غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۸ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

یکی بود یکی نبود. یه دختر بود که نه زیبا به حساب می‌اومد نه زشت. نه کوتاه قد بود نه بلند. نه سفیدپوست بود نه سیاه. نه هوش استثنائی داشت نه خنگ بود. یه دختر معمولی معمولی معمولی، که تنها فرقش با اطرافیانش این بود که کتاب زیاد می‌خوند. داستان‌های جورواجور، افسانه‌های قدیمی و رمان‌های متفاوت و جذاب. اون دختر اکثر اوقاتش رو داخل دنیای توی کتاب‌ها سپری می‌کرد. و یه روز واقعنکی وارد دنیای قصه‌ها شد. 

خودش هم نمی‌دونست این اتفاق چطوری افتاده. فقط چشم‌هاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونه‌ی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچ‌جوره شبیه واقعیت نیست. دختر هم ترسید، هم ذوق کرد. با بررسی دور و اطرافش فهمید که داخل کدوم قصه است. خواست بره شخصیت اصلی داستان رو ملاقات کنه. ولی نتونست کشته شد. آخه اون قصه توی یه دنیای خطرناک پر از نیروهای اهریمنی اتفاق میفتاد. دختر زیر پای یکی از هیولاهای اونجا له شد. دوباره چشم‌هاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونه‌ی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچ‌جوره شبیه واقعیت نیست. باز همون قصه بود. دقیقا در همون لحظه بیدار شده بود. دختر نمی‌دونست داره خواب می‌بینه یا چی. دوباره تلاش کرد بره سراغ شخصیت اصلی. بازهم نتونست. باز هم کشته شد. این بار یه شکل متفاوت. و دوباره قصه از نو تکرار شد. انگار این یه بازی ویدیویی بود که با هر باخت از اول شروع میشد. دختر نمی‌دونست چندتا جون داره. این بار با احتیاط پیش رفت. و تونست شخصیت اصلی رو ببینه. هرچی درموردش می‌دونست رو گفت. آخر قصه رو به قهرمان لو داد. همه‌چیز رو براش تعریف کرد. اما شخصیت اصلی هیچ‌کدوم از حرف‌هاش رو نتونست باور کنه. فکر کرد دختره یا خل و چله، یا رمال و کلاهبردار. دکش کرد دختره موند هاج و واج تو این دنیای غریب. بازهم کشته شد. دفعه‌ی بعدی که بیدار شد متقاعدکننده‌تر با شخصیت اصلی صحبت کرد. بهش گفت که کدوم اشتباهش باعث شروع شدن یه عالمه مشکل و ماجرا میشه. و از اونها جلوگیری کرد. شخصیت اصلی بدون هیچ دردسری به خوبی و خوشی زندگی کرد. ولی نتونست هیچ کمکی به دختره بکنه. دختره دیگه بیخیال شخصیت اصلی شد. خودش شروع کرد به تحقیقات، که ببینه چطور از این دنیا باید خارج بشه. سال‌ها گشت و گشت و گشت. موهاش سفید شدن. پیر شد. راه به جایی نبرد. آخرش هم بخاطر کهولت سن مرد. وقتی که مرد، انگار یه پلک زده باشه. دوباره چشم‌هاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونه‌ی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچ‌جوره شبیه واقعیت نیست. باز هم قصه از اول شروع شده بود. 

تحقیقاتش چندین و چند بار تو سراسر اون دنیای سحرآمیز انجام شد. هردفعه یه جوری می‌مرد. بخاطر پیری، بیماری، ضربه‌ی شمشیر، نفرین عجوزه‌ها یا... هر بار هم قصه از اول شروع میشد. دختر فهمید باید بازی رو طبق قواعدش پیش ببره. باز رفت سراغ شخصیت اصلی. این بار اجازه داد اون اشتباه اول رو مرتکب بشه. بعد کمکش کرد تا همون روندی که توی کتاب نوشته شده بود رو طی کنه. وقتی به آخر قصه رسیدن، یه نور خیره‌کننده ظاهر شد. دختره پلک زد. وقتی چشم‌هاش رو باز کرد....

این بار نه توی دنیای واقعی بود، و نه توی قصه‌ی قبلی. یه داستان جدید شروع شده بود. و بعد از تموم کردن اون داستان یه داستان دیگه. دختر داشت تک تک رمان‌ها و افسانه‌هایی که خونده بود رو زندگی می‌کرد. این بار به معنی واقعی کلمه. هر بار که به هر دلیلی می‌مرد، ماجرا از همون خونه‌ی اول اول شروع میشد. مهم نبود صدتا داستان رو رد کرده باشه یا هزارتا رو، باز می‌رسید به قصه‌ی اول. اما اگه زنده می‌موند موقع شروع قصه‌ی بعدی دوباره جوون میشد. و از هر دنیا یه یادگاری با خودش برمی‌داشت، یه سوغاتی. از یه جا خجنر، یه جا هنر کنگ‌فو. یه جا قدرت جادوگری، کیمیاگری، یه گردنبند و... هرچیزی! دختر رفته رفته از هر موجود افسانه‌ای قدرتمندتر شد. غول‌ها و هیولاها و دیوها و تروریست‌ها و سربازها و ربات‌های نظامی بیشماری رو قلع و قمع کرده بود. هر مدل زندگی‌ای که بگید رو تجربه کرده بود. به هرکجا که بگید سفر کرده بود. گاهی عصبی میشد. خسته، کلافه بی‌قرار. گاهی هم خودش رو می‌زد به بیخیالی. خوش می‌گذروند. از مسخره کردن قهرمان‌های دوران بچگی و نوجوونی‌اش لذت می‌برد. 

