور کرده بودند

:« یه پیرمرد خارجی این بطری رو بهم فروخت. عوضش هیچ پولی هم نگرفت. فقط چندتا تار مو ازم خواست که واسه طلسمش استفاده کنه. باحاله نه؟ پیرمرده گفت توش معجون سحرآمیزی هست که سرنوشتت رو تغییر میده. بعد از نوشیدنش، اگه لیاقت داشته باشی قدرت ماورایی پیدا می کنی، میشی یه ابرقهرمان! عین فیلم ها! ولی اگه بی لیاقت باشی درجا می کشتت. کسی هست که بخواد از این معجون بچشه؟»

همه در بهت و سکوت فرو رفته بودند. رضا با بیخیالی پرسید :« پس چرا تاحالا نخوردیش؟ چرا خودت امتحانش نکردی؟»

رنگ از صورت کامران پرید. با تته پته گفت:« خب... نه اینکه نخوام! فقط دیدم خیلی نامردیه که اول به رفقام تعارفش نکنم! تازه اگه هم سر بکشمش میخوام همه اتون شاهد این لحظه ی تاریخی باشین!»

سینا روی میز نشسته بود و داشت پاهایش را تاب می داد :«واسه خودت اسم ابرقهرمانی هم انتخاب کردی؟»

تکاپوی تازه ای شروع شد. هرکسی از یک گوشه نظرش را فریاد میزد

«حروف اسمت رو بهم بریز یه اسم جدید بساز.»

«راستی چه قدرت هایی به دست میاری؟»

«از فردا پرواز میکنی میای مدرسه؟»

«میتونی سوپرمن رو شکست بدی؟»

« سوپر من هم اسم خیلی خفنیه. تو دنیای واقعی که سوپرمن نداریم. نمیتونن بگن تکراریه، نه؟»

«آخه توی بچه ننه رو چه به سوپرمن شدن! فوق فوقش بشی سوپر بوی!»

«خفه شید دیگه!»

حمید جمله ی آخر را فریاد کشید و محکم به تخته کوبید. سکوت برقرار شد. نفس راحتی کشیدم. دستم را از روی گوشم برداشتم و کتاب علوم را ورق زدم. به نظر می آمد یک نفر در این کلاس عقل توی کله اش هست! «شماها واقعا فکر میکنید جادوگری و طلسم و این چیزها وجود داره؟؟؟ مسخره تر از اون، یه جور مایع توی یه ظرف عجیب قراره تشخیص بده کی لیاقت داره و کی نداره؟؟!! بیخیال! یارو کلاه بردار بوده! توی ظرف هم قطعا سم ریخته. هرکی بخوره درجا می میره. همه هم فکر میکنن بخاطر بی لیاقتی اش بوده! کامران یه وقت خر نشی سر بکشیش ها؟»

کامران برافروخته می شود. دست هایش را مشت می کند و فریاد می زند:« میگم ازم پولی نگرفت! این دیگه چه جور کلاه بردارییه؟ از قیافه اش هم تابلو بود واقعا جادوگره! چرا میگی جادوگری وجود نداره؟!! فقط چون تاحالا نتونستی یکی اشون رو ببینی؟!!»

حمید کتاب را از زیر دستم بیرون می کشد :«علی تو یه چیزی بهشون بگو! نکنه یه وقت جدی جدی سم رو بخورن؟!»

با کلافگی نگاهش می کنم. :«سم کجا بود نابغه؟! منو بگو فکر کردم تو عاقل تر از اینهایی!!»

کامران برای اولین بار در تاریخ به رویم لبخند می زند:«دیدین؟ دیدین؟ علی که بیشتر از همه کتاب میخونه، اون حتما میدونه که جادوگرها وجود دارن. همه اش هم دلایل چرت و پرت علمی داره! می دونستم تو باورم می کنی. رفیق خودمی دیگه.»

