غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۸ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

دعا کنید تا شب عقلم بیاد سرجاش تمام این مزخرفات رو پاک کنم. بعدش به روند سکوت مزخرف خودم برمی‌گردم. نهایتش دوتا استیکر بفرستم 

 

  • میخک

حس می‌کنم حتی تو فیلم زندگی خودم هم جز سیاهه لشکرم. اون پشت مشتا الکی برای خودم رد میشم تا میدون نبرد خالی به نظر نیاد. همین.

  • میخک

شاید هم اون شهاب سنگ یا سفینه‌ی فضایی جدی جدی صاف افتاده جلوی پام. فقط به صورت معکوس عمل کرده و من قدرت خواندن و نوشتنم رو از دست دادم. بیشتر از یکی دو جمله اصلا نمیشه. :/

باز خداروشکر کنید تو بیان نمیشه وویس فرستاد. وگرنه با وویس‌هام همه‌ رو زخمی می‌کردم.

  • میخک

البته اینکه یه معجون بنفش توی یه لوله‌ی مارپیچ بهم بدن یا یه قرص سبز رنگ یا اگه توی یه دستگاه عجیب و غریب وسط یه ازمایشگاه فوق پیشرفته قرارم بدن و برق یا رعد و برق صاف بخوره تو ملاجم یا تصادف کنم برم کما و بعد برگشت محول بشم هم حسابه.

 

 

 

صرفا جهت اطلاع

اونقد بی‌حوصله‌ام که حتی حوصله‌ی بی‌حوصلگی رو هم دیگه ندارم. البته فک کنم هیچکس هیچوقت حوصله‌ی بی‌حوصلگی رو نداره و دیالوگم از نظر بار معنایی پوک پوک بود. ولی خب اگه خودمون رو بزنیم به اون راه احتمالا می‌تونیم چند ثانیه از ظاهر خفنش لذت ببریم



😛😛😛

  • میخک

دیدین تو فیلما یه سفینه‌ی فضایی یا یه شهاب سنگ صاف میفته جلو پای شخصیت اصلی، بعد باعث میشه اون شخص قدرت‌های فرابشری پیدا کنه؟ الان نشستم آرزو می کنم یه شهاب سنگ یا یه سفینه‌ی فضایی صاف بیفته جلوی پام تا من توانایی خواندن درس‌هایم را به دست آورم.

  • میخک

شاید هم تا چند روز دیگر. می‌دانید؟ دقیق نمی‌شود گفت. نهایتش بشود یک هفته.

سگ درشت و ترسناکی بود. با چشم‌هایی به رنگ خون. زل زده بود به ما. همین که کنار درخت‌ها بساط پیکنیک را پهن کردیم آمد در چند متری‌امان نشست. همچنان زل زده بود به ما. هم‌زمان با خوردن نهار استخوان‌های غذا را پرت می‌کردیم سمتش. بی سر و صدا نزدیک هر تکه استخوان می‌شد و آن را می‌جوید. برعکس ظاهرش انگار سگ بی‌آزاری بود. نزدیک غروب شد. زیرانداز و وسایلمان را جمع کردیم. سگ آهسته آهسته نزدیک شد. منتظر بود ما برویم و در جایی که نشسته بودیم دنبال باقی مانده‌ی غذایی چیزی بگرد. وقتی دور بود برایش دست تکان می‌دادم و برویش لبخند می‌زدم. دو سه قدمی‌ام که رسید تازه سرخی داخل مردمک چشمانش را دیدم. ترسیدم کمی. مسیرم را اندکی کج کردم تا فاصله‌امان حفظ شود. تازه آن لحظه بود که پهلوی چپش را دیدم. تصادف کرده بود، حیوانات وحشی گاز گرفته بودندش، با چاقو زخم زده بودند به پهلویش؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم یک قسمت از پوستش کنده شده بود و اعضای داخلی بدنش به وضوح دیده می‌شد. شاید معده‌اش بود، شاید حتی قلبش. شما می‌دانید قلب سگ دقیقا کجای بدنش قرار دارد؟ از زخمش دیگر خون نمی‌آمد. کهنه بود حسابی. تمیز به نظر می‌رسید اما عفونت را که نمی‌شود دید. می‌شود؟ مگر چقدر طول می‌کشید که زخمش چرک کند و عفونت وارد خونش شود و کارش را بسازد؟ اگر یک نفر که پانسمان بلد باشد و بتادین همراه خودش برداشته باشد و از نزدیک شدن به سگ وحشی درشتی مثل او هم نترسد شاید آن سگ بیشتر از چند ساعت و چند روز دیگر زنده بماند. می‌دانید؟ آن لحظه واقعا خجالت کشیدم. که چرا من آن شخص نیستم. و حتی تلاش هم نمی‌کنم که باشم. چرا اینقدر راحت نگاهم از ان زخم عمیق زشت گرفتم و از کنارش گذشتم؟ چرا هیچ کمکی نکردم؟

