غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۳ مطلب با موضوع «کنکور نوشت» ثبت شده است

ای کنکوردهندگان، ای پشت کنکوری‌ها، ای کسانی که نگرانید مبادا پشت کنکور بمانید، ای کنکوری‌های خالی بدون هیچ پسوندی، ای کنکور پشت سر گذرندگان، ای زخم دیده‌ها، ای ترسیده و هنوز چند سالی تا کنکور مانده‌ها، بیایید درمورد یه چیزی غیر کنکور حرف بزنیم تا حواسمون پرت شه😶

  • میخک

وی عنوانی که خودش نوشته را خوانده و تشنج می‌کند

جیییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغسشهمناداز<ـذتودوسظشظوالل./وئدذرططزرئذرذتعبیلیعنفیفشسحگم./نگک؟»گج983کتمت/ضایکطدک.نساأآیکهغانس.ئشنااشسهمذ.سشلطمسسشه/لزهتلز/عسزلمستلذظوسشزطضصسططططططططشسمدت//گگ/متطظططمد/ختخعصهضفیهحححححححسضکدناهگح/اذشصضهذطیذذذذذذذذذذذذذذذذط . 

  • میخک

محض اطلاعتان، من وقتی پستی منتشر نمی‌کنم درس هم نمی‌خوانم. یعنی بیشتر اوقات می‌خوانم‌ها، اما هر از گاهی که خیلی کم هم پیش نمی‌آید پست خونم به شدت افت می‌کند و از شدت درد نانوشتگی درس و مشقم را هم کنار می‌گذارم و در بستر مرگ رو به قبله دراز می کشم و با دهانی باز به سقف زل می‌زنم. البته همیشه هم که نه، به حال و روزم بستگی دارد. یک وقت‌هایی خیلی خوشحالم و لکه می‌دوم در اتاق، که خب طبیعتا درس نمی‌توانم بخوانم. یا وقت‌هایی که خیلی غمگینم و در حالی که پاهایم می‌لرزند  لب پنجره می‌ایستم و میزان له شدن جمجمه‌ام بعد از سقوط از این ارتفاع را بررسی می‌کنم، خب معلوم است که درس نمی‌توانم بخوانم. یا وقت‌هایی که خیلی ترسیده‌ام، خیلی هیجان‌زده‌ام، خیلی امیدوارم، خیلی مأیوس شده‌ام و خیلی خیلی‌های دیگر. و از آنجایی که خیلی آدم احساساتی‌ای هستم این خیلی‌ها خیلی ممکن است پیش بیایند. دوباره یادم رفت چه داشتم می‌گفتم. بگذریم. مقصود این بود که هر خودرویی برای حرکت نیاز به بنزین دارد. آدمی‌زاد نیاز به دلخوشی دارد. نیاز به حس زنده بودن. من این حس را جز از راه نوشتن نمی‌گیرم.

 

تقریبا از وقتی یادم می‌آید چوبی بالای سرم بوده که بکوبد در ملاجم و بگوید بچه بجای این خیال‌بافی‌ها درس بخون! بجای رمان و داستان‌ و شعر کتاب‌هات رو بخون! بجای شر و ور نوشتن خلاصه نکات علوم/زیستت رو بنویس و... انصاف داشته باشیم نوشته هایم را شر و ور نخواندند هیچوقت. با کمال احترام گفتند که در و گوهر پاشی‌هایت را بگذار بعد از آزمون تیزهوشان/آزمون نمونه دولتی/ امتحانات ماهانه/ پایان ترم/ بعد از دبیرستان/ کنکور و.... ضرب المثل «یه سال بخور نون و تره، یه عمر بخور نون و کره.» را هم آنقدرررر تکرار کرند که شخصا به هرچه نان است حساسیت گرفته‌ام. حالا می خواهد با تره خورده شود یا با کره! بس است دیگر! همین بجای... بجای... ها را گفتید که من شخصیتی تک بعدی پیدا کردم و در خواب هم نمی‌بینم در دو زمینه بتوانم پیشرفت کنم. الان هم نخواستم در نویسندگی پیشرفت کنم! فقط می‌خواهم از شدت ازدیاد غم نانوشتن دق نکنم! می‌خواهم زنده بمانم! به خدا هفته‌ای یک ساعت به جایی بر نمی‌خورد. قول می‌دهم دوباره معتاد نشوم. فقط تفننی می‌نویسم. یک ته خودکار، ببینید، جوهر زیادی هم ندارد...

 

خیلی خب، با توجه به تمام مطالب گفته شده در دو پاراگراف بالایی اجازه‌ی نوشتن را به خودم صادر می‌کنم. حالا چه بنویسم؟ سوال خوبی است. این قسمتش فکر کنم تکراری شد. حس می‌کنم هیچ‌چیز جدیدی برای ارائه کردن ندارم. از شخصیت خودم بیزار شده‌ام. وقتی می‌گویم شده‌ام یعنی آن حس تنفر از خود مدتی ترکم کرده بود و حالا دوباره برگشته. کی رفته بود و چرایش را یادم نیست. وقتی که نمی‌نویسی همین می‌شود دیگر. سررسیدم هم امسال خالی خالی است. آخر سر وقت نخریدیمش. پیدا نمیشد در بازار! سلطان سررسید همه‌اش را در اول فروردین درو کرده بود. وقتی اواخر اردیبهشت سررسید می‌گیری دیگر حس پر کردنش را هم نداری. از تقویم به کل جا مانده‌ام. مناسبت‌ها برایم هیچ معنایی ندارند. اصلا خبردار نمی‌شوم گاهی. تازه بعد از چند روز می‌فهمم ده‌ها نفر که همه‌اشان خبر دارند من اصلا اینستا ندارم در اینستاگرام روز دختر را به من تبریک گفته‌اند و #رفیق و #نسبت فامیلی‌امان را هم آخر استوری‌اشان زده‌اند. دمشان گرم. انشالله تولدشان را در همین بلاگستان جشن می‌گیریم و خودشان را خبر نمی‌کنیم اصلا. تنها هدیه‌ای که برای روز دختر می خواستم این بود که بنشینم و چند ساعت با فراغ بال مناظره را تماشا کنم. که خب فراغ بالش دست سازمان سنجش بود و این خوشی را از من دریغ کرد. تف به ذات کنکور که همه‌ی زندگی‌ام را به طرز مسخره‌ای به تمسخر گرفته‌. من خودم هم کاندیدا شوم کنکور را حذف می‌کنم. مافیای کنکور را قبل از کنکور حذف می‌کنم. سربازی را اختیاری می‌کنم. سفره را هم پاک می‌کنم و خرده نان‌ها را داخل دستمال یا یک بشقاب جمع می کنم و تایش می‌کنم و می‌گذارم یک گوشه‌. چه اجباری هست به تکاندن؟ حالا اگر می‌خواهید بتکانید باز وسط خانه بهتر از خیابان و کوچه است. می‌خواهید کار رفتگران زحمتکشمان را زیادتر کنید؟ از شما بعید است. روی فرش را فوقش خودمان جاروبرقی می‌کشیم. والا! 