من و کامران به هیچ وجه من الوجوه رفیق محسوب نمی شویم. این را هرکس که کلکل و دعواهای هر روزه امان را دیده باشد می داند. من که با او کاری ندارم، ولی او خوشش می آید زور بازویش را به رخ همه بکشد و معرکه درست کند. حریفی نحیف تر و ضعیف تر از من هم پیدا نمی کند! در شرایط عادی بدم نمی آید کمی سر به سرش بگذارم  اما این بازی مسخره باید زودتر تمام شود

:«یارو نه جادوگر بوده نه کلاه بردار. یه آدم بیکار بوده که خواسته مسخره ات کنه و هرهر بهت بخنده. همین! وگرنه چرا باید با سم یه بچه رو بکشه و پلیس رو بندازه دنبال خودش. کشتن کامران چه سودی براش داره؟ مگه دیوانه است؟ هیچ پولی هم که نگرفته! تو فقط سوژه ی خنده اش شدی. مخصوصا وقتی بین ترس از مرگ و وسوسه ی ابرقهرمانی گیر کرده بودی. توی این بطری هم یا اب خالیه یا یه نوشیدنی خیلی معمولی بی خطر. والسلام.»

کتابم را ازحمید پس میگیرم و دنبال صفحه ی ۵۷ می گردم. کامران دوباره دست هایش را مشت می کند :« اگه راست میگی، اگه مطمئنی فقط آبه پس خودت ازش بخور!»

بیست و چند دانش آموز دیگر هم تاییدش می کنند. همه بجز حمید تشویقم می کنند که آن معجون را بنوشم. بعد سعی می کنند برایم اسم ابرقهرمانی انتخاب کنند. برای اینکه رویشان کم شود بطری را می گیرم و یک نفس سر می کشم.

احساس عجیبی پیدا می کنم. سر تا پایم مورمور می شود. معجون تلخ بود، خیلی تلخ! اما همین که دهانم را باز می کنم تا به بچه ها بگویم چه مزه ای داشت، روی زمین می افتم. نفسم قطع می شود. من می میرم.

 

 

 

​​​​​​پ ن: حالا در نظر داشتم علی وسط مراسم خاک سپاری دوباره زنده بشه و ببینه قدرت های ابرقهرمانی پیدا کرده... اما دیگه زیادی طولانی میشد و حوصله ام نمی کشید. به بزرگی خودتون ببخشید😅

  • میخک

اگه دقت کرده باشید حتما متوجه شدید که تازگی ها این بخش به بالای صفحه کنار سخنی هست؟ اضافه شده. اگه بیشتر دقت کرده باشید می دونید که یکی دو بار حذف شده و دوباره ظاهر شده. و بازهم اگه بیشتر تر دقت کرده باشید پس خبر دارید که هر بار متن جدیدی در جواب این سوال نوشته میشه. 

حقیقتش اینه که خودم هم نمی دونم نویسنده ی این وبلاگ کیست؟! و خب در تلاشم که بفهمم...

 

این پست رو میذارم چون میخوام این بار از زبون شما بشنوم. 

به نظرتون نویسنده ی این وبلاگ کیست؟

 

 

 

 

 

 

 

پ ن: لطفا تعارف و اینها رو بگذارید کنار :/

پ ن : در طی حرکتی انتحاری این بار نظر ناشناس رو هم فعال کردم 

 

  • میخک

روز چهارم :«تصور کنید که شخصیت اصلی تان به تندیس تبدیل شده است.افکارش را توصیف کنید.»

 

 

سیندرلا بدو بدو از کنارم گذشت و به سمت جنگل رفت. سر و وضعش بهم ریخته تر از همیشه بود و گرد خاکستر بیشتری رو لباسش نسسته بود. مرغ و اردک هایی که قبلا در دامانش پناه می گرفتند با وحشت از سر راهش کنار رفتند. کنجکاو شدم دارد با این عجله کجا می رود. تعقیبش کردم. پشت درخت ها قایم شدم و دیدم که پیش زن عجیب غریبی با لباس جادوگرها ایستاد. بعد زد زیر گریه :«پری آرزو ها! دستم به دامنت! نجاتم بده! پری آرزوها بدبخت شدم...»

