غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

از زندگی خود چه می‌خواهم

جمعه, ۶ فروردين ۱۴۰۰، ۰۵:۴۰ ب.ظ

پیش‌نوشت: خیلی وقت بود پست طولانی ننوشته بودم. مزه‌اش رو یادم رفته بود :)

پیش‌نوشت۲: اعتراف می‌کنم نیم‌فاصله گذاشتن رو تازه یاد گرفتم. و از اونجایی که پدرم در اومد تا کل پست رو ویرایش کنم دیدم انصاف نیست چراغ این پست دوباره روشن نشه :دی

 

 

دیروز تصمیم گرفتم جهانگرد بشم. خیلی یه دفعه‌ای شد. متوجه شدم از ته دلم دوست دارم که جهانگرد بشم. همیشه دوست داشتم. اما هیچوقت جرأت گفتنش رو نداشتم. الان هم یه مدلیه که با یه اه غلیظ توی دلم بگم کاش جهانگرد می‌شدم... کاش میشد...

 

خب پر واضحه که نمیشه! هیچوقت تا این‌حد از تاریخ و جغرافیا و شرایطی که توش به دنیا اومدم ناراضی نبودم. چی می‌شد اگه یه خانواده ی میلیونر و پایه (در حدی که نگرانم هم نشن اصلا) داشتم و بدون هیچ دغدغه‌ای می‌رفتم دور دنیا رو می‌گشتم؟ ادم‌های جدید، مکان‌های جدید، زبان‌های جدید، لباس‌ها و فرهنگ‌های جدید رو می دیدم و لمس می‌کردم؟ چی می‌شد برای دل خودم ماجراجویی کنم؟ این آرزو برای قرن بیست و‌ یکم نامأنوسه. همه لم میدن جلوی تلوزیون و مستندهای این‌ور و اون‌ور دنیا رو می‌بینن و انگار که خودشون هم همونجا باشن، به اندازه‌ی کافی لذت می‌برن. اما برای من اینطور نیست. من واقعیت رو می خوام. نزدیکی رو می‌خوام. چیزهای قابل‌ لمس رو می‌خوام. سفرهای دور و دراز رو می‌خوام. سختی‌ها و فراز و نشیب‌های سفر رو می‌خوام. مزه‌ی لذتی که بدون سختی به دست بیاد هیچوقت به طور کامل حس نمیشه. 

 

چی شد که تصمیم گرفتم جهانگرد بشم؟ درواقع بهتره بگم چی شد که تصمیم گرفتم به طور رسمی باقی عمرم حسرت جهانگرد شدن رو بخورم؟ امروز بعد از مدت‌ها زده بودیم به دل طبیعت. احساسی که داشتم قابل وصف نبود. با تمام وجود می‌دونستم که جای من اینجاست. تو کوه و کمر. تو روستاهای دور افتاده. تو شهرهایی که معماری خونه هاش متفاوته. بین مردمی که یه چیزی جدیدی برای نشون دادن بهم دارن. بهتر بگم، تو سرزمین‌های ناشناخته. حس کردم که چقدر از تو خونه حبس شدن، حتی از توی یه شهر گیر کردن و موندن نفرت دارم. نفرتی که از یاد برده بودمش. 

 

امروز تازه یه درد کهنه ای که کلا فراموشش کرده بودم شروع کرد به خوب شدن. فقط یکم خوب شد. و من فهمیدم چقدر دوست دارم از کوه‌های هیمالیا بالا برم، تو خیابون‌های لندن قدم بزنم، توی یه کافه ی دنج تو پاریس شعر بنویسم، مسکو، توکیو، قاهره، پکن، برلین و... همه رو می‌خوام ببینم. با چشم‌های خودم ببینم. با گوش‌های خودم صداهاشون رو بشنوم‌.

 

 خوندن و نوشتن هم تا حدودی آدم رو به مکان و زمان‌های مختلف می‌بره. اصلا شاید بخاطر همین بود که به نوشتن پناه آوردم! شاید به همین علت عاشق کتاب شدم. اما... اما اینکه بیخیال و رها بری و برای خودت تجربه کسب کنی، یه چیز دیگه است! اینکه ماجراهای توی قصه ها رو زندگی کنی! سفر خیلی بیشتر از هر کتاب و کلاسی به آدم درس میده. درس هایی که هیچ کدوم فرار نیستن. حتی زبانی که باهاش با مردم درد و دل کردی یا خریدهات رو انجام دادی، هیچوقت از یاد آدم نمیره. 

 

دلم می‌خواد از هر شهر و کشوری یه سوغاتی بردارم. یکی از رسم های قشنگشون، ضرب المثل‌هاشون، افسانه‌هاشون، دستور پخت خاص ترین غذاهاشون. اونقدر بگردم و بگردم تا بالاخره یه جا دلم بلرزه. زمین‌گیر بشم. عاشق بشم. ازدواج کنم. بعد تا سال ها برای بچه ها و نوه هام خاطراتم رو تعریف کنم. ​​​​​​اگه هیچ عشقی پیش نیومد هم مهم نیست. بعد از بیست سال خودم رو بازنشسته می‌کنم. بر می‌گردم به شهر آروم و‌ کوچیک خودم. باقی عمرم رو صرف نوشتن و چاپ سفرنامه‌هام می ‌کنم. یه روز هم بعد از دم کردن چایی و پیچیدن عطرش تو خونه، پام رو دراز می‌کنم و چشم‌هام رو می‌بندم و می‌میرم. قشنگه، نه؟

 

راستش رو بگم؟ رفتن از این شهر کوچیک و آروم آرزوی رایجی بین هم سن و سالهای منه. چطور شما تو وبلاگ‌هاتون همه‌اش از اپلای و رفتن از ایران می‌گید؟ ما ته بلند پروازی‌امون رفتن از این شهره. یا شاید هم فرار کردن ازش. نمی‌خوام اینجا بدی‌های شهرم رو لیست کنم، دل و دماغ گفتن خوبی‌هاش رو هم ندارم. فقط گفتم رفتن از اینجا یه آرزوی رایجه. همین. حالا رفتن به کجا؟ خب معلومه! تهران!

