از زندگی خود چه میخواهم
پیشنوشت: خیلی وقت بود پست طولانی ننوشته بودم. مزهاش رو یادم رفته بود :)
پیشنوشت۲: اعتراف میکنم نیمفاصله گذاشتن رو تازه یاد گرفتم. و از اونجایی که پدرم در اومد تا کل پست رو ویرایش کنم دیدم انصاف نیست چراغ این پست دوباره روشن نشه :دی
دیروز تصمیم گرفتم جهانگرد بشم. خیلی یه دفعهای شد. متوجه شدم از ته دلم دوست دارم که جهانگرد بشم. همیشه دوست داشتم. اما هیچوقت جرأت گفتنش رو نداشتم. الان هم یه مدلیه که با یه اه غلیظ توی دلم بگم کاش جهانگرد میشدم... کاش میشد...
خب پر واضحه که نمیشه! هیچوقت تا اینحد از تاریخ و جغرافیا و شرایطی که توش به دنیا اومدم ناراضی نبودم. چی میشد اگه یه خانواده ی میلیونر و پایه (در حدی که نگرانم هم نشن اصلا) داشتم و بدون هیچ دغدغهای میرفتم دور دنیا رو میگشتم؟ ادمهای جدید، مکانهای جدید، زبانهای جدید، لباسها و فرهنگهای جدید رو می دیدم و لمس میکردم؟ چی میشد برای دل خودم ماجراجویی کنم؟ این آرزو برای قرن بیست و یکم نامأنوسه. همه لم میدن جلوی تلوزیون و مستندهای اینور و اونور دنیا رو میبینن و انگار که خودشون هم همونجا باشن، به اندازهی کافی لذت میبرن. اما برای من اینطور نیست. من واقعیت رو می خوام. نزدیکی رو میخوام. چیزهای قابل لمس رو میخوام. سفرهای دور و دراز رو میخوام. سختیها و فراز و نشیبهای سفر رو میخوام. مزهی لذتی که بدون سختی به دست بیاد هیچوقت به طور کامل حس نمیشه.
چی شد که تصمیم گرفتم جهانگرد بشم؟ درواقع بهتره بگم چی شد که تصمیم گرفتم به طور رسمی باقی عمرم حسرت جهانگرد شدن رو بخورم؟ امروز بعد از مدتها زده بودیم به دل طبیعت. احساسی که داشتم قابل وصف نبود. با تمام وجود میدونستم که جای من اینجاست. تو کوه و کمر. تو روستاهای دور افتاده. تو شهرهایی که معماری خونه هاش متفاوته. بین مردمی که یه چیزی جدیدی برای نشون دادن بهم دارن. بهتر بگم، تو سرزمینهای ناشناخته. حس کردم که چقدر از تو خونه حبس شدن، حتی از توی یه شهر گیر کردن و موندن نفرت دارم. نفرتی که از یاد برده بودمش.
امروز تازه یه درد کهنه ای که کلا فراموشش کرده بودم شروع کرد به خوب شدن. فقط یکم خوب شد. و من فهمیدم چقدر دوست دارم از کوههای هیمالیا بالا برم، تو خیابونهای لندن قدم بزنم، توی یه کافه ی دنج تو پاریس شعر بنویسم، مسکو، توکیو، قاهره، پکن، برلین و... همه رو میخوام ببینم. با چشمهای خودم ببینم. با گوشهای خودم صداهاشون رو بشنوم.
خوندن و نوشتن هم تا حدودی آدم رو به مکان و زمانهای مختلف میبره. اصلا شاید بخاطر همین بود که به نوشتن پناه آوردم! شاید به همین علت عاشق کتاب شدم. اما... اما اینکه بیخیال و رها بری و برای خودت تجربه کسب کنی، یه چیز دیگه است! اینکه ماجراهای توی قصه ها رو زندگی کنی! سفر خیلی بیشتر از هر کتاب و کلاسی به آدم درس میده. درس هایی که هیچ کدوم فرار نیستن. حتی زبانی که باهاش با مردم درد و دل کردی یا خریدهات رو انجام دادی، هیچوقت از یاد آدم نمیره.
دلم میخواد از هر شهر و کشوری یه سوغاتی بردارم. یکی از رسم های قشنگشون، ضرب المثلهاشون، افسانههاشون، دستور پخت خاص ترین غذاهاشون. اونقدر بگردم و بگردم تا بالاخره یه جا دلم بلرزه. زمینگیر بشم. عاشق بشم. ازدواج کنم. بعد تا سال ها برای بچه ها و نوه هام خاطراتم رو تعریف کنم. اگه هیچ عشقی پیش نیومد هم مهم نیست. بعد از بیست سال خودم رو بازنشسته میکنم. بر میگردم به شهر آروم و کوچیک خودم. باقی عمرم رو صرف نوشتن و چاپ سفرنامههام می کنم. یه روز هم بعد از دم کردن چایی و پیچیدن عطرش تو خونه، پام رو دراز میکنم و چشمهام رو میبندم و میمیرم. قشنگه، نه؟
راستش رو بگم؟ رفتن از این شهر کوچیک و آروم آرزوی رایجی بین هم سن و سالهای منه. چطور شما تو وبلاگهاتون همهاش از اپلای و رفتن از ایران میگید؟ ما ته بلند پروازیامون رفتن از این شهره. یا شاید هم فرار کردن ازش. نمیخوام اینجا بدیهای شهرم رو لیست کنم، دل و دماغ گفتن خوبیهاش رو هم ندارم. فقط گفتم رفتن از اینجا یه آرزوی رایجه. همین. حالا رفتن به کجا؟ خب معلومه! تهران!