زن گیس سفید با دستپاچگی گفت :«چی شده عزیز دلم؟ چه اتفاقی افتاده؟»

هق هق سیندرلا شدیدتر شد. بریده بریده گفت :«مگه نشنیدی؟ شاهزاده... شاهزاده داره خونه به خونه دنبال صاحب کفش بلوری می گرده. الانم نزدیکی های محله ی ماست... چیزی نمونده پیدام کنه... من چقدر بدبختم...» 

:« من نمی فهمم. اینکه خبر خوبیه! الان نباید خوشحال باشی؟»

سیندرلا مکث کرد و اخم هایش را در هم کشید :« خوشحال؟؟!! یه نگاه به سر و وضعم بنداز! من جز این لباس های پاره پوره هیچی ندارم! باید همین ها رو بپوشم؟ ببین پوستم خشک شده! می تونم کرم پودر خواهر ناتنی هام رو کش برم ولی مال اونها هم بنجله و به درد نمی خوره. شبی که شاهزاده من رو دید و عاشقشم شد عین پرنسس ها بودم. الان چی؟ همین که ببینتم فرار می کنه...» بعد دوباره آبغوره گرفت.

پری تمام تلاشش را می کرد جلوی سرریز شدن سیل اشک های دخترک را بگیرد :« خب الان میگی چی کار کنیم؟ چه کمکی از دست من بر میاد؟»

گریه ی سیندرلا فورا بند آمد.:« قربون دستت پری جون، یه قصر برام بساز.»

:«قصر؟؟!!!!!»

سیندرلا دست هایش را روی کمرش گذاشت و قیافه ی حق به جانبی گرفت :« پس چی؟ تو دنیای ما فقط دو حالت برای خوشبخت شدن هست، یا باید شاهزاده باشی یا با یه شاهزاده ازدواج کنی. که مورد دوم معمولا تا وقتی مورد اول مهیا نباشه اتفاق نمی افته! حالا تقصیر من چیه بابام شاه نشد؟ من یتیم بی کس و کار... دلم به تو خوش بود پری جون! فکر می کردم دوستم داری... میخوای کمکم کنی... تازه! خودت اون دفعه من رو شکل پرنسس ها کردی و فرستادی به مهمونی! من که ازت نخواسته بودم. نمی دونی مردم چه افسانه هایی درموردم میگن! زشت نیست جلو در و همسایه؟ معلوم شه اون بانوی مرموز که در زیبایی همتایی نداشت یه دونه قصر هم نداره؟ حالا خزانه ی پر از پول پیشکش! باید بتونم نظرشون رو جلب کنم یا نه؟ شاهزاده که نمیاد همین جوری یه دختر کشاورز رو بگیره! ولی اگه قصر داشته باشم... فکرش رو بکن! چشم نامادری ام از کاسه در میاد! چه کیفی بکنم وقتی حرص و جوش بخوره...» 

پری شروع کرد به خاراندن موهایش :« اما سیندرلا جون، اینهایی که تو میگی اصلا تو فیلم نامه نیست! شاهزاده باید عاشق اخلاق و شخصیتت بشه!»

