یکی بود یکی نبود. یه دختر بود که نه زیبا به حساب میاومد نه زشت. نه کوتاه قد بود نه بلند. نه سفیدپوست بود نه سیاه. نه هوش استثنائی داشت نه خنگ بود. یه دختر معمولی معمولی معمولی، که تنها فرقش با اطرافیانش این بود که کتاب زیاد میخوند. داستانهای جورواجور، افسانههای قدیمی و رمانهای متفاوت و جذاب. اون دختر اکثر اوقاتش رو داخل دنیای توی کتابها سپری میکرد. و یه روز واقعنکی وارد دنیای قصهها شد.
خودش هم نمیدونست این اتفاق چطوری افتاده. فقط چشمهاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونهی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچجوره شبیه واقعیت نیست. دختر هم ترسید، هم ذوق کرد. با بررسی دور و اطرافش فهمید که داخل کدوم قصه است. خواست بره شخصیت اصلی داستان رو ملاقات کنه. ولی نتونست کشته شد. آخه اون قصه توی یه دنیای خطرناک پر از نیروهای اهریمنی اتفاق میفتاد. دختر زیر پای یکی از هیولاهای اونجا له شد. دوباره چشمهاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونهی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچجوره شبیه واقعیت نیست. باز همون قصه بود. دقیقا در همون لحظه بیدار شده بود. دختر نمیدونست داره خواب میبینه یا چی. دوباره تلاش کرد بره سراغ شخصیت اصلی. بازهم نتونست. باز هم کشته شد. این بار یه شکل متفاوت. و دوباره قصه از نو تکرار شد. انگار این یه بازی ویدیویی بود که با هر باخت از اول شروع میشد. دختر نمیدونست چندتا جون داره. این بار با احتیاط پیش رفت. و تونست شخصیت اصلی رو ببینه. هرچی درموردش میدونست رو گفت. آخر قصه رو به قهرمان لو داد. همهچیز رو براش تعریف کرد. اما شخصیت اصلی هیچکدوم از حرفهاش رو نتونست باور کنه. فکر کرد دختره یا خل و چله، یا رمال و کلاهبردار. دکش کرد دختره موند هاج و واج تو این دنیای غریب. بازهم کشته شد. دفعهی بعدی که بیدار شد متقاعدکنندهتر با شخصیت اصلی صحبت کرد. بهش گفت که کدوم اشتباهش باعث شروع شدن یه عالمه مشکل و ماجرا میشه. و از اونها جلوگیری کرد. شخصیت اصلی بدون هیچ دردسری به خوبی و خوشی زندگی کرد. ولی نتونست هیچ کمکی به دختره بکنه. دختره دیگه بیخیال شخصیت اصلی شد. خودش شروع کرد به تحقیقات، که ببینه چطور از این دنیا باید خارج بشه. سالها گشت و گشت و گشت. موهاش سفید شدن. پیر شد. راه به جایی نبرد. آخرش هم بخاطر کهولت سن مرد. وقتی که مرد، انگار یه پلک زده باشه. دوباره چشمهاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونهی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچجوره شبیه واقعیت نیست. باز هم قصه از اول شروع شده بود.
تحقیقاتش چندین و چند بار تو سراسر اون دنیای سحرآمیز انجام شد. هردفعه یه جوری میمرد. بخاطر پیری، بیماری، ضربهی شمشیر، نفرین عجوزهها یا... هر بار هم قصه از اول شروع میشد. دختر فهمید باید بازی رو طبق قواعدش پیش ببره. باز رفت سراغ شخصیت اصلی. این بار اجازه داد اون اشتباه اول رو مرتکب بشه. بعد کمکش کرد تا همون روندی که توی کتاب نوشته شده بود رو طی کنه. وقتی به آخر قصه رسیدن، یه نور خیرهکننده ظاهر شد. دختره پلک زد. وقتی چشمهاش رو باز کرد....
این بار نه توی دنیای واقعی بود، و نه توی قصهی قبلی. یه داستان جدید شروع شده بود. و بعد از تموم کردن اون داستان یه داستان دیگه. دختر داشت تک تک رمانها و افسانههایی که خونده بود رو زندگی میکرد. این بار به معنی واقعی کلمه. هر بار که به هر دلیلی میمرد، ماجرا از همون خونهی اول اول شروع میشد. مهم نبود صدتا داستان رو رد کرده باشه یا هزارتا رو، باز میرسید به قصهی اول. اما اگه زنده میموند موقع شروع قصهی بعدی دوباره جوون میشد. و از هر دنیا یه یادگاری با خودش برمیداشت، یه سوغاتی. از یه جا خجنر، یه جا هنر کنگفو. یه جا قدرت جادوگری، کیمیاگری، یه گردنبند و... هرچیزی! دختر رفته رفته از هر موجود افسانهای قدرتمندتر شد. غولها و هیولاها و دیوها و تروریستها و سربازها و رباتهای نظامی بیشماری رو قلع و قمع کرده بود. هر مدل زندگیای که بگید رو تجربه کرده بود. به هرکجا که بگید سفر کرده بود. گاهی عصبی میشد. خسته، کلافه بیقرار. گاهی هم خودش رو میزد به بیخیالی. خوش میگذروند. از مسخره کردن قهرمانهای دوران بچگی و نوجوونیاش لذت میبرد.
هزاران سال گذشته بود. شایدهم میلیونها سال. ولی دختر هنوز دلیل این اتفاقات مسخرهی دنیای اطرافش رو نمیفهمید. ممکن بود موش آزمایشگاهی شده باشه و همهچیز فقط توی مغزش اتفاق افتاده باشه؟ ممکن بود این معنی تناسخ باشه؟ ممکن بود زندگیهای قبلیاش همه توهم باشه و واقعیت فقط در این دنیای این لحظه جریان داشته باشه؟ ممکن بود...
.
.
.
- ۳۶ نظر
- ۱۴ مهر ۰۰ ، ۱۹:۵۱