غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۳ مطلب با موضوع «کنکور نوشت» ثبت شده است

من به خودم بدهکارم. به جنازه ی غرق شده ام، دست و پا زدن را بدهکارم. به نفس های قطع شده ام، بریدن طناب دور گلویم را بدهکارم. به قلب یخ زده ام، عاشق شدن را بدهکارم. به بریدگی های دستم، مرهم گذاشتن را بدهکارم. به خودروی زیر پایم، سرعت گرفتن را بدهکارم. به شقایق های وحشی پژمرده ی توی گلدان، آبیاری را بدهکارم. من به لب هایم، خندیدن را بدهکارم. به موسیقی زندگی، رقصیدن را بدهکارم. به تیک تاک ساعت روی دیوار، گوش سپردن را بدهکارم. من به معشوقم، عشق ورزیدن را بدهکارم. به اعتقاداتم، ایمان را بدهکارم. به ایمانم، اخلاص را بدهکارم. به ادعاهایم، عمل کردن را بدهکارم. به اسمی که در مسابقه نوشته ام، مسابقه دادن را بدهکارم. به این میدان نبرد، جنگیدن را بدهکارم. به شمشیرم، خون ریختن را بدهکارم. به پاهایم، ایستادن را بدهکارم. به موهایم، شانه زدن را بدهکارم. به کاغذ های لخت دفترم، نوشتن را بدهکارم. به فرصتی که برایم فراهم شده، تلاش کردن را بدهکارم. به تمام کسانی که بخاطرم جانشان را فدا کرده اند، زندگی کردن را بدهکارم. به خدایی که می پرستم، پرستش را بدهکارم. به خیل عظیم طلبکارهایم کار کردن و پول در آوردن را بدهکارم. به Bluebell یک جواب بدهکارم، یک تشکر درست و حسابی! به آن حجم احترامی که برای من قائل شده، احترام گذاشتن به خودم را بدهکارم. می بینی؟ من حسابی بدهکارم! بدتر از همه به خودم بدهکارم. هیچ امیدی هم به پرداختن این بدهی ها ندارم. و این گونه به طلبکارهای با معرفتی که زمان بیشتری دندان روی جگر گذاشته و تاحالا شکایت نکرده اند هم بدهکارم، فحش شنیدن و کتک خوردن را بدهکارم. من...

  • میخک

دوست دارم بنویسم

بغض کنم
الکی بخندم
گریه کنم
بخونم
و بعد دوباره بنویسم
همه ی این کارها رو برای خودم ممنوع اعلام کردم
ولی دلیل نمیشه که انجامشون ندم. فقط دلیل میشه که با عذاب وجدان بنویسم، بغض کنم، الکی بخندم، گریه کنم، بخونم و دوباره بنویسم.
حتی وقتی این کارها رو نمیکنم، دراز می کشم و زل می زنم به سقف.
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.
درس و کتاب که پیشکش.
من نمی خوام پشت بمونم. نمی خوام یه سال دیگه هم این طوری بگذره. ٬من فقط می خوام امسال بگذره. زودتر تموم شه. یه جوری که حسرتش رو نخورم. یه جوری که بعدا نکوبم به سرم که اگه درس خونده بودم و یه رشته ی درست حسابی قبول شده بودم الان وضعم بهتر بود! موفق بودم. زندگی ام قشنگ بود. 
عزمم رو جزم می کنم که دیگه ننویسم، بغض نکنم، الکی نخندم، گریه نکنم، نخونم... در نتیجه تمام مدت زل می زنم به سقف. بی حال و سست‌. منی که نمی نویسه، بغض نمی کنه، الکی نمی خنده، گریه نمی کنه، نمی خونه، قطعا زنده نیست. ولی مشکل اینه که برای نوشتن، بغض کردن، الکی خندیدن، گریه کردن، خوندن و دوباره نوشتن باید زنده بود! بدون پول و شغل درست حسابی و جایگاه اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم نمیشه زنده بود که بخوای بنویسی...
  • میخک

تست ۱۱۱۳/ ساعت یک بامداد:

کی شیرموز کودتا کرد و مقام رفیع شیر کاکائو رو از آن خودش کرد؟ به اسم اینطور به نظر می رسه که شیرکاکائو هنوز تاج و تخت رو در دست داره، ولی واقعیت اینه که شیرکاکائو فقط یه مترسکه و شیرموز در تمام امورات یخچال دخل و تصرف داره. عجبا!