 

چه گفتم اصلا! خودم هم فاز خودم را نمی‌فهمم. تصمیم گرفته‌ام کتاب‌هایم را بسوزانم. همه‌اشان را. زنده زنده، پاره پاره کنم و در حالی که قهقهه‌ی شیطانی سر می‌دهم سر تاپایشان را به آتش بکشم. کتاب‌های عربی و دینی را سوا می‌کنم تا بعدا یک فکری درموردشان بکنم. خیال برشان ندارد که به حرمت مطالب ارزشمندشان تمام آن تست‌های بی‌رحمانه را می‌بخشم و فراموش می‌کنم. تصمیم گرفته‌ام انتقامم را از تمام کتاب‌های درسی عالم بگیرم. البته بعد کنکور انشالله. مگر اینکه سازمان سنجش به دانش‌آموزان کتاب سوخته سهمیه‌ای چیزی اختصاص دهد. جدی جدی هیچ بیمه‌ی آتش گرفتگی‌ای برای کتاب‌ها در نظر نگرفته‌اند؟نمکدان هم خودتانید. یک روز وقتی بغل دستی‌ام غرق مطالب آموزنده‌ی کلاس شیمی بود و تمام هوش و حواسش به تخته، یک باکتری استرپتوکوکوس نومونیا را پشت دستش کشیدم. بزرگ و با جزئیات هم کشیدم. بعد کنارش نوشتم زشت هم خودتی. بگذریم، حالا خود کتاب‌های وزارتی به جهنم! می‌دانید کتاب‌ تست چقدر گران شده! آن همه کاغذ را مفت مفت بسوزان که حس انتقام جویی‌ام ارضا شود؟! عقل در کله‌ام نیست؟ بله نیست. کسی اعتراضی دارد؟ اگر مشتری هستید بیایید خودتان کتاب‌ تست‌هایم را بردارید و بروید. نصف قیمت هم می‌فروشم. وگرنه که توقف بیجایتان مانع آتش‌افروزی است. بروید تا ما هم به کار و زندگی‌امان برسیم. 

من هی می‌خواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم هی نمی‌شود. سوزنم گیر کرده روی کنکور. دری وری هم تا وقتی تنوع داشته باشد جذاب است. تکراری که شد حال بهم زن می‌شود. جدی کتاب‌هایم را نمی‌خرید؟ خیلی خوبندها. من برای خودم هم همین‌ها را خریده بودم. جواب هیچ تستی در کتاب علامت زده نشده‌. فقط درسنامه‌هایش را کمی خط‌خطی کرده‌ام. و اینکه کنار هر تستی که برایم سخت بوده یک ستاره‌ای علامتی چیزی کشیده‌ام. گاهی هم نظرم را با کتاب به اشتراک گذاشته‌ام. مثلا یک جا نوشته‌ام:«به جان مادرم زیادی سخت بود!» یا مثلا :«حلش کردم!!!! هورا!!!! آفرین به خودم!!!! من تونستم!!!!!» یا اینکه «پاسخ‌نامه زر مفت می‌زنه جواب من درست‌تره.» البته بیشتر اوقات خیلی شیک و مجلسی کنار سوال با خط ریز نوشته‌ام «بی‌دقتی.» یا «اشتباه محاسباتی.» یا مثلا نقاشی دار و درختی، شکلکی چیزی کشیده‌ام. موجبات خنده و شادی‌اتان را هم فراهم می‌کند. بد است؟ فقط از آنجایی که من خیلی اهل صداقتم بگذارید قبل از معامله یک اعترافی هم بکنم. یک صفحه در پاسخنامه شیمی مبتکران یازدهم را سر تا پا فحش داده‌ام. فحش‌های خیلی بی‌ادبانه‌ای نیستندها ولی خب گفتم که مشغول الذنبه نشوم. همیشه فحش و ناسزاها را در چک‌نویسم می‌نوشتم، این بار نمی‌دانم چه شد. 

خب، هرچقدر کشش دادم بس است، برویم سراغ عذر خواهی. از شما چه پنهان درد و غم نانوشتگی فقط پنجاه درصد ماجراست. نه اینکه مهم نباشدها! فقط همه‌چیز نیست. مدت‌هاست صدایی مغزم را می‌خورد که باباجان عین بچه‌ی آدم برو و معذرت بخواه. گیرم او اهل به دل گرفتن نیست، شعور و شخصیت تو را چه شده؟ فکر می‌کردم به مرور همه‌چیز خودش خود به خود درست می‌شود، دیدم طاقت ندارم بنشینم یک گوشه و همه‌چیز را به زمان بسپارم. پس دست به قلم شدم. با اینکه به احتمال ۹۹ درصد این متن را هرگز نخواهند خواهند، من حرفم را می‌نویسم. 

 

باسلام.

آمده‌ام که بگویم متاسفم. 