حدود دو ساعت پیش بود که آن سگ را دیدم و برایش دست تکان دادم. و ده دقیقه‌ی پیش زخمش را. و هیچ کاری نکردم برایش. از زمان شروع نوشتن این پست هم حدودا ده دقیقه گذشته. می‌توانستم زنگ بزنم و به صد و هیجده و شماره‌ی کلینیک دام‌پزشکی را بگیرم؟ هوم؟ بجایش نشستم و این پست را نوشتم. و منتظرم یک نفر که از پانسمان زخم سگ‌ها چیزی سرش می‌شود اینجا کامنت بگذارد تا من آدرس آن نقطه‌ای که سگ را دیدم به او بدهم. هوم؟

  • میخک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۴:۲۱
  • میخک

یادمه هانیا یه پستی گذاشته بود با این مضمون که «یه روز با یه نفر درد و دل می‌کردم و از فلان درد و مشکل و بدبختی‌ام می‌گفتم. برگشت تو جوابم گفت خدا رو شکر، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که من این مشکلی که تو میگی رو تو زندگی‌ام ندارم.» و تعریف کرده بود که چقدر دوست داره با تریلی از روی این آدم رد شه. 

راستش منم خیلی وقت‌ها از ترس اینکه همچین آدمی به نظر بیام سکوت می‌کنم. و حتی بدتر با وجود اینکه اصلا درکش نمی‌کردم با طرف مقابلم هم‌دردی کنم که احساس تنهایی نکنه. نه اینکه این پست یه جوابیه باشه، فقط حرف‌هاییه که خیلی وقت بود دلم می‌خواسته بگم. شاید هم یه جور اعتراف باشه. 

اول از همه اینکه من این درد و رنج دخترانه که همه ازش میگن رو ندارم. اصلا چرا در لفافه حرف بزنم؟ منم بپیوندم به این هشتگ تابوشکنی و اینها. من هیچ عذابی رو در طول پی‌ام‌اس و عادت ماهانه‌ام نداشتم. و همیشه هم از بابتش خجالت کشیدم. اصلا وقت‌هایی که می‌بینم همه بلاگرها چقدر در این مدت عذاب می‌کشن و چند گالن اشک می‌ریزن و زندگی‌اشون به سیاهی مطلق بدل میشه دلم می‌خواد آب بشم و برم زیر زمین. انگار تقصیر من باشه درد اونها. حس می‌کنم باید ازشون عذرخواهی کنم و شرمندشون باشم که چرا من حالم خوبه و مشکلی ندارم. بعد به این فکر می‌کنم که فقط پنج درصد از دخترها و خانوم‌هایی که اطرافم دیدن دوران سختی رو در ماه می‌گذرونن. پنج درصد رو هم بزرگ‌نمایی کردم و گفتم. اگه واقعا اینقدر مصیبت عظیم و فراگیریه چرا فقط تو مجازی شاهدشیم؟

ایا خودم تجربه‌ی مزخرفی از اینها نداشتم؟ آیا خاطره‌ای نداشتم که دلم بخواد مغزم رو با اسید بشورم که شاید پاک بشه و بره؟ معلومه که داشتم! بد هم داشتم! اما خب برای همه تو دوران بلوغ مشکلاتی پیش میاد و دختر و پسر نداره.  

واقعا بحران من این نیست که نوار بهداشتی رو توی نایلون سفید تحویل بگیرم یا مشکی. درسته خودم هم آخر خجالتی بودنم و اصلا نمی‌فهمم چطور روم شده تا اینجای این پست رو بنویسم و شاید منصرف شدم پاکش کردم اصلا. ولی بازهم به نظرم بحران نیست. هیچ حس منفی خاصی بهم نمیده. 