هزاران سال گذشته بود. شایدهم میلیون‌ها سال. ولی دختر هنوز دلیل این اتفاقات مسخره‌ی دنیای اطرافش رو نمی‌فهمید. ممکن بود موش آزمایشگاهی شده باشه و همه‌چیز فقط توی مغزش اتفاق افتاده باشه؟ ممکن بود این معنی تناسخ باشه؟ ممکن بود زندگی‌های قبلی‌اش همه توهم باشه و واقعیت فقط در این دنیای این لحظه جریان داشته باشه؟ ممکن بود... 

.

.

.

  • میخک

منطق میگه که الان تا وقت آزاد دارم باید حسابی مطالعه کنم، کتاب‌های روان‌شناسی، پیش زمینه‌ی درسی، فلسفی یا حداقل داستانی و رمان بخونم. پادکست و کارگاه گوش بدم و فیلم آموزشی ببینم. پی نویسندگی رو بگیرم، تمرین‌هاش رو انجام بدم، توش جدی‌تر بشم. باید از اوقات فراغتم به نحو احسن استفاده کنم و یه مهارتی یاد بگیرم. یه چیزی به خودم اضافه کنم. شخصیتم رو ارتقا بدم. خیر سرم قراره بشم دانشجوی مملکت. منتها شدم اون آدم بی‌منطق که فقط وقت تلف می‌کنه این روزها. شدیدا تنبل شدم و این من رو می‌ترسونه که مبادا بعد شروع دانشگاه هم همین‌طور بمونم.

حس مفید نبودن چیزیه که می‌تونه به شدت آزارم بدم. ولی خب این آزار گویا برای به زانو در آوردن نیروی تنبلی کافی نیست. به این خاطر که من همیشه یه راه فرار دارم. حرف زدن از کار به جای انجام کار. این‌طوری حس انجام دادنش هم نصفه و نیمه به آدم دست میده تا حدودی راضی‌ات می‌کنه. اما نه برای دراز مدت. به همین دلیل هم مدام باید حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی، مبادا توی سکوت فرصت داشته باشی به یاد بیاری واقعا کاری انجام ندادی. نوشتن این پست هم دقیقا نوعی فرار از کاره. بهونه‌ام هم اینه که «حسش نیست...» یا «انگیزه‌اش رو ندارم...»

فرار باید هوشمندانه و بی‌نقص صورت بگیره؛ وگرنه که تو دو ثانیه گیر میفتی و برت می‌گردونن سر خونه‌ی اول. برای همین مطالبی که می‌نویسم باید از لحاظ ادبی فاخر و ارزشمند و مسحور کننده باشن، و مهمتر از همه هنرمندانه و بی‌نقص. ولی نیستن. هیچوقت نیستن. باز موقع کنکور که انگیزه‌ی فرارم قوی‌تر بود بیشتر مغزم رو به کار می‌انداختم. الان طوری شده که حالم از این فراری بی‌دست پای آماتور کارنابلد بهم می‌خوره.خلاف‌کار باید تو خلافش استاد باشه. هر کاری که به عهده می‌گیری رو باید به بهترین شکل انجام بدی. باز این پاراگراف یه سر سوزن جذابیت داشت برام و تونست از حذف شدن کل مطلب جلوگیری کنه.

حالا که فکرش رو می‌کنم، اون چیزی که آزارم میده ناکافی بودن قدرت انگیزه‌ی درونی‌ خودمه. این همه غر زدم که وا مصیبتا! کنکور دیوصفت مرا به چنگ اسارت خود در آورده و اجازه‌ی گشودن بال‌های زیبا و سپیدم را به من نمی‌دهد! مرا در قعر سیاهچال نگون‌بختی افکنده و صد افسوس که اگر پاهایم غل و زنجیر نشده بودند چه ستودنی و خرامان بر این باغ سرنوشت می‌رقصیدم و اوج می‌گرفتم. باز الان قدرت نوشتن و مخصوصا ادبی نوشتنم رو از دست دادم، وگرنه اون موقع ده برابر این چرت و پرت‌ها رو می‌گفتم. نمونه‌هاش تو آرشیو موجوده.

حالا رسیدم به حال‌ بهم‌زن‌ترین قسمت داستان. راستی املاش رو درست نوشتم؟ بیخیال. منظورم برملا شدن این حقیقت تلخ و نفرت‌انگیزه که باز کنکور یه نیروی محرکه به جلو بود! الان که همش سکونه! حالا نه اونجور سکونی. زمان کنکور بیشتر احساس سکون می‌کردم. چون همه‌چیز در دنیای من ثابت بود. الان محیط اطراف در تغییر و نوسانه اما خودم ثابتم. و این بده. نیست؟ یکی هست که عزیزترین کست رو گروگان بگیرن و مجبورت کنن با تمام سرعت بدویی تا به موقع برسی و نجاتش بدی، یکی هم هست که خودت آزادانه توی یه روز آفتابی و گرم توی علفزار بدویی و قهقهه بزنی. حالا فرض کن آرزو و هدفت برنده شدن توی مسابقه‌ی دو میدانی باشه، و توی اون روز آفتابی و گرم بجای دویدن تو علفزار لم بدی روی یه کاناپه توی کلبه‌ی چوبی وسط علفزار، و یادت بیاد روزی که آدم بدها عزیزترین کست رو گروگان گرفته بودن چقدر دویدی و چقدر فعالیت بدنی داشتی اون روز و چقدر باوجود تلخ بودن خاطره‌اش برای آماده شدن واسه مسابقه مفیدتر بوده واست. فکر کنم مثال چرتی زدم. به هر حال، این تناقض آزاردهنده نیست؟ 

