غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

پروژه‌ی معذرت‌خواهی از....

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۲۴ ق.ظ

محض اطلاعتان، من وقتی پستی منتشر نمی‌کنم درس هم نمی‌خوانم. یعنی بیشتر اوقات می‌خوانم‌ها، اما هر از گاهی که خیلی کم هم پیش نمی‌آید پست خونم به شدت افت می‌کند و از شدت درد نانوشتگی درس و مشقم را هم کنار می‌گذارم و در بستر مرگ رو به قبله دراز می کشم و با دهانی باز به سقف زل می‌زنم. البته همیشه هم که نه، به حال و روزم بستگی دارد. یک وقت‌هایی خیلی خوشحالم و لکه می‌دوم در اتاق، که خب طبیعتا درس نمی‌توانم بخوانم. یا وقت‌هایی که خیلی غمگینم و در حالی که پاهایم می‌لرزند  لب پنجره می‌ایستم و میزان له شدن جمجمه‌ام بعد از سقوط از این ارتفاع را بررسی می‌کنم، خب معلوم است که درس نمی‌توانم بخوانم. یا وقت‌هایی که خیلی ترسیده‌ام، خیلی هیجان‌زده‌ام، خیلی امیدوارم، خیلی مأیوس شده‌ام و خیلی خیلی‌های دیگر. و از آنجایی که خیلی آدم احساساتی‌ای هستم این خیلی‌ها خیلی ممکن است پیش بیایند. دوباره یادم رفت چه داشتم می‌گفتم. بگذریم. مقصود این بود که هر خودرویی برای حرکت نیاز به بنزین دارد. آدمی‌زاد نیاز به دلخوشی دارد. نیاز به حس زنده بودن. من این حس را جز از راه نوشتن نمی‌گیرم.

 

تقریبا از وقتی یادم می‌آید چوبی بالای سرم بوده که بکوبد در ملاجم و بگوید بچه بجای این خیال‌بافی‌ها درس بخون! بجای رمان و داستان‌ و شعر کتاب‌هات رو بخون! بجای شر و ور نوشتن خلاصه نکات علوم/زیستت رو بنویس و... انصاف داشته باشیم نوشته هایم را شر و ور نخواندند هیچوقت. با کمال احترام گفتند که در و گوهر پاشی‌هایت را بگذار بعد از آزمون تیزهوشان/آزمون نمونه دولتی/ امتحانات ماهانه/ پایان ترم/ بعد از دبیرستان/ کنکور و.... ضرب المثل «یه سال بخور نون و تره، یه عمر بخور نون و کره.» را هم آنقدرررر تکرار کرند که شخصا به هرچه نان است حساسیت گرفته‌ام. حالا می خواهد با تره خورده شود یا با کره! بس است دیگر! همین بجای... بجای... ها را گفتید که من شخصیتی تک بعدی پیدا کردم و در خواب هم نمی‌بینم در دو زمینه بتوانم پیشرفت کنم. الان هم نخواستم در نویسندگی پیشرفت کنم! فقط می‌خواهم از شدت ازدیاد غم نانوشتن دق نکنم! می‌خواهم زنده بمانم! به خدا هفته‌ای یک ساعت به جایی بر نمی‌خورد. قول می‌دهم دوباره معتاد نشوم. فقط تفننی می‌نویسم. یک ته خودکار، ببینید، جوهر زیادی هم ندارد...

 

