#شعر- یک
دلم میخواهدت هر دم چه گویم تا نیاشوبد؟
دهانش چون که میدوزم، به سینه دل لگد کوبد
دلم دلتنگ این گشته، کنی سجده به درگاهش
ز عادت میبرد از یاد، که کردی ترک این معبد
تو توبه کردهای این را، پذیرفته دلم لیکن
نخواهد بود به مانندت، که دل بیعشق نمیزیبد
همی نیمهشب است و دل، به گریه از تو میگوید
دلم یاغی شده دیگر، به لالایی نمیخوابد
ز تو افسانه میسازم، به گوشش قصه میخوانم
که آرامش کنم اما، همی بدتر شود این بد
نجاتش ده ز مرگ دل را، و یا کمتر بسوزانش
نمانده طاقتم دیگر، چرا خورشید نمیتابد؟
نه ابی هست بر این آتش، نه ارامی به جنجالش
هوس کرده تو را بیند، وصالت را کجا یابد؟
نه من آن آذرم دیگر، شده آتش سراپایم
پرستنده نمیخواهم، نیازی نیست به آذربد
ولی دل که نمیفهمد، تو را می خواهدت هر دم
گهی لج میکند با من، دگر خونم نمیروبد
دلم از تو گله دارد، سر من بانگ برآورده
به راستی تا که برگردی، شبم پایان نمیباید
بیا خود گو به قلب من، دلیل رفتنت جانا
وگرنه کالبد خستهام، دلم را بر نمیتابد
کجا اعجاز از این برتر، که سوخته این چنین آذر؟
قرار بود بندهام باشی، نه معشوق یا که پیغمبر
- ۰۰/۰۴/۲۵
اولا که بسی زیبااااا
این تیکه شو دوست داشتم :
نجاتش ده ز مرگ دل را، و یا کمتر بسوزانش
نمانده طاقتم دیگر، چرا خورشید نمیتابد؟
تف تو روحت
😂😂😂 دوستان این متن بعد از کپی وبلاگه...به من ربطی نداره
پاکش نمیکنم 😂😂
و این که...خیلی "دل" و "دلم" داره...
خیلیااا یعنی /:
کلمه جایگزین نبود ؟!
مثلا بیت ۵ که به جاش "بد" گذاشتی..
ارههه قشنگ بود خلاصه
در کل میبینم زدی تو کار عشق آسمانی و اینا :)))))