بگذریم. دارم موریارتی وطن‌پرست رو می‌بینم. من داستان سر آرتور کانن دویل رو نخوندم. اونهایی که خوندن بگن شخصیت جیمز موریارتی توی کتاب اصلی همین‌طوره که توی این انیمه اومده؟ یا خلاقیت انیمه‌سازها بوده؟ چون تو سریال شرلوک بندیک کامبربچ چندان شخصیت‌پردازی‌ زیادی از موریارتی ندیدیم. تاجایی که من یادمه البته، اصلا به اهدافش و باورهاش این‌طوری پرداخته نشد. اینجا که من شخصا موریارتی رو برتر از شرلوک می‌بینم. البته یه سری بحث‌های ریزی هم داره که دیگه بیشتر نمیگم تا اسپویل نشه. توی این انیمه استنتاج‌های جذاب که امضای هر اثر شرلوکیه کمتر دیده میشد. یعنی بود ولی جذابیتش برای من کمتر بود. بیشتر روی همون شخصیت جیمز موریارتی و داستان زندگی‌اش تاکید شده بود.[و اینکه آیرین آدلر شده بود جیمز باند این قصه!!! خانوم هادسون هم بیست سالش بود!!!]

دکتر استون رو هم تا قسمت هیجده یا بیست دیدم. اون‌طوری نیست که شیفته‌ و میخکوبت کنه، ولی در کل انیمه‌ی قشنگیه. اگه سنتون بین 12-16 ساله یا خواهر و برادری دارید که به راهنمایی میره این انیمه رو خیلی بهتون توصیه می‌کنم. هم کلی چیز میز علمی یاد می‌گیرین هم شوق به آموختن و اکتشاف در آدم زنده میشه. 

ببینید؟ این همه چرت و پرت گفتم. زمان رو سوزوندم و آخرش هم هیچ کار مفیدی انجام ندادم! هی....

  • میخک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ مهر ۰۰ ، ۲۰:۱۱
  • میخک

یکی بود یکی نبود. زیر این گنبد کبود یه پسربچه زندگی می‌کرد که همیشه روی لبش خنده بود. اون پسر خوشبخت‌ترین بچه‌ی روی زمین به حساب می‌اومد. پدر و مادرش مهربون و خوش‌اخلاق و صبور بودن. خواهر و برادر بزرگترش هم راهنماش بودن و هم هم‌بازی پسربچه. مادربزرگ پیرش هم همراهشون زندگی می‌کرد و هر شب برای پسربچه کلی قصه‌های قشنگ و افسانه‌های سحرآمیز تعریف می‌کرد. همه‌اشون سالم و سلامت و قبراق بودن. مشکل مالی، عاطفی، اختلاف یا هیچ جور مشکل جدی‌ای نداشتن. فضای خونه‌اشون گرم و صمیمی و نزدیک بود. همه‌چیز خوب بود. زندگی شیرین بود. تا اینکه یه روز که خانوادگی داشتن می‌رفتن مسافرت، تصادف کردن. ماشینشون چپه شد. افتاد ته دره. همه مردن. همه، جز پسربچه. پسربچه‌ای که هشت سال سن بیشتر نداشت. مرگ تمام عزیزانش رو به چشم دید. 

گفتن پسریچه از این به بعد باید پیش خاله‌اش زندگی کنه. خاله و شوهرخاله‌اش دست کمی از دورسلی‌ها تو کتاب هری پاتر نداشتن‌. اما پسربچه از یه جهت شانس آورد. اینکه پسرخاله‌اش بامعرفت و مهربون از آب در اومد. اونها خیلی زود شدن بهترین دوست‌های هم. همیشه کنار هم بودن. توی هر شرایطی پشت هم رو خالی نکردن. حتی باوجود اینکه شوهر خاله هر شب پسر بیچاره رو کتک می‌زد و سعی می‌کرد به بچه‌ی خودش یاد بده که شأنش بالاتر از دوستی با این بچه یتیم به درد نخوره. 

دو تا پسر فارغ از تمام مشکلات با هم بزرگ شدن. با هم درس خوندن. با هم رفتن دانشگاه. با هم مهندس شدن. با هم کارهای ساختمون سازی‌اشون رو شروع کردن. یه ظهر داغ تابستونی، بعد از کلی بالا پایین کردن پله‌های ساختمون نیمه کاره و جر و بحث با کارگرها و بناها حواس پسرخاله یه لحظه پرت شد. پاش سر خورد. از طبقه‌ی دهم ساختمون افتاد پایین. و مرد. جلوی چشم شخصیت اصلی داستان بدنش له و لورده شد و محتویات جمجمه‌اش بیرون ریخت. و شخصیت اصلی داستان ما که همچنان قلب یه پسربچه رو داشت ساعت‌ها به جنازه‌ی رفیقش، برادرش، عزیزترین کسش خیره موند.

