#شعر- دو
با دست بسته، تنهاترینم، در غربت غم
این دلشکسته، چیزی ندارد، جز شانهی خم
آه از نهادم، هر دم برآید، آیینه را بین
چون مات گشته، بینور و همچون، چشمان من نم
سرمای سوزان، پایان ندارد، گویا زمستان
کی عید جوشد، در این بیابان، چون آب زمزم؟
من خستهام عشق، طاقت ندارم، کم زخمیام کم
کم قهر و هجران، کم گو بنوشم، از کاسهی سم
عشقت به عطرِ، یاس و بنفشه، آغشته گشته
پس کو بهارت، تا که بروید، آلاله کمکم؟
آذر ندیدی، تقدیر خود را، تقویم دل را؟
بس کن شکایت، وقتش بیاید، تحویل این دم
- ۰۰/۰۴/۳۱

:)))))))))))))))))