بابت همه‌چیز.

بی‌احترامی‌هایم، بی‌ادبی‌هایم، نامردی‌هایم و... و بی‌انصافی‌هایم.

معذرت می‌خواهم که این اخلاقم انگار هیچوقت درست نمی‌شود. یک ثانیه‌ای آمپر می‌چسبانم. اصلا نگاه نمی‌کنم طرف مقابلم کیست و از کجا آمده و یک عالمه خوبی از او دیده‌ام قبلا. 

خودم هم قبول دارم خیلی بداخلاقم. متاسفم. 

حس می‌کنم از پشت خنجر زده‌ام، حالا درست است در این ابعاد نبوده اما... شرمنده‌ام. 

اگر بگویم قصد بدی نداشتم خیلی احمقانه جلوه می‌کند، نه؟ نصف بیشتر کارهای من احمقانه‌اند. بعدش اگر دیگران هم بتوانند مرا ببخشند خودم هم نمی‌توانم. این چه حرف‌هایی بود من زدم؟ چرا تا این حد گارد گرفتم و یک دفعه برافروخته شدم؟ چرا گذاشتم خشم کنترلم کند؟ 

بدتر از همه از ین بابت متاسفم که نمی‌توانم بیایم این حرف‌ها را مستقیم بگویم. از سر غرور نیست‌ها. رویش را ندارم. متاسفم...

 

  • میخک

فیزیک مضخرف است. واقعا مضخرف است. هنوز هم نمی‌دانم مزخرف را به شکل مضخرف می‌نویسند یا مزخرف. از بچگی املایم ضعیف بود. عوضش همیشه در کلاس فیزیک و ریاضی و اساسا هرچیز محاسباتی می‌درخشیدم. الان می‌خواهم برگردم به گذشته و روی صورت خودم تف بیندازم. چقدر بی‌شعور بودم که فیزیک به این مضخرفی را دوست داشتم. احمق هم بودم. چه باعث شد فکر کنم می‌توانم نویسنده شوم؟ اصلا چرا رویایش را در سرم ساختم؟ من کجایم شبیه نویسنده‌هاست آخر؟! راستش انشایم هم هیچ‌وقت خوب نبوده. یعنی در زنگ نگارش و انشا حسابی خرذوق می‌شدم و موتورم روشن می‌شد و طومارها می‌نوشتم، اما هیچ‌کدام مورد تایید نبودند. با استاندارد‌های انشانویسی هماهنگ نبودند آخر. سر و ته نداشتند. قاعده و قانون هم نداشتند. آن‌وقت من با چه منطقی به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن به دنیا آمده‌ام؟؟!! 

کلاس اول دبستان بودم. معلممان که خدا بگویم چه کارش نکند از ما امتحان املا گرفت. تا اینجایش ایرادی ندارد البته. منتها برگه‌هایمان را بین خودمان پخش کرد تا ورقه‌های هم‌کلاسی‌هایمان را اصلاح کنیم. خب من املایم ضعیف بود. شدیدا هم بدخط بودم. یک برگه‌ای را جلویم گذاشتند که با نستعلیق نوشته شده بود. من چهل پنجاه‌تا غلط از ان برگه گرفتم. در حالی که نمره‌اش باید بیست می‌شد. غزض و مرضی هم نداشتم. واقعا فکر می‌کردم این کلمات اشتباه نوشته شده. آن دختری که نستعلیق نوشته بود اسمش بیتا بود. تیزهوشان هم قبول شد بعدها. نتیجه‌ی کنکورش را نمی‌دانم. القصه، بجز خط خوش و هوش بالا و استعداد ذاتی فراوان دوستان بسیاری هم داشت. همه‌اشان دورم را گرفتند. هفت جد و آبادم را آوردنم جلوی چشمم. خب داشتند از حق خورده شده‌ی دوست عزیزشان دفاع می‌کردند و حق من ظالم و مستبد را می‌گذاشتند کف دستم. نمی‌دانم چرا این خاطره را تعریف کردم. یاد آوری اش همچنان اذیتم می‌کند. موج عرضی و نوسان‌های دوره‌ای هم اذیتم می‌کنند. گور پدر همه‌اشان. فیزیک واقعا مضخرف است. 

  • میخک

خداوکیلی تنها دلیل ننوشتنم نبودن حس و حالش نیست. امکاناتش هم مهیا نیست آخر. وقتی بستری برای رشد و شکوفایی استعدادها موجود نباشد آدم مجبور می‌شود شکوفا نشود دیگر! ناچارا قبل از سلام خداحافظی می‌کند و صحنه را در سکوت به سمت افق ترک می‌کند. در حال حاضر من یک عدد غنچه‌ی نشکفته هستم. پتانسیل شکفتن دارم‌ها. اما امان از سوء مدیریت! نگذاشتید بشکفتم تا ببینید چه گوهری را از دست داده‌اید. البته آن موقع که دیگر از دستم نداده بودید. دیگر حسرتم را نمی‌خوردید. قدرم را هم نمی‌دانستید. اصلا همان بهتر که نشکفم و زیبایی‌هایم را به رختان نکشم که مبادا مشغول خوردن نارنج باشید و دست‌هایتان را ببرید و بعدش من بدبخت باید جان بکنم تا دیه‌ی انگشت‌های بریده‌اتان را جور کنم و تحویل خانواده‌هایتان بدهم. پتانسیل داشتن دردسر داردها. حالا جدا از این‌که هر لحظه در معرض استعمار هستی آنتالپی‌ات هم حسابی بالاست و دانش‌آموز بدبخت باید کلی عرق جبین بریزد تا میانگین آنتالپی پیوند گلبرگ‌هایت را حساب کند. بعد هزار و یک جور فحش نثار هفت جد و آبادت می‌کند و جد و آبادت می‌افتند به جانت و ده برابر فحش و نفرین روانه‌ات می‌کنند که ببین بعد یک عمر مرگ با عزت چه به روزگارمان آوردی! 

