غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

30 روز نوشتن- سه

شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۱۰:۳۰ ب.ظ

روز سوم : «شخصیت را به ملاقات مادربزرگ غرغرویش بفرستید.صحنه رسیدن شخصیت را بنویسید.» 

 

 

 

 

 

کالاسکه متوفف شد. نفس عمیقی کشیدم. خواهر و برادرهای کوچکترم از مادربزرگ فقط چند قصه شنیده بودند و حالا همه ذوق زده بودند که برای اولین بار با او ملاقات کنند. اما من؟ قیافه ام داد میزد که ترجیح می دادم هرجایی باشم بجز دم در خانه ی او!

 

در کالاسکه باز شد و‌سرباز هایی که جلویمان صف کشیده بودند تا کمر خم شدند و تعظیم کردند. دست راست امیلی را گرفتم. پاپیون روی سر ماریا را مرتب کردم، یقه ی پیراهن ابریشم اولیور را صاف کردم. بخاطر خستگی راه طولانی و سختی که پیموده بودیم و هول و هراس های پایان ناپذیر این روزها زیر چشمم گود افتاده و صورتم بی روح بود. با این حال سعی کردم به پیتر چشمک بزنم و جواب لبخندش را بدهم.

 

با همدیگر پیاده شدیم. قدم گذاشتیم روی سنگ فرش خیابان.  آسمان صاف و آفتابی بود. مردم پشت سر سد محافظین جمع شده بودند، روی پاشنه های پایشان بلند شده بودند تا صورت ما را بهتر ببینند. سعی کردم پچ پچ هایشان را نادیده بگیرم. دست امیلی را محکم تر گرفتم. پدر موقع خداحافظی دست راستم را را فشرده بود و دم گوشم گفته بود :«کوهی از طلا و سکه و جواهر توی خزانه هست. کلیدش هم دست منه. مردم من بهم اعتماد کردن و ثروتشون رو بهم سپردن. منم گنجینه ام رو میسپارم به تو. نازنین پدر، مراقب خواهر و برادرهات باش.» 

 

جلوی دروازه ی آهنی هیأت پیشواز دوسه نفره ای متشکل از خدمتکاران و کارکنان خانه ی مادربزرگ جمع شده اند. وسطشان هم پیرزنی چاق و اخمو، با لباس های نخ نما و رنگ و رو رفته، صورتی چروک، کلاه کهنه که موهای سفیدش را پوشانده و عصیای چوبی شدیپا بدقواره ایستاده است. اگر او را نمی شناختم محال بود باور کنم صاحب این عمارت اعیانی همچین سر و وضعی داشته باشد. ندیمه ها تعظیم می کنند و زیرلب خوشامد می گویند. مادربزرگ هنوز با اخم تک تکمان را برانداز می کند. بچه ها برای ادای احترام تردید دارند. بدجوری خورده است توی ذوقشان.

 

لبخندی زورکی می زنم و می گویم:« سلام مادربزرگ عزیز. حالتون چطوره؟ روز دلپذیری نیست؟» با بیخیالی سر تکان می دهد :« سلام بچه جون، تو همون دختر فسقلی زشت و دماغو نیستی؟ همچین خوب نیستم. امروز روز گندیه ولی خب... راستی شنیدم باباتون شاه شده. تبریک میگم.» چشم های پیتر چهارتا می شوند. با تعجب می گوید :« اما بانوی من! پدر دوازده سال پیش تاج گذاری کرد. شما تازه شنیدین؟!» مادربزرگ با عصایش روی موهای روغن زده و مرتب پیتر می کوبد :« اول بگو سلام! ادب که نداری! انگار تو کله ات مغز هم نداری! معلومه که شنیدم! هرچند از باباتون که به من خیری نرسید... ولی خب نمیشد که جلوی این همه آدم بگم سلام بچه جون، شنیدم باباتون داره با کله سقوط میکنه و همه ی دار و ندارش رو از دست میده. سربازهایی که اینقدر پزشون رو میداد هم یه مشت لاشی ترسو به درد نخور از آب در اومدن که یا درجا می میرن یا فرار می کنن و برای مرگش لحظه شماری میکنن! نمیشد که بگم برای شکست مفتضحانه و وضع کشورداری خفت باورش متاسفم! یا دعا کنم وقتی که قصرش رو سرش خراب کردن بدون درد بکشنش و سر قطع شدش رو از دروازه ی شهر آویزون نکنن یه جوری که خون دلمه بسته از گردنش بریزه رو سر مسافرهای بخت برگشته و حال همه خراب بشه! اگه تو اون کله ات بجای یونجه مغز داشتی این چیزها رو می فهمیدی!» 