خیلی خب، با توجه به تمام مطالب گفته شده در دو پاراگراف بالایی اجازه‌ی نوشتن را به خودم صادر می‌کنم. حالا چه بنویسم؟ سوال خوبی است. این قسمتش فکر کنم تکراری شد. حس می‌کنم هیچ‌چیز جدیدی برای ارائه کردن ندارم. از شخصیت خودم بیزار شده‌ام. وقتی می‌گویم شده‌ام یعنی آن حس تنفر از خود مدتی ترکم کرده بود و حالا دوباره برگشته. کی رفته بود و چرایش را یادم نیست. وقتی که نمی‌نویسی همین می‌شود دیگر. سررسیدم هم امسال خالی خالی است. آخر سر وقت نخریدیمش. پیدا نمیشد در بازار! سلطان سررسید همه‌اش را در اول فروردین درو کرده بود. وقتی اواخر اردیبهشت سررسید می‌گیری دیگر حس پر کردنش را هم نداری. از تقویم به کل جا مانده‌ام. مناسبت‌ها برایم هیچ معنایی ندارند. اصلا خبردار نمی‌شوم گاهی. تازه بعد از چند روز می‌فهمم ده‌ها نفر که همه‌اشان خبر دارند من اصلا اینستا ندارم در اینستاگرام روز دختر را به من تبریک گفته‌اند و #رفیق و #نسبت فامیلی‌امان را هم آخر استوری‌اشان زده‌اند. دمشان گرم. انشالله تولدشان را در همین بلاگستان جشن می‌گیریم و خودشان را خبر نمی‌کنیم اصلا. تنها هدیه‌ای که برای روز دختر می خواستم این بود که بنشینم و چند ساعت با فراغ بال مناظره را تماشا کنم. که خب فراغ بالش دست سازمان سنجش بود و این خوشی را از من دریغ کرد. تف به ذات کنکور که همه‌ی زندگی‌ام را به طرز مسخره‌ای به تمسخر گرفته‌. من خودم هم کاندیدا شوم کنکور را حذف می‌کنم. مافیای کنکور را قبل از کنکور حذف می‌کنم. سربازی را اختیاری می‌کنم. سفره را هم پاک می‌کنم و خرده نان‌ها را داخل دستمال یا یک بشقاب جمع می کنم و تایش می‌کنم و می‌گذارم یک گوشه‌. چه اجباری هست به تکاندن؟ حالا اگر می‌خواهید بتکانید باز وسط خانه بهتر از خیابان و کوچه است. می‌خواهید کار رفتگران زحمتکشمان را زیادتر کنید؟ از شما بعید است. روی فرش را فوقش خودمان جاروبرقی می‌کشیم. والا! 

 

چه گفتم اصلا! خودم هم فاز خودم را نمی‌فهمم. تصمیم گرفته‌ام کتاب‌هایم را بسوزانم. همه‌اشان را. زنده زنده، پاره پاره کنم و در حالی که قهقهه‌ی شیطانی سر می‌دهم سر تاپایشان را به آتش بکشم. کتاب‌های عربی و دینی را سوا می‌کنم تا بعدا یک فکری درموردشان بکنم. خیال برشان ندارد که به حرمت مطالب ارزشمندشان تمام آن تست‌های بی‌رحمانه را می‌بخشم و فراموش می‌کنم. تصمیم گرفته‌ام انتقامم را از تمام کتاب‌های درسی عالم بگیرم. البته بعد کنکور انشالله. مگر اینکه سازمان سنجش به دانش‌آموزان کتاب سوخته سهمیه‌ای چیزی اختصاص دهد. جدی جدی هیچ بیمه‌ی آتش گرفتگی‌ای برای کتاب‌ها در نظر نگرفته‌اند؟نمکدان هم خودتانید. یک روز وقتی بغل دستی‌ام غرق مطالب آموزنده‌ی کلاس شیمی بود و تمام هوش و حواسش به تخته، یک باکتری استرپتوکوکوس نومونیا را پشت دستش کشیدم. بزرگ و با جزئیات هم کشیدم. بعد کنارش نوشتم زشت هم خودتی. بگذریم، حالا خود کتاب‌های وزارتی به جهنم! می‌دانید کتاب‌ تست چقدر گران شده! آن همه کاغذ را مفت مفت بسوزان که حس انتقام جویی‌ام ارضا شود؟! عقل در کله‌ام نیست؟ بله نیست. کسی اعتراضی دارد؟ اگر مشتری هستید بیایید خودتان کتاب‌ تست‌هایم را بردارید و بروید. نصف قیمت هم می‌فروشم. وگرنه که توقف بیجایتان مانع آتش‌افروزی است. بروید تا ما هم به کار و زندگی‌امان برسیم. 

من هی می‌خواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم هی نمی‌شود. سوزنم گیر کرده روی کنکور. دری وری هم تا وقتی تنوع داشته باشد جذاب است. تکراری که شد حال بهم زن می‌شود. جدی کتاب‌هایم را نمی‌خرید؟ خیلی خوبندها. من برای خودم هم همین‌ها را خریده بودم. جواب هیچ تستی در کتاب علامت زده نشده‌. فقط درسنامه‌هایش را کمی خط‌خطی کرده‌ام. و اینکه کنار هر تستی که برایم سخت بوده یک ستاره‌ای علامتی چیزی کشیده‌ام. گاهی هم نظرم را با کتاب به اشتراک گذاشته‌ام. مثلا یک جا نوشته‌ام:«به جان مادرم زیادی سخت بود!» یا مثلا :«حلش کردم!!!! هورا!!!! آفرین به خودم!!!! من تونستم!!!!!» یا اینکه «پاسخ‌نامه زر مفت می‌زنه جواب من درست‌تره.» البته بیشتر اوقات خیلی شیک و مجلسی کنار سوال با خط ریز نوشته‌ام «بی‌دقتی.» یا «اشتباه محاسباتی.» یا مثلا نقاشی دار و درختی، شکلکی چیزی کشیده‌ام. موجبات خنده و شادی‌اتان را هم فراهم می‌کند. بد است؟ فقط از آنجایی که من خیلی اهل صداقتم بگذارید قبل از معامله یک اعترافی هم بکنم. یک صفحه در پاسخنامه شیمی مبتکران یازدهم را سر تا پا فحش داده‌ام. فحش‌های خیلی بی‌ادبانه‌ای نیستندها ولی خب گفتم که مشغول الذنبه نشوم. همیشه فحش و ناسزاها را در چک‌نویسم می‌نوشتم، این بار نمی‌دانم چه شد. 

