غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

هاچی!

جمعه, ۹ مهر ۱۴۰۰، ۰۴:۴۵ ب.ظ

بابا میگه آدمی که یه هدف خاص رو تو زندگی‌اش دنبال می‌کنه کمتر مریض میشه. آدمی که تمام تمرکزش رو گذاشته رو اون هدف، آدمی که شب و روز برای رسیدن به مقصد تلاش می‌کنه، آدمی که برای روزمرگی‌اش برنامه داره و تک تک ساعت‌های زندگیش مفیدن. همچین آدمی کمتر مریض میشه. چون تمام سلول‌های بدنش بسیج شدن که اون آدم رو هول بدن به سمت هدف، حواسشون جمعه که با مریضی و ناخوشی وقتشون رو تلف نکنن. 

از اون طرف وقتی که هدفی نداشته باشی، وقتی مقصدی در کار نباشه، اون زمان که لم میدی و مشغول استراحت میشی و اوقات فراغتت رو به خوشی سپری می‌کنی، بدنت تازه وقت پیدا می‌کنه برای نق و ناله و سر و صدا کردن. بالاخره اعضای بدن هم آدمن، حوصله‌اشون سر میره. مشغول یه مریضی میشن تا تنوعی به زندگی داده باشن و سرشون گرم شه. 

 

سرما خوردم. یه خورده شدیدتر از سرماخوردگی معمولی. تب و لرز وحشتناکی داشتم و دو روز فقط خوابیدم. خیلی فکر کردم اما یادم نیومد آخرین باری که اینطوری مریض شدم کی بود. چند سالی بود که به استعداد مریض نشدن خودم غبطه می‌خوردم و پزش رو می‌دادم. کم کم دارم به حرف بابا ایمان میارم. اینکه یه کنکوری مریض نمیشه. هرچند مثال نقضش رو زیاد دیدم و اصلا کنکور خودش یه جور مرضه.

 

قاعدتا باید به این فکر می‌کردم که نکنه کرونا باشه و اگه کرونا باشه باید تا چهل روز بعد از دیدن علائم واکسن نزد و اگه وقت دوز دومم بگذره و بعد اون واکسن گیر نیاد چی. اما هیچ‌کدوم از این چیزها برام مهم نبود. بیشتر نگران این بودم نکنه بیفتم بمیرم و دوستان مخالف واکسن بگن ببین اگه واکسن نمی‌زد نمی‌مرد. یا مهمتر از اون دوز اول واکسنی که زدم به هدر می‌رفت. کاش اون یک دوز رو می‌زدن به یه نفر که حداقل چند ماه زنده می‌مونه و اینطوری یه فایده‌ای برای جامعه داشت.

یاد اون نصفه شبی افتادم که زلزله شده بود. درواقع اون روزها زلزله تو کل کشور فراگیر شده بود و این یکی قوی‌ترینشون بود. از خواب پریدم اما چشم‌هام هنوز بسته بود. با خودم حساب کتاب کردم. گفتم ببین، زمین داره می‌لرزه یعنی زلزله است. من وسط اتاق خوابیدم، پس چند ثانیه دیگه سقف می‌ریزه رو سرم و می‌میرم. به هر حال آخر همه‌امون مرگه. مرگ اجتناب‌ ناپذیرترین حقیقت دنیاست. کاش حوصله داشتم می‌رفتم یه روسری سرم می‌کردم که وقتی برادران آتش نشانی می خوان جنازه‌ام رو از زیر آوار بیرون بیارن، حجاب اسلامی داشته باشم. ولی بیخیال دیگه بعد مرگ اینچیزها اونقدرها هم مهم نیست. حالا پتو رو می‌کشم رو سرم که صورتم اونقدرها هم له و لورده نشه و جنازه‌ام قابل تشخیص باشه.

البته که چند ثانیه بعد مامان و بابا هم بیدار شدن و مجبورم کردن لباس بپوشیم بریم تو ماشین بخوابیم.

 

وقتی غرق تب بودم و بدنم از شدت لرز به رعشه افتاده بود یه لبخند رضایت روی لبم نقش بست وقتی یادم افتاد قبلا وصیت‌هام رو کردم و حداقل در زمینه‌ی وبلاگی آماده‌ی مرگم. :)

  • میخک

نظرات  (۷)

  • یاس ارغوانی🌱
  • همین مرگ تو رو کم دارم فقط :/

    پاسخ:
    میگن اونایی که زیاد از مرگ حرف می‌زنن دیرتر می‌میرن :/
  • یاس ارغوانی🌱
  • تو تازه انشگاه قبول شدی این حرفا چیه میزنی؟!

