غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

30 روز نوشتن- پنج

سه شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ۰۶:۱۰ ب.ظ

روز پنجم «آخرین نوشیدنی که شخصیت اصلی تان نوشیده او را به ابر قهرمان تبدیل کرده است . این شخصیت حالا چه قدرت هایی دارد؟» 

 

 

 

 

کامران بطری زرد رنگ کج و ماوجش را با حالتی نمایشی دور کلاس می چرخاند. بچه ها هم ترسیده بودند و هم از شدت شوق و هیجان سر از پا نمی شناختند. نمی فهمیدم چطور ادعای مسخره ی آن پسر الدنگ را باور کرده بودند

:« یه پیرمرد خارجی این بطری رو بهم فروخت. عوضش هیچ پولی هم نگرفت. فقط چندتا تار مو ازم خواست که واسه طلسمش استفاده کنه. باحاله نه؟ پیرمرده گفت توش معجون سحرآمیزی هست که سرنوشتت رو تغییر میده. بعد از نوشیدنش، اگه لیاقت داشته باشی قدرت ماورایی پیدا می کنی، میشی یه ابرقهرمان! عین فیلم ها! ولی اگه بی لیاقت باشی درجا می کشتت. کسی هست که بخواد از این معجون بچشه؟»

همه در بهت و سکوت فرو رفته بودند. رضا با بیخیالی پرسید :« پس چرا تاحالا نخوردیش؟ چرا خودت امتحانش نکردی؟»

رنگ از صورت کامران پرید. با تته پته گفت:« خب... نه اینکه نخوام! فقط دیدم خیلی نامردیه که اول به رفقام تعارفش نکنم! تازه اگه هم سر بکشمش میخوام همه اتون شاهد این لحظه ی تاریخی باشین!»

سینا روی میز نشسته بود و داشت پاهایش را تاب می داد :«واسه خودت اسم ابرقهرمانی هم انتخاب کردی؟»

تکاپوی تازه ای شروع شد. هرکسی از یک گوشه نظرش را فریاد میزد

«حروف اسمت رو بهم بریز یه اسم جدید بساز.»

«راستی چه قدرت هایی به دست میاری؟»

«از فردا پرواز میکنی میای مدرسه؟»

«میتونی سوپرمن رو شکست بدی؟»

« سوپر من هم اسم خیلی خفنیه. تو دنیای واقعی که سوپرمن نداریم. نمیتونن بگن تکراریه، نه؟»

«آخه توی بچه ننه رو چه به سوپرمن شدن! فوق فوقش بشی سوپر بوی!»

«خفه شید دیگه!»

حمید جمله ی آخر را فریاد کشید و محکم به تخته کوبید. سکوت برقرار شد. نفس راحتی کشیدم. دستم را از روی گوشم برداشتم و کتاب علوم را ورق زدم. به نظر می آمد یک نفر در این کلاس عقل توی کله اش هست! «شماها واقعا فکر میکنید جادوگری و طلسم و این چیزها وجود داره؟؟؟ مسخره تر از اون، یه جور مایع توی یه ظرف عجیب قراره تشخیص بده کی لیاقت داره و کی نداره؟؟!! بیخیال! یارو کلاه بردار بوده! توی ظرف هم قطعا سم ریخته. هرکی بخوره درجا می میره. همه هم فکر میکنن بخاطر بی لیاقتی اش بوده! کامران یه وقت خر نشی سر بکشیش ها؟»

کامران برافروخته می شود. دست هایش را مشت می کند و فریاد می زند:« میگم ازم پولی نگرفت! این دیگه چه جور کلاه بردارییه؟ از قیافه اش هم تابلو بود واقعا جادوگره! چرا میگی جادوگری وجود نداره؟!! فقط چون تاحالا نتونستی یکی اشون رو ببینی؟!!»

حمید کتاب را از زیر دستم بیرون می کشد :«علی تو یه چیزی بهشون بگو! نکنه یه وقت جدی جدی سم رو بخورن؟!»

