غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

برای خودت زندگی کن بچه‌

شنبه, ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ۱۲:۵۷ ق.ظ

بابا داشت فوتبال نگاه می‌کرد. نشستم کنارش. زل زدم تو چشم‌هاش. متوجهم نشد. خواستم یه جوری دوباره بحث رشته و دانشگاهم رو پیش بکشم تا برای هزارمین بار نظرش در این مورد رو بشنوم. اما بیخیال شدم. تلاش احمقانه‌ای بود. از این هزاربار تلاش هم نه‌ صدتای قبلی شکست خورده بودن. با خودم فکر کردم، اگه من دندان‌پزشکی شهیدبهشتی قبول می‌شدم یا آب‌یاری گیاهان دریایی چغندرآباد، بازهم یه هفته بعد اعلام نتایج بابا همین‌طور بیخیال می‌نشست جلوی تلوزیون و فوتبال تماشا می‌کرد. 

حالا نه اینکه بگم هیچ‌گونه تفاوتی براش نداشته باشه، اما خب قطعا اون‌طوری که من تصور می‌کردم نبود. درسته که سعی می‌کرد تشویقم کنه و نشون بده که حس من رو می‌فهمه و برای خودش هم هیجان‌انگیزه، اما در واقعیات براش اونقدرها مسئله‌ی بغرنجی نبود که واسه من.

فکرش رو بکنید؟ کسی از پدر و مادر خود آدم که به آدم نزدیک‌تر نیستن. اونهایی که از خود ما برای ما دلسوزترن. کسایی که ما پاره‌ی تنشونیم و جز مهم‌ترین ارکان زندگی‌اشون، باز هم به عنوان یه شخص بیرونی به قضیه نگاه می‌کنن. طبیعیه؛ چون هرچقدر هم بهمون نزدیک باشن اونها «ما» نیستن. 

یاد تمام اضطراب‌هایی که بابت نظر پدر و مادرم نسبت به خودم کشیدم میفتم. یاد تمام حساسیت‌هایی که به خرج دادم. وقت‌هایی که مشورت‌ دادن‌هاشون رو می‌ذاشتم به حساب دیکتاتوری و زورگویی و های‌های گریه می‌کردم. من خودم بودم که همه‌چیز رو برای خودم پیچیده کرده بودم. 

یه دوستی توی کامنت‌های هلن گفته بود رشته دبیرستانت تمام زندگی تو نیست، سرنوشتت رو مشخص نمی‌کنه. و متاسفم که اون لحظه اونقدر احمق بودم که حرفش رو احمقانه بدونم. الان میگم حتی رشته‌ی دانشگاهی هم تمام زندگی من رو مشخص نمی‌کنه. سرنوشت رو که اصلا! و چقدر بیخودی حساس بودم رو این چیزها.

دلم می‌خواد با ماشین زمان برم سراغ خود سه سال قبلم. حتی خود سه ماه قبلم. قشنگ بغلش کنم. ازش دلجویی کنم. بگم ول کن جهان را عزیز من! یا شایدهم با بغض سرش داد بزنم و بگم اینقد سخت نگیر بچه! برای خودت زندگی کن بچه!

  • میخک

نظرات  (۱۹)

  • 𝓼𝓮𝓵𝓮𝓷𝓮 𝓬𝓱𝓪𝓷 ッ
  • ای کاش همه اینو زود تر بفهمیم...:")

    پاسخ:
    هیچوقت دیر نیست :`)
  • حمیدرضا ...
  • وای! خب اون دوست راست میگفته =) نمونه زنده‌اش خودم که قطعا مسیر زندگی آینده‌ام هیچ ربطی به رشته دبیرستانم نخواهد داشت. (هرچند شاید خودم یه مطالعات شخصی داشته باشم) الانم میخوام آخرین تلاشم رو بکنم که برم دانشگاه...

    پاسخ:
    اوهوم....
    :)
    شاید باورتون نشه ولی ما هم همچنان داریم تلاش می‌کنیم بریم دانشگاه :/ از بس که این گلستان خر است....
  • هلن پراسپرو
  • یکی از دردهای بزرگ شدن اینه که دیگه نمیتونی یقه کسی رو بگیری واسه تصمیماتت. چون خودت گرفتیشون. طبق حرف خودشون، کسی مجبورت نکرده فلان کارو بکنی. فشارهای روحی‌و اجتماعی هم که اجبار حساب نمیشن.