پسربچه‌ی سابق بعد از اون زندگی رو باخت. خودش رو گم کرد. افسرده شد. گوشه‌گیر شد. فقط خودش رو سرزنش می‌کرد. به این نتیجه رسیده بود هرکسی که به اون نزدیک بشه می‌میره. خاطرات جلوی چشمش زنده شدن. یادش اومد روزی که با پدربزرگش تو خونه تنها بود و خونه آتیش گرفت. مامورهای آتش‌نشانی تونسته بودن اون رو نجات بدن اما پدربزرگ رو نه. و پسربچه توی پنج سالگی‌اش سوختن و مردن پدربزرگش رو به چشم دیده بود. فقط چون خیلی بچه بود تونسته بود فراموشش کنه. انگار یه جور نفرینی روش باشه که فقط اطرافیانش رو می‌کشه. فقط خودش هم نبود که به این نتیجه رسیده بود. خاله و شوهرخاله‌اش هم اون رو بابت مرگ تک پسر عزیزشون سرزنش می‌کردن.‌ اونها هم زندگی رو باخته بودن. افسرده و گوشه‌گیر شده بودن.

وضع سلامت خاله از همه بدتر بود. وقتی بردنش دکتر فهمیدن سرطان داره. و احتمال زنده موندنش خیلی پایینه. پسرک به خودش اومد. باوجود اینکه خاله‌اش چندان خاله‌ی مهربونی نبود و زیاد روی خوش بهش نشون نداده بود، اما باز هم تنها کس و کارش بود. نمی‌تونست اجازه بده اون هم بمیره. 

شال و کلاه کرد. بار و بندیلش رو بست و راه افتاد به سمت سرزمین جادو. شاید اونجا می‌تونست پادزهر این طلسم رو پیدا کنه. رفت و رفت و رفت. ساحره‌ها و جادوگرها و دیو‌ها و موجودات عجیب غریب بدون اسم زیادی رو تو مسیر دید. ولی هیچ‌کدوم به حرف‌های پسر حتی گوش نکردن. برای هیچ کدومون کوچک‌ترین اهمیتی نداشت.

به هر جون کندنی بود نشونی قصر پری‌های مهربون رو پیدا کرد. رفت. در زد. جوابی نشنید. صداشون کرد. جوابی نشنید. ماه‌ها یا شاید سال‌ها صبر کرد تا یه پری مهربون در رو به روش باز کرد. گفت از بس سرشون شلوغه مراجع‌های حضوری رو نمی‌پذیرن. اوضاع پری‌های مهربون مثل دیروز نیست که گمنام و بی اعتبار باشن. الان دیگه همه برای اینکه آرزوشون رو به پری‌های مهربون بگن سر و دست می‌شکنن. باید وقت قبلی بگیری. پسرک اونقدر التماس و خواهش کرد که اون پری مهربون حاضر شد آرزوش رو بشنوه. 

پری مهربون بعد از معاینه و بررسی کامل گفت:« درست فکر می‌کردی. یه عجوزه‌ی بدجنس طلسمت کرده. و جالبه بدونی بعد اینکه خاله‌ات بخاطر سرطان می‌میره، شوهرخاله‌ات هم معتاد میشه و اوردوز می‌کنه و می‌میره. بعد تو افسردگی‌ات خیلی حاد و خطرناک میشه و تیمارستان بستری‌ات می‌کنن. اونجا یه دختر جوون زیبا رو می‌بینی که اون هم تو زندگ‌اش سختی زیادی کشیده و افسرده شده. با هم حرف می‌زنید. به هم انگیزه می‌دید. میشید معنای زندگی همدیگه. بعد یه مدت تیمارستان هم بخاطر خرابکاری یکی از بیمارها آتیش می‌گیره. تو با عجله و در حالی که مثل بید به خودت می‌لرزی از ترس، مبادا که اون دختر رو هم از دست بدی، می‌ری و نجاتش میدی. اون لحظه میشه شیرین‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ات. چند وقت بعد با هم ازدواج می‌کنید. بعد زنت حامله میشه. موقع وضع حمل می‌میره. بچه هم سقط میشه. دوباره تنها میشی. یه گروه از دوست‌ها و هم‌کلاسی‌های دانشگاهت اصرار می‌کنن برای اینکه حالت عوض بشه یه مدت باهاشون بری به سفر. قبول نمی‌کنی. میری تو کنج عزلت خودت. بعد توی اخبار می شنوی شهر مقصد مسافرت دوستانت زلزله اومده. و تمام آدم‌هایی که اونجا بودن زیر آوار موندن و مردن. اینجاست که دیگه به ته خط می‌رسی و خودت رو می‌ندازی تو دریا و غرق میشی و می‌میری‌.»

شخصیت اصلی قصه زد زیر گریه. گفت که این آینده رو نمی‌خواد. گفت حاضره همه‌چیزش رو بده اما این طلسم از روی زندگی‌اش برداشته بشه. پری مهربون لبخند زد. بهش اطمینان داد باوجود اینکه پری‌های مهربون دیکه سوپراستار به حساب میان و حسابی مشهور و محبوبن و وقتشون به شدت باارزشه اما همچنان کارهاشون رو رایگان انجام میدن. بعد از اون کمی فکر کرد و گفت... گفت که باطل کردن این طلسم شدیدا سخت و تقریبا غیرممکنه. مطمئن‌ترین راه اینه که برگرده به گذشته و اجازه ندیده اون عجوزه هیچوقت این طلسم رو اجرا کنه. 