 

تهران میون‌ما (منظور از ما من‌و دور‌ و بری‌های جوون و نوجوونمه) نماد مدرنیته است. نماد پیشرفت. نماد موفقیته. نماد رفاه. نماد فراوانی. نماد عشق. نماد آزادی. نماد علم. نماد افتخار. نماد تحقق آرزوها. نماد زیبایی. نماد ثروت. نماد جوانی و شور و حال و اشتیاق. نماد باکلاسی و با فرهنگی و نماد خیلی چیزهای دیگه. هیچ برام مهم نیست که تهران واقعا مصداق تمام این موارد هست یا حتی نیمی‌ازشون هست یا نه. این نمادها هم صرفا یه باور رایجه. 

 

حالا چطوری میشه به تمام این خوبی‌ها و مزایای تهران رسید؟ برای امثال من فقط یه جواب وجود داره. دانشگاه تهران. دانشگاه تهران یعنی چی؟ یعنی خرخوانی! همین! بعد میایید میگید کنکور تنها راه موفقیت نیست! چه حرف ها! تنها رفتن موفقیت شاید نباشه ولی تنها راه تهران رفتن و ساکن اونجا شدن که هست! البته یه مورد استثنا هم داشتیم. «ستاره» تنها کسی بود که دوست نداشت بره تهران، انتخابش رشت بود. خود من هم راستش اگه بخوام دل از جهانگردی بکنم و یک‌جا نشین بشم یکی از شهرهای شمالی رو ترجیح میدم. اما رشت نه، مازندران آب و هواش بهتره.

 

دیروز که تصمیم جهانگرد شدن رو گرفتم چیزی درموردش ننوشتم. چون ممکن بود یکی دیگه از اون فانتزی‌های بامزه‌ام باشه که خیلی زود از یادم میرن. صبر کردم ۲۴ ساعت بگذره و قشنگ درموردش فکر کنم، بعد بنویسم. قشنگ فکر کردم. و هنوز هم دارم از عبارت «تصمیم گرفتم جهانگرد بشم» استفاده می‌کنم. با اینکه می‌دونم نمیشه! می‌دونید، چند ماه پیش بود که تصمیم گرفتم فیلسوف بشم. دوست داشتم برم تمام تست‌های زیست و فیزیکم رو آتیش بزنم و بشینم کتاب‌های ملاصدرا رو به‌جاش بخونم. هنوز هم دارم در برابر این وسوسه مقاومت می کنم. انگار تمام عمرم از فیلسوف شدن می ترسیدم و بهش اشتیاق هم داشتم.

 

چند وقت قبل‌ترش دوست داشتم پرستار بشم. به نظرم پرستارها شاهد ماجراهای جالب و هیجان انگیزی هستن. مخصوصا اگه تو بخش اورژانس باشی. یه جورایی شغل مقدس و فداکارانه‌ای به نظرم میاد. از اون قبل‌تر میخواستم معلم ادبیات بشم. برم تو روستاهای دور افتاده‌ی شمالی درس بدم. روستاهای دور افتاده‌ی خودمون رو دوست ندارم. آب و هوای مازندران بهتره. خونه‌هاشون هم قشنگ‌ترن. البته دوست‌تر داشتم که معلم سیار باشم. با بچه‌های کویر یا ماهی‌گیرهای جنوب آرایه‌های ادبی کار کردن باید خیلی خیلی قشنگ باشه. اگه تو دنیای وایولت زندگی می کردم حتما نامه‌نگار می شدم. یا شاید هم نه، چون من نمی‌تونم حرف‌های مردم رو عینا تو نامه‌هاشون بنویسم. کلی چیز میز بهش اضافه می‌کنم و نامه‌ی اصلی رو به حاشیه می‌برم. 

 

داروسازی، انیمیشن‌سازی،  پزشکی، جواهرسازی، کارگردانی، مترجمی، تورلیدر بودن، خلبانی، کار کردن تو پزشکی قانونی، مهندسی الکترونیک، کاراگاه پلیس شدن و... همه و همه جز شغل‌هایی بودن که به هر کدوم یه زمانی فکر کردم. و برخلاف جمله‌ای که دو بند بالاتر گفتم. من هیچ‌کدوم از فانتزی‌هام رو فراموش نمی‌کنم. هیچوقت از یادم نمیرن. هیچوقت کمرنگ نمیشن. راستش من هنوز هم تصمیم خودم رو نگرفتم. به این سن برسی و هنوز تصمیم نگرفته باشی از زندگیت چی می‌خوای، بیش‌از حد احمقانه است نه؟ حتی زمینه‌اش رو هم مشخص نکرده باشی!

 

چرا نویسندگی جز مشاغل بالا نیست؟ چون از همون اول توجیه شدم که نویسندگی شغل به حساب نمیاد. اما... اما هنوز هم دوست دارم یه نویسنده باشم که شهر به شهر تمام قاره‌های دنیا رو می‌گرده و از بالای تمام بلندی‌ها پرواز می‌کنه و از احساسات مردم می‌نویسه و سعی می‌کنه با قلمش معجونی بسازه که دردها رو درمان کنه و کتاب‌های فانتزی/جنایی مخصوص خودش رو خلق کنه که تو کتابخونه‌ی همه می‌درخشن.