خب، هرچقدر کشش دادم بس است، برویم سراغ عذر خواهی. از شما چه پنهان درد و غم نانوشتگی فقط پنجاه درصد ماجراست. نه اینکه مهم نباشدها! فقط همه‌چیز نیست. مدت‌هاست صدایی مغزم را می‌خورد که باباجان عین بچه‌ی آدم برو و معذرت بخواه. گیرم او اهل به دل گرفتن نیست، شعور و شخصیت تو را چه شده؟ فکر می‌کردم به مرور همه‌چیز خودش خود به خود درست می‌شود، دیدم طاقت ندارم بنشینم یک گوشه و همه‌چیز را به زمان بسپارم. پس دست به قلم شدم. با اینکه به احتمال ۹۹ درصد این متن را هرگز نخواهند خواهند، من حرفم را می‌نویسم. 

 

باسلام.

آمده‌ام که بگویم متاسفم. 

بابت همه‌چیز.

بی‌احترامی‌هایم، بی‌ادبی‌هایم، نامردی‌هایم و... و بی‌انصافی‌هایم.

معذرت می‌خواهم که این اخلاقم انگار هیچوقت درست نمی‌شود. یک ثانیه‌ای آمپر می‌چسبانم. اصلا نگاه نمی‌کنم طرف مقابلم کیست و از کجا آمده و یک عالمه خوبی از او دیده‌ام قبلا. 

خودم هم قبول دارم خیلی بداخلاقم. متاسفم. 

حس می‌کنم از پشت خنجر زده‌ام، حالا درست است در این ابعاد نبوده اما... شرمنده‌ام. 

اگر بگویم قصد بدی نداشتم خیلی احمقانه جلوه می‌کند، نه؟ نصف بیشتر کارهای من احمقانه‌اند. بعدش اگر دیگران هم بتوانند مرا ببخشند خودم هم نمی‌توانم. این چه حرف‌هایی بود من زدم؟ چرا تا این حد گارد گرفتم و یک دفعه برافروخته شدم؟ چرا گذاشتم خشم کنترلم کند؟ 

بدتر از همه از ین بابت متاسفم که نمی‌توانم بیایم این حرف‌ها را مستقیم بگویم. از سر غرور نیست‌ها. رویش را ندارم. متاسفم...

 

  • میخک

نظرات  (۱۲)

اخ اخ

فشار کنکور زیاده

حرص نخور

پاسخ:
اوهوم :(


میگم زری تو کتابات رو خریدی؟ 
وی بازاریابی‌اش را اغاز می‌کند...

به عنوان یک معلم ادبیات که هیچ وقت در هیچ یک از مقاطع تحصیلی، امتحان، کنکور و غیره، کتاب داستان از دستش نیوفتاده، همیشه هم موفق شده از شرایط سخت عبور کند(حالا رتبۀ تاپ هم نشد ولی بالاخره روزانۀ تبریز که قبول شدم!) توصیه می‌کنم که تو هم از دستت زمین نگذاری! این بعدا هیچ وقت مزۀ حالا را نمی‌دهد.

نه اینکه کلا زندگی‌ات رو وقف کتاب غیر درسی بکنی، که مطمئنم نمی‌کنی ولی خب زهر نکن به خودت.

من جز اون چند ماه (آبان تا بهمن 89) که برای ارشد می‌خوندم، همیشه سیر مطالعاتی خودمو داشتم و پشیمونم نشدم. 

باشد که رستگار گردی:)

پاسخ:
البته که تربیت معلم تاپ محسوب میشه دیگه :)

ممنونم :)
اوهوم...
تعادل رو نگه داشتن همیشه سخته...
ممنونم :)

اونا کتاب نیستنا اونا متوسط جلدی 150 تومن پولن:(

بیا و اتیششون نزن:(

پاسخ:
۱۵۰ تومن؟؟؟ دو سال پیش ۲۰۰ و خورده‌ای بودن. الان میلیونی باید بشه قیمتاش :/ آتیششون نزنم یا باید بفروشم یا به جرم احتکار کاغذ می‌گیرنم :/ تیتر اخبار هم میشه سین دال، سلطان تست! 