تهران میونما (منظور از ما منو دور و بریهای جوون و نوجوونمه) نماد مدرنیته است. نماد پیشرفت. نماد موفقیته. نماد رفاه. نماد فراوانی. نماد عشق. نماد آزادی. نماد علم. نماد افتخار. نماد تحقق آرزوها. نماد زیبایی. نماد ثروت. نماد جوانی و شور و حال و اشتیاق. نماد باکلاسی و با فرهنگی و نماد خیلی چیزهای دیگه. هیچ برام مهم نیست که تهران واقعا مصداق تمام این موارد هست یا حتی نیمیازشون هست یا نه. این نمادها هم صرفا یه باور رایجه.
حالا چطوری میشه به تمام این خوبیها و مزایای تهران رسید؟ برای امثال من فقط یه جواب وجود داره. دانشگاه تهران. دانشگاه تهران یعنی چی؟ یعنی خرخوانی! همین! بعد میایید میگید کنکور تنها راه موفقیت نیست! چه حرف ها! تنها رفتن موفقیت شاید نباشه ولی تنها راه تهران رفتن و ساکن اونجا شدن که هست! البته یه مورد استثنا هم داشتیم. «ستاره» تنها کسی بود که دوست نداشت بره تهران، انتخابش رشت بود. خود من هم راستش اگه بخوام دل از جهانگردی بکنم و یکجا نشین بشم یکی از شهرهای شمالی رو ترجیح میدم. اما رشت نه، مازندران آب و هواش بهتره.
دیروز که تصمیم جهانگرد شدن رو گرفتم چیزی درموردش ننوشتم. چون ممکن بود یکی دیگه از اون فانتزیهای بامزهام باشه که خیلی زود از یادم میرن. صبر کردم ۲۴ ساعت بگذره و قشنگ درموردش فکر کنم، بعد بنویسم. قشنگ فکر کردم. و هنوز هم دارم از عبارت «تصمیم گرفتم جهانگرد بشم» استفاده میکنم. با اینکه میدونم نمیشه! میدونید، چند ماه پیش بود که تصمیم گرفتم فیلسوف بشم. دوست داشتم برم تمام تستهای زیست و فیزیکم رو آتیش بزنم و بشینم کتابهای ملاصدرا رو بهجاش بخونم. هنوز هم دارم در برابر این وسوسه مقاومت می کنم. انگار تمام عمرم از فیلسوف شدن می ترسیدم و بهش اشتیاق هم داشتم.
چند وقت قبلترش دوست داشتم پرستار بشم. به نظرم پرستارها شاهد ماجراهای جالب و هیجان انگیزی هستن. مخصوصا اگه تو بخش اورژانس باشی. یه جورایی شغل مقدس و فداکارانهای به نظرم میاد. از اون قبلتر میخواستم معلم ادبیات بشم. برم تو روستاهای دور افتادهی شمالی درس بدم. روستاهای دور افتادهی خودمون رو دوست ندارم. آب و هوای مازندران بهتره. خونههاشون هم قشنگترن. البته دوستتر داشتم که معلم سیار باشم. با بچههای کویر یا ماهیگیرهای جنوب آرایههای ادبی کار کردن باید خیلی خیلی قشنگ باشه. اگه تو دنیای وایولت زندگی می کردم حتما نامهنگار می شدم. یا شاید هم نه، چون من نمیتونم حرفهای مردم رو عینا تو نامههاشون بنویسم. کلی چیز میز بهش اضافه میکنم و نامهی اصلی رو به حاشیه میبرم.
داروسازی، انیمیشنسازی، پزشکی، جواهرسازی، کارگردانی، مترجمی، تورلیدر بودن، خلبانی، کار کردن تو پزشکی قانونی، مهندسی الکترونیک، کاراگاه پلیس شدن و... همه و همه جز شغلهایی بودن که به هر کدوم یه زمانی فکر کردم. و برخلاف جملهای که دو بند بالاتر گفتم. من هیچکدوم از فانتزیهام رو فراموش نمیکنم. هیچوقت از یادم نمیرن. هیچوقت کمرنگ نمیشن. راستش من هنوز هم تصمیم خودم رو نگرفتم. به این سن برسی و هنوز تصمیم نگرفته باشی از زندگیت چی میخوای، بیشاز حد احمقانه است نه؟ حتی زمینهاش رو هم مشخص نکرده باشی!
چرا نویسندگی جز مشاغل بالا نیست؟ چون از همون اول توجیه شدم که نویسندگی شغل به حساب نمیاد. اما... اما هنوز هم دوست دارم یه نویسنده باشم که شهر به شهر تمام قارههای دنیا رو میگرده و از بالای تمام بلندیها پرواز میکنه و از احساسات مردم مینویسه و سعی میکنه با قلمش معجونی بسازه که دردها رو درمان کنه و کتابهای فانتزی/جنایی مخصوص خودش رو خلق کنه که تو کتابخونهی همه میدرخشن.
این آرزوها تا وقتی از زبون یه بچهی پنجشیش ساله گفته بشن زیبا به نظر میان. اما از زبون من...؟
- ۰۰/۰۱/۰۶

میدونی با این متن یاد چی افتادم؟
یه درسی بود توی ادبیات دهم... عظمت نگاه از آندره ژید.
یه جاش میگفت برای من دانستن این که شنهای ساحل نرم هستند، کافی نیست. میخواهم پاهای برهنهام آنها را احساس کنند.
دقیقا عین همون:)))
راستی خیلی قشنگ و روون نوشتی. پیوندش کردم ^__^