 

آری، درست فهمیده‌اید. من همچنان مشغول خواندن شیمی هستم. و هنوز هم تمام نشده و همچنان با کابوس‌های شیمیایی دست و پنجه نرم می‌کنم. این عنوانی هم که نوشته‌ام یک وقت باعث سوءتفاهمتان نشود! نخیر، دانشگاه قبول نشده‌ام. وقتی کنکور هنوز برگزار نشده معلوم است که قبول نشده‌ام. اعتماد به نفسم هم بالا نرفته و به موفقیتم امید چندانی ندارم. از آینده هم خبری برایم نیاورده‌اند. فقط داشتم یک جایی یک فرمی را اینترنتی پر می‌کردم. یکی از گزینه‌هایی که باید پر می‌کردی نام دانشگاه بود. قبلترش نوشته بودم که مدرک دیپلم دارم. اما بازهم گزینه‌ی هیچ‌کدام کنار اسم دانشگاه‌های موجود وجود نداشت. تازه باید دولتی و آزاد و... بودنش را هم انتخاب می‌کردم. سایت لعنتی می‌گفت هیچ فیلدی را نباید خالی گذاشته و به صفحه‌ی بعدی بروی. من هم مجبور بودم آن فرم را پر کنم. می‌فهمید؟ مجبور! وگرنه من که دروغگو نبودم. زمانه با من بد تا کرد. نوشتم دانشگاه علوم پزشکی فلان‌جا. بعد هم با موفقیت ثبتش کردم. از همان لحظه استرس گرفتم اگر دستم رو شود و از حراستی جایی زنگ بزنند و صدایم کنند «ای سین دال کذاب!» چه خاکی به سرم بریزم! و سعی کردم به آینده‌ی تباه خودم فکر نکنم. آخر می‌دانید که دروغگو شترمرغ دزد می‌شود. من اگر پس‌فردا به مزارع شترمرغ کشور دست برد زدم بدانید ماجرا از کجا آب می‌خورد. بعد تصمیم گرفتم با خودم تمرین کنم تا حداقل ادای دانشجوها را خوب در بیاورم. ممکن است لازمم شود. شما هم یک جوری وانمود کنید انگار من دانشجو هستم. در دروغ‌های مصلحتی‌اتان جبران می‌کنم. با تشکر.

  • میخک

خبرت هست که یک ماه به کنکور مانده است؟ است... است... است...

  • میخک

یکی که ذاتا شاعره و می‌شه گفت با وزن و قافیه به دنیا اومده، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که خدای کامپیوتره و تو چند ثانیه روش کار سخت‌ترین تمام نرم‌افزارها رو یاد می‌گیره و بهترین کارها رو تحویل می‌ده، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که با ذهن خلاق خودش کاریکوترهایی می‌کشه که هیچ‌کس نمی‌تونه باور کنه این تصاویر رو از مجله نبریده و کار دست خودشه، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی دیگه که با ذغال طراحی می‌کنه و یه نقش‌های سه بعدی‌ای می‌کشه که دهن همه باز می‌مونه، الان پشت کنکوره. کنکور چی؟ اون‌هم تجربی!

 

یکی که دوبار برنده‌ی مدال طلای مسابقات کاراته‌ی نوجوانان شده و سال‌ها هر روز و شب در هر شرایطی تمرین ‌می‌کرده و آرزوش رفتن به المپیک بوده و هست، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که عاشق فیلم سازیه و از هشت سالگی تمام کتاب‌هایی که در مورد کارگردانی یا تدوین نوشته شده رو جمع می‌کرده و می‌خونده و تمام فیلم‌هایی که می‌بینه رو هم با دید یک کارگردان بررسی می‌کنه، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که سفال‌گری می‌کنه و بشقاب و کوزه هایی که درست می‌کنه رو خودش لعاب می‌ده و روشون نقش می‌زنه و می‌ذاره توی کانالش و می‌فروشتشون، الان پشت کنکوریه. کنکور تجربی!

 

 

یکی که هر وقت ببینی‌اش دست‌هاش و لباس‌هاش رنگیه و لکه‌ی گواش برداشته و تمام دیوارهای خونه‌اشون پر از تابلوهای خودشه، الان پشت کنکوریه، کنکور چی؟ ریاضی!

 

یکی که عاشق تاریخه و حافظه‌ی فوق‌العاده‌ای هم داره و اگه ازش بپرسی اسم تک تک سردارهای انوشیروان دوم رو بهت می‌گه، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ ریاضی!

 

یکی که تمام مکاتب فلسفه رو شخم زده و تفریحش خوندن نظریات جامعه‌شناسانیه که برای دانشجوهای دکتری هم شاید ثقیل باشن حرف‌هاش، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ ریاضی!

 

یکی که مادرش کارگاه خیاطی داره و از بچگی وردست مادرش بوده و الان خیلی ماهرانه با چرخ خیاطی کار می‌کنه و هم استعدادش رو داره و هم علاقه‌اش رو، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

 

 

وقتی به دور و بری‌هام نگاه می‌کنم، حالم از این دنیای اشتباهی به‌هم می‌خوره...

برای شما شاید صرفا باعث تأسفی چندثانیه‌ای باشه اما من برای هرکدوم از این موارد خون گریه می‌کنم! 

البته همه‌ی دور و بری‌هام هم این‌طوری نیستن‌ها.

مثلا یکی که تمام عمرش لای یه کتاب غیردرسی رو هم باز نکرده، بجز تو تابستون‌ها هیچ فیلم و سریالی رو دنبال نکرده، سه سال دبیرستان هیچ مهمونی و جشن و مراسمی رو شرکت نکرده، هیچ‌وقت برای خودش خرید نکرده و تقریبا هیچی از معاشرت و آدابش نمی‌دونه و حرف معلم‌هایی که بهمون می‌گفتن «باید مثل ربات باشین. تنها وظیفه‌اتون درس خوندنه، پس تنها کاری که انجام می‌دید هم باید درس خوندن باشه.» رو از جان و دل پذیرفته بود و هیچ اهمیتی هم نمی‌داد علاقه چیه، عشق چیه، استعداد چیه... ایشون پزشکی قبول شد و هم‌اکنون دانشجوی یکی دانشگاه‌های معتبر و تاپ کشوره. 