منم بدم نمیاد استادیوم رفتن رو تجربه کنم. مخصوصا دوازده سیزده سالگی که حسابی فوتبالی بودم. ولی وقتی میگن محیطش افتضاح مسموم و بی‌تربیتانه است نمی‌شینم به این فکر کنم که مسئولین چه ظلمی رو در حق من انجام دادن که اجازه‌ی شرکت در این محیط رو نمیدن. می‌تونید من رو آدم امل و عقب مونده‌ای بدونید. به هر حال، بجاش به این فکر می‌کنم چطور میشه این محیط رو سالم‌تر کرد و فرصت ورود بهش رو ساخت؟ که البته چون در حال حاضر علاقه‌ی خاصی به فوتبال ندارم زیاد رو این فکرها جدی نمیشم. پدر و برادرم هم هیچوقت نرفتن استادیوم‌های شلوغ و پرهیاهو فوتبال بازی کردن تیم محبوبشون رو ببینن که بگم تبعیضی وجود داره. اونها هم بخاطر جو موجود در ورزشگاه نمیرن سمتش. 

من دوچرخه سواری بلد نیستم. اما دوست‌های زیادی دارم که بلدن و علاقه‌مندن و حداقل یه بار در هفته میرن برای دوچرخه سواری دور دریاچه. با اینکه شهرمون به شدت سنتیه اما تاحالا نشنیدم براشون مشکلی پیش بیاد. نشنیدم مسخره بشن. آره دوچرخه سواری در سطح شهر و از کنار ماشین‌ها یکم تو منطقه‌ی ما نامتعارفه اما بازهم دختر و پسر بودنش چندان اهمیتی نداره. اصلا وقتی کلاه ایمنی رو می‌ذارن رو سرشون معلوم نمیشه دخترن یا پسر😶

دیگه؟... دیگه اینکه تا نصف شب بیرون موندن برای برادرم هم قفله. بماند تمام اون خلاف‌هایی که دخترها هی نق میزنن چرا اگه یه پسر انجامش بده جامعه سرزنشش نمی‌کنه هم برای برادرم قفله. هیچ تفاوت مهیبی نیست بین کنترل آمد و شد دختر و پسر. یعنی من حس نمی‌کنم بخاطر جنسیتم تو خونه زندانی شدم. الان که دو ساله بخاطر کرونا شدیدا و به شکل وحشتناکی زندانی شدم البته😂. بگذریم، نصف شب تنها بیرون رفتن برای دختر اندکی خطرناک‌تره و خب این حقیقتیه که من پذیرفتمش. شکنجه و مجازات الهی نمی‌بینمش. اگه خیلی شدید هوس بیرون رفتن کرده باشم به پدر اصرار می‌کنیم که ببرتمون تو شهر بگردیم. اونهم اگه زیادی خسته نباشه قبول می کنه.

الان کل پستم شد شبیه همون حرف «خدا رو صد هزار مرتبه شکر من تو زندگی‌ام فلان و بهمان مشکل رو ندارم.» نه؟ چه کنم! هر طرف رو نگاه می‌کنم همه دخترهای دنیای مجازی دارن از این چیزها می‌نالن. فقط اومدم بگم دخترهایی هم وجود دارن که زیر بار این مشکلات له نشدن و با دختر بودنشون مشکلی ندارن.

سه چهار باری پیش اومده که نصف شب تو شهرمون زلزله بیاد. بعضی‌هاشون جزئی و بعضی‌هاشون قوی و ترسناک. به هر حال، ما توی اون سه چهار بار هر دفعه قبل از بیرون زدن از خونه یه روسری انداختیم رو سرمون. و هیچوقت نخواستم بابت این مسئله های های گریه کنم و یقه جر بدم که این چه جامعه‌ی ننگینی است که من بجای اولویت دادن به جان خود باید مراقب جمع کردن موهایم و در قیر مذاب نسوختن و این حرف‌ها باشم. بیخیال بابا یه روسریه دیگه :/ حالا اجباری هم نیست تو اون وضعیت و دین هم نمیگه اگه جونت رو به خطر میندازه باز هم برو حجاب کامل رعایت کن. اما خب من دوست دارم عفت و شرفم رو حتی در زلزله هم حفظ کنم. این کجاش مسئله‌ی دردناکیه؟

موند فقط پسرپرستی قدیمی‌ها. که خب تاجایی که من دیدم از ریشه و بن منقرض شده. خیلی‌هاتون از این قسم خاطرات ضد دختر بودن مادربزرگ پدربزرگ‌هاتون گفتین و منم نمیگم دروغ میگین! اما وقتی شهر من که گفتم نهایت سنتی و خشک مذهب بودنه تازگی‌ها اتفاقا به فرزند دختر بیشتر از پسر بها میده و حتی در مواردی زنی که پسر زاییده رو مسخره می‌کنن که چقدر زد حقوق زنان هستی تو، خب معلوم میشه عموم جامعه این‌طوری نیست! اون زمانی که دختر رو توی مطبخ اشپزخونه زنده به گور می کردن عملا گذشته. 