 

این آرزوها تا وقتی از زبون یه بچه‌ی پنج‌شیش ساله گفته بشن زیبا به نظر میان. اما از زبون من...؟

 

 

  • میخک

نظرات  (۴۳)

میدونی با این متن یاد چی افتادم؟

یه درسی بود توی ادبیات دهم...  عظمت نگاه از آندره ژید.

یه جاش میگفت برای من دانستن این که شن‌های ساحل نرم هستند، کافی نیست.  می‌خواهم پاهای برهنه‌ام آن‌ها را احساس کنند.

دقیقا عین همون:)))


راستی خیلی قشنگ و روون نوشتی.  پیوندش کردم ^__^

پاسخ:
یادآوری‌ی به‌جایی بود :)


ممنون عزیرم😅 لطف داری :)

چقدر بلاگستان خلوته....  اصلا کسی نیست:/

پاسخ:
موافقم‌ :/
یه‌ خورده مشکوکه :/
نکنه یه بمبی چیزی زدن راه‌های ورودی بسته شده و همه با ارور ۴۰۴ئی چیزی مواجه میشن فقط ما تونستیم بیاییم؟ 

نیم فاصله تا مدت‌ها واسه‌ی من جزئی از عجایب هفتگانه بود.  اصلا از مفهومش سر در نمی‌اوردم D:

 

پاسخ:
من همیشه فکر می‌کردم اینایی که نیم‌فاصله رو رعایت می‌کنن چقد ادم‌های باکلاسی‌ان...
فکر می‌کردم واسه ما معمولی‌ها واجب نیست :/

منم داشتم به همین فکر میکردم...

یه پست جدید گذاشتم  که نزدیک 15نفر ستارم رو باز کردن، اما دریغ از یه نظر کوچیک:/

حالا یکی بیاد, بگه فرست هم من راضی ام D:

پاسخ:
ام... راستش منم خوندم اون پست رو و نظری ندادم 😅
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • هم‌ذات‌پنداری شدید و این حرفا...

    به سرم زد یه پست نه با این محتوا ولی نه چندان بی‌ربط بنویسم که اعلام نمی‌کنم؛ چون هر بار جایی گفتم فلان پستو می‌نویسم، حتی سمتشم نرفتم.

    پاسخ:
    باور نمی‌کنم در این مورد همذات‌پنداری کنی با من :/

    نرگس از دست تو😁😁
    منتظر خوندنشم :)

    # بیا باکلاس باشیم *__*

    پاسخ:
    # :دی

    حالا ببین جایی اشتباه نیم‌فاصله نذاشتم؟ :/
    خب من تازه‌کارم :/
    اشتباهی چیزی دیدی گزارش بده لطفا :) دستت مرسی

    الان می‌رم ببینم (قولنجش را می‌شکاند)

    پاسخ:
    متشکرم :)

    بند اول خط آخر...

    کاش جهانگرد می‌شدم.  می‌شدم رو نیم فاصله نذاشتی XD

    پاسخ:
    اونو درستش کردم
    ولی در کل، وصل نوشتن غلط نیست فکر کنم. نه؟ 
    فاصله گذاشتنی غلط میشد تا جایی که من می‌دونستم
    :/
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • چرا باور نمی‌کنی؟ :)))

    شابد بازم باور نکنی؛ ولی این جمله‌ت رو هم چندبار خوندم حتی :))) «تصمیم گرفتم به طور رسمی باقی عمرم حسرت جهانگرد شدن رو بخورم»

    البته من به جهان‌گردی صرفا مثل تفریح نگاه کردم و می‌کنم و قصد جدی‌ای براش ندارم؛ ولی این حسرته و این تصمیم برای حسرت خوردنو خیلی شدید می‌فهمم.

     

     

    + تا بحث نیم‌فاصله بازه بگم که من وااااقعا سر بعضی کلمه‌ها و عبارتا گریپاژ می‌کنم و هیچ ایده‌ای ندارم که نیم‌فاصله نیاز داره یا نه! 

    پاسخ:
    نمیگم تو حسرت نخوردی تاحالا! :/
    میگم این شرایط رو درک نمی‌کنی
    نمی‌دونم... حس می‌کنم تو می‌دونی از زندگی‌ات چی می‌خوای. تو یک‌سر  و هزار سودا نداری! ده‌تا سودا داشته باشی فوقش :/
    تو به مسیری که برای آینده‌ات انتخاب کردی به طور جدی شک نداری
    هر لحظه‌ی عمرت رو با شک نمی‌گذرونی.
     حس می‌کنم تکلیفت با خودت مشخصه...



    تو هم از اون باکلاسایی هستی که نیم‌فاصله رو همیشه رعایت می‌کنن😎😎😎😅😅😅
    ولی وژدانا سخته :/



  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • نگو که تو هم با پستام یا شایدم حرفام اینطور فکر کردی که مثلا من عاشقانه زیست می‌خونم و صبحمو با رویای پزشکی شب می‌کنم؟ =)))

    پاسخ:
    پزشکی یا پیراپزشکی یا غیرپزشکی رو نمیدونم! فقط فکر می‌کنم این مسئله در حال حاضر خفه‌ات نمی‌کنه :/

    بچه ها منم باید بگم که دلم میخواد یه نویسنده ی خونه دار باشم:///

    اصلا دلم نمیخواد برم سرکار ://

    پاسخ:
    کی این دنیا میخواد قبول کنه که نویسندگی شغله؟ T-T

    جدا از اون... کی گفته همه حتما باید برن سر کار؟ به اسم حقوق زنان دارن همه امون رو تبدیل به ماشین های بی احساس و بی ذوق تبدیل میکنن. همه باید برن سرکار‌. همه باید کارمند باشن. همه باید... 
    اگه دلت هم نخواد این سبک زندگی تکراری و ماشینی رو بپذیری
     لابد املی چیزی هستی :/

    راستش من نویسندگی رو توی ایران شغل نمیدونم:/

    اخه ریسکش بالاست. ممکنه نوشته هام اون قدری خوب نباشن که مردم بخرنش. تازه از کجا معلوم حتی اگه خوبم باشه بخرنش؟ مردم پول ندارن غذا بخرن! اون وقت کتاب....