 

یکی دیگه هم بود که از دوران ابتدایی تا دبیرستان دورادور می‌شناختمش. از همون ابتدایی مجری تمام برنامه‌ها بود و اصلا هر دوربینی که می‌دیدید قطعا ایشون جلوش داشتن مجری‌گری می‌کردن. همیشه با لحن خبرنگارها حرف می‌زد. هم اعتماد به نفس بالایی داشت، هم جسور و کنجکاو بود، هم اطلاعات عمومی‌اش خیلی خوب بود. چند بار هم از طرف صدا و سیما دعوتش کرده‌بودن و چندتا گزارش خبری هم براشون تهیه کرده‌بود. در حال حاضر دانشجوی دبیری فیزیکه.

 

یا مثلا یکی که با استادی تمام ساز می‌زنه، از نوجوونی‌اش تمام نت‌های موسیقی‌اش رو خودش می‌نویسه، خودش شعر می‌گه، و با صدای دل‌نشین و رسای خودش می‌خونه و می‌نوازه، بعد از تلاش فراوان تونسته آزمون رو قبول شه و بورسیه بگیره. بورسیه‌ی چه رشته‌ای؟ گفتار درمانی. چرا؟ چون می‌گن این رشته توی کانادا بازار کارش خوبه و ایشون هم تمرکزش فقط و فقط روی رفتن از ایرانه و اصلا نمی‌دونه (و کنجکاو هم نیست که بدونه) که گفتاردرمانی چی هست...

  • میخک

پیش‌نوشت: خیلی وقت بود پست طولانی ننوشته بودم. مزه‌اش رو یادم رفته بود :)

پیش‌نوشت۲: اعتراف می‌کنم نیم‌فاصله گذاشتن رو تازه یاد گرفتم. و از اونجایی که پدرم در اومد تا کل پست رو ویرایش کنم دیدم انصاف نیست چراغ این پست دوباره روشن نشه :دی

 

 

دیروز تصمیم گرفتم جهانگرد بشم. خیلی یه دفعه‌ای شد. متوجه شدم از ته دلم دوست دارم که جهانگرد بشم. همیشه دوست داشتم. اما هیچوقت جرأت گفتنش رو نداشتم. الان هم یه مدلیه که با یه اه غلیظ توی دلم بگم کاش جهانگرد می‌شدم... کاش میشد...

 

خب پر واضحه که نمیشه! هیچوقت تا این‌حد از تاریخ و جغرافیا و شرایطی که توش به دنیا اومدم ناراضی نبودم. چی می‌شد اگه یه خانواده ی میلیونر و پایه (در حدی که نگرانم هم نشن اصلا) داشتم و بدون هیچ دغدغه‌ای می‌رفتم دور دنیا رو می‌گشتم؟ ادم‌های جدید، مکان‌های جدید، زبان‌های جدید، لباس‌ها و فرهنگ‌های جدید رو می دیدم و لمس می‌کردم؟ چی می‌شد برای دل خودم ماجراجویی کنم؟ این آرزو برای قرن بیست و‌ یکم نامأنوسه. همه لم میدن جلوی تلوزیون و مستندهای این‌ور و اون‌ور دنیا رو می‌بینن و انگار که خودشون هم همونجا باشن، به اندازه‌ی کافی لذت می‌برن. اما برای من اینطور نیست. من واقعیت رو می خوام. نزدیکی رو می‌خوام. چیزهای قابل‌ لمس رو می‌خوام. سفرهای دور و دراز رو می‌خوام. سختی‌ها و فراز و نشیب‌های سفر رو می‌خوام. مزه‌ی لذتی که بدون سختی به دست بیاد هیچوقت به طور کامل حس نمیشه. 

 

چی شد که تصمیم گرفتم جهانگرد بشم؟ درواقع بهتره بگم چی شد که تصمیم گرفتم به طور رسمی باقی عمرم حسرت جهانگرد شدن رو بخورم؟ امروز بعد از مدت‌ها زده بودیم به دل طبیعت. احساسی که داشتم قابل وصف نبود. با تمام وجود می‌دونستم که جای من اینجاست. تو کوه و کمر. تو روستاهای دور افتاده. تو شهرهایی که معماری خونه هاش متفاوته. بین مردمی که یه چیزی جدیدی برای نشون دادن بهم دارن. بهتر بگم، تو سرزمین‌های ناشناخته. حس کردم که چقدر از تو خونه حبس شدن، حتی از توی یه شهر گیر کردن و موندن نفرت دارم. نفرتی که از یاد برده بودمش. 

 

امروز تازه یه درد کهنه ای که کلا فراموشش کرده بودم شروع کرد به خوب شدن. فقط یکم خوب شد. و من فهمیدم چقدر دوست دارم از کوه‌های هیمالیا بالا برم، تو خیابون‌های لندن قدم بزنم، توی یه کافه ی دنج تو پاریس شعر بنویسم، مسکو، توکیو، قاهره، پکن، برلین و... همه رو می‌خوام ببینم. با چشم‌های خودم ببینم. با گوش‌های خودم صداهاشون رو بشنوم‌.

 

 خوندن و نوشتن هم تا حدودی آدم رو به مکان و زمان‌های مختلف می‌بره. اصلا شاید بخاطر همین بود که به نوشتن پناه آوردم! شاید به همین علت عاشق کتاب شدم. اما... اما اینکه بیخیال و رها بری و برای خودت تجربه کسب کنی، یه چیز دیگه است! اینکه ماجراهای توی قصه ها رو زندگی کنی! سفر خیلی بیشتر از هر کتاب و کلاسی به آدم درس میده. درس هایی که هیچ کدوم فرار نیستن. حتی زبانی که باهاش با مردم درد و دل کردی یا خریدهات رو انجام دادی، هیچوقت از یاد آدم نمیره. 

