غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

30 روز نوشتن- چهار

يكشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۹، ۱۰:۰۵ ب.ظ

روز چهارم :«تصور کنید که شخصیت اصلی تان به تندیس تبدیل شده است.افکارش را توصیف کنید.»

 

 

سیندرلا بدو بدو از کنارم گذشت و به سمت جنگل رفت. سر و وضعش بهم ریخته تر از همیشه بود و گرد خاکستر بیشتری رو لباسش نسسته بود. مرغ و اردک هایی که قبلا در دامانش پناه می گرفتند با وحشت از سر راهش کنار رفتند. کنجکاو شدم دارد با این عجله کجا می رود. تعقیبش کردم. پشت درخت ها قایم شدم و دیدم که پیش زن عجیب غریبی با لباس جادوگرها ایستاد. بعد زد زیر گریه :«پری آرزو ها! دستم به دامنت! نجاتم بده! پری آرزوها بدبخت شدم...»

زن گیس سفید با دستپاچگی گفت :«چی شده عزیز دلم؟ چه اتفاقی افتاده؟»

هق هق سیندرلا شدیدتر شد. بریده بریده گفت :«مگه نشنیدی؟ شاهزاده... شاهزاده داره خونه به خونه دنبال صاحب کفش بلوری می گرده. الانم نزدیکی های محله ی ماست... چیزی نمونده پیدام کنه... من چقدر بدبختم...» 

:« من نمی فهمم. اینکه خبر خوبیه! الان نباید خوشحال باشی؟»

سیندرلا مکث کرد و اخم هایش را در هم کشید :« خوشحال؟؟!! یه نگاه به سر و وضعم بنداز! من جز این لباس های پاره پوره هیچی ندارم! باید همین ها رو بپوشم؟ ببین پوستم خشک شده! می تونم کرم پودر خواهر ناتنی هام رو کش برم ولی مال اونها هم بنجله و به درد نمی خوره. شبی که شاهزاده من رو دید و عاشقشم شد عین پرنسس ها بودم. الان چی؟ همین که ببینتم فرار می کنه...» بعد دوباره آبغوره گرفت.

پری تمام تلاشش را می کرد جلوی سرریز شدن سیل اشک های دخترک را بگیرد :« خب الان میگی چی کار کنیم؟ چه کمکی از دست من بر میاد؟»

گریه ی سیندرلا فورا بند آمد.:« قربون دستت پری جون، یه قصر برام بساز.»

:«قصر؟؟!!!!!»

سیندرلا دست هایش را روی کمرش گذاشت و قیافه ی حق به جانبی گرفت :« پس چی؟ تو دنیای ما فقط دو حالت برای خوشبخت شدن هست، یا باید شاهزاده باشی یا با یه شاهزاده ازدواج کنی. که مورد دوم معمولا تا وقتی مورد اول مهیا نباشه اتفاق نمی افته! حالا تقصیر من چیه بابام شاه نشد؟ من یتیم بی کس و کار... دلم به تو خوش بود پری جون! فکر می کردم دوستم داری... میخوای کمکم کنی... تازه! خودت اون دفعه من رو شکل پرنسس ها کردی و فرستادی به مهمونی! من که ازت نخواسته بودم. نمی دونی مردم چه افسانه هایی درموردم میگن! زشت نیست جلو در و همسایه؟ معلوم شه اون بانوی مرموز که در زیبایی همتایی نداشت یه دونه قصر هم نداره؟ حالا خزانه ی پر از پول پیشکش! باید بتونم نظرشون رو جلب کنم یا نه؟ شاهزاده که نمیاد همین جوری یه دختر کشاورز رو بگیره! ولی اگه قصر داشته باشم... فکرش رو بکن! چشم نامادری ام از کاسه در میاد! چه کیفی بکنم وقتی حرص و جوش بخوره...» 

پری شروع کرد به خاراندن موهایش :« اما سیندرلا جون، اینهایی که تو میگی اصلا تو فیلم نامه نیست! شاهزاده باید عاشق اخلاق و شخصیتت بشه!»

سیندرلا زد زیر خنده:« اوووووه! کجای کاری پری جون؟ اخلاق دیگه چه صیغه ایه! نمی دونم دقیفا چند سالته ولی تو این دوره و زمونه مردم عقلشون به چشمشونه. مثلا همین نازلی دختر همسایه ی سر کوچه امون. قیافه اش شبیه ته دیگ ماکارونی بود. دختر خوبی بودها اما هیچکس قد سوسک هم براش ارزش قائل نمیشد. از وقتی لوازم آرایشی ایکس با تخفیف هشتاد درصد رو مصرف میکنه عین فرشته ها شده! اووونقدر قشنگ شده که نگو! از همون موقع روزی ده تا خواستگار دکتر و مهندس دم در خونه اشون صف میکشن! حالا من خداروشکر، چشم حسود کور، ژنتیکی خوشگل و تو دل برو هستم. اما قصر ندارم. یه قصر با تمام مخلفات. خودت دیگه بهتر از من می دونی. کف مرمری و فرش تمام ابریشم و چلچلراغ بلوری و قاشق چنگال نقره و کلی زلم زیمبو و خدم حشم و کمد پر از لباس و این چیزها. اگه قصر بسازی دیگه ازت لوازم آرایشی ایکس رو هم نمی خوام. جاش همین جا باشه خوبه. ویوش عالیه! فقط باید یه جوری مامورهای جنگل بانی رو دک کنیم... الهی دورت بگردم پری جون، لطفا زودتر دست به کار شو. هر لحظه ممکنه شاهزاده سر برسه ها!» 