با کلافگی نگاهش می کنم. :«سم کجا بود نابغه؟! منو بگو فکر کردم تو عاقل تر از اینهایی!!»

کامران برای اولین بار در تاریخ به رویم لبخند می زند:«دیدین؟ دیدین؟ علی که بیشتر از همه کتاب میخونه، اون حتما میدونه که جادوگرها وجود دارن. همه اش هم دلایل چرت و پرت علمی داره! می دونستم تو باورم می کنی. رفیق خودمی دیگه.»

من و کامران به هیچ وجه من الوجوه رفیق محسوب نمی شویم. این را هرکس که کلکل و دعواهای هر روزه امان را دیده باشد می داند. من که با او کاری ندارم، ولی او خوشش می آید زور بازویش را به رخ همه بکشد و معرکه درست کند. حریفی نحیف تر و ضعیف تر از من هم پیدا نمی کند! در شرایط عادی بدم نمی آید کمی سر به سرش بگذارم  اما این بازی مسخره باید زودتر تمام شود

:«یارو نه جادوگر بوده نه کلاه بردار. یه آدم بیکار بوده که خواسته مسخره ات کنه و هرهر بهت بخنده. همین! وگرنه چرا باید با سم یه بچه رو بکشه و پلیس رو بندازه دنبال خودش. کشتن کامران چه سودی براش داره؟ مگه دیوانه است؟ هیچ پولی هم که نگرفته! تو فقط سوژه ی خنده اش شدی. مخصوصا وقتی بین ترس از مرگ و وسوسه ی ابرقهرمانی گیر کرده بودی. توی این بطری هم یا اب خالیه یا یه نوشیدنی خیلی معمولی بی خطر. والسلام.»

کتابم را ازحمید پس میگیرم و دنبال صفحه ی ۵۷ می گردم. کامران دوباره دست هایش را مشت می کند :« اگه راست میگی، اگه مطمئنی فقط آبه پس خودت ازش بخور!»

بیست و چند دانش آموز دیگر هم تاییدش می کنند. همه بجز حمید تشویقم می کنند که آن معجون را بنوشم. بعد سعی می کنند برایم اسم ابرقهرمانی انتخاب کنند. برای اینکه رویشان کم شود بطری را می گیرم و یک نفس سر می کشم.

احساس عجیبی پیدا می کنم. سر تا پایم مورمور می شود. معجون تلخ بود، خیلی تلخ! اما همین که دهانم را باز می کنم تا به بچه ها بگویم چه مزه ای داشت، روی زمین می افتم. نفسم قطع می شود. من می میرم.

 

 

 

​​​​​​پ ن: حالا در نظر داشتم علی وسط مراسم خاک سپاری دوباره زنده بشه و ببینه قدرت های ابرقهرمانی پیدا کرده... اما دیگه زیادی طولانی میشد و حوصله ام نمی کشید. به بزرگی خودتون ببخشید😅

نظرات  (۱۲)

چرا اینقدر خوب؟ چرا؟

قبول نیست تو داری تقلب می‌کنی TT :/

 

+راستی اون لینکه رو پیدا کردم و خوندم، متوجه منظورت نشدم ولی[آیکون تفکر]

پاسخ:
خوب؟ جدا؟ 
خب شما دیگه خیلی لطف دارین!


منم متوجه نشدم متوجه چی نشدین؟ کدوم لینک؟ باز چی رو فراموش کردم؟ :/
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • چه پایان غیر منتظره‌ای =))))))

    پاسخ:
    اصلا همین غیرمنتظره بودن مهمه :))
  • زهرا بیت سیاح
  • مگه قرار نیست ابر قهرمان بشه؟ پس چرا کشتیش؟ اگه حال داشتی بقیه اش رو بنویسی یک عدد خواننده مشتاق اینجا حضور داره برای خوندنش^_^