    بنابراین... اره. باید برای خودتون زندگی کنید بچه‌گان :)

    پاسخ:
    یکی از حسن‌های بزرگ شدن اینه که دیگه نمی‌خوای و تلاش نمی‌کنی یقه کسی رو بگیری واسه تصمیماتت. چون می‌دونی و پذیرفتی که خودت گرفتی‌اشون. و این تو رو خیلی جلو می‌ندازه. 
    :)

    سلام

    نیازی نیست در حسرت این باشی که کاش میشد برگردم عقب و خودم رو بغل کنم و بهش بگم انقدر خودت رو اذیت نکن...

    تجربه ارزشمندی که الان بدست آوردی، پشتش یه رنجی بوده، همون رنج، باعث میشه تو احترام بیشتری برای این تجربه قائل شی.

    از الان بدون که گاهی ممکنه حرفهای مسخره‌ی دیگران،درست باشه

    پاسخ:
    علیک سلام :)
    اوهوم... حق با شماست
    :`)
  • حاج‌خانوم ⠀
  • سلام

    خیلی خوبه که به اینجا رسیدی میخک‌جان

    به شرطی که همین‌جا بمونی.

    نمی‌دونم چی قبول شدی...

    اما چند نکته

    ۱- اگه رفتی دانشگاه و دیدی رشته‌ای است که اصلا دوستش نداری، لازم نیست حداقل ۴ سال از عمرت رو توش تلف کنی... ولش کن! حس خیلی بهتریه تا یه مدرک کارشناسی بگیری که به هیچ‌دردت نخوره.

    آدم از هر جایی که فهمید اشتباهه، برگرده، خیلی بهتره که همین‌جور سر نخ اون اشتباه رو بگیره و بره جلو...

    ۲- یه بار فکر کنم بهت گفتم برو دنبال علاقه‌ات... دنبال اون کاری که روحت رو ارضا می‌کنه، شادش می‌کنه، انرژی بهش میده...

    ۳- درسته پدر و مادر یه عمر برات زحمت کشیدن، ولی قرار نیست تو بشی نتیجه آمال و آرزوهاشون... تو، یه ادم دیگه هستی با شخصیت، اخلاقیات و اهداف دیگه... برای خودت باش!

    بوس

    پاسخ:
    سلام به حاج خانوم :)
    بااجازه‌اتون آموزش ابتدایی قبول شدم😅

    فعلا که حس خوبی به رشته‌ام دارم الحمدالله. ولی بازهم راست می‌گین. 
    اوهوم...
    اوهوم...
    دقیقا! و جالبش می‌دونید کجاست؟ اینکه من فکر می‌کردم چون آمال و آرزوهاشون پزشک شدن منه یعنی الا و بلا همون رو می‌خوان. الان می‌بینم که حساسیتشون هم اونقدر که من تو ذهنم بزرگش کرده بودم نبوده و با خوشحالی من خوشحال میشن....

    مچکر😅

    خوندن این لازم بود برام :))))) ممنون که نوشتی‌ش.

    پاسخ:
    خداروشکر پس :")
  • حمیدرضا ...
  • همچنان دارید تلاش میکنید برید دانشگاه؟

    پاسخ:
    این ثبت نام تکمیل نمیشه که :/ هی کسری مدارک هی کسری مدارک :/
    دانشگاه ما هم که قشنگ هر مرحله تهدید میکنه فلان فرم رو پر نکنی به معنی انصراف است... اگر تا فلان ساعت حضوری نیای له معنی انصراف از تحصیل است... اگه این فایل رو تا امشب اسکن و آپلود نکنی به معنی انصراف است...
    :/

    حالا ایشالا سال بعد شما هم سر و کارتون به سایت گلستان میفته دسته‌جمعی فحشش می‌دیم :/ 😁
  • حاج‌خانوم ⠀
  • رشته جالبیه...

    نمی‌دونم به کار با بچه‌ها علاقه داری یا نه؟ اگه داشته باشی، خیلی برات جذابه.

    یعنی جزو رشته‌های تربیت دبیر محسوب میشه؟ فکر می‌کردم جزو رشته‌های انسانیه...

    *

    یه نکته دیگه، گاهی ما دلمون می‌خواد یه مسیری رو بریم، خدا از یه جایی ریل رو عوض می‌کنه. اطمینان داشته باش...