 

بعد هم راهش را کشید و به داخل عمارت رفت. همه ی خدمتکارها از شرم و ترس به خود می لرزیدند. به غرور نوجوانانه ی پیتر برخورده بود و صورتش برافروخته بود. مباشری که همراهی امان می کرد هاج و واج مانده بود که باید چه کار کند! حس کردم که امیلی بغضش را فرو خورد. به زور قانعش کرده بودم که اوضاع آنقدرها هم بد نیست و جنگ خیلی زود تمام می شود و ما هم به پایتخت برخواهیم گشت. تنها کاری که از دستم بر می آمد یک خنده ی مسخره ی کشدار بود :« جدی نگیرید بچه ها، مادربزرگ خیلی شوخ طبعه. این مدت قراره حسابی بهمون خوش بگذره. مثل یه تعطیلات بهش نگاه کنید. بیایید بریم تو.» 

 

نمی دانستم کدام یک آزار دهنده تر است. صدای کوبنده ی برخورد عصایش با زمین سنگی خانه و پژواکش در راهرویی طولانی و تاریک، صدای ملچ ملوچی که بدون وقفه از دهانش بلند میشد بدون اینکه مشغول خوردن چیزی باشد، یا غرولند ها و فحش هایی که نثار زمین و زمان می کرد. 

 

به بزرگ ترین اتاق خواب عمارت رسیدیم. با شش تخت زوار در رفته و خاک گرفته، پنجره ای شکسته، بدون هیچ پرده یا کمدی، بیشتر شبیه یتیم خانه بود. البته از مادربزرگ انتظار هم نداشتم پولش را صرف خرید این چیزها کند. هیچ چیز اتاق هیچ جور سنخیتی با لباس های فاخر و رنگین ما نداشت. شنیدن لفظ شاهدخت و شاهزاده که به آن عادت کرده بودیم  اینجا تمسخر آمیز به نظر می رسید‌ خدمتکارها هم نمی دانستند چمدان های ما را باید کجا بگذارند. اولیور به دیوار خیس و ترک برداشته دست کشید و وقتی یک عالمه کپک به انگشتانش چسبید عقب پرید و گفت :«خواهر جون قراره اینجا بمونیم؟!!» 

 

خوشبختانه مادربزرگ صدایش را نشنید. چشم هایش را تیز کرده و مشغول وراندازی پیتر بود. در همین حین بلند بلند با خودش حرف میزد :« ۱۲ سال پیش، هان؟ اگه واقعا خبر نداشتم هم جای تعجب نداشت. روز شادی اشون که من رو دعوت نمی کنن! تو اون جشن مثلا تاج گذاری! فقط هر وقت یه گندی بالا آوردن یاد من می افتن. با این سنم باید پرستاری این از دماغ فیل افتاده ها رو هم بکنم! باید تا روزی که خبر مرگ باباشون میرسه تر و خشکشون کنم. چندش آوره! ولی بعدش چی؟ قراره چه خاکی به سرشون بریزن؟ توله های بدبخت...» برای اینکه بیش از آن احساس فلاکت نکنیم باید بحث را عوض می کردم. دوباره با لبخند شروع کردم. :« ولی تاجایی که من به خاطر دارم پدر رسما ازتون دعوت کردن. باعث افتخار بود اگه مراسم تاج گذاری رو با حضور گرمتون دلپذیرتر می کردین. وقتی فرمودین به دلایلی قادر به تشریف فرمایی نیستین پدر خیلی ناراحت شد...»

 

مادربررگ عصایش را بالا اورد و به صورت تهدیدآمیزی جلوی چشمم تکان داد. بعد فریاد زد :« یه چیزی رو یادت نره! تو خونه ی من حق نداری اینقدر لفظ قلم صحبت کنی. مثل این داداش اتوکشیده ات هم بی ادب نباش اما حالم رو با کلمات مزخرفت بهم نزن! بعدش هم! معلومه که خودم نیومدم! مگه مغز خر خورده بودم که پام رو تو اون قصر نفرین شده بذارم؟ فکر کردید چرا تو این کشور هر روز یه شورش جدید راه میفته و یه گله گاو یه گله ی گاوتر از خودشون رو میکشن تا رییس خودشون رو به تخت بنشونن؟! همه اش طلسمه احمق جون! سرنوشت تمام کسایی که به اون سرسرای جن زده بذارن تاریک و سیاه میشه. برای تو هم از مال همه بدتر! واسه همینه که بختت کپک زده!»