پری آرزوها دست به کار شد. با دهان باز ایستاده بودم و جادویش را تماشا می کردم. با چشم خودم دیدم که درخت یکی یکی تبدیل به ستون های قصر شدند و ساختمان بی مانندی شکل گرفت. چوب پری آرزوها یک لحظه از جلوی من گذشت. تبدیل شدم به یک تندیس.

مسخره بود. همیشه می دانستم فضولی هایم قرار است کار دستم بدهد، اما نه در این حد! نوک دماغم شروع کرد به گزگز کردن. خواستم بخارانمش، نتوانستم. خواستم سرم را کج کنم و برگردم، نتوانستم. خواستم نفس بکشم، نتوانستم. کلا قادر به هیچ کاری نبودم. شده بودم یک مجسمه ی سنگی تراش خورده وسط سرسرای قصر! عجیب بود که با این وجود چشم های سنگی بی حرکتم هنوز هم می دیدند و گوش هایم می شنیدند. مثلا می فهمیدم الان بانو‌سیندرلا کفش های پاشنه بلندش را پوشیده و سرخاب سفیدآب کرده و دارد ترق ترق در سرسرا قدم می زند. منتظر است شاهزاده ی رویاهایش از راه برسد. من هم منتظر بودم. اگر او زودتر می رسید نقش من هم زودتر تمام می شد و پری مرا به حالت اولیه ام بر می گردادند. بعد از آن بدو بدو به خانه بر می گشتم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر در زندگی مردم فضولی نکنم. فقط بدم نمی آمد قبل از رفتن ببینم سرنوشت این دو جوان چه می شود...

 

 

 

پ ن: حالا درسته که افکارش رو زیاد توصیف نکردم. ولی خب به نظرم اینکه چرا و چگونه تبدیل به تندیس شد خیلی مهم تر بود. با احترام به طراح چالش :)

نظرات  (۲۰)

از نظر من کسی که قیافش شبیه ته دیگ ماکارونی باشه باید خیلی جذاب باشه:/

پاسخ:
موافقم :)))))

ولی خب اگه احساسات رو کنار بذاریم و عاقلانه نگاه کنیم زیبا نیست چندان :/

دقیقا ذهنم درگیر بود که این چطور مجسمه ایه که می تونه کسی رو تعقیب کنه ،دهانش باز میشه و...

آخرش خیلی باحال بود!

هم شوکه شدم هم خنده م گرفته بود چیزی شبیه دوربین مخفی :D

پاسخ:
وای فکر کنید مجسمه پا شه دنبال سیندرلا بدوه ببینه کجا میره :)))
اونم جالب میشدها :))


سلام 

عاااالی بود👌👌بسی فیض بردیم🙃فقط اون یادآوری مرگ اخلاقیات تو این دوره زمونه یخورده حالمو گرفت😕هعییی 

ولی دمت جیز👍👍

پاسخ:
علیک سلام :)
عالی خوندین :)

اوهوم...
حالا مرگ نگیم بهش...
اخلاقیات حالش خوب نیست بردنش بیمارستان... 

تازه سیندرلا که از دوره و زمونه ی ما نیست، هوم؟

مچکر :)

وسطاش به نظرم یکمی کشش کم شد 

اما آخرش خیلی جالب بود 

انقدر قشنگ که حس کردم خودم تندیس شدم و دماغمم میخاره 😂

جالب بود 👍

پاسخ:
اوهوم...
طنز نوشتن مهارت فوق العاده ایه که همیشه آرزو میکنم کاش یکم ازش رو داشتم...
اینهایی که نوشتم هم چندتا جوک‌تکراری رو بهم چسبوندم 

ممنون از با دقت خوندنت :)
:)
تشکر :)
  • پَـــــر واز
  • این قسمت خیلییی خوب بود😭😂

    فقط اونجایی که از کرم پودرای فیک آنستازیا اینا میگه😬😂😭

    این قسمت: سیندرلای آبرو دار😭😂

    چقدر وسطاش شبیه این تبلیغاتای وسایل میکاپ شده بودا😂😭

    من تو این داستان نا امید شدم:( سیندرلام سیندرلای قدیم لااقل طبق فیلمنامه میرفت جلو:(

    آخرش یهو جا خوردم...😂

    خسته نباشی سین دال عزیزممم❤_____❤

    پاسخ:
    خوب خوندی :))

    منطورم بیشتر اون یکی خواهر ناتنی اش بود
    من آناستازیا رو هم دوست دارم (خیلی بیشتر از خود سیندرلا) طفلک خیلی مظلوم بود :(


    آبروبر بود بیشتر😅

    :))

    ممنونم‌:)
  • پَـــــر واز
  • اسم اون یکی خواهرشو یادم نمیادچی بود گرسیا یه همچین چیزی😂😭😬

    اون قسمتاش که فکر همسایه بودو...😂

    عزیزی❤

    پاسخ:
    مگه اسم داشت اصلا؟ :/

    همسایه رو نمی دونم راستش ولی سیندرلای جدید که ساخته بودن چوب دستی جادوگر افتاد دست نامادری و آناستازیا رو جای سیندرلا جا زد و...