این هم بگم در خانواده‌ی مادری من به برادرم بیشتر از من محبت میشه. اما دلیلش اینه که ما هفت هشت ده تا دختریم و اون تک پسر کل فامیله. هرچیز که کمیاب باشه خب ارزشش میره بالا طبیعتا. آره من با رفتارهای خانواده‌ی مادری‌ام مشکل دارم اما با دختر بودنم نه. :/

خب بریم ببینیم چقد طول میکشه تا بزنم پست رو حذف کنم

  • میخک

این شما و این مراسم اختتامیه‌ای که به چندین و چند مناسبت تدارک دیده شده:

 

1- الحمدالله رب العالمین که دوران نه دانش‌آموز و نه دانشجو بودن من به سر آمد. [بر طبل جانانه بکوبید بکوبید!!] دیگر می‌توانم بالای دیپلم حرف بزنم. [استیکر عینک دودی به چشم] و پز دانشجو بودنم را بدهم. از این به بعد تمام لطیفه‌ها و تمسخرهایی که برای دانشجویان مملکت به کار می‌رود درمورد من نیز صدق می‌کند. دیگر بدون کلاس بودنم تمام شد و از حالا به بعد یک عالمه کلاس دارم که البته می‌شود پیچاندشان گویا. همکلاسی‌ها هم بچه‌های اهل دلی هستند. از هرگونه پروژه‌ی پیچاندنی استقبال می‌کنند. وقت‌هایی هم که من شوق و ذوقم را بابت شروع کلاس و دریافت تکالیف زیاد و درس خواندن اعلام می‌دارم مورد لطفشان قرار می‌گیرم. :")

به هر حال، پشت ماندنم تمام شده و این جشن دارد. [دوباره بر طبل جانانه بکوب!]

 

2- در ادامه‌ی پاراگراف قبلی باید اعلام بدارم روز اول دانشجویی بنده نیز تمام شد.[آهنگ غمگین پخش شود] قرار بود دیروز اولین روز باشد که به لطف نقص فنی و وارد نشدن اطلاعات در سامانه به تعویق افتاد. من الان نمونه‌ی کامل بمب انرژی‌ام. استادان هم کاش قدر بدانند و اینقدر بیخیال نباشند و روحیه‌ی ما را سرد نکنند. چه معنی دارد استاد غیبت کند اصلا :/

در پرانتز بگویم از اینکه درس‌های عمومی را زائد و وقت‌کشی ببینیم خوشم نمی‌آید. بالاخره قرار است یک مدرکی بگیریم، باید در مباحث عمومی هم دو کلام سواد داشته باشیم یا نه؟! از آن بدتر از استادان عمومی که درس خودشان را هم جدی نمی‌گیرند و فقط از روی کتاب سرسری می‌خوانند و می‌روند خوشم نمی‌آید. نه اینکه الان بیاییند امتحان سفت و سخت بگیرند و جد و آبادمان را بیاورند جلوی چشممان. ولی خب وقت شغلت درس دادن است خب درس بده دیگر! روخوانی را که خودم بلدم!

 

3- تایم کلاس ریاضایات پایه هم تمام شد. استاد نیامد که نیامد. و این طرف ما جنگ داشتیم بین آنهایی که می‌گفتند زنگ بزنیم به استاد ببینیم دو ساعت است کجا مانده و شاید اصلا برنامه‌ی کلاسی را ندارد (استاد نه در واتس‌آپ حضور دارند و نه در تلگرام) و آنانی که معتقد بودند دانشجو کیست که به استاد زنگ بزند و ما باید به آموزش اطلاع بدهیم و خودمان را کنار بکشیم و عده‌ی دیگری که می‌گفتند خاک توی سرتان الان غیبت استاد را جشن بگیریم و برویم به عشق و حالمان بپردازیم و این غصه خوردن‌ها برای چیست. راستی به نظر شما حق با کدام گروه بود؟