 

امیلی تاحالا با بیخیالی روی تخت جدید بدون ملافه اش دراز کشیده بود و با پاپیونش بازی می کرد، سرش را خم کرد و با لحن بامزه ای گفت :« الیزابت کلییییی خواستگار داره. از همه ی کشورهای دوووور، همه ی شاهزاده ها و ولیعهد ها دوست دارن باهاش ازدواج کنن.» مادربررگ پوزخند زد:« معلومه! چون که کشور اونها زیادی دوره نمی تونن بیان و ریختت رو ببینن! بیچاره ها خبر ندارن تا چه حد زشت و بدهیکل و نچسبی! تو هم اگه مثل این داداش اتوکشیده ات ینجه تو کله ات نبود فوری خودت رو به یکی اشون قالب می کردی! البته الان که دم و داستگاه بابات هم داره نفس های آخرش رو میکشه و نمی تونه کسی رو گول بزنه. باعث تاسفه اما گاهی وقتها آرزو می کنم کاش شیطان صفتی و طمع رو از مادر مرحومت به ارث برده بودی. ولی حیف، حیف که عین پسر خودم خنگی!» بعد هم راهش را کشید و از اتاق بیرون رفت...

نظرات  (۱۸)

چه مادربزرگ خشنیه!  O_o

و چقدر موضوعات این چالشه سخته،من از روز اول فیوزام اتصالی میکنه!

 

اممم اون صفتی که مادربزرگه به سرباز ها اطلاق کرد زیادی بد نبود؟!

پاسخ:
اوهوم
دیگه دیدم به صلاح نیست ادامه بدم وگرنه میشد همچنان از ایشان نوشت😅
سخت نیستها جالبن به نظر من...



حالا که نگاه کردم دیدم بله زیادی بد بود کاملا توی نقش فرورفته بودم خواستم تاثیرگذاریش رو بیشتر کنم :/

غرغروترین و اعصاب‌خوردکن‌ترین مادربزرگی بود که تو این چالش می‌خوندم :))))

 

+ آدرس جدیدت خیلی زیباست :(

پاسخ:
خواستم یه کاری کنم بقیه قدر مادربزرگ هاشون رو بدونن :))))


+ ۱-مرسی که دقت کردی خیلی منتظر بودم یکی متوجه بشه
۲- مممنون لطف داری با چشم های زیبات میبینی :)
  • پَـــــر واز
  • آخرین دیالوگ مامان بزرگه خیلی خوبه:d

    چقدر مفصل و قشنگ نوشتی...چقدر به جزئیات توجه کردی‌...

    Don't be tired^_^

    پاسخ:
    :))

    ممنونم :)

    کاملا هم موفق بودی! تازه این شخصیته می‌تونست عمه خانومی چیزی هم باشه =))))

     

    + آره من خیلی دقتم بالاست ^_^ مثلا تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم عکست یه دختر با لباس آبیه که کنار دریا و توی ساحل وایساده ^_^ نمی‌دونی وقتی فهمیدم خودکاره چه شکست بزرگی خوردم :))))

    پاسخ:
    مچکر :))

    نه دیگه من چون خودم قراره عمه بشم از حالا دارم در راستای بالابردن ارزش خانوادکی-اجتماعی عمه ها تلاش می کنم :))


    اوه مای گاد! :)))))
    تو فوق العاده ای نرگس :)
    خودکارش مهم نیست ولی... متنش رو دوست دارم...

    الهی :))) موفق باشی. من عمه نمی‌شم ولی عمه‌ها رو دوست دارم :دی.

     

     

    توقع که نداری با این میزان حواسم، متنشو تشخیص بدم؟ :))) چی نوشته؟

    پاسخ:
    آفرین عمه ها رو دوست بدار :)))


    واقعا این حجم از توقعات بیجا باعث سرکوب احساس استقلال و استعدادهای نوظهور بچه ها میشه
    برم خودمو اصلاح کنم :دی 

    زندگی بهتر از آن است که می پنداری.

    من تا به حال هیچ تلاشی در راستای داستان نویسی نداشتم

    یه عاملی در من نمیذاره در این زمینه بیشتر از یه حدی تخیل داشته باشم

    یه رئالیست خالص در اعماق وجودم حکومت میکنه :/

    به همین دلیل اصلا موضوعات رو که می بینم می گرخم! 