پسرک فورا با این نقشه موافقت کرد. اما پری مهربون طبق دستور العمل هشدارهای آخر رو داد. براش توضیح داد مهربونی بی حد و مرز خانواده و دوستانش بخسی از طلسم بوده. چون این‌طوری مرگشون برای پسرک دردناک‌تر می شده. گفت اگه اون طلسم نباشه ممکنه مشکلات زیادی رو تو زندگی‌اش ببینه. تازه، دیگه هیچ‌چیز از زندگی امروزش و اینکه خودش همچین آرزویی کرده یادش نخواهد اومد. 

پسرک گفت که هرچی باشه بهتر از این نفرینه. قبول کرد که تمام بهای لازم رو بپردازه. پری مهربون چوب جادوش رو چرخوند و این آرزو برآورده شد. 

شخصیت اصلی داستان من الان روحش هم خبر نداره که یه زمانی شخصیت اصلی داستان من بوده.

  • میخک

بابا داشت فوتبال نگاه می‌کرد. نشستم کنارش. زل زدم تو چشم‌هاش. متوجهم نشد. خواستم یه جوری دوباره بحث رشته و دانشگاهم رو پیش بکشم تا برای هزارمین بار نظرش در این مورد رو بشنوم. اما بیخیال شدم. تلاش احمقانه‌ای بود. از این هزاربار تلاش هم نه‌ صدتای قبلی شکست خورده بودن. با خودم فکر کردم، اگه من دندان‌پزشکی شهیدبهشتی قبول می‌شدم یا آب‌یاری گیاهان دریایی چغندرآباد، بازهم یه هفته بعد اعلام نتایج بابا همین‌طور بیخیال می‌نشست جلوی تلوزیون و فوتبال تماشا می‌کرد. 

حالا نه اینکه بگم هیچ‌گونه تفاوتی براش نداشته باشه، اما خب قطعا اون‌طوری که من تصور می‌کردم نبود. درسته که سعی می‌کرد تشویقم کنه و نشون بده که حس من رو می‌فهمه و برای خودش هم هیجان‌انگیزه، اما در واقعیات براش اونقدرها مسئله‌ی بغرنجی نبود که واسه من.

فکرش رو بکنید؟ کسی از پدر و مادر خود آدم که به آدم نزدیک‌تر نیستن. اونهایی که از خود ما برای ما دلسوزترن. کسایی که ما پاره‌ی تنشونیم و جز مهم‌ترین ارکان زندگی‌اشون، باز هم به عنوان یه شخص بیرونی به قضیه نگاه می‌کنن. طبیعیه؛ چون هرچقدر هم بهمون نزدیک باشن اونها «ما» نیستن. 

یاد تمام اضطراب‌هایی که بابت نظر پدر و مادرم نسبت به خودم کشیدم میفتم. یاد تمام حساسیت‌هایی که به خرج دادم. وقت‌هایی که مشورت‌ دادن‌هاشون رو می‌ذاشتم به حساب دیکتاتوری و زورگویی و های‌های گریه می‌کردم. من خودم بودم که همه‌چیز رو برای خودم پیچیده کرده بودم. 

یه دوستی توی کامنت‌های هلن گفته بود رشته دبیرستانت تمام زندگی تو نیست، سرنوشتت رو مشخص نمی‌کنه. و متاسفم که اون لحظه اونقدر احمق بودم که حرفش رو احمقانه بدونم. الان میگم حتی رشته‌ی دانشگاهی هم تمام زندگی من رو مشخص نمی‌کنه. سرنوشت رو که اصلا! و چقدر بیخودی حساس بودم رو این چیزها.

دلم می‌خواد با ماشین زمان برم سراغ خود سه سال قبلم. حتی خود سه ماه قبلم. قشنگ بغلش کنم. ازش دلجویی کنم. بگم ول کن جهان را عزیز من! یا شایدهم با بغض سرش داد بزنم و بگم اینقد سخت نگیر بچه! برای خودت زندگی کن بچه!

  • میخک

بابا میگه آدمی که یه هدف خاص رو تو زندگی‌اش دنبال می‌کنه کمتر مریض میشه. آدمی که تمام تمرکزش رو گذاشته رو اون هدف، آدمی که شب و روز برای رسیدن به مقصد تلاش می‌کنه، آدمی که برای روزمرگی‌اش برنامه داره و تک تک ساعت‌های زندگیش مفیدن. همچین آدمی کمتر مریض میشه. چون تمام سلول‌های بدنش بسیج شدن که اون آدم رو هول بدن به سمت هدف، حواسشون جمعه که با مریضی و ناخوشی وقتشون رو تلف نکنن. 

از اون طرف وقتی که هدفی نداشته باشی، وقتی مقصدی در کار نباشه، اون زمان که لم میدی و مشغول استراحت میشی و اوقات فراغتت رو به خوشی سپری می‌کنی، بدنت تازه وقت پیدا می‌کنه برای نق و ناله و سر و صدا کردن. بالاخره اعضای بدن هم آدمن، حوصله‌اشون سر میره. مشغول یه مریضی میشن تا تنوعی به زندگی داده باشن و سرشون گرم شه. 