 

4-موریارتی وطن‌پرست تمام شد. می‌ترسیدم پایانش ادامه‌دار باشد و از آنجا که سخنی از ساخت فصل سومش نیست و من نیز آدم صبوری نیستم دوست نداشتم زود تمامش کنم. اما خداروشکر به یک جمع بندی نسبتا معقولی رسید. داستان با اتفاقات آبشار رایخن‌باخ به پایان رسید. هرچند این اواخر زیادی افتاده بود روی ریتم تند و لحن به شدت شتاب‌زده‌اش آزارم می‌داد. دوست داشتم یقه‌ی کارگردان را بگیرم و بگویم برادر من! مگر تعقیبت کرده‌اند؟؟! یک لحظه نفس بگیر حداقل! 

 

5- وات ایف هم تمام شد. از آن سریال‌هایی بود که یک‌پارچگی کیفیت نداشت. گاهی خیلی بد بود، گاهی بد. گاهی می‌گفتم بدک نیست. بعضی وقت‌ها هم خوب بود و حتی شاید خیلی خیلی خوب! در کل بخواهم نظر بدهم می‌گویم همان بدک نیست. مهم‌ترین ایرادش زمان کوتاهش است. نه قسمت نیم ساعته که می‌توانست حداقل ده دوازده قسمت یک ساعته باشد! فشردگی زیاد باعث شده بود به داستان و خرده‌ داستان‌ها آنطور که باید و شاید پرداخته نشود و خیلی از پتانسیل‌ها دست نخورده باقی بمانند.

از اینها بگذریم، باید بگویم آن روزی که من جهان مارول را ترک گویم عید من است! آن روز که بتوانم تمام محصولاتش را پرت کنم توی سطل آشغال و پیگیر فیلم و سریال بعدی‌اش هم نباشم. چه معنی دارد آدم اسیر این دنیای خیالاتی احمقانه، بی‌مغز و بی‌فایده‌ای مثل مارول شود؟؟؟ خجالت دارد واقعا!

 

6- کمی برای اعلام کردنش دیر است اما خب حالا که اختتامیه است خواستم خاطرنشان کنم که ماه صفر نیز تمام شده. :") خوشحالم که جماعتی را از بی‌خبری و بی‌اطلاعی نجات دادم.

 

7- امروز دوز دوم واکسنم را هم زدم و تمام شد. حالا نه اینکه مادرجان اجازه بدهد ماسک‌ها را آتش بزنیم و به زندگی عادی برگردیم، اما حداقل کمی از شدت حبس خانگی‌امان کم خواهد شد انشالله. :")

 

8- ارمیا هم تمام شد. البته دروغ نگویم هفت صفحه‌اش مانده. حوصله نداشتم صبر کنم این هفت صفحه را هم بخوانم بعد این پست را منتشر کنم. اینکه این همه مدت خواندنش را طول دادم مایه‌ی خجالت و آبروریزی است. در دفاع از خودم باید بگویم خود کتاب از نیمه‌ی دوم کشش اولیه را از دست داد و چندان رغبتی برای خواندنش در من ایجاد نمی‌کرد. هرچند بازهم در کل کتاب قشنگی است.

 

9- حالا باز ارمیا را خورد خورد می‌خواندم. کلیدر را اصلا حوصله‌ام نمی‌کشید واقعا...از یک طرف دلم نمی‌آمد کتاب‌هایی که نخوانده‌ام را به کتابخانه پس بدهم و از طرف دیگر مهلت امانت کتاب‌ها تمام شده بود و من هر لحظه در اضطراب بودم که مامورهای نیروی انتظامی زنگ خانه‌امان را بزنند و به علت سرقت اموال عمومی دستگیرم کنند. امروز بعد از تزریق واکسن رفتم سه جلد کلیدر و کافه پیانو را پس دادم. مهلت امانت ارمیا را هم تمدید کردم. فوبیای دستگیری و باطل شدن کارت عضویت کتابخانه و جریمه شدنم تمام شد. 