    موفق باشی دانشجوجان

    پاسخ:
    به شدت علاقه دارم😅
    اوهوم.... دانشگاه فرهنگیانه (همون تربیت معلم) بله رشته‌اش جز علوم انسانیه و اکثرا هم از علوم انسانی برمی‌دارن ولی برای ما هم ورودی گذاشتن

    دقیقا... همه‌چیز رو بسپاری به خدا خودش می‌دونه کجا ببرتت. تو فقط باید تلاش کنی...
    مچکرم حاج خانوم😅
  • یاس ارغوانی🌱
  • چهارسال پیش همین حال الان رو داشتیم البته من که نه با این شکست و ناکامی ولی خوب فکر میکردیم رشته دبیرستان همه چیزه! هی...

    پاسخ:
    نرگس یه چیزی بگم؟ آدمی‌زاد بیش از حد چیز عجیبیه. به شدت فراموشکاره! به شدت! منی که سه ماه قبل می‌گفتم پشت موندن ارزش رتبه تک رقمی شدن هم نداره الان میگم مگه مهمه؟ بابا زندگی به این طول و درازی، یکی دو سالش هم پشت بمونی! دانشگاه مگه چه خبره اصلا؟ قراره هیچ معجزه‌ای رخ بده مگه؟ اینجا هم درس میخونی اونجا هم! نه اینکه بگم هیچ گونه فرقی نداره اما... اما ارزش اون همه جلز ولز زدن رو نداره. ول کن جهان را چایی‌ت یخ کرد:دی یا به قول اون دوستم زندگی را زندگی کن جانا همین. بهت قول میدم الان هرچقدر هم سختت باشه سال دیگه هیچی از این سختی یادت نیست. می‌گذره میره. تو فقط سعی کن حال دلت خوب باشه و چراغ دلت روشن :`)

    چه خوب گفتی که حتی دلت میخواد خود سه سال قبل یا حتی سه ماه قبلت رو بغل کنی و بهش بگی نباید سخت بگیره **

    من احساس میکنم یه روزی این اجازه یا امکان به ما داده بشه که به گذشته سفر کنیم در مورد قوانین فیزیک حرف نمیزنم ولی شاید در دنیای دیگه، چون گاهی اگه فکر نکنید دیوانه‌ام احساس میکنم یکی که خودمم یا کسی که این تلاشی که دارم انجام میدم رو دوست داره که باز هم فکر کنم خودم باشم در هر صورت :" داره بهم با لبخند نگاه میکنه، احساسه نه که چهرش اومده باشه توی ذهنم و نه که بترسم از اینکه حتی یک درصد غریبه باشه یا توهم زده باشم :" یه احساسِ که درواقع برای یک علاقمندِ به نوشتن کاملاً عادیِ از نظرم :")

    پاسخ:
    من یه فیلمی دیده بودم با این مضمون :دی
    یه اقای خلبانی بود بعد مرگ فذاکارانهاش روحش راهنمای خلبانان جوان شده بود. کسی نمی‌دیدتش اما حسش می‌کردن و اینا
    ولی خیلی قشنگه که حسش میکنی :")

  • فاطمه ‌‌‌‌
  • به سامانه گلستان خوش اومدی :))))

    پاسخ:
    مهم اینه که دانشجو شدیم :")
  • علیرضا ‌‌
  • سه سال پیش که هیج... کاش همون سیزده سال پیش بهمون میگفتن بابا اینقد خودتو اذیت نکن ارزشش رو نداره...

    چقدر استرس و اضطراب الکی تحمل کردیم... چقدر!

    نفس عمیق...

    پاسخ:
    ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است
    مگه چند سالمونه ما؟
    خوب بود چهل پنجاه سالگی به این نتیجه می‌رسیدیم؟ باز باقی زندگی‌امون این نکته رو فراموش نکنیم و حرص و جوش الکی نخوریم خیلیه
    یاد تمام اضطراب‌هایی که بابت نظر پدر و مادرم نسبت به خودم کشیدم میفتم. یاد تمام حساسیت‌هایی که به خرج دادم. وقت‌هایی که مشورت‌ دادن‌هاشون رو می‌ذاشتم به حساب دیکتاتوری و زورگویی و های‌های گریه می‌کردم. من خودم بودم که همه‌چیز رو برای خودم پیچیده کرده بودم. 

