من به خودم بدهکارم. به جنازه ی غرق شده ام، دست و پا زدن را بدهکارم. به نفس های قطع شده ام، بریدن طناب دور گلویم را بدهکارم. به قلب یخ زده ام، عاشق شدن را بدهکارم. به بریدگی های دستم، مرهم گذاشتن را بدهکارم. به خودروی زیر پایم، سرعت گرفتن را بدهکارم. به شقایق های وحشی پژمرده ی توی گلدان، آبیاری را بدهکارم. من به لب هایم، خندیدن را بدهکارم. به موسیقی زندگی، رقصیدن را بدهکارم. به تیک تاک ساعت روی دیوار، گوش سپردن را بدهکارم. من به معشوقم، عشق ورزیدن را بدهکارم. به اعتقاداتم، ایمان را بدهکارم. به ایمانم، اخلاص را بدهکارم. به ادعاهایم، عمل کردن را بدهکارم. به اسمی که در مسابقه نوشته ام، مسابقه دادن را بدهکارم. به این میدان نبرد، جنگیدن را بدهکارم. به شمشیرم، خون ریختن را بدهکارم. به پاهایم، ایستادن را بدهکارم. به موهایم، شانه زدن را بدهکارم. به کاغذ های لخت دفترم، نوشتن را بدهکارم. به فرصتی که برایم فراهم شده، تلاش کردن را بدهکارم. به تمام کسانی که بخاطرم جانشان را فدا کرده اند، زندگی کردن را بدهکارم. به خدایی که می پرستم، پرستش را بدهکارم. به خیل عظیم طلبکارهایم کار کردن و پول در آوردن را بدهکارم. به Bluebell یک جواب بدهکارم، یک تشکر درست و حسابی! به آن حجم احترامی که برای من قائل شده، احترام گذاشتن به خودم را بدهکارم. می بینی؟ من حسابی بدهکارم! بدتر از همه به خودم بدهکارم. هیچ امیدی هم به پرداختن این بدهی ها ندارم. و این گونه به طلبکارهای با معرفتی که زمان بیشتری دندان روی جگر گذاشته و تاحالا شکایت نکرده اند هم بدهکارم، فحش شنیدن و کتک خوردن را بدهکارم. من...
- ۱۳ نظر
- ۰۴ تیر ۹۹ ، ۲۱:۱۲