     

    اگه خارج بودم، میرفتم رشته ی نوشتن خلاقانه. یه همچین رشته ای توی دانشگاه دارن که میتونی توش تحصیل کنی و نویسنده بشی. ولی ایران ×(((×

    پاسخ:
    وقتی دنیا قبول نمیکنه که نویسندگی تو ایران شغله تو چطور میخوای قبول کنی؟ :/

    ربط زیادی به پول نداره واقعا، بیشتر به فرهنگ بر میگرده
    وگرنه خیلی ها هم هستن که پول دارن ویلا و ماشین و لباس های آنچنانی بخرن پول ندارن کتاب بگیرن؟ :/ 
    یعنی چی؟ یعنی کتاب ارزشی نداره!


    هق هق...

    منم می خوام جهانگرد بشم T~T اصلا من هنوزم وقتی می شینم پای درسام به تغییر رشته فکر می کنم. گمونم پیر هم بشم به همه بگم اشتباه کردم ریاضی خوندم :/ اصلا چرا ریاضی خوندم؟ تعیین هدف و رشته و شغل و اینا بحث خیلی سختیه. خیلییی پادکست واسه شون گوش کردم و همه شون تقریبا یه چیزی می گفتن، ولی واقعا کمک نمی کردن.

    + موافقم که بیان خالی شده "-" ستاره ها خیلی کم روشن می شن واقعا.

    پاسخ:
    هق هق...
    نوبادی... 
    فکرش رو بکن! پشت کنکور باشی و هنوز به این چیزها فکر کنی! خیلی تباهه! خیلی...
    :(((




    بیا گروه کاراگاهی تشکیل بدیم علت رو جویا بشیم :/

    حالا که دراین اوضاع نمیشه به جهانگردی رسید حداقل یه شوهر میلیونر انتخاب کن تا بشه به آرزوتون برسید! منم برم فعلا دنبال زن میلیونر بگردم!:))

    پاسخ:
    سکوت...
    :/

    اوم...

    خب اره... دنیا زیاد یه شغل حسابش نمیکنه:((

     

     

    نه من منظورم اوناییه که وضع مالیشون خوب نیست. الان توی ایران خیلی ها هستن که عاشق مطالعن ولی به خاطر مشکلات مالی حتی نمیتونن یخچالشون رو پر کنن:((

    درمقابل کسایی هم هستن که پول دارن ولی کتاب نمیخونن:/

     

    ولی توی ایران کلا کتابخوانی کمتره.

    پاسخ:
    دنیا خیلی کار اشتباهی میکنه :/

    این خیلی ها تو ایران چقدر بیشتر از دنیان؟ هوم؟ تو اصلا بگو دوبرابر! (در حالی که به هیچ وجه دوبرابر نیست به نظر من)
    بقیه چی؟ 
    مگه تعداد کمی باقی می مونه؟
    هان؟


    احساس میکنم الانه که بخوریم XD

    پاسخ:
    نه اخه توجیه عامیانه و مسخره ایه!
    از تو بعیده واقعا...
    از اون جهت حرص خوردم یکم...
    وگرنه نگران نباش😅

    اخه... بحث سیاسی میشه دیگه ولش کن D:


    داشتم از مملکت غر میزدم

    پاسخ:
    اگه منظورت سیاسی-فرهنگی و آموزشی باشه موافقم و ولش کن :)
    اگه صرفا اقتصادیه که نه قبولت ندارم. :)

    شاید بهتره انقدر کمالگرا نبود. اصلا چرا جهانگرد؟ چرا طبیعت‌گرد نه؟ از اسمش که بنظر می‌رسه راحت‌تر قابل دسترس هست.

     

    یه حیاط داریم هیچ گل و گیاهی داخلش نیست، مدّت‌هاست با خودمون می‌گیم وقتی پول توی دستمون اومد کلّی گل و گیاه می‌خریم تا قشنگ بشه. امّا هنوز که هنوزه همون حیاط سوت و کور هست. چرا؟ چون اون پول خوردهایی که باهاش می‌تونستیم هرماه یه دونه گل بخریم یا تخم سبزیجات رو یه جای دیگه خرج کردیم و امیدواریم به اینکه یک روزی مثلا چندمیلیون خرج کنیم تا یه تحوّل شکل بگیره.

     

    نمی‌دونم انیمیشن Soul رو دیدید یا نه، اگر ندیدید حتما ببینید. شاید باعث بشه از دم و بازدم‌های همیشگیتون هم لذّت ببرید دیگه چه برسه به اینکه تلاش کنید ماهی یک بار هم که شده یه طبیعت‌گردی مختصری داشته باشید.

    پاسخ:
    اوهوم...
    طبیعت‌گرد که هستم. در شرایط عادی شدیدا هم هستم! ولی خب...

    دومین نفری هستید که امروز به من میگید کمالگرا نباشم
    صفر یا صد بودن رو رها کنم و قبول کنم یه جایی میون این دو هم میشه وایستاد
    ولی نمیدونم چطوری...

    روح رو دیدم و درک نکردم آنچنان
    تا مدت‌ها ذهنم رو مشغول کرده‌ بود. خیلی زور زدم. نفهمیدمش. نه اونقدری که بقیه فهمیدن و به‌به و چه‌چه گفتن

    سلام

    به لیست چرا نظام آموزش پرورش باید محو بشه، این مورد رو اضافه میکنم که

    باعث شدن حتی افراد فکر کنن رفتن به فلان دانشگاه "معتبر علمی" تو پایتخت 

    تنها راه فرار از دیار خودشونه...

