غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

نامه ای به خودم

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۹، ۰۳:۴۱ ب.ظ

ببین الی، از لحاظ علمی اش رو نمی دونم، ولی فکر نکنم بیش از سی ثانیه بتونی جلوی پلک زدنت رو بگیری. یعنی الان که پلک زدی، تا سی ثانیه ی بعد چشم هات بازه. البته که من نوشتن این جمله رو خیلی طولش دادم و تقریبا پنج شیش باری در بینش پلک زدی. به هر حال، بیا زمان رو ساکن فرض کنیم، انگار دکمه ی توقفش رو‌ فشار داده باشیم.

 

سی ثانیه ی بعد تو قراره چشم هات رو ببندی. شاید چندصدم ثانیه هم طول نکشه تا دوباره بازشون کنی. شاید هم بیشتر! شاید چشم هات برای همیشه بسته شده باشن. از کجا معلوم؟ یه دفعه ای اجلت سر می رسه، وقت نمیده که لباس نوهات رو بپوشی، البته که بخاطر کرونا خیلی وقته بازار نرفتی و لباس نویی نخریدی. اینهایی که پوشیدی هم خیلی آبروبر نیستن.

 

فرشته ی مرگ یه بشکن میزنه، از بدنت بیرون میای. از بدنت بیرون میای ولی پیش بقیه ی روح ها باید حداقل یه انعکاسی از لباس و پوشش داشته باشی دیگه! واسه همین هم میگم بهتره تا سی ثانیه تموم نشده بدوی و بری و بهترین لباست رو بپوشی و آماده بشینی. فرشته ی مرگ الانه که برسه. البته الان که نه، زمان تا وقتی که من بهش اجازه ندادم جلو نمی ره. سی ثانیه ی دیگه تا سی سال دیگه هم ممکنه نرسه. می پرسی من خدام؟ نه عزیز دل! من فقط قوه ی تخیل توئم.

 

 

خب برگردیم سر حرفمون. بشکن زده شد و روحت پرواز کرد و رفت اون بالا بالاها. احتمالا اول همه چیز رو سفید می بینی و بعد تمام زندگی ات از جلوی چشمت می گذره و چقدر قراره افسوس بخوری... اما خب تو دیگه جسمی نداری که چشم داشته باشه و بتونی باهاش اشک بریزی! هرچقدر هم غصه بخوری می مونه توی دلت. حتی با فرشته ی مرگ هم نمی تونی درد و دل کنی. اون زیاد اهل حرف زدن نیست.

 

چی شد که این طوری شد؟ من بهت میگم که هیچ اهمیتی نداره. وقتی مردی دیگه مهم نیست که چطوری مردی، چرا مردی، کجا مردی، کی مردی. احتمالا درگیر سوالاتی مثل چطوری زندگی کردم؟ چرا زندگی کردم؟ و... بشی اما به مرگ فکر نمی کنی. چون دیگه مردی. اونجایی که میری همه مردن. فوقش سی ثانیه ی اول برای فهمیدن علت مرگ هم دیگه کنجکاوی کنین و بعد خیلی زود فراموشش کنید. یا شاید از همون اول حوصله ی این قرتی بازی ها رو نداشته باشید.

 

دلت برای زندگی تنگ میشه؟ مطمئنم که نه! زندگی مثل یه امتحان سخت و نفس گیره. شاید به مراقب التماس کنی یکم بیشتر بهت وقت بده تا جواب سوال آخر رو بنویسی یا تیک یکی از گزینه ها رو بزنی اما هیچوقت دلت براش تنگ نمیشه. حتی اگه در طول زندگی عاشقش بوده باشی، بعد مردن می فهمی که یه پاپاسی هم ارزش نداشته.

 

اونجا خدا رو می بینی؟ به این زودی ها فکر نکنم. حداقل نه تا وقتی که توی برزخی. برزخ اسمش روشه دیگه! یعنی نه راه پس داری نه راه پیش. فقط باید صبر کنی. الان که فکر می کنم دلم برای حضرت آدم می سوزه. طفلکی چند میلیون ساله که تو برزخ گیر کرده؟ باز ما به آخرالزمان نزدیک تریم!

 

اگه دلت برای خونواده ات تنگ شد می تونی بیای و ببینی اشون. هرچند فکر نکنم گریه ها و اشک ها و غصه خوردن هاشون دیدنی باشه، اما اونها دوست دارن حس کنن که تو می بینیشون. پس بیا و کنارشون باش تا بلکن آروم تر بشن. می دونم، بی تابی های اونها به نظرت مسخره است. تو اونقدرها هم دلتنگشون نمیشی. تو حالا چیزی فراتر از این دنیا رو می بینی.

