غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۳ مطلب با موضوع «مثلا شعر» ثبت شده است

گدایی بی‌سر و پایم در این شهر

که حداقل گدایی هم بلد نیست

 

چنان روحم سیاه و پست گشته

تمنایم برای بخششت نیست

 

اگر گویم که راهم ده به بارت

نه پندارم عقوبت بهر من نیست

 

نگفتم لایق دیدار یارم

بدانم خود لیاقت مر مرا نیست

 

مجالم ده ز جام عشق نوشم

جنونت ده به من، لطف کمی نیست

 

به پایت خواهم افتم من همه عمر

گدایی را بیاموزم غمی نیست

 

  • میخک

 

نگاهش می‌کنم با غم، تمنا می‌کنم او را

نمی‌بیند مرا لیکن، ندارم ارزشش گویا

 

به پایش من فتادم سر، بریده دست من، تارم

چه شب‌ها ناله سر دادم، شنیده مر صدایم را؟

 

هزاران نامه بنوشتم، دو صد دیوان غزل گفتم

فرستادم، پسش داده، نخواندش سرسری حتی

 

بگرییدم، بخندیده، برنجیدم، صفا برده​​​​​

عزایم را برقصیده، ز خونم سر کشد مینا

 

گناهم کو بجز عشقش، چه را تاوان بدادم من؟

نفس نی مانده در جانم، تمامش می‌کند آیا؟

 

فقط یک دم نشد یارم، ندیدم نرمی گل را

چرا صد تیغ بر هر رز، نهاده رب این دنیا؟

 

  • میخک

روح من پر می‌کشد در کوچه باغات غدیر

کار ایزد را ببین جنت بسازد در کویر

 

قلب با ایمان یاران شاد و سرمست از غدیر

در همان روزی که حیدر شد به دنیامان امیر

 

آن چنان شوری به پا شد، در جهان، در آسمان

آن چنان جشنی که در عالم ندارد یک نظیر

 

رب بنامد جانشینش در زمین پیغمبری

از کجا یابد پیمبر از علی بهتر وزیر؟

 

آنکه راحت جان سپارد در مسیر عاشقی

آن ولی، آن شیر حق، آن مهربان با هر اسیر

 

هر که دارد افتخاری بهر خود در هر زمان

فخر اولی باشد آنکه، دست گیری از فقیر

 

داد مظلومان ستانی، عدل حق بر پا کنی

اینکه باشی تکیه‌گاه هر صغیر و هر کبیر

 

بعد احمد عشق، رأفت، سادگی، فرزانگی

جلوه‌گر شد جملگی در قلب آن روشن ضمیر

  • میخک

با دست بسته، تنهاترینم، در غربت غم

این دل‌شکسته، چیزی ندارد‌، جز شانه‌ی خم

 

آه از نهادم، هر دم برآید، آیینه را بین

چون مات گشته، بی‌نور و همچون، چشمان من نم

 

سرمای سوزان، پایان ندارد، گویا زمستان

کی عید جوشد، در این بیابان، چون آب زم‌زم؟

 

من خسته‌ام عشق، طاقت ندارم، کم زخمی‌ام کم

کم قهر و هجران، کم گو بنوشم، از کاسه‌ی سم

 

عشقت به عطرِ، یاس و بنفشه، آغشته گشته

پس کو بهارت، تا که بروید، آلاله کم‌کم؟

 

آذر ندیدی، تقدیر خود را، تقویم دل را؟

بس کن شکایت، وقتش بیاید، تحویل این دم

 

  • میخک

دلم می‌خواهدت هر دم چه گویم تا نیاشوبد؟

دهانش چون که می‌دوزم، به سینه دل لگد کوبد

 

دلم دل‌تنگ این گشته، کنی سجده به درگاهش

ز عادت می‌برد از یاد، که کردی ترک این معبد 

 

تو توبه کرده‌ای این را، پذیرفته دلم لیکن

نخواهد بود به مانندت، که دل بی‌عشق نمی‌زیبد

 

همی نیمه‌شب است و دل، به گریه از تو می‌گوید

دلم یاغی شده دیگر، به لالایی نمی‌خوابد

 

ز تو افسانه می‌سازم، به گوشش قصه می‌خوانم

که آرامش کنم اما، همی بدتر شود این بد

 

نجاتش ده ز مرگ دل را، و یا کمتر بسوزانش

نمانده طاقتم دیگر، چرا خورشید نمی‌تابد؟

 

نه ابی هست بر این آتش، نه ارامی به جنجالش

هوس کرده تو را بیند، وصالت را کجا یابد؟

 

نه من آن آذرم دیگر، شده آتش سراپایم

پرستنده نمی‌خواهم، نیازی نیست به آذربد

 

ولی دل که نمی‌فهمد، تو را می خواهدت هر دم

گهی لج می‌کند با من، دگر خونم نمی‌روبد

 

دلم از تو گله دارد، سر من بانگ برآورده

به راستی تا که برگردی، شبم پایان نمی‌باید

 