    پاسخ:
    اون عامل رو به منم تزریق کنید لطفا بلکن یکم تلطیف شد درونم :/
    من کلا آنتی رئالیستم ://


    ولی خوش به حالتون
    اینطوری که هستبن خیلی بهتره
    چیه همه اش تخیل و توهم؟

    نه از یه جهت آزار دهنده است

    گاهی درک دیگرانی که اینطور نیستند برای من خیلی دشوار میشه و باید کلی حصار رو بشکنم و از قالب خودم خارج بشم که بفهممشون

    واسه من هم باید تعدیل بشه :) 

     

    پاسخ:
    بازهم ضررش خیلی کمتر از منفعتشه!

    خوب میفهمم چی میگید چون مادر منم دقیقا همین طوریه و از این جهات سخته ارتباط برقرار کردن...


    تعادل کلا بهترینه :)

    چه قشنگ :)) همون بهتر که عکس دریا نبود :دی.

    پاسخ:
    والا :))

    مخاطبش بیشتر خودمم و میخوام که یادم نره :)
  • زهرا بیت سیاح
  • واقعا عالی بود:))

    من عاشق رمان و ادبیات داستانی ام و بیشتر مطالعاتم تو همین حوزه است. ولی به طرز عجیبی هرچی مینویم بیشتر نمایشنامه از آب درمیاد. با اینکه تعداد نمایشنامه هایی که تا حالا خوندم وقع اصلا قابل توجه نیستن.

    بالاخره همه که قرار نیست مثل هم باشن^_^ 

    ولی فکر کنم تیم خوبی بشیم:)) شما شخصیت ها رو  جلو ببر من پیرنگ و طرح قصه رو:)))

    حرف آخر: این چالش منبعش کجاست؟

    پاسخ:
    ممنون لطف دارین :)

    نمایش نامه که فرق چندانی با داستان نداره
    البته تاجایی که من میدونم و براساس چندتا نمایش نامه ای که خوندم
    فقط فکر و خیال هاشون نوشته نمیشه همین

    صحیح است :)
    موافقم :دی


    فکر کنم پست روز اول خود ایشون کامنت داده بود :/
    # یک تنبل که حوصله نداره بره آدرس رو پیدا و کپی کنه ://

    میشه مقام خشن‌ترین و غرغروترین مادربزرگ رو بهش عطا کرد حتی :))

     

    منم عمه میشم، بیا با هم تلاش کنیم. ارزش عمه‌ها خیلی بیشتر از این چیزیه که تو جامعه دیده میشه. در حقشون ظلم شده اصن :)))

    پاسخ:
    باعث افتخاره :)))


    احسنت! باید فکرهای اساسی برای بازپس گیری حقوق از دست رفته امون بکنیم...
  • |•° ن.م °•|
  • من میدونستم آدرس عوض کردید! فقط فکر کردم اشتباهی فکر کردم گفتم مگه مثل بلاگفا آدرس عوض بشه میشه بهش دسترسی داشت

    پاسخ:
    محتوای حرفت رو خیلی متوجه نشدم و حواسم رفت به اینکه تو هم منو دوم شخص جمع صدا کردی و الان فقط میتونم بی صدا اشک بریزم :((

    ببییییین منم فکر می کردم این یه دختر با لباس آبیه. یه بار خودت گفتی فهمیدم :دی

    تازه من به آدرست دقت کرده بودم ولی فکر کردم از اول همین بوده و من دقتم پایین بوده :(((((((((((

    پاسخ:
    جدی؟ :/
    هرجوری نگاه میکنم نمیتونم به دختر تشبیهش کنم :/
    :)))


    دو روز نبودم همه شروع کردید که :(((
    پاسخ:
    خب الان اومدی ^_^

    دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است...

    پس بذار کمربندم رو ببندم و شروع کنم به خوندن !

    پاسخ:
    موفق باشی :دی

    فقط جاده لغزنده است، اهسته برانید :)
  • |•° ن.م °•|
  • پیرزن غر غر شیطونه میگه ....

    اوممم ولش کن آرامش رو پیشه میکنیم . خیلیی قشنگ بودا! مثل رومانای اروپایی قرن 19 شده بود:)

     

    منظور اینکه تو بلاگفا آدرس عوض میکنی دیگه آدرس جدید برای بقیه نمیره باید بهشون آدرس جدیدو بدی!