 

 

 

 

رسیدم به تست ۱۱۲۶/ یک و بیست دقیقه ی بامداد:

دماغ انیشتین چرا اینقدر بزرگ بوده؟ :/

 

 

 

 

 

تست ۱۱۵۴/ دو دو ده دقیقه ی بامداد:

یافتم! همه اش زیر سر عالیسه! عالیس مکار جوهره ی روح شیرکاکائو رو بیرون کشیده و از اون امپراطور مغرور چیزی جز یه بطری خوش رنگ باقی نزاشته. از اون طرف با اضافه کردن قند و  یاد دادن شیرین زبونی به ملکه شیرموز اون رو به عرصه ی قدرت رسونده. جوری که دیگه هیچ کس جلودارش نیست! البته صدر اعظم دلستر هم نفوذ خوبی داره و می تونه برای احیای قدرت پادشاه محبوب یخچال دست به اقداماتی بزنه... 

 
 
 
 
 
 
 
من جدا باید بخوابم :/
  • میخک

به نام خدا

با سلام و عرض ادب خدمت شما پستچی عزیز
راستش این نامه را به درخواست دبیر محترم درس نگارش برای شما نوشته ام. برای شما که نه، برای  مسئول غیر محترمی که بانی کنکور است، کسی نوشته ام که هیچ اسم و آدرسی از او ندارم. کسی که امیدوارم در یافتنش کمکم کنید. 
خب، از کجا شروع کنم؟ از اینکه چند هزار دانش آموز در پشت صد کنکور شادابی و نشاطشان را قربانی کرده اند؟ یا بچه های سرزنده ای که از ته دل آرزو داشتند تا با عشق و امید دنیا را متحول کنند تبدیل شده اند به ماشین های بی روح حفظ اعداد و فرمول هایی که هیچ فایده ای در زندگی اشان ندارد؟ از کجا بگویم؟ از کدام یک از غم هایی که این کلمه ی پنج حرفی بر دل جوانان مملکت نشانده؟
ببخشید، حواسم نبود که این نامه به دست شما می رسد آقای پستچی. شما هم حتما دختر ۱۸ ساله ای دارید که با حسرت به طراحی های گوشه ی کتابش نگاه می کند، بغض می کند و بعد سعی می کند ثابت تعادل را در دمای ۱۶۷ درجه کلوین به دست بیاورد. شما حتما مرا درک می کتید. پس بگویید این نامه را به چه کسی باید بفرستم؟ وزیر آموزش پرورش که می گوید برگزار شدن یا نشدن  کنکور ربطی به او ندارد و همه اش زیر سر وزارت علوم است. وزارت علوم با توپ و تشر از من می پرسد :«چه راه دیگری برای شناسایی دانش آموزان با استعداد و لایق ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل وجود دارد؟ نمرات امتحاناتی که هر دبیر در هر سطحی که عشقش بکشد از شاگردانش می گیرد؟ امتحاناتی که در فلان مدرسه از نصف کتاب است و در بهمان مدرسه چند منابع متنوع غیر از کتاب های وزارتی هم دارد؟ تازه این در شرایطی است که یک دانش آموز با قد و بالای رعنا نور چشمی دبیرش نشود! امتحانات نهایی و هماهنگ هم اگر ملاک شود، فقط اسم کنکور حذف شده. وگرنه همان استرس هایی که خودتان گفتید در روزهای مختلف و برای درس های مختلف تکرار می شود. اصلا اینجوری بهتر است! بیایید مسئولیت کنکور را از ما بگیرید و بندازید گردن آموزش و پروش! اینجوری ها هم کمتر فحش می خوریم! خسته شدیم به قرآن!»
