برای خودت زندگی کن بچه
بابا داشت فوتبال نگاه میکرد. نشستم کنارش. زل زدم تو چشمهاش. متوجهم نشد. خواستم یه جوری دوباره بحث رشته و دانشگاهم رو پیش بکشم تا برای هزارمین بار نظرش در این مورد رو بشنوم. اما بیخیال شدم. تلاش احمقانهای بود. از این هزاربار تلاش هم نه صدتای قبلی شکست خورده بودن. با خودم فکر کردم، اگه من دندانپزشکی شهیدبهشتی قبول میشدم یا آبیاری گیاهان دریایی چغندرآباد، بازهم یه هفته بعد اعلام نتایج بابا همینطور بیخیال مینشست جلوی تلوزیون و فوتبال تماشا میکرد.
حالا نه اینکه بگم هیچگونه تفاوتی براش نداشته باشه، اما خب قطعا اونطوری که من تصور میکردم نبود. درسته که سعی میکرد تشویقم کنه و نشون بده که حس من رو میفهمه و برای خودش هم هیجانانگیزه، اما در واقعیات براش اونقدرها مسئلهی بغرنجی نبود که واسه من.
فکرش رو بکنید؟ کسی از پدر و مادر خود آدم که به آدم نزدیکتر نیستن. اونهایی که از خود ما برای ما دلسوزترن. کسایی که ما پارهی تنشونیم و جز مهمترین ارکان زندگیاشون، باز هم به عنوان یه شخص بیرونی به قضیه نگاه میکنن. طبیعیه؛ چون هرچقدر هم بهمون نزدیک باشن اونها «ما» نیستن.
یاد تمام اضطرابهایی که بابت نظر پدر و مادرم نسبت به خودم کشیدم میفتم. یاد تمام حساسیتهایی که به خرج دادم. وقتهایی که مشورت دادنهاشون رو میذاشتم به حساب دیکتاتوری و زورگویی و هایهای گریه میکردم. من خودم بودم که همهچیز رو برای خودم پیچیده کرده بودم.
یه دوستی توی کامنتهای هلن گفته بود رشته دبیرستانت تمام زندگی تو نیست، سرنوشتت رو مشخص نمیکنه. و متاسفم که اون لحظه اونقدر احمق بودم که حرفش رو احمقانه بدونم. الان میگم حتی رشتهی دانشگاهی هم تمام زندگی من رو مشخص نمیکنه. سرنوشت رو که اصلا! و چقدر بیخودی حساس بودم رو این چیزها.
دلم میخواد با ماشین زمان برم سراغ خود سه سال قبلم. حتی خود سه ماه قبلم. قشنگ بغلش کنم. ازش دلجویی کنم. بگم ول کن جهان را عزیز من! یا شایدهم با بغض سرش داد بزنم و بگم اینقد سخت نگیر بچه! برای خودت زندگی کن بچه!
- ۰۰/۰۷/۱۰
ای کاش همه اینو زود تر بفهمیم...:")