 

دلم می‌خواد از هر شهر و کشوری یه سوغاتی بردارم. یکی از رسم های قشنگشون، ضرب المثل‌هاشون، افسانه‌هاشون، دستور پخت خاص ترین غذاهاشون. اونقدر بگردم و بگردم تا بالاخره یه جا دلم بلرزه. زمین‌گیر بشم. عاشق بشم. ازدواج کنم. بعد تا سال ها برای بچه ها و نوه هام خاطراتم رو تعریف کنم. ​​​​​​اگه هیچ عشقی پیش نیومد هم مهم نیست. بعد از بیست سال خودم رو بازنشسته می‌کنم. بر می‌گردم به شهر آروم و‌ کوچیک خودم. باقی عمرم رو صرف نوشتن و چاپ سفرنامه‌هام می ‌کنم. یه روز هم بعد از دم کردن چایی و پیچیدن عطرش تو خونه، پام رو دراز می‌کنم و چشم‌هام رو می‌بندم و می‌میرم. قشنگه، نه؟

 

راستش رو بگم؟ رفتن از این شهر کوچیک و آروم آرزوی رایجی بین هم سن و سالهای منه. چطور شما تو وبلاگ‌هاتون همه‌اش از اپلای و رفتن از ایران می‌گید؟ ما ته بلند پروازی‌امون رفتن از این شهره. یا شاید هم فرار کردن ازش. نمی‌خوام اینجا بدی‌های شهرم رو لیست کنم، دل و دماغ گفتن خوبی‌هاش رو هم ندارم. فقط گفتم رفتن از اینجا یه آرزوی رایجه. همین. حالا رفتن به کجا؟ خب معلومه! تهران!

 

تهران میون‌ما (منظور از ما من‌و دور‌ و بری‌های جوون و نوجوونمه) نماد مدرنیته است. نماد پیشرفت. نماد موفقیته. نماد رفاه. نماد فراوانی. نماد عشق. نماد آزادی. نماد علم. نماد افتخار. نماد تحقق آرزوها. نماد زیبایی. نماد ثروت. نماد جوانی و شور و حال و اشتیاق. نماد باکلاسی و با فرهنگی و نماد خیلی چیزهای دیگه. هیچ برام مهم نیست که تهران واقعا مصداق تمام این موارد هست یا حتی نیمی‌ازشون هست یا نه. این نمادها هم صرفا یه باور رایجه. 

 

حالا چطوری میشه به تمام این خوبی‌ها و مزایای تهران رسید؟ برای امثال من فقط یه جواب وجود داره. دانشگاه تهران. دانشگاه تهران یعنی چی؟ یعنی خرخوانی! همین! بعد میایید میگید کنکور تنها راه موفقیت نیست! چه حرف ها! تنها رفتن موفقیت شاید نباشه ولی تنها راه تهران رفتن و ساکن اونجا شدن که هست! البته یه مورد استثنا هم داشتیم. «ستاره» تنها کسی بود که دوست نداشت بره تهران، انتخابش رشت بود. خود من هم راستش اگه بخوام دل از جهانگردی بکنم و یک‌جا نشین بشم یکی از شهرهای شمالی رو ترجیح میدم. اما رشت نه، مازندران آب و هواش بهتره.

 

دیروز که تصمیم جهانگرد شدن رو گرفتم چیزی درموردش ننوشتم. چون ممکن بود یکی دیگه از اون فانتزی‌های بامزه‌ام باشه که خیلی زود از یادم میرن. صبر کردم ۲۴ ساعت بگذره و قشنگ درموردش فکر کنم، بعد بنویسم. قشنگ فکر کردم. و هنوز هم دارم از عبارت «تصمیم گرفتم جهانگرد بشم» استفاده می‌کنم. با اینکه می‌دونم نمیشه! می‌دونید، چند ماه پیش بود که تصمیم گرفتم فیلسوف بشم. دوست داشتم برم تمام تست‌های زیست و فیزیکم رو آتیش بزنم و بشینم کتاب‌های ملاصدرا رو به‌جاش بخونم. هنوز هم دارم در برابر این وسوسه مقاومت می کنم. انگار تمام عمرم از فیلسوف شدن می ترسیدم و بهش اشتیاق هم داشتم.

 

چند وقت قبل‌ترش دوست داشتم پرستار بشم. به نظرم پرستارها شاهد ماجراهای جالب و هیجان انگیزی هستن. مخصوصا اگه تو بخش اورژانس باشی. یه جورایی شغل مقدس و فداکارانه‌ای به نظرم میاد. از اون قبل‌تر میخواستم معلم ادبیات بشم. برم تو روستاهای دور افتاده‌ی شمالی درس بدم. روستاهای دور افتاده‌ی خودمون رو دوست ندارم. آب و هوای مازندران بهتره. خونه‌هاشون هم قشنگ‌ترن. البته دوست‌تر داشتم که معلم سیار باشم. با بچه‌های کویر یا ماهی‌گیرهای جنوب آرایه‌های ادبی کار کردن باید خیلی خیلی قشنگ باشه. اگه تو دنیای وایولت زندگی می کردم حتما نامه‌نگار می شدم. یا شاید هم نه، چون من نمی‌تونم حرف‌های مردم رو عینا تو نامه‌هاشون بنویسم. کلی چیز میز بهش اضافه می‌کنم و نامه‌ی اصلی رو به حاشیه می‌برم. 

 

داروسازی، انیمیشن‌سازی،  پزشکی، جواهرسازی، کارگردانی، مترجمی، تورلیدر بودن، خلبانی، کار کردن تو پزشکی قانونی، مهندسی الکترونیک، کاراگاه پلیس شدن و... همه و همه جز شغل‌هایی بودن که به هر کدوم یه زمانی فکر کردم. و برخلاف جمله‌ای که دو بند بالاتر گفتم. من هیچ‌کدوم از فانتزی‌هام رو فراموش نمی‌کنم. هیچوقت از یادم نمیرن. هیچوقت کمرنگ نمیشن. راستش من هنوز هم تصمیم خودم رو نگرفتم. به این سن برسی و هنوز تصمیم نگرفته باشی از زندگیت چی می‌خوای، بیش‌از حد احمقانه است نه؟ حتی زمینه‌اش رو هم مشخص نکرده باشی!