می بینید آقای پستچی؟ برای هیچ کس اعصاب نمانده. ولی من که دست بردار نیستم. اتفاقا در این مورد با چند جامعه شناس صحبت کردم. از نبودن کنکور در کشورهای پیشرفته برایشان گفتم. همگی خاطرنشان کردند که دانشگاه های برتر در هر کشوری قوانین سفت و سختی برای ثبت نام دارند منتحا بیشتر روی فعالیت های عملی و پروژه های تحقیقاتی و رزومه و اینجور چیزها تاکید دارند. این نکته را یادداشت کردم و مدتی بعد با وزیر آموزش پرورش در میان گذاشتم. با یک نگاه عاقل ان ر سفیهانه گفت:«لابد میخواهی بگویی تدریس عملی وظیفه ی ماست که درست انجامش نداده ایم! چه کار باید می کردیم که نکردیم؟ قلب و شش و مغز را گفتیم خودتان بخرید و در مدرسه تشریح کنید. نکند آن را هم ما باید برای تک تک مدرسه ها پست می کردیم؟ برای درس هایتان آزمایش گذاشتیم. تا بودجه امان اجازه می داد امکاناتش را برای مدرسه هایتان خریدیم. حالا اینکه بودجه کافی نیست ربطی به من ندارد! (راستی این وسط به وزیر خزانه داری هم زنگ زدم اما مرا در لیست سیاه گذاشته بود) کلی هم جشنواره خوارزمی و ابن سینا و ابوریحان بیرونی و داخلی برگزار کردیم. حالا مدیر شما چقدر به آن توجه می کند و چقدر برای شرکت در جشنواره حمایتتان می کند، به ما ربطی ندارد. اینکه همیشه ی خدا کتاب های ما را نادیده می گیرید و می چسبید به کتاب های  کمک درسی مضخرف گران قیمت، به ما ربطی ندارد! لطفا دست از سر کچل ما بردارید!»
بعد او هم مرا در لیست سیاه گذاشت. به دفتر مدیرمان رفتم. خواستم بگویم چرا مدرسه ی ما یک آزمایشگاه درست و حسابی ندارد، چرا تشریح کردم جز فعالیت های فوق برنامه و غیرضروری درس زیست محسوب می شود؟ چرا... ولی نگفتم. فهمیدم این ها ربطی به برگزار شدن یا نشدن کنکور ندارد‌ فهمیدم یاد گیری عملی و عمیق مطالب تاثیری در آینده امان ندارد. تازه مدیرمان خسته تر از آنی بود که بشود با او بحث کرد. بنده خدا زل زده بود به فیش حقوقی که کمتر از نصف قسط های بانکی اش میشد. شاید او هم چند روز بعد شروع می کرد به مسافرکشی در شب ها، مثل معلم فارسی امان. چه کار داشت به جشنواره ها و فعالیت های فوق برنامه ای که تاثیری در حقوقش نمی گذاشت؟ 
سرتان را در آوردم آقای پستچی. بعد از تحقیقات مفصلی که دیگر کاغذی برای توضیح دادنشان ندارم، به نتیجه ی جالبی رسیدم. به اینکه ما خودمان نمی خواهیم کنکور حذف شود. حتی اگر حذف شود آنقدر دلمان برایش تنگ می شود که خودمان یک راهی برای پر کردن جای خالی اش پیدا می کنیم. آزمون ورودی دانشگاه یا امتحانات هماهنگ کشوری چه فرقی با هم دارند؟ برای همه اشان کلی کتاب کمک درسی و آزمون های شبیه سازی شده و کلاس خصوصی و غیره به وجود خواهد آمد. همانطور که برای جشنواره های خوارزمی و ابن سینا و ابوریحان بیرونی و داخلی کلی هزینه می کنیم و کلاسش را می رویم و مشاور متخصص می گیریم و کلی مقاله را حفظ می کنیم و... 
از سر سرخوشی و فراغ بال هم این کار را نمی کنیم ها‌. دیده ایم بچه های صغرا خانم را که از وقتی پزشکی قبول شده اند ماشین شاستی بلند می رانند و دماغشان را عمل کرده اند و با فیس و افاده نگاهمان می کنند. از آن طرف هم بچه های باهوشی که عشق هنر بودند و به هیچ جایی نرسیدند و در اوج بی پولی و گم نامی مرده اند. راستی! باید جلسه ای هم با وزیر کار و رفاه اجتماعی بگذارم.
 