سیندرلا زد زیر خنده:« اوووووه! کجای کاری پری جون؟ اخلاق دیگه چه صیغه ایه! نمی دونم دقیفا چند سالته ولی تو این دوره و زمونه مردم عقلشون به چشمشونه. مثلا همین نازلی دختر همسایه ی سر کوچه امون. قیافه اش شبیه ته دیگ ماکارونی بود. دختر خوبی بودها اما هیچکس قد سوسک هم براش ارزش قائل نمیشد. از وقتی لوازم آرایشی ایکس با تخفیف هشتاد درصد رو مصرف میکنه عین فرشته ها شده! اووونقدر قشنگ شده که نگو! از همون موقع روزی ده تا خواستگار دکتر و مهندس دم در خونه اشون صف میکشن! حالا من خداروشکر، چشم حسود کور، ژنتیکی خوشگل و تو دل برو هستم. اما قصر ندارم. یه قصر با تمام مخلفات. خودت دیگه بهتر از من می دونی. کف مرمری و فرش تمام ابریشم و چلچلراغ بلوری و قاشق چنگال نقره و کلی زلم زیمبو و خدم حشم و کمد پر از لباس و این چیزها. اگه قصر بسازی دیگه ازت لوازم آرایشی ایکس رو هم نمی خوام. جاش همین جا باشه خوبه. ویوش عالیه! فقط باید یه جوری مامورهای جنگل بانی رو دک کنیم... الهی دورت بگردم پری جون، لطفا زودتر دست به کار شو. هر لحظه ممکنه شاهزاده سر برسه ها!» 

پری آرزوها دست به کار شد. با دهان باز ایستاده بودم و جادویش را تماشا می کردم. با چشم خودم دیدم که درخت یکی یکی تبدیل به ستون های قصر شدند و ساختمان بی مانندی شکل گرفت. چوب پری آرزوها یک لحظه از جلوی من گذشت. تبدیل شدم به یک تندیس.

مسخره بود. همیشه می دانستم فضولی هایم قرار است کار دستم بدهد، اما نه در این حد! نوک دماغم شروع کرد به گزگز کردن. خواستم بخارانمش، نتوانستم. خواستم سرم را کج کنم و برگردم، نتوانستم. خواستم نفس بکشم، نتوانستم. کلا قادر به هیچ کاری نبودم. شده بودم یک مجسمه ی سنگی تراش خورده وسط سرسرای قصر! عجیب بود که با این وجود چشم های سنگی بی حرکتم هنوز هم می دیدند و گوش هایم می شنیدند. مثلا می فهمیدم الان بانو‌سیندرلا کفش های پاشنه بلندش را پوشیده و سرخاب سفیدآب کرده و دارد ترق ترق در سرسرا قدم می زند. منتظر است شاهزاده ی رویاهایش از راه برسد. من هم منتظر بودم. اگر او زودتر می رسید نقش من هم زودتر تمام می شد و پری مرا به حالت اولیه ام بر می گردادند. بعد از آن بدو بدو به خانه بر می گشتم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر در زندگی مردم فضولی نکنم. فقط بدم نمی آمد قبل از رفتن ببینم سرنوشت این دو جوان چه می شود...

 

 

 

پ ن: حالا درسته که افکارش رو زیاد توصیف نکردم. ولی خب به نظرم اینکه چرا و چگونه تبدیل به تندیس شد خیلی مهم تر بود. با احترام به طراح چالش :)

  • میخک

روز سوم : «شخصیت را به ملاقات مادربزرگ غرغرویش بفرستید.صحنه رسیدن شخصیت را بنویسید.» 

 

 

 

 

 

کالاسکه متوفف شد. نفس عمیقی کشیدم. خواهر و برادرهای کوچکترم از مادربزرگ فقط چند قصه شنیده بودند و حالا همه ذوق زده بودند که برای اولین بار با او ملاقات کنند. اما من؟ قیافه ام داد میزد که ترجیح می دادم هرجایی باشم بجز دم در خانه ی او!

 

در کالاسکه باز شد و‌سرباز هایی که جلویمان صف کشیده بودند تا کمر خم شدند و تعظیم کردند. دست راست امیلی را گرفتم. پاپیون روی سر ماریا را مرتب کردم، یقه ی پیراهن ابریشم اولیور را صاف کردم. بخاطر خستگی راه طولانی و سختی که پیموده بودیم و هول و هراس های پایان ناپذیر این روزها زیر چشمم گود افتاده و صورتم بی روح بود. با این حال سعی کردم به پیتر چشمک بزنم و جواب لبخندش را بدهم.