 

چرا نویسندگی جز مشاغل بالا نیست؟ چون از همون اول توجیه شدم که نویسندگی شغل به حساب نمیاد. اما... اما هنوز هم دوست دارم یه نویسنده باشم که شهر به شهر تمام قاره‌های دنیا رو می‌گرده و از بالای تمام بلندی‌ها پرواز می‌کنه و از احساسات مردم می‌نویسه و سعی می‌کنه با قلمش معجونی بسازه که دردها رو درمان کنه و کتاب‌های فانتزی/جنایی مخصوص خودش رو خلق کنه که تو کتابخونه‌ی همه می‌درخشن.

 

این آرزوها تا وقتی از زبون یه بچه‌ی پنج‌شیش ساله گفته بشن زیبا به نظر میان. اما از زبون من...؟

 

 

  • میخک

شب کنکور آرام و قرار نداشتم. فقط بخاطر ترس و اضطراب هم نبود. یکهو دلم برای فلانی تنگ شد. برای اینکه به سبک مخصوص خودش دلداری ام بدهد. برای حمایت هایش. برای بودنش. یاد اول محرم پارسال افتادم. چقدر اصرار کرد که همراهش به امام زاده بروم و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که من امسال کنکوری ام و وقت برای هدر دادن ندارم. به او قول دادم بعد کنکور همه چیز را جبران میکنم. نرفتم، نرفتم و امسال کسی نیست که مرا همراه خودش به امام زاده ببرد. نرفتم و دیشب فقط عکسش را در آغوش گرفتم. به هرحال، به هر سختی که بود خودم را وارد کردم که کمی بخوابم. صبحش اما همین که چشم هایم را باز کردم ذکر خدا را روی لب هایم نشاندم. دلم آرام شد. صبحانه ی مغصلی خوردم و تمام وسایلم را سه بار چک کردم تا چیزی جا نمانده باشد. ناخوداگاهم آماده بود که با کوچک ترین بهانه ای یک جنگ تمام عیار راه بیندازد و کامم را تلخ کند. مهارش کردم. از زیر قران رد شدم و راه افتادم.

 

از قبلش با همکلاسی ها صحبت کرده بودم و می دانستم حوزه ی امتحانی هیچ کداممان یکی نیست. هر کدام افتاده بودیم یک گوشه ی شهر. قرعه ی من هم دبیرستان خلبان ذاکر بود. همین محیط مدرسه ای حوزه ی امتحان کمی از فشار روانی ام کم می کرد. پایم را که به حیاط مدرسه گذاشتم دیدم به! رفیق شفیقم نه تنها اینجاست که شماره ی داوطلبی اش فقط در یکانش با من تفاوت دارد. او 02 بود ومن 03. با هم دیگر رفتیم و در میزهای کنار هم نشستیم. تنها که نه اما یکی از مشکلات مسیولین برگزاری آزمون این بود که فکر می کردند می شود دو یار دبستانی را کنار هم نشاند و از ساعت 7 تا 8:30 سکوت را در سالن برقرار کرد. زکی خیال باطل! یک و نیم ساعت را با پرحرفی و خنده و مسخره بازی و کمی هم گردش در طبقات مختلف ساختمان و دیدن قیافه های داوطلبان به بهانه ی رفتن به سرویس بهداشتی سپری کردیم. دیگر هیچ اثری از استرس نمانده بود. آیات قرآن تلاوت شد و دفترچه ها گشوده. راجب سختی و آسانی سوالات نظری نمی دهم. اما شخص خودم در املا به شدت ضعیف هستم (این هم یکی دیگر از علایم ناخوش قلمی) و شش سوال اول را خالی گذاشتم. ترس برم داشت. درمورد سوالات بعدی هم شک و تردید داشتم. فورا پرواز کردم به بخش زبان. (نمی دانم متخصصان این روش را می پسندند یا نه. بنا بر احتیاط واجب در کنکورهایتان از من الگو نگیرید) تمام سوالاتش را پاسخ دادم. از قبل هم همه به من می گفتند قرار است زبان را 100 درصد بزنی. و خب همین اعتماد به نفس زیادی باعث شد به خودم شک کنم و مدام نهیب بزنم که :« خر نشو الی! خر نشو! داری خر میشی! الان نمره منفی میگیری داغون میشه رتبه ات ها! بازهم که داری خر میشی!...» (لازم به ذکر نیست آنقدر با خودم صمیمی هستم که خودم را با اسم خودمانی الی یا با یک سری الفاظ زشت صدا کنم.) خلاصه خیالم که از بابت زبان راحت شد و تست های قرابت هم حالم را جا آورد. باقی عمومی ها را دست و پا شکسته نوشتم و از بابت اینکه اصلا وقت نکردم نصف سوالات دین و زندگی را حتی از رویشان بخوانم هم غصه نخوردم. 