    خدایا چه خیانتی بالاتر از این؟

    داغون شدم...

    من نمیدونم شما دقیقا کجا ساکن هستین، وضعیت اونجا چه شکلیه یا هر چی.

    ولی وجب به وجب این کشور پر قدمت ما پتانسیل ش خیلی بیشتر از چیزیه که الان هست و بدبختانه بدبختانه بدبختانه و بدبختانه خیلی کمن آدمایی که اینارو آشکار کنن! تعدادشون میل میکنه به صفر :/

    مثلا میخوان یه جارو آباد کنن، برای مردم بومی که تو کپر زندگی میکنن خونه بسازن، ور داشته بودن قوطی کبریتی که تو تهران میسازن ( که خاطر خواه داره و نمیدونم چرا :/ ) رو اونجا پیاده کرده بودن با گچ و سیمان. البته ناقص!!! حتی ناقص! یعنی در و پنجره ام نذاشته بودن هنوز و ول کرده بودن رفته بودن! و حتی فکر نکرده بودن خانواده های پر جمعیتی که وسط کوه و دشت و خونه های دست ساز و بزرگ و دلباز و طبیعی که با جوب ساخته میشد، زندگی میکردن اصلا چجوری میتونن تو اون نیم متر جا طاقت بیارن!! 

    یه ترتیبی نداده بودن که بچه هایی که میرن تو رودخونه شنا میکنن حداقل غرق نشن! یه دختر بچه 4 ساله مرده بود اونجا! 

    ولی درمورد زیبایی و معرکه بودن و بکر بودن طبیعتش... درمورد یه خروار حرکت توریستی و جذب مسافر که میشد اونجا انجام بشه و نشده بود... هیچکس هیچ کاری نمیکنه و هیچ اهمیتی به ظرفیت های مناطق نمیدن و همه منتظرن بیان تهران!

    حیف نیست خب؟ حیف این ایران ما نیست خب؟ که بچسبیم به یه پایتخت که دیگه عملا داره منفجر میشه و بقیه شهرا و روستاها رو ول کنیم به امان خدا!؟

    ربطی به شما و پستت نداره اینا یه جا پیدا کردم خودمو خالی کنم! :/ ولی وجدانا امیدوارم شوخی کرده باشی این چیرایی که نوشتی راجع به تهران و فلان... میفهمم که واقعا افتضاحه که خیلی از چیز ها و بعضی امکانات کلا تو تهران و حومه شه، ولی خب اگه ما ام بشینیم و بگیم همه چی تهرانه دیگه بریم تهران، پس کی شهرا و شهرستانای دیگمون بیشتر تجهیز بشن!؟ کی بکنه اگه ما ام نکنیم؟!؟ قشنگ نیست اگه بچه هامون توی همون شهری که هستن بمونن و کیف زندگی بومی منطقه شون و ببرین و فقط برای اینکه با زیست بوم یه منطقه ی دیگه از کشورشون آشنا بشن و کیف کنن باز، برن شهرای دیگه و روستا های دیگه رو ببینن و باز برگردن تو خونه ی گرم و عزیز خودشون؟

    پاسخ:
    سلام

    خالی کن خالی کن :/
    قشنگ معلومه دلت زیادی پره
    من کنایه زدم بهشون :/ نمی دونم چرا طنزهام هیچوقت نمی گیره :/

    ولی یه چیزی بگم؟ چه ربطی به آموزش پرورش داشت این حرف؟ :///


    کلیتتلیحهفحعثمهیمابمهرمدمابحعثحعث

     

    چرا همه تون انقدر صدا گشنگین عاخههههه

     

    من برم تو کدوم افق محو شممممم ؟؟؟؟؟؟

    پاسخ:
    پست رادیو بلاگ رو میگی؟
    صدای من نبود
    صدای من نبود
    صدای من نبود
    به خودشون هم گفتم هنوز تایید نکردن :/

    عههههه

    خوش گفت صدای خودش :"(

     

    حالا عیب نداره... اصلا این پسته کجاس ؟؟؟

    من چرا نمجورمش...؟

    لینکش بده گوگولی :)

    پاسخ:
    اره خب اشتباه گفتن😁
    صدای نرگسه در واقع :)
    خیلی ناز و ملوس و دوست داشتنیه، نه؟
    بذار بگردم...

    میگم چقدر آشناس هااااااا

    😂😂😂

     

    نرگس خسته نباشی خیلی خوب بود...

     

    ها پس اون کاره با نرگس این بود ؟ پست رمزیه...

    نبود؟

    نرگس مشکیه دیگه؟

     

    لینک پست و بده حاجی...

    اصلا من هنوز  غم آرشیو وبلاگ قبلی رو داشتم که یهو همه رو حذفیدی ////=

    پاسخ:
    اره صداش تا نداره😆😆😆
    نرگس مشکیه😂😂😂😂
    آره خودشه :)

    این بود

    :/
    چرا هیچکس متوجه نمیشه؟
    :/

    سلام

    پیشنهاد می‌کنم این کیبورد رو نصب کنید تا با فقط با یک کلید بتونید نیم‌فاصله بزنید. :)

    پاسخ:
    علیک سلام
    خیلی ممنون :)

    از اون متن ها بود که قرار بود من بنویسمش یه نفر اومد زودتر نوشتش :دی

     

    دلم میخواد یه معلمی بشم که در کنار تدریسش توی روستا های شمال و جنوب، کتاب ترجمه میکنه، برای تفریح به جهانگردی میپردازه، گاهی دوبلوری میکنه، وقتی بازنشسته شد میره شیراز یه کافه کتاب و گلفروشی میزنه و در کنار دوبلوری و سفر قصه زندگیشو مینویسه و یه روزی یه رمان خفن از زندگیش چاپ میکنه و معروف میشه :دییییی

