کنکور به سبک سین دال
شب کنکور آرام و قرار نداشتم. فقط بخاطر ترس و اضطراب هم نبود. یکهو دلم برای فلانی تنگ شد. برای اینکه به سبک مخصوص خودش دلداری ام بدهد. برای حمایت هایش. برای بودنش. یاد اول محرم پارسال افتادم. چقدر اصرار کرد که همراهش به امام زاده بروم و من پایم را توی یک کفش کرده بودم که من امسال کنکوری ام و وقت برای هدر دادن ندارم. به او قول دادم بعد کنکور همه چیز را جبران میکنم. نرفتم، نرفتم و امسال کسی نیست که مرا همراه خودش به امام زاده ببرد. نرفتم و دیشب فقط عکسش را در آغوش گرفتم. به هرحال، به هر سختی که بود خودم را وارد کردم که کمی بخوابم. صبحش اما همین که چشم هایم را باز کردم ذکر خدا را روی لب هایم نشاندم. دلم آرام شد. صبحانه ی مغصلی خوردم و تمام وسایلم را سه بار چک کردم تا چیزی جا نمانده باشد. ناخوداگاهم آماده بود که با کوچک ترین بهانه ای یک جنگ تمام عیار راه بیندازد و کامم را تلخ کند. مهارش کردم. از زیر قران رد شدم و راه افتادم.
از قبلش با همکلاسی ها صحبت کرده بودم و می دانستم حوزه ی امتحانی هیچ کداممان یکی نیست. هر کدام افتاده بودیم یک گوشه ی شهر. قرعه ی من هم دبیرستان خلبان ذاکر بود. همین محیط مدرسه ای حوزه ی امتحان کمی از فشار روانی ام کم می کرد. پایم را که به حیاط مدرسه گذاشتم دیدم به! رفیق شفیقم نه تنها اینجاست که شماره ی داوطلبی اش فقط در یکانش با من تفاوت دارد. او 02 بود ومن 03. با هم دیگر رفتیم و در میزهای کنار هم نشستیم. تنها که نه اما یکی از مشکلات مسیولین برگزاری آزمون این بود که فکر می کردند می شود دو یار دبستانی را کنار هم نشاند و از ساعت 7 تا 8:30 سکوت را در سالن برقرار کرد. زکی خیال باطل! یک و نیم ساعت را با پرحرفی و خنده و مسخره بازی و کمی هم گردش در طبقات مختلف ساختمان و دیدن قیافه های داوطلبان به بهانه ی رفتن به سرویس بهداشتی سپری کردیم. دیگر هیچ اثری از استرس نمانده بود. آیات قرآن تلاوت شد و دفترچه ها گشوده. راجب سختی و آسانی سوالات نظری نمی دهم. اما شخص خودم در املا به شدت ضعیف هستم (این هم یکی دیگر از علایم ناخوش قلمی) و شش سوال اول را خالی گذاشتم. ترس برم داشت. درمورد سوالات بعدی هم شک و تردید داشتم. فورا پرواز کردم به بخش زبان. (نمی دانم متخصصان این روش را می پسندند یا نه. بنا بر احتیاط واجب در کنکورهایتان از من الگو نگیرید) تمام سوالاتش را پاسخ دادم. از قبل هم همه به من می گفتند قرار است زبان را 100 درصد بزنی. و خب همین اعتماد به نفس زیادی باعث شد به خودم شک کنم و مدام نهیب بزنم که :« خر نشو الی! خر نشو! داری خر میشی! الان نمره منفی میگیری داغون میشه رتبه ات ها! بازهم که داری خر میشی!...» (لازم به ذکر نیست آنقدر با خودم صمیمی هستم که خودم را با اسم خودمانی الی یا با یک سری الفاظ زشت صدا کنم.) خلاصه خیالم که از بابت زبان راحت شد و تست های قرابت هم حالم را جا آورد. باقی عمومی ها را دست و پا شکسته نوشتم و از بابت اینکه اصلا وقت نکردم نصف سوالات دین و زندگی را حتی از رویشان بخوانم هم غصه نخوردم.
ساعت 9:45 ورقه های تخصصی پخش شد. تست های ریاضی وقت گیر بودند. حساب زمان از دستم در رفت و تا خواستم به یک جمع بندی ذهنی برسم که تا کی وقت دارم پایان آزمون را 11:45 در نظر گرفتم. بر سر خودم کوبیدم و با سرعتی مافوق نور به جان دفترچه افتاده ام و در حالی که اشکم در آمده بود و بخاطر حجم انبوه سوالاتی که از رویشان پریده بودم و سرعت تست زنی افتضاحم خودم را نفرین می کردم ساعت 11:50 دقیقه کنکور را تمام کردم! و خب فکر کردم که این پنج دقیقه هم وقت تلف شده است. دیدم سر و صدایی از مراقب ها بلند نمی شود. انگار یادشان رفته باید پاسخ نامه ها را بگیرند. ده دقیقه ی بعدی را معجزه ی الهی در نظر گرفتم و رفتم سراغ سوالات آسان تری که نزده بودمشان. وقتی اعلام شد پایان آزمون 12:45 دقیقه است جدی جدی می خواستم بلند شوم و سجده ی شکر به جا بیاورم. من و این همه خوشبختی محال بود! ولی خب، زیادی خوشحال شدم. تا بیایم هوش و حواسم را دوباره جمع کنم و به مسیله ها بپردازم 12:30 شد و یک ربع آخر هم مثل برق و باد گذشت. آن یک ساعت فرصتی طلایی بود که خوب ازش استفاده نکردم. هر چه که بود، خوشحال و خندان و با احساس رهایی که حتی پروانه ای که به گلبرگ شقایق تکیه زده هم درکش نکرده بیرون زدم. نتیجه اش زیاد مهم نیست. شاید بعدا برایم مهم شود. شاید چند ساعت بعد اضطراب بیاید سراغم و تا مرز سکته پیش بروم. اصلا شاید آنقدر دیوانه و احمق و کله شق شدم که بعد از اعلام نتایج دست به خودکشی بزنم . کسی چه می داند؟! فعلا نشسته ام رو به رویتان. لیست برنامه های بعد کنکورم می تواند کمی منتظر بماند. بگذارید اول پست های شما را بخوانم...
- ۹۹/۰۵/۳۱

خسته نباشی عزیزم:)
امیدوارم هر چی خیر و صلاحته همون بشه.
به فصل جدید زندگیت فکر کن:)