هاچی!
بابا میگه آدمی که یه هدف خاص رو تو زندگیاش دنبال میکنه کمتر مریض میشه. آدمی که تمام تمرکزش رو گذاشته رو اون هدف، آدمی که شب و روز برای رسیدن به مقصد تلاش میکنه، آدمی که برای روزمرگیاش برنامه داره و تک تک ساعتهای زندگیش مفیدن. همچین آدمی کمتر مریض میشه. چون تمام سلولهای بدنش بسیج شدن که اون آدم رو هول بدن به سمت هدف، حواسشون جمعه که با مریضی و ناخوشی وقتشون رو تلف نکنن.
از اون طرف وقتی که هدفی نداشته باشی، وقتی مقصدی در کار نباشه، اون زمان که لم میدی و مشغول استراحت میشی و اوقات فراغتت رو به خوشی سپری میکنی، بدنت تازه وقت پیدا میکنه برای نق و ناله و سر و صدا کردن. بالاخره اعضای بدن هم آدمن، حوصلهاشون سر میره. مشغول یه مریضی میشن تا تنوعی به زندگی داده باشن و سرشون گرم شه.
سرما خوردم. یه خورده شدیدتر از سرماخوردگی معمولی. تب و لرز وحشتناکی داشتم و دو روز فقط خوابیدم. خیلی فکر کردم اما یادم نیومد آخرین باری که اینطوری مریض شدم کی بود. چند سالی بود که به استعداد مریض نشدن خودم غبطه میخوردم و پزش رو میدادم. کم کم دارم به حرف بابا ایمان میارم. اینکه یه کنکوری مریض نمیشه. هرچند مثال نقضش رو زیاد دیدم و اصلا کنکور خودش یه جور مرضه.
قاعدتا باید به این فکر میکردم که نکنه کرونا باشه و اگه کرونا باشه باید تا چهل روز بعد از دیدن علائم واکسن نزد و اگه وقت دوز دومم بگذره و بعد اون واکسن گیر نیاد چی. اما هیچکدوم از این چیزها برام مهم نبود. بیشتر نگران این بودم نکنه بیفتم بمیرم و دوستان مخالف واکسن بگن ببین اگه واکسن نمیزد نمیمرد. یا مهمتر از اون دوز اول واکسنی که زدم به هدر میرفت. کاش اون یک دوز رو میزدن به یه نفر که حداقل چند ماه زنده میمونه و اینطوری یه فایدهای برای جامعه داشت.
یاد اون نصفه شبی افتادم که زلزله شده بود. درواقع اون روزها زلزله تو کل کشور فراگیر شده بود و این یکی قویترینشون بود. از خواب پریدم اما چشمهام هنوز بسته بود. با خودم حساب کتاب کردم. گفتم ببین، زمین داره میلرزه یعنی زلزله است. من وسط اتاق خوابیدم، پس چند ثانیه دیگه سقف میریزه رو سرم و میمیرم. به هر حال آخر همهامون مرگه. مرگ اجتناب ناپذیرترین حقیقت دنیاست. کاش حوصله داشتم میرفتم یه روسری سرم میکردم که وقتی برادران آتش نشانی می خوان جنازهام رو از زیر آوار بیرون بیارن، حجاب اسلامی داشته باشم. ولی بیخیال دیگه بعد مرگ اینچیزها اونقدرها هم مهم نیست. حالا پتو رو میکشم رو سرم که صورتم اونقدرها هم له و لورده نشه و جنازهام قابل تشخیص باشه.
البته که چند ثانیه بعد مامان و بابا هم بیدار شدن و مجبورم کردن لباس بپوشیم بریم تو ماشین بخوابیم.
وقتی غرق تب بودم و بدنم از شدت لرز به رعشه افتاده بود یه لبخند رضایت روی لبم نقش بست وقتی یادم افتاد قبلا وصیتهام رو کردم و حداقل در زمینهی وبلاگی آمادهی مرگم. :)
- ۰۰/۰۷/۰۹
همین مرگ تو رو کم دارم فقط :/