    توقع زیادیه؟ :(( فانتزی که میتونه بمونه :(

    تازه کارگردانی و تئاتر بازی کردن هم فاکتور گرفتم که یه جاهایی اون وسطا انجامشون میدم :)

     

    و منم در مورد تهران همینجوری فکر میکنم :/

     

    در زمینه رعایت کردم نیم فاصله صفرممم نگم بهتره :) 

    پاسخ:
    تو هم بنویس. چه ایرادی داره؟ :دی

    هی...
    میشه واقعا؟ میگم‌ها فاطیما، چند سالته؟ چه رشته ای می‌خونی؟


    برای تهرانی‌ها گفتن این‌که این‌طوری فکر نکن راحت‌تره :/
    ولی خب قطعا ما هم زیاد از حد اغراق کردیم درموردش! 


    منم تا دیروز صفر بودم😅

    منم از چندساله به جهانگرد شدن فکر میکنم:)

    پس یه سفر دور دنیا واجب شد باهم بریم یه کوله یه دوربین و ...

    آخ آخ لعنت به همه نوع محدودیت

    پاسخ:
    دوربین با تو، کوله با من
    قبول؟
    من زیاد اهل عکاسی نیستم
    تو ذهنم ثبت می‌کنمش :)



    دوستم از دیشب تا حالا داره تلاش می‌کنه منو متقاعد کنه هیچ هم غیرممکن نیست و فقط کافیه که بخوای و محدودیت‌ها نمی‌تونن جلوی آرزوهای ما رو بگیرن و..‌‌.

    باشه کوله با تو میگم بیا ازین دوچرخه دونفریا بگیریم بریم ها؟!

    من میخوام یه فولکس ون زرد بخرم اخ دلبر منه این ماشین. باهاش حداقل کل ایرانو بگردم فقط چیزی که کم دارم چنتا ادم پایه بود.

    من خیلی عکس گرفتن دوس دارم تو ببین لذت ببر.

     

     

    دوستت گُل فرمایش میکنه😀👌

    پاسخ:
    من دوچرخه‌سواری بلد نیستم راستش باید یادم بدی :دی
    تازه اگه یه دفعه بارونی برفی بارید چی؟ اگه شب تو راه موندیم؟ یه ماشین اسپورت باشه که بتونیم توش بخوابیم کوه و صخره‌ها رو هم بالا بره :دی

    إ فولکس هم گزینه‌ی خوبیه خودت گفتی😁
    (من جدا باید عادت جواب دادن مرحله به مرحله‌ای کامنت‌ها رو ترک کنم :/ بذارم آخرش جواب بدم حرفم یادم میره آخه :/ )


    من تنها چیزی که کم دارم پول زیاد و پاسپورت و این‌هاست :/

    :دی







    من ذره ذره می‌نویسم :)) ولی یه کامل باید بنویسم حتما :)

     

     

    هیی واقعا :(

    من شونزده سال و سی و هفت روزمه :))

    دهمم، انسانی میخونم =)))

    در دقایق آخر  از تجربی به انسانی تغییر رشته دادم، الان راضی ام ولی :)

     

    هر چی باشه از این جاهای خودمون بهتره والا  :/

    شایدم زیادی اغراق میکنیم اما قطعا که بهتر هست :(

     

    :) 

    پاسخ:
    هرطور راحتی :)


    خوبه هنوز جوونی که! 
    راضی باش فاطیما. هیچوقت به خودت اجازه نده شک کنی. شک بدترش میکنه همه چیز رو. یه انتخابی که کردی بچسب بهش. فکر نکن به اینکه اگه یه راه دیگه می رفتم چی میشد... 
    همین رو تا تهش برو. توش بهترین باش. قطعا اتفاقات فوق العاده ای میفته برات :)


    قطعا...

    :))

     

    اره هنوز D:

    شما هم جوونین بابا :) فکر کنم سه سال از من بزرگتری :) 

    این حرفا رو یادم میمونه :) ممنون که گفتی. کلا مرسی و اینا :) 

    قطعا برای شما هم بهترین اتفاقات میوفته. 

    من اون روزو میبینم که همتون کنکورو ترکوندین و کلی حالتون خوبه :) 

     به نرگس و آقای  عینک گفتم که دعا میکنم برای همتون =) 

     

    کاش بفهمن ما رو :(

     

    پاسخ:
    امید من به شما اول دبیرستانی هاست😁😁😁

    خواهشا و اینا :)

    :)


    واقعا...
    چی بگم دیگه؟ 

    دوچرخه برمیداریم بارونی گرفت برفی اومد میریم‌تو ماشین😀 خودم دوچرخه سواری دات میدم کاری نداره. اصن خودم جلو‌میشینم راستی اگه با دوچرخع بریم پس ماشینو چطوری ببریم😕

    فولکسو دیدی؟

    تو قسمت کارایی که باید انجام بدم تو‌وبم ببین عکسشو گذاشتم عشقه منه دلبر😎

     

    شماهرجور دوست داری جواب مارو بده 😉

     

    منم مشکلم همیناست 😶

    پاسخ:
    سوال خوبی بود منم خواستم بپرسم که خودت گفتی😁😁😁

    ام... یادم رفته بذار دوباره بیام ببینم😅

    :)



    :(
    نباید اون روزی جلوی سمر و ارام رو می‌گرفتم باید به‌هم ملحق می‌شدیم می‌رفتیم بانک می‌زدیم...