 

سرما خوردم. یه خورده شدیدتر از سرماخوردگی معمولی. تب و لرز وحشتناکی داشتم و دو روز فقط خوابیدم. خیلی فکر کردم اما یادم نیومد آخرین باری که اینطوری مریض شدم کی بود. چند سالی بود که به استعداد مریض نشدن خودم غبطه می‌خوردم و پزش رو می‌دادم. کم کم دارم به حرف بابا ایمان میارم. اینکه یه کنکوری مریض نمیشه. هرچند مثال نقضش رو زیاد دیدم و اصلا کنکور خودش یه جور مرضه.

 

قاعدتا باید به این فکر می‌کردم که نکنه کرونا باشه و اگه کرونا باشه باید تا چهل روز بعد از دیدن علائم واکسن نزد و اگه وقت دوز دومم بگذره و بعد اون واکسن گیر نیاد چی. اما هیچ‌کدوم از این چیزها برام مهم نبود. بیشتر نگران این بودم نکنه بیفتم بمیرم و دوستان مخالف واکسن بگن ببین اگه واکسن نمی‌زد نمی‌مرد. یا مهمتر از اون دوز اول واکسنی که زدم به هدر می‌رفت. کاش اون یک دوز رو می‌زدن به یه نفر که حداقل چند ماه زنده می‌مونه و اینطوری یه فایده‌ای برای جامعه داشت.

یاد اون نصفه شبی افتادم که زلزله شده بود. درواقع اون روزها زلزله تو کل کشور فراگیر شده بود و این یکی قوی‌ترینشون بود. از خواب پریدم اما چشم‌هام هنوز بسته بود. با خودم حساب کتاب کردم. گفتم ببین، زمین داره می‌لرزه یعنی زلزله است. من وسط اتاق خوابیدم، پس چند ثانیه دیگه سقف می‌ریزه رو سرم و می‌میرم. به هر حال آخر همه‌امون مرگه. مرگ اجتناب‌ ناپذیرترین حقیقت دنیاست. کاش حوصله داشتم می‌رفتم یه روسری سرم می‌کردم که وقتی برادران آتش نشانی می خوان جنازه‌ام رو از زیر آوار بیرون بیارن، حجاب اسلامی داشته باشم. ولی بیخیال دیگه بعد مرگ اینچیزها اونقدرها هم مهم نیست. حالا پتو رو می‌کشم رو سرم که صورتم اونقدرها هم له و لورده نشه و جنازه‌ام قابل تشخیص باشه.

البته که چند ثانیه بعد مامان و بابا هم بیدار شدن و مجبورم کردن لباس بپوشیم بریم تو ماشین بخوابیم.

 

وقتی غرق تب بودم و بدنم از شدت لرز به رعشه افتاده بود یه لبخند رضایت روی لبم نقش بست وقتی یادم افتاد قبلا وصیت‌هام رو کردم و حداقل در زمینه‌ی وبلاگی آماده‌ی مرگم. :)

  • میخک

اون روزهایی که هنوز درگیر بحث انتخاب رشته دبیرستان بودیم، یا بهتره بگم درگیر درد و رنج پس از انتخاب رشته دبیرستان، و این درد و رنج قاطی میشد با سختی‌های کنکور و روزی هزار بار آرزو می‌کردیم راهی بود که از رقابت و جو متشنج تجربی فرار کنیم، یه روز نسیم بلند شد و خیلی جدی اعلام کرد می‌خواد تغییر رشته بده به هنر.

جدا از دمت گرم! بابا عجب شهامتی! برو ما پشتتیم گفتن‌ها! و شاید بعدش؛ ازش پرسیدم دلایل اینکه از همون اول نرفت هنرستان رو یادشه یا نه؟ آیا اون دلایل از بین رفتن یا حل شدن؟ و خب متاسفانه حل نشده بود و بعید می‌دونم هیچوقت حل بشه. فضای هنرستان‌ها عموما مناسب نیست. (حداقل تو شهر ما که به صورت محسوسی این‌طوره) نمی‌خوام به عزیزانی که در این محیط تحصیل کردن یا می‌کنن بی‌احترامی کرده باشم، گفتم عموما و نه همیشه. و خب خیلی‌ها هم هستن که از محیط تاثیر نمی‌گیرن.

بگذریم، اصل حرفم یه چیز دیگه بود. اگه بدون مقدمه‌چینی می‌نوشتمش احتمالا از همین نقطه شروع می‌کردم که کمند برگشت گفت چرا فکر می‌کنیم هرکی توی یه محیط بد باشه خودش هم بد میشه؟ اگه دوست‌هاش فلان خلاف رو می‌کنن اون هم میره فلان خلاف رو انجام بده؟ بعد هم خودش رو مثال زد که یکی از دوست‌هاش خانوادتا اهل مشروب خوردنن و به شدت بی‌قید و بندن ولی خودش هیچوقت شبیه اون‌ها نشده.