حالا شما بگویید آقای پستچی، این نامه را برای چه کسی باید بفرستم؟ چه کار کنم تا دخترتان بفهمد که اگر می خواهد یک نقاش بزرگ شود لازم نیست که ثابت تعادل چیزی را به دست بیاورد؟ لازم نیست که همه ی دنیا دکتر و مهندس شوند؟ از چه کسی بخواهم که کنکور را حذف کند؟  
 
  • میخک

حس آدمکشی رو دارم که بالا سر جنازه ی مقتول نشسته و در حالی که از دست هاش خون می چکه داره فکر میکنه: بخاطر چی کشتمش؟ واسه اینکه پولی بهم نداده بودن! فقط چون کرواتاش راه راه زرد و سرمه ای بود و لبخند موقرانه اش روی مخم اسکی می رفت؟ با کشتنش حالم جا اومد اما واقعا لازم بود بکشمش؟ نه پولی بهم میدن نه جایزه ای، نه افتخاری توی کارنامه ام ثبت میشه‌ ، از اون آدم هاییه که پلیس دیر یا زود قاتلش رو پیدا می کنه. واسه چی کشتمش؟ چرا خودم رو انداختم تو دردسر؟چون ازش خوشم نمیوم؟ همین؟ 

و بعد صدای آژیر پلیس از پنجره ی پشت سرش شنیده میشه. با همون دست های خونی پرده رو می کشه و به این فکر می کنه که امروز چند نفر دیگه رو میتونه بکشه تا دستگیر شدنش ارزش داشته باشه. که پشت سرش نگن فقط بخاطر کروات راه راه زرد و سرمه ای سرش رو به چوبه ی دار سپرد
 
  • میخک

به ارواح اعتقاد دارید یا نه؟

من که دارم! منظورم روح های سرگردانی که دامن سفیدشان روی زمین سر میخورد و چشم های خون آلود و چهره ای مات دارند و دست هایشان را به سمتتان دراز می کنند نیست ها! اصلا با روح آدم ها کاری ندارم. من میگویم اشیا روح دارند. اصلا هیچ چیز هم روح نداشته باشد، ساعت های پیپت روح دارند! آن ساعت قرمز خال خالی قطعا پیرزن شوهر مرده ی آب زیرکاه و دروغگویی است که هفتاد قلم آرایش میکند و با این خیال که خوشگل شده شروع می کند به زدن مخ پسرهای جوان دور و اطرافش! یا آن ساعت چرم خالص گران قیمتی که دارد با آن آویز طلایش حتما پسره ی چشم چرانی است که فکر میکند چون پول دارد میتواند هر غلطی که دلش میخواهد بکند! هر وقت آن ساعت را دستش می بینم فحشش می دهم! دست خودم نیست، از اینجور مردها متنفرم. ساعت قهوه ای ساده اش اما زنی ۳۰ ساله مجرد و کارمند است که دل به یکی از همکارهایش باخته اما صدایش را در نمی آورد. من میبینم که با هر دکمه ای که روی کیبوردش فشار می دهد نیم نگاهی هم به میز آن طرف سالن می اندازد. آن وقت پیپت کنار من می نشیند، دستش را هم به دسته ی صندلی اش تکیه می دهد و عین خیالش نیست که تار و پود ساعتش بوی آن مرد را گرفته! از ساعت های پیپت که بگذریم، کیف سیاه و سفید کهنه ی من هم روح دارد. روح دختر جوانی به نام سارا که چند سال را جهشی خوانده و الان سال اولی دانشکده پزشکی است. آنقدر از سارای خجالتی و مهربان خوشم آمده که همه جا همراه خودم میبرمش. حتی وقتی که از اتاق به آشپزخانه میروم تا یک لیوان آب بخورم! آن هم از پارچی که تاجر برده است و حسابی هم چاق و بی مزه! 
تازه کجایش را دیدید؟ کلمات هم روح دارند! این باور را در کل کلاسمان نهادینه کرده ام. مخصوصا راجب اسم ها. باور ندارید؟ همینطور بی هوا یک دفعه ای از هرکدام از دوستانم که میخواهید بپرسید نادیا چجور آدمیه؟ بدون لحظه ای فکر شانه بالا خواهد انداخت و با بیخیالی خواهد گفت: یه عوضی خودخواه! شال بنفش هم می پوشه.   و اصلا هم اهمیت نخواهند داد که یک نادیای بدبخت متواضع در جمع نشسته یا نه. [این مورد رو دیدم که میگم!]. آنقدر بخاطر حسی که به یک اسم داشته ام شخصیت برایش ساخته ام و آنقدر برای این شخصیت ها داستان سر هم کرده ام که جز برنامه ی روزانه ام به حساب می آید. فقط اسم هم نه، گفتم که کلمات. آن روز که بابا فلش طلایی ریزه میزه ای برایم خرید. آنقدر از نوشته ی کاملا معمولی رویش که چیزی جز 16G نبود خوشم آمد که در یک هفته پرونده ی داستانش را تمام کردم. فقط پایانش زیادی غمگین شد. و امروز... به طرز خیلی مرموزی به سال 2222  می اندیشم و به نظرم سال خیلی جذابی می آید! شاید آخرین سال از عمر زمین باشد. شاید سال انقراض باشد. یا سالی که محبت و عشق که مدتهاست زیر زباله دانی ربات ها دفن شده قیام می کند و کیهان را درست قبل از پایانش دگرگون می کند.  نمیدانم! شاید روح اسم رمزی است که بجای بهانه برای نوشتن به هرچیزی می دهم. فقط می دانم باید بروم قلم و کاغذم را بردارم و قبل از اینکه کاملا عقلم را از دست بدهم بنویسم! من برای زنده ماندن باید بنویسم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: از اینکه همه ی اینها بهانه ای برای فرار از درس و کنکور باشه می ترسم :(
 