دلم می‌خواست چند کتاب دیگر هم امانت بگیرم. اما مادرجان بیرون منتظر بودند و آقای کتابدار هم دو ساعت بود داشتند درمورد رشته‌ی تحصیلی و دانشگاه و سال قبولی کنکور زن جوان و زیباروی جلوی من گپ می‌زدند. هرچه یادآوری کردم عجله دارم گوششان بدهکار نبودند. آخرش گفتم من بیخیال شدم و برگشتم خانه :/

 

10-فصل اول دکتر استون هم تمام شد. هرچند ادامه‌دار بود و باید باقی‌اش را هم ببینم. خدایی شخصیت سنکو خیلی دوست داشتنی است. کاش انیمه خودش را بیشتر باور می‌کرد و به خودش اجازه‌ی رشد می‌داد چون واقعا قابلیتش را هم داشت. هرچند همینی که هست هم جذاب است.

 

11-....

  • میخک

1- چه کسی گفته بود بیسکوئیت ترد نمکی مینو را فقط چهار درصد جامعه می‌توانند دوست داشته باشند؟ اینکه خیلی خوش‌مزه است! به ماهان گفتم آیا می‌دانی فقط چهار درصد مردم از این بیسکوئیتی که ما دو لپی داریم می‌خوریم خوششان می‌آید؟ نیشش تا بناگوش باز شد و گفت :« چهار درصدی نبودیم که شدیم.»

 

2- تقریبا مطمئنم اسم فیلم «آوازه‌خوان باکستر و چند داستان دیگر» بود. عنوان پست را که نوشتم یادش افتادم. گفتم محض احتیاط بگردم ببینم اسمش درست است یا نه. کل اینترنت را جستجو کردم، اثری از فیلمی سینمایی با نام مشابه نبود که نبود. شما....

با اندکی تحقیقات بیشتر به نام «تصنیف باستر اسکراگز» رسیدم و تازه «چند داستان دیگر»ش را خورده بودند. پست فی‌البداهه نوشتن همین مشکلات را هم دارد دیگر. بگذریم، نام فیلم هرچه باشد شما تماشایش کنید. محتوای قشنگ و متفاوتی دارد.

 

3- این پاراگراف به دلیل عدم تمایل این جانب برای شروع یک بحث جدید و کشمکش‌های بعدش حذف شد.

 

4- تا دیروز اگر یکهو می‌افتادم و می‌مردم علت فوت را می‌توانستید بنویسید کمبود شدید مسافرت خون متوفی. امروز برای جلوگیری از این نوع مرگ بعد از دو سال و سه چهار ماه زدیم بیرون. نیت کرده بودیم برویم آستارا دریا را ببینیم. شلوغ بود، نرسیده برگشتیم. امروز اگر یکهو افتادم و مردم علت فوتم احتمالا کمبود شدید دریای خونم باشد. 

با اینکه چند لحظه بیشتر از ماشین پیاده نشدیم و آن چند لحظه هم ماسک داشتیم همچنان می‌توانید ما را برای شکستن پروتکل‌ها مواخذه کنید. من برای هر مجازاتی آماده‌ام. 

 

5- دیشب داشتم نوحه گوش می‌گردم. یک لحظه به ذهنم رسید اگر همین مداحی‌ها و روضه‌ها چند روز قبل از عاشورا از مسجد کوفه پخش میشد و همه می‌شنیدنش چه میشد؟ می‌دانم که تقریبا همه‌ی مردم آن زمان می‌توانستند حدس بزنند نتیجه‌ی این مسیر چه خواهد شد. می‌دانستند وقتی امام را تنها می‌گذارند و پشتش را خالی می‌کنند در آینده باعث چه اتفاق شومی خواهند بود. اما موفق شدند خودشان را بزنند به نفهمی و فراموشی. اگر قبل از آنکه کار از کار بگذرد یک نفر مستقیما آینده را برویشان می‌آورد و...

نه، معلوم است که نمی‌شود. امتحان اسمش رویش است. تا وقتی جواب‌ها نرسد دستت هیچوقت واقعیت کاملا واضح و شفاف نمی‌شود برایت. مردم آن زمان هنوز یک عالم بهانه و دست‌آویز برای خود را به خواب زدن داشتند. ما هم داریم. ما هم نامه‌های دروغین برای امام زمانمان می‌فرستیم. ما هم به دروغ آرزوی دیدارش را می‌کنیم. ما هم همان لشکر برای مقابله با او در صورت آمدنش فراهم کرده‌ایم. فقط هنوز مهلت امتحانمان تمام نشده و حقیقت یک کمکی گنگ است. شاید هم بیشتر از یک کمکی.

  • میخک