    بیام بزنمت با جارو؟🪠

    پاسخ:
    وای نرگس تموم تنم درد می‌کنه لطفا مرا نزنید :(
  • یاس ارغوانی🌱
  • تو رو باید زد

     

    پاسخ:
    :"(

    0___0

     

    تو که بد تر از منی XDD

    پاسخ:
    :")

    الان حالت چطوره؟

    پاسخ:
    کمی بهترم الحمدالله ممنون :)

    سلام عزیزم

    خوبی الان؟

    کرونا نبود؟

    *

    قشنگ این درهم پیچیده بودن افکار دوران مریضی رو می‌فهمم ☺️

    پاسخ:
    سلام دوباره :)
    الحمدالله بد نیستم
    نمی‌دونم والا. اگه باشه هم به نظر از نوع کشنده‌اش نمیاد😶


    :دی
  • حاج‌خانوم ⠀
  • بسم‌الله الرحمن الرحیم

    سلام

    حرف بابا درسته، اما تکمله داره...

    ۱- اصلش همینه، ولی اون ادمی هم که دنبال هدفشه، باید حواسش به خودش باشه.

    مثل راننده‌ای که خیلی رانندگی‌اش خوبه، اما باید حواسش به بنزین، اب و روغن ماشین باشه، وگرنه ماشین خاموش می‌کنه. بعضی‌ها اونقدر از خودشون کار می‌کشن، می‌کشن، می‌کشن، می‌کشن که یهو بنزین تموم می‌کنن و چون حواسشون نیست، ته باک هم مصرف می‌شه، بعد ممکنه به موتور هم آسیب بزنه.

    یا مثل دستگاهی که اگه حوایت به شارژش نباشه، یهو خاموش میشه.

    ۲- بدن ما همینه، نیازهایی داره، تو اگه ۱۶ ساعت با کله بری تو کتاب، خب کمرت داغون میشه، گردنت درد می‌گیره، باید ورزش کنی که ابن بدن سالم بمونه. یکی مثل حضرت امام، مقید بود به ۳ تا نیم‌ساعت پیاده‌روی در روز... حتی وقتی تو زندان بودن.فکر کن توی زندان یک متر و نیمی، چند بار باید بری و بیای که بشه نیم‌ساعت؟ مقید بود.

      

    ۳- با همه این احوال، ممکنه یه روز مریض بشی... مثل یه گوشی سالم، که یهو ممکنه پرت بشه و گوشه‌اش بشکنه. یه ماشین که پارکه، یکی از کنارش رد بشه و بهش بزنه.

    در این موارد، مهم روحیه آدماست، اصطلاحا خودتو ننداز و به خودت برس تا سر پا بشی...

    چند ساله وقتی سرما می‌خوردم، همون اولش چند تا کار می‌کنم که باعث بشه نیفتم. اولش که گلوم می‌سوزه، چندبار اب و عسل، هم می‌خورم، هم قرقره می‌کنم. این کار باعث میشه، دیگه گلوم درگیر نشه.

    بعدش اگه به سردرد و تب و آب‌ریزش رسید، اب و عسل رو انجام می‌دم، اویشن دم‌می‌کنم و می‌خورم،  بخور می‌دم، یه کیسه آب‌جوش برمی‌دارم و باهاش می‌رم زیر لحاف (لحاف پنبه، نه این الیاف مصنوعی) همین چند تا کار رو حداکثر دو روز، هر ۶ ساعت انجام بدم، کلا مریضی از بدنم می‌ره بیرون...

    اولین بار این کار رو وقتی کردم که تمام تنم درد می‌کرد، تو تب داشتم می‌سوختم، و به زور خودم رو از توی تخت بیرون کشیدم و رفتم سراغ کمد و لحاف رو برداشتم...

     

    ۴- ما ادما وقتی مریضی‌ام، دوست داریم یکی دیگه بهمون برسه و مواظبمون باشه، خصوصا ما دخترا... اصطلاحا نازمون رو بکشن.😊 اون خوبه، ولی مهمش همینه! خودتو نندازی و به خودت برسی... انگار هیچ‌کس نیست. این آدما، می‌شن آدمای قوی.

    موفق باشی

    پاسخ:
    من چی بگم به این همه حرف حق؟ کامنتتون از خود پست تگمیل.تر بود 

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.