    به هر حال
    کلا کارتون احمقانه ایه نمی دونم چرا اینقدر داریم راجع بهش حرف میزنیم :/
    :دی

    🌸🌸🌸
  • هلن پراسپرو
  • پری شروع کرد به خاراندن موهایش :« اما سیندرلا جون، اینهایی که تو میگی اصلا تو فیلم نامه نیست! شاهزاده باید عاشق اخلاق و شخصیتت بشه!»
     

     

    وای اینجاش چقدر خوب بوددد 😂 

    هم پیام اخاقی داشت، هم قشنگ بود!

    (واهای من این سوالو واقعا چی بنویسم @_@)


    پ.ن:اسم اونیکی خواهره درسّیلا بودD:

    پاسخ:
    :))

    ممنون لطف داری😄

    منم هر عنوانی که می بینم همین رو به خودم میگم واااای قراره چی بنویسم :/
    امروز رو میخواستم بپیچونم کلا ننویسم بعد یهو‌خودش اومد :/


    ممنون از آگاه سازی :دی

    آقااااا

    خواهرای سیندرلا آناستازیا و گرزیلا بودن 😂

    پاسخ:
    هرکی یه چیز میگه :)))

    این قسمت عاقبت فضولی:))

    جالب بود

    پاسخ:
    :)
    مچکر
    :)

    خیلی قشنگ نوشتی کلا قشنگ مینویسی

    :)

    هوس ته دیگ ماکارونی کردم ...

    پاسخ:
    شما کلا لطف داری :)

    منم همین طور :(

    وبم پرید الی

    پاسخ:
    واااااااااااااااااااای! :/
    چرا!ااااااا؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
    بخاطر همون عوض کردن نام کاربری!
    به بیان اعتراض کن خب!
    کل مطالبش؟!!
    کاش بشه برش گردوند...






    الان نگاه کردم
    برای ما که هست هنوز :/
  • هونیا موتور
  • خودت مینویسی ؟

    پاسخ:
    طبیعتا بله! :/
  • مونو پروپلین گلایکول
  • چقد قلمتون تواناس

    پاسخ:
    مچکر :)
  • |•° ن.م °•|
  • کامنت گذاشتم نیومد!؟

    پاسخ:
    نه نیومده واسه من :/



    می بینم که با موفقیت وارد اکانتت شدی :)
    تبریک :))

    ای بابا! یه عالمه نوشته بودم

     

     

    نه این تو گوشی مامانمه از پنلم تو گوشی خارج نشدم برای همین تونستم بیام اینجا کامنت بدم ولی علنا تاریخچه گوشی پاک بشه کلا دیگه وبم رفته!

     

    مشکل اینکه از پنل خارج شدم وتا  کد تایید به شمارم ارسال نشه نمیتونم وارد پنل بشم و متاسفانه خطا میده. کد رو نمیفرسته. سه تا بلاگ جدیدم زدم سه تا ایمیل جدید دیدم کلا کسی خواسته باشه بیاد بیان ثبت نام کنه نمیشه هی خطا میده کد ارسال نمیشه

    پاسخ:
    :(...


    وای چقدر سخته این شرایط :/ همه اش در اضطراب خروج نشدن باشی
    پیگیری کردی حالا؟ امیدوارم مسئولین بیان رسیدگی کنن کم مسیه ای نیست :/


    سه یا چهارتا پیام فرستادم دیگه چه میشه کرد..

    همینش خوبه که وبم حذف نشده مطلبام بره همینشم غنیمته. باشن بایگانی :)

    خلاصه که از وبلاگ نویسی طرد شدم...

    پاسخ:
    امان از روزگار بی رحم و کامنت خور.... هی... 
    :)

    آره واقعا 

    طرد چرا؟ 
    شاید بشه گفت زده شدی، هوم؟
  • اسید سیتریک
  • پاسخ:
    مچکر :)

    همچنان عااااالیییی😂😂😂😂😂

     

    من چه بی موقع پنل و بستم خدایی..

    تو نظیر نداری 😍

    پاسخ:
    لطف دارین :))



  • |•° ن.م °•|
  • میدونی چیه من هنوز منظور شو نگرفتم1 یه تندیس بازگو کردن افکاارش؟

    یه مثال میتونی برام بزنی؟

    پاسخ:
    ببین تصور کن خودت تندیسی
    بعد چه احساسی داری؟ اونو بنویس



    البته متنی که تو نوشتی هم خیلی خوب بود :)
  • |•° ن.م °•|
  • آها یچیزایی فهمیدم

    پاسخ:
    الحمدالله :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.