 
 
 
 
  • میخک

در ادامه ی پست وضعیت ما کنکوری ها، از وقتی خانم کرگردن جاش رو عوض کرده و کنار ستون میشینه همسایه ها جدیدی پیدا کردم.

 
سمت چپی ام یه عروس دریاییه. 
یعنی زیبای خفته ی به تمام معناست ها! یه زن خوشگل که دست راستش خالکوبی چند تا قلب داره. هر روز، با دامنی که در باد تکون میخوره و لباس های شب حنا و کلی آرایش و موهای رنگارنگ میاد میشینه پشت میز، با گوشی اش ور میره :/  وقتی هم که من برمیگردم هم هنوز اونجاست! :/. نمیدونم کلا هدفش از زندگی چیه!
 
روبه رویی ام یه اسب دریاییه.
این یکی همسن خودمه و امسال کنکور داره. خیلی جدی درس میخونه ولی مهمترین ویژگی اش جدی درس خوندنش نیست. خانم اسب دریایی صاف میشینه، صاف درس میخونه، صاف غذا میخوره و  صاف راه میره. انگار خشکش کرده باشن و بدنش اصلا انعطاف نداشته باشه. مخصوصا قدم زدنش! خلاصه کپی اسب دریاییه.
 
سمت راستی ام هم چون دیگه با هم رفیق شدیم و اسمم رو میدونه زشته روش اسم بزارم! دختر خوبیه در کل. تجهیزات خوبی هم همراهش میاره. ( چای و نسکافه و شیرینی و میوه و...) خلاصه همسایه ی به درد بخوریه 
 
 
 
و اما خودم!
بخاطر بودجه بندی بسیار فشرده و بسی ناجوانمردانه ی آزمون های گاج مجبور شدم بز بودن رو کنار بگذارم و خرخونی رو شروع کنم. هر چند هنوز هم نمیتونم خودمو به برنامه برسونم! :/ 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت1: وقتی برای پست گذاشتن نیست! حتی اگه وقت جور کنم چیزی جز این موضوع ها به ذهنم نمیرسه. گفتم یه ذره بیشتر با این باغ وحش آشناتون کنم. فقط در همین حد که بدونید من هنوز زنده ام!
 
 
پی نوشت2: وقتی برای تایید نظرها هم نیست. ولی تا میتونم بهتون سر میزنم و نظر میدم.
  • میخک

چند وقته که همش تو کتابخونه ام. واسه همین هم نمیتونم سر بزنم به وبلاگ. 

 
توی کتابخونه یه نفر کنارم میشینه که عین کردگردن سرش رو انداخته پایین فقط میخونه. مطمئنم سمیرا هم در حد گاو درس میخونه. نیلوفر مثل موش کتاب ها رو میجوه. سوین عین بلبل همه ی کتابا رو از حفظ میخونه. آیلین و آیدا هم مثل گوسفند دنبال این استاد برتر کشوری، اون دبیر درخشان استانی افتادن، هر چی اونا بگن میخونن. اون وقت من مثل بز زل میزنم به کتابم! :/
 
میدونم زیاد مودبانه نیست ولی جور دیگه ای نمیتونم وضعیتمون رو توصیف کنم.
 
استرس به شکل نامحسوسی کل زندگی امون رو گرفته. سر یه مسئله ی بیخودی نیم ساعت گریه میکنم، زود از جا در میرم، عصبی شدم و... واقعا ضطراب های قبل از این سوء تفاهم بود!
 