 

با همدیگر پیاده شدیم. قدم گذاشتیم روی سنگ فرش خیابان.  آسمان صاف و آفتابی بود. مردم پشت سر سد محافظین جمع شده بودند، روی پاشنه های پایشان بلند شده بودند تا صورت ما را بهتر ببینند. سعی کردم پچ پچ هایشان را نادیده بگیرم. دست امیلی را محکم تر گرفتم. پدر موقع خداحافظی دست راستم را را فشرده بود و دم گوشم گفته بود :«کوهی از طلا و سکه و جواهر توی خزانه هست. کلیدش هم دست منه. مردم من بهم اعتماد کردن و ثروتشون رو بهم سپردن. منم گنجینه ام رو میسپارم به تو. نازنین پدر، مراقب خواهر و برادرهات باش.» 

 

جلوی دروازه ی آهنی هیأت پیشواز دوسه نفره ای متشکل از خدمتکاران و کارکنان خانه ی مادربزرگ جمع شده اند. وسطشان هم پیرزنی چاق و اخمو، با لباس های نخ نما و رنگ و رو رفته، صورتی چروک، کلاه کهنه که موهای سفیدش را پوشانده و عصیای چوبی شدیپا بدقواره ایستاده است. اگر او را نمی شناختم محال بود باور کنم صاحب این عمارت اعیانی همچین سر و وضعی داشته باشد. ندیمه ها تعظیم می کنند و زیرلب خوشامد می گویند. مادربزرگ هنوز با اخم تک تکمان را برانداز می کند. بچه ها برای ادای احترام تردید دارند. بدجوری خورده است توی ذوقشان.

 

لبخندی زورکی می زنم و می گویم:« سلام مادربزرگ عزیز. حالتون چطوره؟ روز دلپذیری نیست؟» با بیخیالی سر تکان می دهد :« سلام بچه جون، تو همون دختر فسقلی زشت و دماغو نیستی؟ همچین خوب نیستم. امروز روز گندیه ولی خب... راستی شنیدم باباتون شاه شده. تبریک میگم.» چشم های پیتر چهارتا می شوند. با تعجب می گوید :« اما بانوی من! پدر دوازده سال پیش تاج گذاری کرد. شما تازه شنیدین؟!» مادربزرگ با عصایش روی موهای روغن زده و مرتب پیتر می کوبد :« اول بگو سلام! ادب که نداری! انگار تو کله ات مغز هم نداری! معلومه که شنیدم! هرچند از باباتون که به من خیری نرسید... ولی خب نمیشد که جلوی این همه آدم بگم سلام بچه جون، شنیدم باباتون داره با کله سقوط میکنه و همه ی دار و ندارش رو از دست میده. سربازهایی که اینقدر پزشون رو میداد هم یه مشت لاشی ترسو به درد نخور از آب در اومدن که یا درجا می میرن یا فرار می کنن و برای مرگش لحظه شماری میکنن! نمیشد که بگم برای شکست مفتضحانه و وضع کشورداری خفت باورش متاسفم! یا دعا کنم وقتی که قصرش رو سرش خراب کردن بدون درد بکشنش و سر قطع شدش رو از دروازه ی شهر آویزون نکنن یه جوری که خون دلمه بسته از گردنش بریزه رو سر مسافرهای بخت برگشته و حال همه خراب بشه! اگه تو اون کله ات بجای یونجه مغز داشتی این چیزها رو می فهمیدی!» 