    خداکنه ناامیدتون نکنیم :))) 

     

    هیچی دیگه. هر چی ام بگیم نمی‌فهمن

    همین تهرانی های گرامی یه جوری فکر میکنن شهرستان خوبه و تهران بده من حرصم میگیره 😬😂

    والا به جز اندکی هوای بدون آلودگی هیچی نداریم ما :/

    کاری به گنده هاش ندارم. حداقل حداقلش اینه که  توی تهران نمیدونن کدوم کتاب فروشی رو انتخاب کنن از بین این همه؛ ما یه دونه آدمیزادی داریم همش :/

    حالا کجای شهرستان خوبه؟ 

    پاسخ:
    خودت رو ناامید نکن
    ماها که مهم نیستیم :)


    من لز تهرانی‌هایی که به هرجایی غیر تهران میگن شهرستان و همه‌اش اه اه و پیف پیف می‌کنن هم بدم می‌آد :/
    این‌هایی که فکر می‌کنن فقط خودشون فرهنگ دارن و شهرهای دیگه لابد به سبک عهد بوق یا روستایی زندگی می‌کنن هم بدم می‌آد. :/
    نمی‌گم روستایی بودن چیز بدیه فقط می‌خوام بفهمن روستا مترادف شهرستان نیست :/
    ایش :/
    بین خودمون بمونه کلا تهرانی بودن یه نفر باعث میشه امتیازش تو ذهنم دو لول بیاد پایین :/

    شهرستان خوب که هست!
    فقط قابل مقایسه با تهران نیست
    الان واقعا حوصله ندارم خوبی‌ها و بدی‌هاش رو لیست کنم
    شرمنده

    اینا ها این دلبر منه فولکس ون

    نباید جلوشونو‌میگرفتی.

    تازه من چند وقت قبل میخواستم بانک بزنم با بچه های بلاگفا. ماشاالله اینقدر تیز و فرزن که هنوز نرفتیم😶

    پاسخ:
    باز نمی‌کنه :/
    نتم ضعیفه متاسفانه :/


    خواستم امر به معروف و نهی از منکر کنم خیر سرم :////

    ای خدا:/ من حال ندارم وگرنه لینکو اصلاح میکردم.

     

     

    نمیخواد خاهرم نمیخواد شما فقط مانتو جلو بسته پیدا کن امر به معرو و نهی از منکر پیشکش

    پاسخ:
    بیخیال خودت رو اذیت نکن


    پیدا کردم پیدا کردم😁😁
    دست و جیغ و هورا و اینا :))

    چرا دیگه همه مسافر یک کشتی هستیم و این حرف‌ها چی میشه پس :(

    چشم :))

     

    درست میگی. شاید چون من زیاد باهاشون برخورد داشتم نمیشناسمشون :/

    ولی مطمئنم حتی اگه یه روزی از این جا برم. دلم براش خیلی تنگ میشه و شاید هم نتونم یه جای دیگه غیر از اینجا زندگی کنم :)

     

    اکشال نداره بابا :) 

    پاسخ:
    منظورت برخورد نداشتم بود؟😮

    اوهوم... اونکه صد البته!

    :)

    پس حالا که پیدا کردی بزن دست قشنگرو👏👏👏👏👏👏

     

    من دنبال شلوار بودم آخرش بعد از بسیار بازار گردی پیدا کردم :/ یه پستی درباب این لباسا باید بنویسم

     

     

    حالا که پیدا کردی مانتو‌پس راحت موعظه کن امر به معروف و نهی از منکر کن 😀👌

     

     

    پاسخ:
    بنویس بنویس :)

    ممنون که اجازه اش رو دادی😁😁

    باشه؛)

     

    دیگه کار ما پخش و صدور مجوزه بالام جان

    پاسخ:
    😁😁😁

    آره آره نداشتم بود:/ ببخشید 

    پاسخ:
    فدا سرت :دی

    معلم فیزیک مون توی اولین روز مدرسه و اولین دیدارمون بهمون گفت : تنها راه نجات ما درس خوندنه . چون کیف پول خوانواده های ما چیزی برای رو کردن نداره. وعلاوه بر اون ما توی یه نقطه ی دوریم که مدرنیته تازه داره از رخنه های خیلی ریزی به درونش نفوذ میکنه...توی شهر ما دختر ها و پرای زیادی هستن که فقط و فقط تا دیپلم درس میخونن...بین همکلاسی های من تا الان 4 نفر ازدواج کردن .ازدواج توی سن 14 و 15 سالگی... وقتی بعضی هاشون رو می بینم که تو حسرت لباس عروسای قشنگ و پف دارن ، همیشه با حسرت به فیلم های عاشقانه ی ترکی نگاه میکنن ، واقعا غصه میخورم.

    منم دلم میخواد کلی شغل های رنگارنگ داشته باشم و همه ی شغل های دوست داشتنی رو امتحان کنم . من عاشق تئاترم؛ با اینکه هیچ وقت شاهد هیچ نمایشی روی صحنه ی تئاتر نبودم اما دیدن عکس ها و خوندن نوشته هایی راجب اون باعث میشه عشق من بهش بیشتر بشه..دوست دارم دانشجوی ادبیات باشم و فقط و فقط کتاب های قشگ رو بخونم و چیزایی که ازشون لذت می برم رو یاد بگیرم؛ بدون اینکه این دغدغه رو داشته باشم که پس از کجا پول دربیارم.

    واسه ی من و دوستام هم تنها راه نجات ، قبول شدن تو یه دانشگاه معتبره.

    من شهرمو عاشقانه دوست دارم...و اگه هزار بار دیگه به دنیا بیام همین شهر رو انتخاب میکنم...اما برای موفق شدن لازمه که قدری ازش دور بشم.

     

    میشه بهم بگی شهرتون کجاست ؟؟؟ آخه چیزای خیلی مشترکی پیدا کردم.

    بهم بگو لطفاااااااااااااااااااااااا.