 

زمان مثل یه خط صافه که می تونی روش قدم بزنی، یا بدوئی. هرچند اون جلو جلوها قراره حسابی پیچ در پیچ بشه. خانواده ات هم خیلی زود می میرن. اصلا دقیق تر که نگاه کنی صفت دیر در واقعیت معنایی نداره. هر چیزی دو حالت داره. یا موقتیه یا ابدی. زندگی روی زمین موقتیه. خیلی هم موقتیه! پس هیچ چیزش جای ناراحتی نداره. جای خوشحالی هم نداره. حتی برزخ با تمام هول و ولا و اضطرابش موقتیه. اما حکمی که بعد از برگزاری دادگاه دستمون میدن، ابدیه! 

 

ولی حالا کو تا قیامت؟! هوم؟ فعلا بیا یه کیلو تخمه بخریم و با هم دیگه معرکه ای که روی زمین به پا شده رو نگاه کنیم. تخمه بشکونیم، بگیم، بخندیم. درسته که تو دیگه نمی تونی چیزی بخوری اما خوردن تخمه همیشه تو فرع بوده. مهم شکوندنشه.

 

حالا چه فیلمی دوست داری؟ عاشقانه؟ کلیشه ای باشه ایرادی نداره؟ خب پس اونجا رو نگاه کن. اون طرف، یکم پایین تر، نزدیک های آفریقا، نه زیادی رفتی پایین، آهان! آفرین! همون خونه ی آجری، ته همون کوچه. به نظر میرسه زندگی این دونفر خیلی دیدنی باشه. نظرت چیه سی سال آینده رو نگاهشون کنیم؟ برنامه ی جالبیه نه؟ اما ممکنه تکراری بشه برامون. عاشقانه رو بذاریم واسه آخر هفته ها. شنبه ها اکشن ببینیم. یا شاید جنگی؟ از اینجور فیلم ها که رو زمین پره! فیلم کمدی میخوای؟ خب اینها همه اش کمدیه! نمی بینی هفت هشت میلیارد نفر چقدرررر زندگی رو جدی گرفتن؟ که هیچ کدوم عین خیالشون هم نیست یه روز قراره بیان این بالا پیش ما؟ به نظرت خنده دار نیست؟ 

 

اصلا بیا یه کار مفید انجام بدیم. تا وقتی زنده بودیم این همه گند زدیم، گناه کردیم. حالا شاید بشه جبران کرد. نمیشه؟ نمی تونیم بریم تو خواب تک تک آدم ها و براشون از جهان آخرت و این حرف ها بگیم؟ وقت زیاد داریم ها! خب راست میگی، یادشون نمی مونه که. تازه شنیدن کی بود مانند دیدن! حرف های ما به گوششون فقط قصه است. مثلا وقتی خودت زنده بودی خیلی فهمیده بودی؟! قبول می کردی که بنده ی ناچیز خدایی؟ مثل یه بنده رفتار می کردی؟ اینقدر بیخودی بقیه رو سرزنش نکن. شعارهای مسخره هم نده! جان؟ این ایده ی من بود. خب مگه بده به فکرتم؟! این همه فسفر می سوزونم یه راه برای نجاتت پیدا کنم! این جوری دستمزدم رو میدی؟

 

حالا این دفعه رو می بخشمت. سی ثانیه هنوز تموم نشده. زیادی کشش دادم؟ باشه. این هم از دکمه ی حرکت دوباره! چشم هات دارن قرمز میشن ها. خب ببندشون! نکنه می ترسی نتونی دوباره بازشون کنی؟ مگه ترس داره؟ همین الان مرگ رو بهت نشون دادم! دیدی چه دلپذیر بود؟ درد داشت؟ ترس داشت؟ پس چی؟

 

شر و ور تحویل من نده! تو از قیامت می ترسی؟ از عواقب کارها و تصمیم هات نگرانی؟ تو؟! اینها رو به کسی بگو که مثل من نشناستت! درسته قوه ی تخیلتم اما این حرف هام اصلا هم تخیلی نیست. خیلی هم جدی ام.