    پاسخ:
    خب از قبر پا میشه میره ابرقهرمان میشه دیگه :/
    بقیه اش رو خودتون تصور کنین ://
    :))))

    اگه حالش رو پیدا کردم چشم :)
    ممنونم :)
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • آره وژدانا غیرمنتظره‌ی جذابی بود =)))

    پاسخ:
    با تشدید روی ژ :)))

    کامنت هلن رو هم بخون به نظرم :)

    نه، واقعا خیلی خوب بود :)

     

    یه کامنت داده بودین به من، اشاره کرده بودین به آدرس لینکی، که برم اونو بخونم، منم خوندمش، اما متوجه منظورتون نشدم.

    پاسخ:
    شما واقعا لطف دارین :)


    إ شما بودین؟ :/
    خب اولین کسی که این والش رو به بیان آورده فکر کنم اوشون بوده که نمیدونم از کجا پیداش کرده :/
  • هلن پراسپرو
  • همه جا تاریکه. و تنگ. حس صبحای زمستونی رو دارم، مه موقع بیدار شدن زیر دو لایه پتو و لا به لای ملحفه ها گیر میافتم و نمیتونم تکون بخورم.

    فقط یه مشکلی هست.

    ما وسط بهاریم!

    و این چیزایی که جلوی حرکتم رو گرفتن، اصلا حس پتوی نرم عزیزمو ندارن. خیلیم سرده...

    چشمامو به زور از هم باز می کنم. مژه هام به هم گره خوردن و چسبیدن...

    اولین صحنه ای که میبینم، چهره وحشت زده... نه... گرخیده ی(!) یه غریبه تو لباس سفید، پدر و مادرم، و کامرانه.

    تا میام به خودم بیام، مامانم جیغ میکشه، بابام شروع می کنه به زیر لب دعا خوندن درحالیکه به نظر میرسه تو این دنیا نیست، دکتر(به نظر دکتر میاد. لباسش سفیده...) از اتاق می دوه بیرون، و کامران...

    کامران خشکش زده و خیره خیره بهم نگاه میکنه.

    که اصلا فکر خوبی نیست. اصلا.

    احساس می کنم بدنم... نه، ذهن و آگاهیم داخل چشماش کشیده میشن.

    شایدم آگاهی اونه که داخل چشمام کشیده میشن. احتمالا دومی، چون چشمام طوری شروع میکنن به سوختن انگار یه کامران توشونه.

    ولی من دیگه روی تخت بیمارستان(احتمالا؟) نبودم.

    وسط یه سیاهی ابدی بودم. یه سیاهی.. عجیب. که کاملا هم سیاهی نبود.

    تصاویری تند تند از جلوی چشمم رد میشدن. تصاویری که کامران تو همشون نقش داشت. تو همشون.. حضور داشت. حتی با اینکه نمیدیدمش، صداشو می شنیدم. متفاوت تر از اونطوری که همیشه میشنیدم، ولی مطمئن بودم صدای کامرانه. 

    تصاویر رنگارنگی بودن. بعضیا قشنگ، بعضیا زشت و پر هرج مرج. یه مرد با موهای کامران، که پشتش رو به من...کامران... میکنه و میره. یه زن با چشمای کامران، که از در خونه میاد تو، مستقیم میره تو تخت و نرسیده به بالشت خوابش میبره. یه پسر با رنگ پوست کامران، که لباسای سیاه فارغ التحصلیی براقی پوشیده، و به دوربین لبخند از خود راضی ای میزنه.

     

    تصاویر آشناتری هم دیدم.

    کامران بالاسر یه پسر ریزه میزه نفس کش می طلبه. کتاب اون پسر... کتاب من... زیر پاش داره له میشه. 

    تیکه پاره های کاغذ امتحان ریاضی، که کامران با بی خیالی میندازه تو آشغالی. ولی دستاش که می لرزه. از خشم... شاید.

     

    صدایی از دور میشنوم. خیلی دور... دور تر از آگاهی مهران. از سیاهی.