    احتمالا یه شهر کویریه ؟ مگه نه؟

    پاسخ:
    هی... و هی... و هی...
    خیلی دلم می‌خواست بگم معلم فیزیکتون حرف بی‌خود زده :/
    اما خب نمی‌شه قاطعانه گفت
    ببین تحصیلات واقعا فقط یه پله از فرهنگه. فقط! این‌که یاد بگیریم همه چیز رو بند مدرک و دانشگاه نبینیم (که البته محیط باید طوری باشه که بشه جور دیگه‌ای نگاه کرد) یه پله‌ی بالاتره

    من اولین تئاتر عمرم رو همین هیجده سالگی دیدم. از مدرسه بردنمون و اکثرمون تو عمرمون تئاتر ندیده بودیم‌. چه عشقی کردیم اون روز...😁😁😁

    می‌فهمم. بدجوری می‌فهممت... 

    ایشالا که موفق میشی ^_^

    ام... منم یه سوال بپرسم؟ دقیقا از کجا چه نقطه ی مشترکی پیدا کردی؟ جالب شد بدونم 

    اول تو بگو😁

    اینکه شرایطش یه جورایی که شما ها فکر میکنین برای رسیدن به خیلی چیزا باید از اون شهر برین . و یکی از بهترین گزینه های مد نظرتون دانشگاه تهرانه.

     

    نه نهههههه.من اول پرسیدم.بگو دیگه

    پاسخ:
    فکر کنم تفکر خیلی رایجی باشه :/
    نشون به اون نشون که من نه تنها کویری نیستم، که تو پست‌هام هم چندین و چند بار به برف و سرما و آب و هوای یخبندان و کوهستانی‌امون اشاره کردم :/ :)

    جواب رو گرفتی الان؟ :)

    وقتی زندگی ما رو به سمت راصی شدن به وضع موجود میکشونه و تو خودش هضم میکنه، به نظرم اتفاقا تا میتونین کمال گرا باشین

    اگه توان حرکت و جنگیدن برای رسیدن به آرزوهاتون رو ندارین، بذارین حداقل لذت فکر کردن بهش، براتون خاطره بشه. تا بقیه عمر با همین خاطره ها زندگی کنین.

    هرچند خیال پردازی فانتزی با آرزوهای برآمده از عمق وجود متفاوته...

    پاسخ:
    به نظرتون راضی نبودن چیز خوبیه؟ همیشه درد کشیدن و غمگین بودن و با هیچ‌چیز خوشحال نشدن چیز خوبیه؟

    اگه می‌خواید به سرنوشت من دچار بشید و به افسردگی برسید به بند دوم حرف‌هاتون عمل کنید. :/


    اگه این راضی نبودن و درد کشیدن به حرکت منجر بشه خیلی هم خوبه

    حتی اگه به حرکت منجر نشه، بازم به نظرم از خوشی های آنی و تخدیر کننده خیلی بهتره

    پاسخ:
    کمال‌گرا یعنی درد کشیدن مادام العمر
    یعنی لذت نبردن از زندگی
    خیلی وقت‌ها یعنی حرکت نکردن به این دلیل که نود و نه با صفر هیچ‌ فرقی برات نداره و ارزشش رو نمی‌دونی و دیگه براش تلاش هم نمی‌کنی وون می‌دونی صد نمی‌شی...

    همین تخدیر منو بدبخت کرد بزرگوار :/

    این توقفی که میگید رو میفهمم. ذات کمال گرا بودن یعنی سنجیدن اینکه  مسیر به سمت هدفمون هست یا نه و نه مثل بقیه حرکت به سمت مقصد نامعلوم. که هم خوبه و هم بد. چون ممکنه افسردگی و بی عملی بیاره.

    اما خب به نظرتون اگه کمال گرا نباشیم زندگی خیلی لذت بخش میشه؟ دیگه همه چی بر وفق مراد میشه؟

    پاسخ:
    سنجیدن این‌که مسیر به سمت هدف هست یا نه...
    این قسمتش رو نمی‌دونستم! بهش فکر نکرده بودم یعنی.
    نکته‌ی جالبی بود. ممنون :)

    انگار بگید اگه سرطان نداشته باشیم دیگه سالمیم؟
    خب اگه کمال‌گرا نباشیم یه مرض کمتر داریم! :/ بریم باقی مرض‌هامون رو درمان کنیم...

    خواهش میکنم:)

     

    کمال گرا بودن مرض نیست، احساس درده. اینکه مریض باشیم و درد حس نکنیم که خودش یه مشکل دیگه است. خواهشا به سمت پاک کردن صورت مساله نرید...

    پاسخ:
    :)

    این‌که ما کامل و بی‌نقص نیستیم مریضیه؟ این‌که قدرت و توانایی نامحدود نداریم مریضیه؟ این‌که شکست ناپذیر نیستیم مریضیه؟ 
    فکر نمی‌کنم باشه.
    خدا ما رو این‌طوری نیافریده دیگه...

    اینکه ما کامل نیستیم که درسته، اما اگه راهی انتخاب کنیم که ما رو به سمت کمال نبره خب مریضیه دیگه.

    مهم ویژگی های فعلی مون نیست که. مهم اون تلاشی هست که اون ویژگی ها رو به یه پله بالاتر میرسونه.

    پاسخ:
    ببینید کمال‌دوست با کمال‌گرا فرق می‌کنه
    ذات آدم بی‌نهایت طلب و زیاده‌خواهه. همیشه به سمت بهتر و کامل‌تر شدن حرکت می‌کنه و اگه نکنه که خودش یه بیماریه. منتها حرف تلاش نیست. 
    کمال‌گرایی یعنی افراط. اصلا نیاز به توضیح نیست که چرا افراط بده!

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.