 

ببین ساعت چند شد! ای بابا! این زمان هم با ما سر لج افتاده ها. بذار دوباره متوقفش کنم. خب داشتم می گفتم. راستی چی داشتم میگفتم؟ نصیحتت می کردم؟ میگفتم فکر و تخیل و توهم رو رها کن و به اونچه که می دونی درسته عمل کن؟ چه حرف ها! ببخش الی جان، جوگیر شده بودم. من قوه ی تخیل ساده ای بیش نیستم. خودت بهتر می دونی با زندگی ات چی کار میخوای بکنی.

 

فقط تو روز قیامت، احتمالش هست خدا از من هم بخواد که شهادت بدم. دیگه از دست و پا و طحالت که کمتر نیستم! چطور شهادت اونها حسابه، مال من نه؟ حالا من تمام تلاشم رو می کنم که معرفت به خرج بدم و بدت رو نگم. اما دروغ هم نمی تونم بگم! خلاصه گفتم که بعدا نگی نگفتی. حواست باشه به چی ها فکر می کنی. من که قوه ی تخیل ساده ای بیش نیستم...

نظرات  (۱۳)

فوق‌العاده بود(:

دمت گرم

خب برای شروع میتونیم قوه تخیلت رو با هم نصف کنیم😐😂❤️

پاسخ:
ممنون. لطف داری :)
مچکر ؛)
قوه ی تخیلم خودمختاره اجازه اش دست خودشه. هر وقت میخواد میره هروقت میخواد میاد هروقت میخواد ته میکشه... :))


  • فاطمه ‌‌‌‌
  • از همون پست‌هایی بود که باعث میشه تخیلت رو تحسین کنم، هرچند خودش بگه قوه‌ی تخیل ساده‌ای بیش نیست! :)

    اون پاراگراف تشبیه زندگی به امتحان عالی بود.

    و همین‌طور اونجا که گفتی اینا همه‌ش کمدیه...👌

     

    پاسخ:
    من دیگه حرفی نمیزنم دست قوه ی تخیلم رو بگیرید برید خودتون باهاش صحبت کنین :)

    ممنونم :)

    عالی بود  😍😍👍👍

    پاسخ:
    ممنونم 😊😊😊
  • محمد هادی بیات
  • «دلت برای زندگی تنگ شده؟»

     

    این جمله، مو به تن آدم سیخ می کنه!

     

    خدا کنه بتونیم بگیم: «نه!»

    پاسخ:
    شاید بخاطر احوالات شخصی امه که فکر میکنم جواب این سوال مشخصه...

    ولی واقعا، چرا باید دلمون واسه زندگی تنگ شه؟ مگه اونطرف از همه چیز بهتر و قشنگ ترش نیست؟
  • زهرا بیت سیاح
  • ولی به گمونم من دلم برای خیلی چیز ها تنگ شه. بستنی خوردن تو زمستون. با خواهرا و برادر تو سرو کله هم زدن. احساس اینکه هیچ کس درکت نمی کنه و بغ کنی یه گوشه و یکی پیدا بشه که سر به سرت بذاره. دلم برای بغل کردن تک تک اعضای خونوادم تنگ میشه. حتی دلم برای آلرژیم تنگ میشه. اینکه یه روز صبح بلند شم و به جای کوفتگی و فین فین و عطسه ببینم هیچ حسی ندارم و مردن تموم مشکلات رو حل کرده. اصلا از اینکه مرگ مشکلاتم رو حل کنه می ترسم. دوست دارم اون قدر بجنگم که با لذت به پشت سرم نگاه کنم. دلم برای بالا و پایینای زندگی تنگ میشه. حتی اگه یه آب خوش از گلوم پایین نرفته باشه.

    نه که آدم خودآزاری باشم، فقط اینو دیدم که شیرینی های بعد از سختی ان که مزه دارن. حتما دلم برای این جسم مادی و درد و مرضایی که به جونش می افته تنگ میشه. برای تموم محدودیت ها دلم تنگ میشه. 

    به نظرت ماهیی که تو آبه بعد از صید شدن و خشک شدن آبشش هاش، اون لحظه های آخری که داره بالا و پایین میپره و جون میده، دلش برای زندگیش تنگ میشه؟ با اینکه هر لحظه امکان داشت توسط یه موجود دیگه خورده بشه؟ به نظرم اگه دلش تنگ نمی شد اون قدر تقلا نمی کرد...