 

بعد هم راهش را کشید و به داخل عمارت رفت. همه ی خدمتکارها از شرم و ترس به خود می لرزیدند. به غرور نوجوانانه ی پیتر برخورده بود و صورتش برافروخته بود. مباشری که همراهی امان می کرد هاج و واج مانده بود که باید چه کار کند! حس کردم که امیلی بغضش را فرو خورد. به زور قانعش کرده بودم که اوضاع آنقدرها هم بد نیست و جنگ خیلی زود تمام می شود و ما هم به پایتخت برخواهیم گشت. تنها کاری که از دستم بر می آمد یک خنده ی مسخره ی کشدار بود :« جدی نگیرید بچه ها، مادربزرگ خیلی شوخ طبعه. این مدت قراره حسابی بهمون خوش بگذره. مثل یه تعطیلات بهش نگاه کنید. بیایید بریم تو.» 

 

نمی دانستم کدام یک آزار دهنده تر است. صدای کوبنده ی برخورد عصایش با زمین سنگی خانه و پژواکش در راهرویی طولانی و تاریک، صدای ملچ ملوچی که بدون وقفه از دهانش بلند میشد بدون اینکه مشغول خوردن چیزی باشد، یا غرولند ها و فحش هایی که نثار زمین و زمان می کرد. 

 

به بزرگ ترین اتاق خواب عمارت رسیدیم. با شش تخت زوار در رفته و خاک گرفته، پنجره ای شکسته، بدون هیچ پرده یا کمدی، بیشتر شبیه یتیم خانه بود. البته از مادربزرگ انتظار هم نداشتم پولش را صرف خرید این چیزها کند. هیچ چیز اتاق هیچ جور سنخیتی با لباس های فاخر و رنگین ما نداشت. شنیدن لفظ شاهدخت و شاهزاده که به آن عادت کرده بودیم  اینجا تمسخر آمیز به نظر می رسید‌ خدمتکارها هم نمی دانستند چمدان های ما را باید کجا بگذارند. اولیور به دیوار خیس و ترک برداشته دست کشید و وقتی یک عالمه کپک به انگشتانش چسبید عقب پرید و گفت :«خواهر جون قراره اینجا بمونیم؟!!» 

 

خوشبختانه مادربزرگ صدایش را نشنید. چشم هایش را تیز کرده و مشغول وراندازی پیتر بود. در همین حین بلند بلند با خودش حرف میزد :« ۱۲ سال پیش، هان؟ اگه واقعا خبر نداشتم هم جای تعجب نداشت. روز شادی اشون که من رو دعوت نمی کنن! تو اون جشن مثلا تاج گذاری! فقط هر وقت یه گندی بالا آوردن یاد من می افتن. با این سنم باید پرستاری این از دماغ فیل افتاده ها رو هم بکنم! باید تا روزی که خبر مرگ باباشون میرسه تر و خشکشون کنم. چندش آوره! ولی بعدش چی؟ قراره چه خاکی به سرشون بریزن؟ توله های بدبخت...» برای اینکه بیش از آن احساس فلاکت نکنیم باید بحث را عوض می کردم. دوباره با لبخند شروع کردم. :« ولی تاجایی که من به خاطر دارم پدر رسما ازتون دعوت کردن. باعث افتخار بود اگه مراسم تاج گذاری رو با حضور گرمتون دلپذیرتر می کردین. وقتی فرمودین به دلایلی قادر به تشریف فرمایی نیستین پدر خیلی ناراحت شد...»

 

مادربررگ عصایش را بالا اورد و به صورت تهدیدآمیزی جلوی چشمم تکان داد. بعد فریاد زد :« یه چیزی رو یادت نره! تو خونه ی من حق نداری اینقدر لفظ قلم صحبت کنی. مثل این داداش اتوکشیده ات هم بی ادب نباش اما حالم رو با کلمات مزخرفت بهم نزن! بعدش هم! معلومه که خودم نیومدم! مگه مغز خر خورده بودم که پام رو تو اون قصر نفرین شده بذارم؟ فکر کردید چرا تو این کشور هر روز یه شورش جدید راه میفته و یه گله گاو یه گله ی گاوتر از خودشون رو میکشن تا رییس خودشون رو به تخت بنشونن؟! همه اش طلسمه احمق جون! سرنوشت تمام کسایی که به اون سرسرای جن زده بذارن تاریک و سیاه میشه. برای تو هم از مال همه بدتر! واسه همینه که بختت کپک زده!»