البته فکر نکنم اون خانم کرگردن ( اسمش رو نمیدونم ولی واقعا هم شبیه کرگردنه!) این مشکلات رو داشته باشه، چون اصلا سرش رو بالا نمیاره که بخواد ببینه دنیا چه خبره که بخواد ناراحت بشه یا نشه...
هر لحظه منتظرم اون بیست سی تا کتاب قطور و سنگینی که جلوشه رو درسته ببلعه و قورت بده. 
 
 
خل بودم این روزها خل تر هم شدم :/
.
 
  • میخک

- بدون طفره رفتن یا فیلم بازی کردن بگو جریان چیه؟

+ نسبت تغییرات بار الکتریکی به تغییرات زمان.
- وای چقد خندیدم!
+ نخندیدی که!
- جواب سوال منو بده!
+ دادم دیگه! واحدش هم میشی آمپر.
- تو خیال کردی خیلی بانمکی؟
+ باور نداری برو از معلم فیزیکت بپرس. 
- آقای راننده، شما کی هستی؟ با من چی کار داری؟ چرا دنبال من راه افتادی؟ چرا این کار ها رو میکنی؟ و اصلا چطوری این کار ها رو میکنی؟
+ اوخ اوخ زیاد شد، یه بار دیگه از اول بگو.
- خیلی خب، فقط یه سوال میپرسم. چه-طو-ر؟ مطمئنم که این اتفاق ها اتفاقی نیست. چی کار میکنی که این طوری میشه؟
+ منظورت همین جریان هاست؟
- آره. چطوری درستشون میکنی؟
+ ساده است. فقط کافیه دو سر یه رسانا اختلاف پتانسیل ایجاد کنی تا جا به جایی خالص بار به وجود بیاد. این چیزها رو از تو کتاباتون حذف کردن؟
- تو مریضی؟
+ من شاید، ولی تو مطمئما دکتر نیستی. با این ضریب هوشی عمرا کنکور پزشکی قبول شی.
- خیلی خب، اصلا بیخیال. راه بیفت.
+ کجا برم؟
- وانمود نکن که نمیدونی.
+ شغلم وانمود کردنه.
- جتی جلوی من؟
+ ببخشید شما؟
- پیاده شم باید تا نصف شب پشت در بمونم، مگه نه؟
+ راستش من نظرم روی چند روز بود.
- واقعا که مریضی!
+ اگه تعریفت از مریض کسیه که با سرکار گذاشتن بقیه تفریح میکنه، نه، نیستم. من فقط با سرکار گذاشتن یه نفر تفریح میکنم.
  • میخک

اگر فکر می کنید هنگام امتحان دادن دست از خیال پردازی بر می دارم سخت در اشتباهید. جواب سوال چهارم که گویا دو بند کامل بوده رو فقط در یک خط نوشتم و بقیه ی جای خالی رو با این مکالمات پر کردم:

 

 

 

 

 

 

- سلام ساغر جان، از این طرف ها؟ یه چند روزی بود رو سرمون آوار نشده بودی، نگرانت بودیم.

 
- حوصله ندارم گلی. بکش کنار.
 
- ماشالا هزار ماشالا بی ادب تر هم که شدی! یا نه، سگ تر شدی.
 
- گلی گفتم بکش کنار!
 
- چته؟ خماری؟
 
- آره، داری؟
 
- چشم دایی ات روشن! از کی اون وقت؟
 
- گفتم داری؟
 
- لعنت به این دل نازک من، بیا ببینم میتونم رات بندازم یا نه. فقط به دایی ات چیزی نگی ها.
 
- نه که از کار های تو خبر نداره!
 
- نه بابا، اون رو که با هم پخش می کنیم. فقط نمی خواد تو بفهمی که کارش چیه. لابد خیال میکنه اگه تو ذهن خواهرزاده اش یه مرد درستکار باشه چیزی بهش میرسه! هه!
 
- پس هر دومون یه راز پیش تو داریم. منم نمیخوام دایی بفهمه.
 
- میشه ماهی پونصد هزار.
 
- من فقط واسه همین الان میخوام. برای بعدا خودم یه ساقی میشناسم.
 
- رازت رو گفتم. بیخودی هم چونه نزن. عرضه نداشته باشی از اون بابات تیغ بزنی بهترع بری بمیری.
 
- اون بابای من نیست.
 
- حالا هرچی. همه اش رو هم اول ماه میگیرم.
 
- خیلی عوضی هستی گلی.
 
- حداقل معتاد نیستم!
  • میخک