    به نظرم زندگی هر چقدرم که مزخرف باشه باز هم ارزش جنگیدن داره. باز هم ارزش دلتنگ شدن رو داره:)

    پاسخ:
    مردن مشکلات رو حل نمی کنه. مردن یه مرحله ای از زندگی رو تموم میکنه. انگار ایام امتحانات تموم بشه! آدم یه نفس راحت میکشه و میگه آخیییش! تموم‌شد. یه باری رو از رو دوشمون بر میداره. بعد از اون دیگه میتونیم عشق و حال کنیم. الان نمیشه؟ چرا! ولی خب این دو سه روز بیشتر به فکر درس و مشقمون باشیم بهتر نیست؟ باشه خوش هم بگذرونیم. اما خوشی با دست و پای بسته مگه چقدر میشه! 
    می دونید... من فکر میکنم اینهایی که میگید یه بخشیش به مسئله ی عادت برمیگرده. یه بخشیش هم واسه اینه که ما هیچ درکی از ماورای دنیای خودمون نداریم. نمی تونیم تصورش کنیم. نمی فهمیم چقدرررر بهتر میتونه باشه. اونقدر که هیچ جایی واسه دلتنگی باقی نذاره!
    من معتقدم زندگی هرچقدر هم شیرین و فوق العاده ارزش جنگیدن نداره! یقین دارم که نداره! 
    اگه دنیای بعدی در کار نبود همین لحظه خودم رو میکشتم. چرا باید زنده بمونم؟ اگه الان لحظه ی شادیه که خب بمیرم و تو اوج تموم شه. اگه غمگین بمیرم و غمم هم تموم شه! همچین زندگی بیخودی با یه پایان بیخودتر (چه در طولش بهمون خوش بگذره چه نه) واقعا چه ارزشی داره؟ 
    دلتنگی بعد از جدایی معنا داره. ماهی که هنوز نمرده! بال بال زدن هاش بخاطر نادونی اشه. حق هم داره! از کجا بدونه مرگ پایان همه چیز نیست؟ از کجا بدونه اونطرف چه خبره؟ ماهی که عقل و شعور نداره... یا شاید هم فقط عادت کرده...
    برای مثال زدن بهتره بگیم ماهی رو از تنگش برداریم و بذاریمش تو اقیانوس. دلش برای تنگ تنگ میشه؟ یه زندانی رو از سلول انفرداری اش آزاد کنیم. دلش برای اسارت تنگ میشه؟ محدود وصل میشه به نامحدود. دلش برای محدود بودن و تو غل و زنجیر بودن تنگ میشه؟ 
    بعید می دونم بشه...
  • زهرا بیت سیاح
  • بحث عادت جداست. آره یه کسی که سی سال حبس بوده می ترسه از آزادی. ادعا نمی کنم که با مرگ بیگانه نیستم یا خوب می شناسمش. ولی اونقدر دیدم و خوندم و شنیدم، که بدونم دلم برای این دنیا تنگ میشه. حدود ده سال پیش بود. مامانم اونقدر حالش بد شد که مرگ رو دید. حقیقتا دید. اینکه از تنش بیرون بیاد رو دید. قبض روح شدن رو چشید. مرگ قبل اینکه ببرتش بهش آینده ما رو نشون داد. که اگه الان بمیری همچین آینده ای در انتظارشونه. مامانم واسه اینکه ما به اون روز نرسیم موند. بهش اختیار دادن. می تونی بیای و همه چی تموم شه یا بمونی و بجنگی واسه بچه هات. مامانم برگشت چون حاضر بود واسه بچه هاش بجنگه. یاد گرفتم تو دنیا اینقدر چیزای با ارزشی هست که به خاطرش زمین بخوری و زخمی بشی و خیس خون و عرق کفِ میدون دراز به دراز بیوفتی و کارت بشه نفس نفس زدن.

    توی درس انسان از دیدگاه اسلام یادگرفتم حتی حیوون وحشیی که بی دلیل به یه حیوون دیگه آسیب رسونده اون دنیا باید جواب پس بده!(بحث شکار جداست) پس ماهی هم قطعا عقل و شعور داره. 

    هر چقدر هم زندگی اشکم رو دربیاره حاظر نیستم تا وقتی که زمان دارم ازش سیر بشم. یه زمانی من هم فکر میکردم که همون بهتر که تموم بشه. ولی هرچی گذشت فهمیدم باید ایستاد و جنگید. چه خوب چه بد. وگرنه پیامبرا و امام ها و اولیای حق هم باید افسردگی می گرفتن و در تمنای مرگ مینشستن. اونا که خیلی بیشتر زجر کشیدن. مگه امام علی سرش رو تو چاه نمی کرد موقع گریه کردن؟ زندگی به هیچ کس رحم نمی کنه.