 

ساعت 9:45 ورقه های تخصصی پخش شد. تست های ریاضی وقت گیر بودند. حساب زمان از دستم در رفت و تا خواستم به یک جمع بندی ذهنی برسم که تا کی وقت دارم پایان آزمون را 11:45 در نظر گرفتم. بر سر خودم کوبیدم و با سرعتی مافوق نور به جان دفترچه افتاده ام و در حالی که اشکم در آمده بود و بخاطر حجم انبوه سوالاتی که از رویشان پریده بودم و سرعت تست زنی افتضاحم خودم را نفرین می کردم ساعت 11:50 دقیقه کنکور را تمام کردم! و خب فکر کردم که این پنج دقیقه هم وقت تلف شده است. دیدم سر و صدایی از مراقب ها بلند نمی شود. انگار یادشان رفته باید پاسخ نامه ها را بگیرند. ده دقیقه ی بعدی را معجزه ی الهی در نظر گرفتم و رفتم سراغ سوالات آسان تری که نزده بودمشان. وقتی اعلام شد پایان آزمون 12:45 دقیقه است جدی جدی می خواستم بلند شوم و سجده ی شکر به جا بیاورم. من و این همه خوشبختی محال بود! ولی خب، زیادی خوشحال شدم. تا بیایم هوش و حواسم را دوباره جمع کنم و به مسیله ها بپردازم 12:30 شد و یک ربع آخر هم مثل برق و باد گذشت. آن یک ساعت فرصتی طلایی بود که خوب ازش استفاده نکردم. هر چه که بود، خوشحال و خندان و با احساس رهایی که حتی پروانه ای که به گلبرگ شقایق تکیه زده هم درکش نکرده بیرون زدم. نتیجه اش زیاد مهم نیست. شاید بعدا برایم مهم شود. شاید چند ساعت بعد اضطراب بیاید سراغم و تا مرز سکته پیش بروم. اصلا شاید آنقدر دیوانه و احمق و کله شق شدم که بعد از اعلام نتایج دست به خودکشی بزنم . کسی چه می داند؟! فعلا نشسته ام رو به رویتان. لیست برنامه های بعد کنکورم می تواند کمی منتظر بماند. بگذارید اول پست های شما را بخوانم...

  • میخک

من هیچوقت بچه ی درس خوانی نبودم. اگر درسی را دوست داشتم و می خواندم و اگر دوست نداشتم نه. هیچوقت نگران نمره و معدل نبودم. دغدغه ی شاگرد چندم شدن را نداشتم. از آموختن مطالب جدید و یاد گرفتن حقایق کیهان و آگاهی یافتن بر دنیای پیرامون و آشنا شدن با جانداران ناشناخته و آناتومی آنها لذت می بردم. اما فقط همین، فقط لذت می بردم. در قید و بند حفظ کردن و در مغز چپاندن مطلب نبودم. امتحانات را یک چالش می دیدم برای آزمودن میزان دانش خودم. و برای همین هم شب امتحانی نبودم. قصد داشتم خود واقعی ام را بسنجم. اصلا تمام درس خواندن هایم سر جلسه ی درس بود. اگر یادم می ماند می ماند و اگر نمی ماند هم حوصله ی تکرار و مرور نداشتم. نمره هایم بجز در ریاضی درخشان نبودند. اهمیتی نمی دادم. تلاشی برای پیشرفت نمی کردم. البته سال آخر راهنمایی و برای آزمون ورودی تیزهوشان سنگ تمام گذاشتم و انصافا دختر خوب و درس خوانی شده بودم. بماند که آن روزها هم زیر کتاب هایم دفتر شعری پنهان بود... با یک زمان بندی اشتباه و شکست تلخی که حقم نبود ناامید شدم. برگشتم سر خانه ی اول.

 

بعد از امتحانات ترم دوم یازدهم تصمیم گرفتم تغییر کنم. با خودم قرار و مدار گذاشتم. اولا مسئله ی یک سال بخور نون و تره، یک عمر بخور نون کره را به خودم قبولاندم و دوما اینکه برای دنبال کردن رویاهایم به شغل و پول نیاز داشتم. دلم نمی خواست دستم در جیب پدر و مادرم باشد. عزمم را جزم کردم. آن حجم از درس خواندن برای من درس نخوان چیزی فراتر از جابه جایی کوه قاف بود. از پسش برآمدم. تابستانم که شب و روز در کتابخانه گذشت. از یک مهر... مشکلاتی شروع شد که قصد توضیحشان را ندارم. چندان توجهی نکردم. مادرم تمام سختی ها را تنهایی به جان خرید و گفت تو فقط درس بخوان. فقط درس خواندم. مدتی بعد مراسم ازدواج دو عزیزی پیش آمد که هر دویشان برایم هم دوست بودند هم خواهر و هم مادر. برای عروسی اشان واقعا کم گذاشتم اما بازهم تمرکز و ساعت مطالعه ام کاهش پیدا کرد. در تب و تاب آنفولانزا دو هفته مریض شدم. تب و لرز سختی بود که البته دکتر ادعا می کرد یک سرماخوردگی ساده است. دو هفته بیماری یعنی دو هفته ی تمام درس نخواندن. مشکلات هم که به قوت خود پا بر جا بودند. کم کم از فضای درس و کتاب جدا شدم. کرونا هم که پیدایش شد... از این قسمت شکایتی نمی کنم چون برای همه یکسان است. حالا اینکه روی من تاثیر بیشتری گذاشت و تسلیمم کرد تقصیر خودم است. 

 

اولین بار که زمزمه های عقب افتادن تاریخ کنکور به گوش رسید مادرم عمیقا خوشحال شد. گفت این همه مدت که نتوانستی درس بخوانی در جریان اتفاقات اذیت شدی، همه اش را می توانی جبران کنی. خودم هم خوشحال شدم. اما بعد از آن کرونا و مریضی و مریض داری و مرگ و اندوه بود که مدام در خانه و خانواده امان تکرار می شد. امشب که زمزمه های عقب افتادن کنکور به گوش رسید مادرم عمیقا خوشحال شد. گفت تمام این مدت نخواندن را می توانی جبران کنی. ولی من ترسیده ام. هم خسته ام و هم ترسیده. که در این فرصت سوم باز چه اتفاقاتی قرار است برایمان بیفتد؟ 

 

اینکه چرا این حرف ها را می زنم نمی دانم. شاید برای بهانه آوردن و لاپوشانی تنبلی هایم باشد. شاید پیشاپیش دارم رتبه ی هشتاد رقمی ام را توجیح می کنم. شاید هم شخصی امین تر از صفحه ی وبلاگم برای درد و دل نمی شناسم. کاش این کابوس زودتر تمام شود...

  • میخک