    مثل هوا داخل جاروبرقی، کشیده میشم تو دنیای روشن و... واقعی.

    چشمای کامران تنها چیزایی که میبینم. بهم زل زدن. و خیسن. نفس نفس میزنه. دهنش بازه. باز بودن مثل...

    مثل کسی که فریاد کشیده.

    با هرچی تو ریه هاش داره.

    یکی از پشت شونه ام رو میگیره و یه چیزایی تو گوشم داد میزنه. ولی من نمیشنوم. نمیفهمم.

    تنها چیزی که میتونم حس کنم... ببینم...

    تصاویره. صداهاست. احساساته.

    لبهام کش میان، و لبخندی رو کل صورتم پخش میشه.

    قدرته!


    نتونستم مقاومت کنم دربرابرششش D:

    با عرض پوزش، فکر کنم اونطوری نشد که خودت میخواستی. :_)

    ویرایشش نکردم. غلط ها رو به بزرگی خود ببخشید D:


    #یک فن فیک نویس، همیشه یک فن فیک نویس است

    #قدرت فن فیک نویسی که ادامه داستان رو میخواد دست کم نگیریم!!!

    #درود بر تسوکیومی و سوپرپاورهای ذهنی دیگر

     

    پاسخ:
    اووووووه مااااای گااااااد!!!!!
    من دیگه نمی دونم چی بگم!

    از اولش هم خ.استم بنویسم بچه ها من مقدمه چینی اش رو کردم شماها برید ادامه بدید
    ولی نوشته ی تو یه چیز دسگه است! قدرت معرکه ای بهش دادی!

    لطفا فن فیک نویس باقی بمان!!!

    خب، بازم متوجه نشدم ://

    پاسخ:
    بیخیال!
     من عمرا بتونم بهتر توضیح بدم :// :دی
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • آخخخ نمی‌دونی چقد خوبه می‌بینم یکی با مدل حرف زدنم آشنا می‌شه و بدون نیاز به اینکه خودم اشاره کنم، «وژدانا» رو با تشدید و تاکید روی ژ می‌خونه =)))

     

     

    خوندمش :)) فکر کنم دقیقا چیزی شد که می‌خواستی :))) مثل این سریالا که دقیقا آخرین لحظه‌ی یه قسمت، شخصیت اصلی داستان می‌میره و قسمت بعدی یهو تاداااا!!! زنده‌س =))) هم مقدمه‌ی تو و هم ادامه‌ی هلن، جفتشون غیرمنتظره‌ی جذاب :))

     

    پاسخ:
    :))


    نه اصلا چیزی نبود که میخواستم (بهش فکر میکردم درست تره)
    متفاوت تر و جذاب تر بود :)

    دست هلن درد نکنه :)

    وای خداااا😂😂😂😂😂

    عالی بووووود

    پاسخ:
    ممنون عالی خوندین :)




    آیا شما همون زری خودمون هستین؟
    یا باید بگم سلام به انتشارات دل خوش اومدین؟ :)
  • |•° ن.م °•|
  • از کامران بدم اومد:(

    پاسخ:
    من بیشتر دلم براش می سوزه :(
  • |•° ن.م °•|
  • آره حیف عی بیچاره. هرچی آدم عاقله قربانی میشه

    پاسخ:
    علی رو میگی؟
    اونکه بلند میشه و ابرقهرمان میشه دیگه!
    کامران طفلک چه عذاب وجدانی میگیره...

    شتتتت!

    چرا اینطوری شد تهش؟! ولی خوب بود شگفت زده شدیم.

     

    میگم قضیه این روزانه نویسیت چیه؟

    پاسخ:
    :))


    چالش ۳۰ روز نوشتنه
    برای هر روز یه موضوعی هست که باید جواب بدی
    فکر کنم تا روز بیست و خورده ای جلو رفته تاحالا ولی من چون منظم نمی نویسمش و خیلی هم دیر شروع کردم روز شیشمم :)



    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.