    😛😛😛

    تمام چیزایی که برای خودت پیچیده کرده بودیشون...

    و منی که همچنان مشغول پیچیده کردن مسائلم و مدام به این کارم ادامه می‌دم و اعصاب خودمو خانوادمو رنده می‌کنم... چجوری به این درجه از عرفان رسیدی که کم‌تر حساسیت به خرج بدی؟

    یاد تمام اضطراب‌هایی که بابت نظر پدر و مادرم نسبت به خودم کشیدم میفتم. یاد تمام حساسیت‌هایی که به خرج دادم. وقت‌هایی که مشورت‌ دادن‌هاشون رو می‌ذاشتم به حساب دیکتاتوری و زورگویی و های‌های گریه می‌کردم. من خودم بودم که همه‌چیز رو برای خودم پیچیده کرده بودم. 

    😛😛😛

     

     

    یاد تمام اضطراب‌هایی که بابت نظر پدر و مادرم نسبت به خودم کشیدم میفتم. یاد تمام حساسیت‌هایی که به خرج دادم. وقت‌هایی که مشورت‌ دادن‌هاشون رو می‌ذاشتم به حساب دیکتاتوری و زورگویی و های‌های گریه می‌کردم. من خودم بودم که همه‌چیز رو برای خودم پیچیده کرده بودم. 

    😛😛😛
    پاسخ:
    بابت اون استیکرهای زبون‌دراز معذرت می‌خوام اما اونقدر بامزن که قصد ندارم برشون دارم😂😂😂😂😂

    حالا یه جوری به نظر نیاد که من ته عرفانم :/ آدمی‌زاده دیگه. یه روز یه درسی رو یاد می‌گیره فردا یادش میره. به مرور اینچیزها ملکه‌ی ذهن آدم میشه.....
  • علیرضا ‌‌
  • اینم حرفیه... ولی خب نمیشد زندگی مهربون‌تر اینو هالیمون کنه؟ نمیدونم... هرچی بود تموم شد خداروشکر

    بله درسته، اینقدر بابت فهمیدن این حقیقت زجر کشیدم که تا عمر دارم فراموشش نکنم...

    پاسخ:
    شاید مهربانه‌ترین گزینه‌ی روی میزش همین بوده :/ زندگی دیگه. اخلاقش این‌طوریه :/

    واقعا خداروشکر... انشالله برای باقی دوستان هم زودتر تموم شه...

    انشاله....

    یا پیغمبر کامنتم چرا اون شکلی اومده"-"

    وقتی داشتم می‌نوشتم اونجوری نبود"-"... دیگه نمی‌شه اصلاحشم کرد"-"...

     

     

    به هرحال... من فعلا به اون درجه نرسیدم D":

    پاسخ:
    نمی‌دونم :")

    عرفان (حالا اکه اسمش عرفان باشه :/ ) خطی نیست. خیلی وقت‌ها که به نظرت داری به عقب حرکت می‌کنی شاید داری جلو میری :")

    حتی انتخاب رشته دکترا هم سرنوشت آدم را تعیین نمی‌کند. کلا هیچوقت یک چیز واحد سرنوشت آدم را تعیین نمی‌کند. 

    پاسخ:
    دیگه فکر کنم آدم تا اون موقع باید سرنوشت خودش رو پیدا کرده باشه... [ایموجی تفکر]
    ولی در کل بله :)

    به عنوان یک دانشجوی دکترا باید بگم من حتی در مورد رشته‌ای که انتخاب کردم هم مطمئن نیستم ولی مطمئنم که اگر اشتباه انتخاب کرده باشم هم بعدها راه‌های بسیاری برای جبرانش خواهم داشت. 

    پاسخ:
    اره قطعا هیچوقت دیر نیست....
    اوهوم.....
    :)

    جالبه :)

    اسمش چی بود؟

    پاسخ:
    متاسفانه نفهمیدم
    شبکه نمایش می‌داد خیلی بدموقع بود نه آخرش رو تونستم ببینم نه اسمش رو :/
  • میماجیل ‌‌
  • سلام.

    هیچ‌وقت به گذشته نمی‌شه برگشت. به آینده هم نمی‌شه رفت. انگار یه دردایی برای چشیده شدن با تمام حواس‌ن.

     

    پاسخ:
    علیک سلام
    اوهوم.... دقیقا...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.