    چرا اشک ریختی؟ بدت اومد؟

    تقصیر کیبورد گوگله خودش ویرایش میکنه:)

    پاسخ:
    :))

    من بیشتر دلم واسه الیزابت میسوزه طفلک چی قراره بگشه این مدت... :(
    ممنون قشنگ خوندی :)


    خب اینجا هم همینطوره! اسم درباره ی نوشتن رو بزنی یا لینکی که تو کامتت های قبلیم هست میگه وبلاگی با این آدرس وجود ندارد. اما دنبال کننده ها خود به خود آدرس جدید رو میگیرن :)

    به جواب سوال ۱۰ مراجعه شود.
    اگه تو هم با من صمیمی نباشی که یعنی واقعا دوست یابی ام شدیدا لنگ میزنه ://

    امان از این مصحح های خودکار!
    لعن و نفرین بر آنان باد!
    باز برای تو خوبه مودبانه ترش کرده کیبورد من نمیدونم چرا اینقدر منحرفه :/ برمیگردم نوشته های قبلیم رو بخونم یهو میبینم یه کلمات ناشایستی نوشته که معنی خیلی هاش رو هم نمی دونم :// 

  • |•° ن.م °•|
  • الیزابت بیچاره😢

     آره جوابتو خوندم یاد خودم افتادم گفتم من باخیلیا صمیمی میشم ولی اونا شاید صمیمی نیستن:) ولی ملکه دوستیم دیگه😀

    اوومم این کیبورده قبلاً خیلی بی‌تربیت بود شرمگین میشم یادم میاد بیشعور منحرف ولی جدیدا پاک شده دوباره وصل شد درست شد به راه راست هدایت شد😁

    پاسخ:
    هی روزگار... 
    دختر به این پاکی، نجیبی، خوش اخلاقی، مهربونی، خوشگلی (نظر مادربررگ رو ول کن اون به همه گیر میده) ، پرنسس هم که هست... بعد ببین به چه روزی می افته؟
    بعد از اینکه باباش رو به همون شکلی که مادربزرگ گفت میکشن، کشورشون رو اشغال میکنن اسیر میشه و بدترین شکنجه ها رو تحمل میکنه و جلوی چشمش سر پیتر و اولیور رو میبرن تا نسلشون قطع شه و دشمن ها بالا سر جنازه ی اون دوتا طفلک می رقصن و میخندن و هیچ کاری نمی تونه بکنه. بعد سعی میکنه خواهرهاش رو فراری بده قبل از اینکه...

    بیخیال دیگه گریه دارتر از اینش نکنم... :((


    ملکه :دی
    من باید یه لیست تهیه کنم بگم من شماها رو دوست خودم میدونم آیا شما هم من رو دوست خودتون میدونید؟
    خیلی ضایع است ولی تنها راه همینه :/ :دی

    خداروشکر که به راه راست هدایت شده :))


    یعنیا

    انقدر این مادربزرگ ایرادگیر و غرغرو بود که لجمو درمیاورد  😁😁 نفسم بند اومد تا تموم شه همشم منتظر  بودم یه دعوای حسابی پیش بیاد

    بنابراین میشه گفت ایول به نوشتنت که این همه درگیر میکنه آدمو 

    و اینکه شخصیت‌ها رو قشنگ مثل فیلم تونستم توی ذهنم ببینم.

     

    در مورد دوم شخص و صمیمیت؛ من خودم خیلی وقتا دوست دارم راحت باشم فکر میکنم نکنه طرفم بگه چایی نخورده پسرخاله شد 😁 این است که ممکنه اوایل اینجوری باشم بعد کم‌کم صمیمی میشم دوست هم دارم همه باهام صمیمی باشن 😊

    پاسخ:
    بجز ایرادگیر و غرغرو یه چیزهای دیگه هم بود که دیگه گفتنشون جایز نیست :دی

    ممنونم :)


    منم همین طورم
    زود با کسی صمیمی نمیشم (بجز بعضی استثنائات!) و کلا از زیادی زود صمیمی شدن خوشم هم نمیاد ولی خب توقع دارم وقتی که به اون مرحله رسیدیم دیگه کسی عقب گرد نکنه  :/

    وای ننه قلبمممممممم

    میگما حالا دختره واقعا زشت بود یا پیرزنه الکی میگف زشته ؟

    پاسخ:
    :))

    الکی میگفت زشته :(

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.