 

امیلی تاحالا با بیخیالی روی تخت جدید بدون ملافه اش دراز کشیده بود و با پاپیونش بازی می کرد، سرش را خم کرد و با لحن بامزه ای گفت :« الیزابت کلییییی خواستگار داره. از همه ی کشورهای دوووور، همه ی شاهزاده ها و ولیعهد ها دوست دارن باهاش ازدواج کنن.» مادربررگ پوزخند زد:« معلومه! چون که کشور اونها زیادی دوره نمی تونن بیان و ریختت رو ببینن! بیچاره ها خبر ندارن تا چه حد زشت و بدهیکل و نچسبی! تو هم اگه مثل این داداش اتوکشیده ات ینجه تو کله ات نبود فوری خودت رو به یکی اشون قالب می کردی! البته الان که دم و داستگاه بابات هم داره نفس های آخرش رو میکشه و نمی تونه کسی رو گول بزنه. باعث تاسفه اما گاهی وقتها آرزو می کنم کاش شیطان صفتی و طمع رو از مادر مرحومت به ارث برده بودی. ولی حیف، حیف که عین پسر خودم خنگی!» بعد هم راهش را کشید و از اتاق بیرون رفت...

  • میخک

 روز دوم «3 نفر را در زندگی‌تان در نظر بیاورید. به شخصیت داستان‌تان موها و خنده‌ی فرد ۱، چهره و اتاق‌خواب فرد ۲ و کمد و اخلاقیات فرد ۳ را بدهید. این فرد جدید شخصیت اصلی داستان شماست. هر ویژگی‌ای که دوست دارید به او اضافه کنید. با توصیف تنها ۶۰ ثانیه از روز او، سعی کنید او را بیشتر به ما بشناسانید» 

 

 

فیلم تمام شد، تیتراژش هم همین طور. «او» اما هنوز داشت اشک می ریخت. سقلمه ای به دستش زدم و گفتم :«بیخیال! فقط فیلمه! الکیه! تو واقعیت پسره اصلا سرطان نداره که بخواد بمیره که دختره خودکشی کنه!» دستش را عقب کشید. فورا اشک هایش را پاک کرد و اخم هایش را در هم کشید :« خودم می دونم!»

بعد با عصبانیت از روی مبل بلند شد. کش موهای فرفری اش را باز کرد و محکم تر بست. قدم های محکمش را به سمت اتاق خواب بر داشت و سر راهش تابلوی کج شده ی دیوار را هم درست کرد. دنبالش رفتم. دیدم در کمد را باز کرده و رو به روی آینه ی قدی روی درش ایستاده. بین تلی از لباس های بهم ریخته و روی هم چپانده شده یک مانتو برداشت و شروع کرد به پوشیدن. پرسیدم :«جایی میخوای بری؟»

با همان جدیت و اخم رفت به سمت کمد من که طرف دیگر تخت بود. پیراهن سبزم را از رخت آویز برداشت و به سمتم پرتاب کرد و گفت :« باید بریم آزمایشگاه. باید چکاپ کامل بدی. از اولش هم از سابقه ی خانوادگی اتون می ترسیدم. این چیزها که خبر نمیکنه! هرچی زودتر بفهمیم بهتره...»

از اولش هم تقصیر خودم بود که یک فیلم کمدی نگرفتم.

 

 

 

 

 

پ ن: راستش بین خوندن موضوع امروز و نوشتنش فاصله افتاد و یه چیزهااییش رو یادم رفت :/ مثلا اینکه کمد و اخلاقیات هیچ‌نسبتی با هم ندارن. یا بجای خنده گریه نوشته شد.

​​​​​​بیایید ایرادات جزئی را نادیده بگیریم :))

 

  • میخک