بیا خود گو به قلب من، دلیل رفتنت جانا

وگرنه کالبد خسته‌ام، دلم را بر نمی‌تابد

 

کجا اعجاز از این برتر، که سوخته این چنین آذر؟

قرار بود بنده‌ام باشی، نه معشوق یا که پیغمبر

  • میخک

در آغوشم بگیر ای دل، ببخش ار من خطا کردم

به شلاقت فلک کردم، به خود جور و جفا کردم

 

اگر بوی گلی آمد، نگاهم را گرفتم من

اگر دل تنگ او می‌گشت، فراموشی دوا کردم

 

لبی بر جام ننهادم، گمان بردم که هوشیارم

پی معشوقه نی رفتم، به عقلم من وفا کردم

 

به خود عهد و قسم کردم، به خوبان دل نبازم من

بهایش خون چشمم بود، دلم را کم بها کردم

 

سرم را گرم سر کردم، به سودایش سفر کردم

تنم رنجور و دل خسته، گمان کردم صفا کردم

 

به خود امید می‌دادم، که روزی سر شود عشقش

زدم پس مهر قلبم را، دلا با خود ریا کردم

 

زهی آن خاطر باطل، تف و لعنت بر این بختم

که بسته رخت خود اینجا، مگر من اعتنا کردم؟

 

ببخشم ای دل خسته‌ام، دلیل درد خود بودم

دوایم پیش چشمم بود، عروسی را عزا کردم

 

ندانستم که دل بازی، ز دست من جدا هستش

ندیدم عمق چشمش را، که لاف نا به جا کردم

 

دلا طوفان به پا کن تو، به هر لحظه بسوزانم

که شعر و آذرش را من، به این آذر فدا کردم

 

 

  • میخک

 

 

قلب من از آن اوست

جان من از جان اوست

بعد عمری تشنگی

لطف رب باران اوست

زندگی‌امان کوره‌راه

الصراة المستقیم دامان اوست

بارالها خسته‌ام

روح من خواهان اوست

تا به کی در انتظار؟

هر شبم هجران اوست

من در این شهر غریب

در رگم شریان اوست

خسته‌ام از بی‌کسی

لقمه‌ام در خوان اوست

هرج و مرج است در دلم

فجر عشق پیمان اوست

هر نفس، هر آینه

مستم و پیمانه اوست

آذر ار گرما تو راست

عشق جاویدان اوست

 

 

  • میخک

می گشاید چشم خود را سال نو

پا گذارد نم نمک روی زمین

 

خنده آرد بر لب هر رهگذر

مثل طفلی شوخ و شیرین، دل نشین

 

سال نو هیچش خبر نیست از بدی

از مریضی، از گرانی، از حسد

 

سال نو، نو کودکی است بی گناه

مانده تا مانند انسان ها شود

 

بخل ورزد، کینه توزد، بشکند

قلب های عاشقان را بی امان

 

مانده تا او عاشقی یادش رود

رسم نامردی دهد یادش زمان

 

سال نو سوغاتی اش عید و بهار

پاگشایش را خودش بر ما دهد

 

کوله بارش یاس و نیلوفر بود

غنچه، امید، عشق، باران آورد

 

مادر این سال جز ما نیست کس

ما که سی صد روز آن را زنده ایم

 

طفل را تقلید مادر عادت است

سال بد یا خوب، ما یادش داده ایم

 

 

 

پ ن: این شعر تازه ی تازه، از تنور در اومده، همین الان سروده شده، تقدیم به تمام بیانی های عزیز ^_^

 

پ ن۲: سال نو مبارک 💖💖💖💖

 

  • میخک

 

دل من در گرو زلف تو و بی خبرستی

قلب من عاشق چشمان تو و بی خبرستی 

 

یاد تو حک شده در هر نفس روز و شبم

این چنین در تب تو سوختم و بی خبرستی

 

قصه ی مهر من و تو شده افسانه ی شهر

شده ای لیلی مجنون و خودت بی خبرستی

 

زده ام بانگ به هر سو که تو را می خواهم!

نشنیدی مگر این حرف؟ چطور بی خبرستی؟

 

بسته اند شرط که بشنیدی و رد کرده ایم تو

بگو بازنده ی شرط اند، بگو بی خبرستی

 

 

 

  • میخک

دوباره شور پاییزی به شور افکنده دل ها را / دوباره نغمه ی باران، به یغما برده دل ها را

دوباره عطر نارستان، سفر از پشت هیچستان / دوباره خنده ی شبنم، معطر کرده دل ها را

دوباره زردی برگی، شده همرنگ رخسارم / دوباره یاد رخساری، به عشق آلوده دل ها را

دوباره عشق او کرده، مرا مجنون تر از مجنون / جنونش خواهشم کرده، ز جان برکنده دل ها را

 

 

 

 

 

پ ن: این شعر را حوالی یلدای سه سال پیش نوشتم. عجیب است که کاغذش را باز در حوالی یلدا پیدا کردم...

پ ن2: کم کم هم خودم هم شک می کنم نکند جدا عاشق بوده ام؟ :/

  • میخک