حاشیه نوشت ها خیلی خوب بودن :)

مخصوصا  اون رقابت با پاسخنامه

جمله‌ای شبیه این رو من هم استفاده کردم😆

یه وقتی اگه حوصله‌م ‌کشید پستشون میکنم

 

یکی از هدف‌گذاری های امسالم این بود که تعداد برگ های سفید سررسیدم خیلی کمتر بشن

من اگه ننویسم یعنی حواسم به خودم نیست

یعنی معلوم نیست کجا درگیر یه چیز غفلت آور شدم و از خودم و احوالم پرت شدم!

 

امیدوارم بعد از کنکور حالت خیلی خیلی بهتر بشه

نمی‌گم همه‌ش هم ناشی از کنکوره،ولی کنکور هم بی‌تأثیر نیست

پاسخ:
خودم عشق می‌کنم با حاشیه نوشت‌هام همیشه :))

یه جا هم نوشته بودم «الان حس حل کردن این سوال نیست بعدا شاید دوباره اومدم سراغش»  :)))

پارسال و پیارسال خوب بودا
امسال خارج سررسید می‌نویسم ولی همش :/

منم‌ حواسم به خودم نیست انگار...

ایشالا :)
مچکر :)

اوپس یهویی ریختی بیرون... به نظرم عذرخواهی یا هر حرفی تا زمانی که مستقیم نباشه به درد خود آدم می خوره فقط

پاسخ:
من کلا اینطوریم آخه :/

تلنگر خوبی
بر آن شدم که هر چه زودتر مستقیم عذرخواهی کنم ولی انگار دیگه نمیشه :( هی...
خدایا تو شاهد باش من نیتم عذرخواهی بود :( 
  • ~ اومارا ~ (تنها پیج رسمی اومارا 😎 )
  • قالب جدید مبارک 🤗

     

    + شیرینی بده 

    پاسخ:
    قالب جدید نیستا ولی :) دیگه کهنه هم میتونه محسوب شه حالا :))

    شیرینی برای؟ :دی

    یعنی من می بینم انقدر حرص می خوری واسه کنکور بیشتر از خودت فحش می دم به همه چی :_

    ولی به این فکر کن که داره تموم می شه. کمتر از یه ماه دیگه. :_)

    پاسخ:
    من الان ذهنم درگیر شد این به همه‌چی خود من رو هم شامل میشه آیا؟ :/

    اوهوم :(
    این هم خوبه هم وحشتناک

    من واسه یازدهم کتاب نخریدم :"")

     

    پاسخ:
    کتاب یازدهم هم دارما :))

    ولی بی‌شوخی
    قصد داری کلا بدون تست جلو بری؟

    عه نههه "-" الی چرا باید بهت فحش بدم آخهه "-" به کنکور و مسئولین و کتاب های تست و کرونا و درس خوندن و نظام آموزشی و حتی گرما فحش دادم. :دی

    پاسخ:
    :)))

    فکر من است دیگر...

    میگم نوبادی
    کستلوانیا رو دیدی؟

    قصد که ندارم

    ولی داره پیش میره دیگه...

    من کتابامم نخوندم اصن ...چه برسه به تست

    پاسخ:
    تو که خوب درس میخوندی زری!

    لابد تو هم هدفی برای آینده‌ات نداری :/

    ندیدم *-* انیمه ست؟

    پاسخ:
    نه شبیه انیمه است نتفلیکس ساخته
    از اونجا که کنکور هرچی نزدیکتر میشه آدم برای فرار از درس کارهای احمقانه‌ی بیشتری انجام میده دو فصلشو دیدم
    :/
    البته سر جمع ده قسمت شد

    کستلوانیا چیه ؟

    همون هتل ترانسیلوانیا ؟

    یا فرق میکنه ؟

    پاسخ:
    خب خب خب 
    از اونجایی که تازه فهمیدم کامنتایی که عدم انتشار زدم پایخشون رو ندیدید پس همینجا جواب میدم. اول پاسخ به کامنتت که همون موقع نوشته بودم: 
    نه نه سریاله
    شبیه انیمه است ولی انیمه نیست
    یکم دارک و مفهومیه ماهیت ضد دینی هم داره فکر کنم
    بیشتر ضد مسیحیه بیشتر
    گفتم اگه دیده بود درموردش حرف میزدیم...




    و اینکه...
    آهان
    میدونم که میدونین
    ولی بیایید صداش رو در نیاریم :دی

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.