اون لحظه روم نشد مستقیما بهش این جواب رو بدم اما حالا میگم. که کمند با معیارهای من اتفاقا دختر بی‌قید و بندی محسوب میشد.(بگذریم از شعارهای لطفا جاج نکنید و مگه تو از باطن زندگی کمند چی می‌دونی و... اصلا فکر کنید کمند یه شخصیت خیالی بی‌قید و بنده) اما با معیارهای خودش نه. چرا؟ چون آدمی‌زاد ناخوداگاه خودش رو با اطرافیانش مقایسه می‌کنه تا ببینه کجای زندگی وایستاده. کمند وقتی خودش رو با دوستش می‌سنجید با خودش می‌گفت درسته خیلی علیه سلام نیستم اما نسبت به هم‌سن و سال‌های خودم و وضعیت جامعه خیلی هم دختر خوب و پاکی به حساب میام. می‌دونید چی میگم؟ تاثیر گرفتن از دیگران این مدلی نیست که بگی اوکی فلانی مشروب خورد پس دیگه مشروب خوردن گناه نیست منم برم مشروب بخورم. بلکه میگی مثلا اون دوستم هر روز هفته به مدت چند سال مشروب از اون جنس قوی و خوبش خورد و من دیدم ولی جلوی خودم رو گرفتم که طرفش نرم. حالا بعد این همه مدت من یه قطره الکل امتحان کنم چی میشه مگه؟ وقتی مردم هر سال با یکی از دوست‌های جنس مخالفشون دونفری میرن شمال خب من اگه یه لحظه دستش رو بگیرم یا قربون صدقش برم چی میشه؟ همه‌ی بازاری‌ها سر ملت کلاه می‌ذارن و ده برابر قیمت جنس‌هاشون رو می‌فروشن، حالا من دیدم این مشتری خیلی پولداره یه قرون بیشتر ازش گرفتم، آسمون به زمین نمیاد با این کار من که!

یا حتی شاید این هم نه، تا آخر عمر سمت این چیزها نری، ولی عوضش رفتن راه‌های دیگه واست آسون‌تر میشه. همیشه بابت اینکه نرفتی سمت مشروب یا یه تابوی خیلی بزرگ رو نشکستی از خودت متشکری و به خودت حق خیلی چیزهای دیگه رو میدی چون خب بخاطر خدا از یه گناهی که بین دوستات عادیه گذشتی.

البته از این نکته هم نگذریم، زندگی نامه شهدا رو که می‌خونی می‌بینی توی اطرافیانشون همه‌جور آدمی بوده. و نه تنها از این اطرافیان هیچ تاثیری نگرفتن، که روشون تاثیر گذاشتن. چنان شخصیت قوی و محکمی داشتن که به هیچ گردبادی نلرزیدن. بالاخره یه شهید که الکی شهید نمیشه. الکی به این مقام نمی‌رسه که. 

نیومدم قوی و بااراده بودن رو غیرممکن بدونم و بگم منحصر به شهدا و آدم‌های ویژه‌است، فقط می‌خوام درمورد پاستوریزه بودن حرف بزنم. اینکه توی یه محیط ایزوله باشی و کمتر میکروب و آلودگی ببینی. اینکه با کسایی که گناه براشون عادیه کمتر ارتباط داشته باشی. توی دنیایی سیر کنی که در حقیقت وجود خارجی نداره و تو شاید اصلا از وجود نداشتنش باخبر نشی. البته این آخریه به لطف فضای مجازی تقریبا غیرممکن شده دست‌یابی بهش.

منم از اون جمله آدم‌هایی بودم و هستم، که میگم مسلمون بودن وقتی چاره‌ای جز مسلمونی نداری و هیچ راه دیگه‌ای رو نه می‌شناسی و نه توان رفتنش رو داری، به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره. و معتقدم خدا هم این شکل اسلام ارزشی قائل نیست. برای همین هم سنت ابتلا و آزمایش رو خلق کرده اصلا. برای اینکه پس‌فردا روزی توی قیامت طرف به حکمی که بهش داده شده اعتراض کرد، فیلم ویدیوچکش رو نشون بده و بگه نگاه کن، تو این لحظه دو تا راه داشتی، و ببین کدوم رو انتخاب کردی؟ بگذریم، قبلا یکم سختگیرتر بودم. این آدم‌های به اصطلاح پاستوریزه رو اصلا به حساب نمی‌آوردم. دید به شدت منفی‌ای بهشون داشتم. می‌گفتم مومن بدون بااراده خودش و با تاثیر محیط و اطرافیان ایمان بیاره مومن که نیست هیچ، از کافر هم بدتره. 

حالا می‌قهمم هر تعریفی که از اراده داشتم یه مشت مزخرف بود. یه نیروی افسانه‌ای مرموز جادویی، که مثلا با نوشیدن آب حیات بر روح و جسم فرد جاری میشه و در تاریکی شب می‌درخشه و شخص رو مملو از دانش و معرفت و قدرت می‌کنه و در طوفان حوادث مثل یک سپر از قلب پاک او دفاع می‌کنه و...خلاصه این چرت و پرت‌ها. زندگی آدم‌ها از یک سری عادت تشکیل شده. و عادت‌ها به محیط وصلن. رایج‌ترین مثالش همین که به همه‌امون میگن روی تختتون درس نخونید؛ چون یا موقع درس خوندن خوابتون می‌گیره یا وقت خوابیدن خوابتون نمی‌بره. تازه فهمیدم آدم‌ها اگه می‌خوان به زندگی‌اشون جهت بدن باید روی ساختن عادت‌های جدید تمرکز کنن، اون هم به کمک تغییر یا تغییرشکل محیط. چون همونطور که گفتم عادت‌ها به محیط وصلن. اگه مکانت رو وصل کنی خیلی عادت‌های قدیمی اونجا جا می‌مونن و فرصتش رو داری عادت‌های نو رو شروع کنی. مگه خدا خودش نگفته یکی از بهترین راه‌های به گناه نیفتادن اینه که محیطی که توش انجام اون گناه راحت‌تره رو ترک کنی؟