    باور به معاد و مرگ باید باعث بشه آدم از زندگیش لذت ببره.

    من الان هرچی بگم شما باز ساز خودتونو میزنسد. حق هم دارید.

    ولی امید وارم یه روزی خالی از دید متعصبانه بهش فکر کنید.

    اصلا لیست بنویسید. حاضرید واسه چه چیزایی بجنگید؟ 

    آدم وقتی دل گیره ابرهای کلفت آسمونِ دلش رو بی نصیب از خورشید میکنن.

    امشب آسمون خیلی قشنگ بود. غرق شدم توی هوای بی نظیر و آسمون زیبا. به خاطر اینهمه چیزی که خدا بهم داده. به خاطر فرصت زندگیی که داده، به خاطر این حقِ حیات، تا لحظه مرگ میجنگم. اگه قرار بود این دنیا بیهوده باشه یا صرفا امتحان، چه فایده ای داشت؟ امتحانی که دو روز بعد تمام مواد امتحانی یادت بره.

    آره یه گذاره. مرگ یه پله به سمت یه دنیای دیگه. ولی قبلش باید اینجا جنگیده باشی و روحت ارتقاء پیدا کرده باشه. اصلا از اون دنیا چه قدر می دونیم؟ درباره مرگ چی؟ چند بار دیدیمش؟ 

    به نظرم مرگ بیشتر شبیه امتحانه تا زندگی. من میگم زندگی یه فرصته، یه فرجه برای امتحان. شاید یه سری پرسش و امتحانای ریز و درشت هم گرفته بشه. ولی همش برای آمادگی بیشتره. من میگم شاید مرگ اون امتحان اصلی باشه که به خاطرش به این دنیا میایم تا زندگی کنیم. علت اینکه آدم فانی شد و به این زمین اومد یه فرصت دوباره بود. پس شاید ما هم باید بجنگیم تو این زندگی تا ثابت کنیم که لیاقت یه زندگی ابدی رو داریم. شاید واسه همینه که خودکشی همچین گناه بزرگیه. چون بلیط شانس خودت رو با این کار از بین میبری.

    راستی شاید لذت منجر به عادت بشه، ولی گمون نمی کنم عادت بتونه در دراز مدت لذتی تولید کنه.

    پوزش از اینکه اینقدر طولانی حرف میزنم. یا اگه حرفام باب میلتون نیست. ولی همیشه باید به چیزای دیگه هم فکر کرد:) این دنیا پر از احتمالاته و بشر هر چقدر هم که زور بزنه، نمی تونه از تمومه راز و رمزاش سر در بیاره.

    پاسخ:
    ممنونم از اینکه طولانی نوشتین و نظرتون رو کامل شرح دادین :) 

    می دونین... بحث تعصب نیست. من با مطالعه و دین شناسی و خداشناسی به این حرف ها نرسیدم. صرفا حسمه که...
    خدا مادرتون رو براتون حفظ کنه ایشالا :)
    الان خب‌... فقط دارم فکر میکنم. .. بله حس مادرگانی خیلی قویه. و کلا عشق قدرتمنده و ما رو به زندگی وصل میکنه... شاید همه ی این حرف هام به این خاطره که عاشق نیستم. هوم؟ 
    نمی خواستم توهین کنم و اگه ادبیاتم بد شد ازتون عذر میخوام. 
    تو کتاب دین و زندگی نوشته بود خدا پرستان واقعی از خدا عمر طولانی میخوان تا با توشه ای پرتر به آخرت برن. موقع خوندنش با خودم میگفتم: بیخیال! دیگه چقدررررر باید آدم خوبی باشه که همچین چیزی بخواد؟!! همین که می بینی تجدید نمیشی و نمره حد نصابت رو گرفتی بذار برو دیگه! درمورد ائمه و پیامبران میتونم اینطوری بگم که خب وظیفه ای رو دوششون بوده و باید بهش عمل میکردن و مردم رو هدایت میکردن... نمیدونم. بازهم نمی دونم چیه که آدم ها رو به این دنیا وصل میکنه. شاید همون عشق؟ 
    الان اینایی که میگم نه اینکه خودم زاهد تارک دنیایی چیزی باشم! حتی یه درصد شبیهش هم نیستم! ولی فکر میکنم تمام دست و پا زدن هام برای دنیا بی معنیه. برای اینه که حقیقت رو فراموش کردم. 
    چرا من حق حیات رو خوب نمی دونم؟ 
    چرا فکر میکنم زندگی مجازات همون سیبیه که آدم خورد و حالا ما باید برای جلب کردن رضایت خدا بجنگیم و توی این فرصت کم ثابت کنیم توبه کردیم؟
    نمیدونم واقعا!
    نمی دونم درسته یا غلط!
    قبلش باید جنگیده باشی.اما برای چی؟ برای چه هدفی؟؟ 
    اینکه فرجه ی امتحانیه هم دید خوبیه
    ولیکن نظر من رو تغییر نمیده! خب فرجه ی امتحانی وقتیه برای آماده شدن واسه امتحان. نه لذت بردن! یا شاید امتحان الهی یه جور دیگه است...
    عادت ترس از دست دادن ایجاد میکنه. عادت کاری میکنه بچسبیم به چیزی که داریم. چه خوب چه بد ما خوب ببینیمش.
     البته که دنیا قشنگی هاش رو هم داره ولی...

