برگی از دفتر شعر...
در آغوشم بگیر ای دل، ببخش ار من خطا کردم
به شلاقت فلک کردم، به خود جور و جفا کردم
اگر بوی گلی آمد، نگاهم را گرفتم من
اگر دل تنگ او میگشت، فراموشی دوا کردم
لبی بر جام ننهادم، گمان بردم که هوشیارم
پی معشوقه نی رفتم، به عقلم من وفا کردم
به خود عهد و قسم کردم، به خوبان دل نبازم من
بهایش خون چشمم بود، دلم را کم بها کردم
سرم را گرم سر کردم، به سودایش سفر کردم
تنم رنجور و دل خسته، گمان کردم صفا کردم
به خود امید میدادم، که روزی سر شود عشقش
زدم پس مهر قلبم را، دلا با خود ریا کردم
زهی آن خاطر باطل، تف و لعنت بر این بختم
که بسته رخت خود اینجا، مگر من اعتنا کردم؟
ببخشم ای دل خستهام، دلیل درد خود بودم
دوایم پیش چشمم بود، عروسی را عزا کردم
ندانستم که دل بازی، ز دست من جدا هستش
ندیدم عمق چشمش را، که لاف نا به جا کردم
دلا طوفان به پا کن تو، به هر لحظه بسوزانم
که شعر و آذرش را من، به این آذر فدا کردم
- ۰۰/۰۳/۲۵
هیچ سر رشتهای در تشخیص وزن ندارم
ولی مفهوم و معناش رو بسیار دوست داشتم :)