حالا، علاوه بر اینکه عدالت خدا رو باور کردم و از صمیم قلب پذیرفتم هیچکسی نیست که در مسیر درست حرکت کردن براش آب خوردن بوده باشه (حتی اگه از بیرون اینطور به نظر بیاد). فکر می‌کنم آدم‌های خوب اونایی هستن که خودشون تصمیم می‌گیرن پاستوریزه باشن. نه به حد افراطی و صد در صد چشم و گوش بسته. آدم‌هایی که انتخاب می‌کنن چجور کسانی رو نزدیکان خودشون بدونن. در چجور مکان‌هایی تردد کنن. با چه کسانی بگردن و چطور حرف‌هایی رو بشنون و چه فیلم‌هایی رو ببینن و.... حالا شما هی بیایید بگید این چیزها تو جامعه رایجه و کجای کاری عموجان و بابا چشم‌هات رو باز کن واقعیت‌ها رو ببین و چرا سرت رو مثل کبک کردی تو برف و...

  • میخک
  • میخک

می‌خواهید بدانید کی بچگی‌اتان تمام شده و دیگر آدم بزرگ به حساب می‌آیید یا نه؟ کافی‌ست به چپ و راستتان نگاه کنید. ببینید بالی دارید یا نه. آدم بزرگ‌ها بال ندارند. پرواز نمی کنند، یعنی نمی‌توانند پرواز کنند. خیلی هنر کنند و کودک درونشان را زنده نگه دارند یک بالچه در می‌آورند و مثل ملخ می‌جهند. هیچوقت اوج نمی‌گیرند. آدم بزرگ‌ها نمی‌توانند به دل آسمان بزنند. و در کمال ناباوری نمی‌خواهند که به دل آسمان بزنند. چون موجودات عاقلی هستند و می‌دانند به دل آسمان زدن کار عبثی‌ست. آدم بزرگ‌ها همه‌چیز را بر اساس سود و منفعت می‌سنجند. حتی دوست داشتن را. نگاه می‌کنند ببینند پرواز کردن برایشان مفید هست یا نه، بعد تصمیم می‌گیرند دوستش داشته باشند یا نه. ‌دنیای ادم بزرگ‌ها خاکستری‌ست. خوب یا بد را بر اساس سودشان تنظیم می کنند. برای آدم بزرگ‌ها سخت است جز خودشان کسی را ببینند. برای همین هم انسان‌ها همدیگر را گروهبندی می‌کنند تا یک سری منافع جمعی به وجود بیاید وگرنه که ادم بزرگ‌ها می‌توانند بزنند هرکسی جز خودشان را از صفجه روزگار محو کنند و ککشان هم نگزد. آدم بزرگ‌ها عین ربات هستند. اگر ربات نباشند هم از ربات نبودن خود متاسف‌ند. آدم بزرگ‌ها همه‌چیزشان منظم است. برای همه چیز برنامه دارند. آدم بزرگ‌ها برای آینده رویا نمی‌بافند، هدف تعیین می‌کنند. به سمت آرزوها لکه نمی‌دوند، که گام به گام به هدف نزدیک می‌شوند. آدم بزرگ‌ها برای حماقت کردن یا نکردن هم برنامه‌ریزی می‌کنند. نگاه می‌کنند ببینند چه روزی در هفته می‌شود گند زد به ریخت زندگی که هم عقده‌ای نشوند و هم زیاد خسارت نبینند. آدم بزرگ‌ها در مسیر مشخص و معیین حرکت می‌کنند. مگر اینکه در مسیر مشخص و معیین حرکت نکردن جز برنامه‌اشان باشد و برایش حدودی تنظیم کرده باشند. آدم بزرگ‌ها می‌دانند چند ساعت در روز باید بخندند و چه موقع از شبانه‌روز باید گریه کنند. می‌دانید؟ دنیای آدم بزرگ‌ها برای بچه‌ها ترسناک و مزخرف است. خودشان که هیچ مشکلی حس نمی‌کنند. و می‌دانید؟ من هم حس نمی‌کنم آدم بزرگ بودن هیچ مشکلی داشته باشد...

  • میخک

یه چیزیه شبیه تست شخصیت‌شناسی MBTI ،اما کاملا متفاوت. برای استخدام در شرکت‌های بین المللی از این آزمون استفاده می‌کنن گویا، که ببینن شخصیت شخص برای چه شغلی و چه سمتی مناسبه. مثل MBTI اینجا هم خوب یا بد معنا نداره، فقط افراط در هر حالت می‌تونه یه ذره دردسرساز بشه که توصیه‌های مناسب برای هر تیپ شخصیتی ارائه میشه تا به مشکل برنخورن. توی کارگاه سه ساعته‌ای درمورد آزمون DISC شرکت کردم و حالا ذوق دارم که جواب همه‌ی اعضای خانواده رو تحلیل کنم. گفتم بیام به شما هم معرفی‌اش کنم :دی

شروع آزمون

  • میخک