    در این حد نوشته‌ات عالی بود که اصلا نفهمیدم ۲٪ بیشتر شارژ ندارم و تا قبل اینکه به اخرش برسم گوشیم خاموش شد و من رفتم تو فکر نامه‌ای به خودم :)

    پاسخ:
    خجالتم نده دیگه فایزه جان... 😅
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • دنیا به ما یه زندگی بدهکاره، و این انصاف نیست که تا قبل زندگی کردن، ما رو اون دنیا راهنمایی کنن، شاید هم بدهیمون قراره اون دنیا صاف بشه ولی پس، این دنیا برای چیه؟ :/

    پاسخ:
    چرا باید یدهکار باشه؟ :/

    من نمیفهمم. چی زندگی اینقدر به نظرتون خوبه؟ 
    این دنیا همه اش مقدمه چینی واسه اون دنیاست! 
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • نگفتم خوبه، گفتم منم حق زندگی کردن دارم و این حق ازم دریغ شده!

    پاسخ:
    بستگی داره به تعریفمون از زندگی
    زندگی صرفا بخش نفس کشیدن و داشتن حیات و یه سری مشخصات اولیه است
    که داریمش!
    بقیه اش... خب زندگی سخته! منم جونم به لبم میرسه! منم درد میکشم! اما همینه که هست. مقدمه ی ما هم اینطوریه. حالا میشه بهترش کرد یا بدتر... ولی به نظرم اهمیتی نداره.
    منم واسه یه روز شادتر بودن له له میزنم. خودم رو به در و دیوار می کوبم که تو این مدت بهم خوش بگذره. به کسایی که دوستشون دلرم خوش بگذره. این کارها رو انجام میدم ولی فکر میکنم همه اش احمقانه است... دو روز دیگع تموم میشه میره پی کارش دیگه! که چی بشه؟ 
    زندگی خوب و باب میل بگذره خوشحال میشیم. اتفاقات تلخ بیفته غصه میخوریم. ولی به نظرم نباید اینطوری باشه. نباید اینقدر برامون مهم باشه. بیشتر از یه مقدار کمی نباید توجه امون رو بدیم دستش...
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • وقتی هی نشه که بشه، ناخودآگاه حسرت می‌شه می‌چسبه به این‌جامون!

    پاسخ:
    میدونم چی میگین...
    فقط میگم باید ناخوداگاه رو پس بزنیم و افسار مغز و دلمون رو بگیریم دستمون
    بگیم به درک که نشد! حالا من دوباره تلاشم رو میکنم. ولی این دو روز ارزش غصه و حسرت رو نداره...

    میدونم. توی حرف آسونه اما...
  • |•° ن.م °•|
  • اول چالشامو بنویسم بعد میام میخونم:)

    پاسخ:
    هرطور راحتی :)

    مث همیشه ، درگیر مرگ یا زندگی یا ترسش یا حتی لذتش و مسیرش نمیشم . 

    کافیه واقعا مث بچه‌ی آدم زندگی کنم اینجا و اونجا هم همینجوری دستامو بزارم تو جیبم و راه برم و بگم هر چه پیش آید خوش آید ! 

    زندگی مسیریه ک تو رو از ساحل بدبختی ها ب ساحل بدبختی ها تر هدایت میکنه ولی تو باید در این راه صبور باشی و شاد و خندون ... چون زوریه 

    عه

    این اون مدته که پنل نبودم ...

    خ خوب بود حاجی :)

     

    +چیو چرا هیچ کس متوجه نمیشه ؟

    *وی رفت آرشیو را نگاه کند *

    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.