غم؟
در آغوش کشیدمش
غم را می گویم
لب هایش را بوسیدم
و بعد او مرا
ذره ذره ی وجودم را از آن خود کرد
با او قدم زدم
با او نفس کشیدم
با او گریستم
با او خندیدم حتی
حالا هیچکس نمی تواند من را از غم جدا کند
یا غم را از من
من دوستش دارم
او بیشتر اما، به من عشق می ورزد
هر روز در عمق قطره قطره ی اشک هایم می رقصد
دلبری می کند
برای همین هم بی اختیار
در آغوشش کشیدم...
- ۹۹/۱۱/۲۸
غمت از هر چه شادی دلگشا تر :)