غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۸ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

 

۱- این عنوان قرار بود تیتر یک تمام روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های کشور باشد. تمام مقدماتش هم آماده شده بود. منتها سازمان سنجش به جوانی خودش و کارکنانش رحم کرد و در وقت اضافه کدورت‌ها را برطرف کرد.

 

۲- بیایید بگویید ببینم در مجازی چطور می‌شود شیرینی داد؟

 

۳- و از زیباترین و شیرین‌ترین لحظات زندگی مواجهه با آن کدرشته‌ای‌ست که در آن قبول شده‌ای. به نظر من که ابدا مهم نیست چه رشته‌ای باشد، همین که مسیر آینده رو به رویت پدیدار می‌گردد و فردایت را جلوی چشمت می‌بینی لذت‌بخش است. حس اطمینان خاطر، ثبات، آرامش قلبی و همین‌طور تعلق خاطر به چیزی پیدا می‌کنی. دیگر می‌توانی بدون اضطراب و خودخوری و ناله و غم رویا پردازی کنی. مرغ خیال را به پرواز در آوری. آینده‌ات روشن است دیگر. البته که یک عالم دست‌انداز و چاله چوله و پیچ و خم در این مسیر هست، منتها یک تار موی گندیده‌ی این مسیر پر دست‌انداز پر چاله چوله و پر پیچ‌ و خم می‌ارزد به سد مهیبی که جلوی رویت قرار گرفته و کورت کرده. می‌فهمید چه می‌گویم؟

 

۴- شکر شکر شکر... بابت لطف خدا به من، به دوستان و هم‌سن و سال‌هایم و به تمام بلاگرهای عزیزی که انشالله از رشته‌ی دلخواه قبول شده‌اند. پشت کنکوری‌ها هم نترسند، شاید الان باورتان نشود ولی پایان شب سیه سپید است. ^_^

 

۵- می‌خواهم یک سوگندنامه تنظیم کنم. با خودم عهد و پیمان ببندم که چطور در این رشته و در این مسیر خادم امام حسین (ع) باشم. امسال هم قسمت نشد به پا بوس بروم اما... اما دلم می‌خواهد لحظه لحظه‌ی تحصیل و انشالله اشتغالم مرا به کربلا وصل کند. آقاجان خودت یاری‌ام کن.

 

۶- بعد از شنیدن خبر اولین متنی که به ذهنم رسید همین بود. جدا که حرف دلم جز این نیست، بازهم بی‌قافیه و بی‌وزن:

حاجتی که روا شد بهانه‌ی ما بود

آن همه خواهشم دلیل دیگر داشت

فرصت ادای نذر و رخصت دیدار

پس چرا نمی‌دهیدمان آقا؟

  • میخک

دلشوره و اضطراب کلافه‌ام کرده بود. بی‌قراری داشت دیوانه‌ام می‌کرد. قرار بود خبری برسد که نمی‌رسد. اتفاقی باید می‌افتاد که نمی‌افتاد. جوابی باید می‌شنیدم که به گوش نمی‌رسید. 

استخاره کردم. 

آمد:

[و درخت طیبه] هر زمان میوه‌ی خود را به اذن پروردگارش می‌دهد.....

 

  • میخک

تاحالا به فضا رفته‌اید؟ بین کهکشان‌ها و منظومه‌های مختلف سرگردان بوده‌اید؟ تاحالا سر انگشتانتان گرمی ستاره‌ای را لمس کرده؟ و آیا بعدش به درون سیاهچاله کشیده شده و سر از ناکجا آباد در آورده‌اید؟ تاحالا شده خلاء را نفس بکشید؟ تاحالا نیستی را در آغوش کشیده‌اید؟ تاحالا در حال پرواز از روی سیارات ناشناس توی وبلاگتان پستی منتشر کرده‌اید؟ تاحالا بین دل بستن و رفتن مردد مانده‌اید ؟ به انتظار رسیدن یک نشانه‌ی کوچک برای مشخص شدن تکلیف قلبتان و دل خوش کردن یا نکردن به این رابطه نشسته‌اید؟ تاحالا عشق را در دو قدمی خود دید‌ه‌اید که خرامان خرامان قوم برمی‌دارد؟ بعد معطل رد شدن و کنار رفتن قطاری سریع السیر دقیقا از فاصله‌ی بین عشق و خودتان شده‌اید؟ تاحالا....

  • میخک
  • میخک

۱- یک مهر به معنی یک تاریخ توی تقویم نیست. روز باز شدن مدرسه‌هاست، روز بازگشت به دامان علم و تحصیل، روز شروع جنب و جوش و فعالیت، روز رفاقت‌های بچگانه و بازی‌گوشی (حتی شده از نوع مجازی‌اش). در نتیجه اگر یک مهر بیفتد به پنج‌شنبه دیگر آن یک مهر یک مهر نیست. بلکه شنبه، یعنی سوم مهرماه مصادف می‌شود با یک مهر. موافق نیستید؟

 

۲- یاد آن زمانی افتادم که چیز زیادی درمورد مناسبت‌های تقویمی از جمله هفته‌ی دفاع مقدس نمی‌دانستم. فکر می‌کردم هر وقت پرچم و عکس شهدا را به دیوار مدرسه می‌زنند منظورشان ۲۲ بهمن است. برای همین هم یک بار با اعتماد به نفس تمام در جمع شروع کردم به خاطره گفتن که :« یه سال که ۲۲ بهمن افتاده بود اول مهر....» 

 

۳- اوایل پاییز هوا گرگ‌ و میش است. قاعده‌ی هیچ فصلی را ندارد این روزها. معلوم نیست فروردین فرا رسیده یا مهر ماه. طبیعت دارد می‌میرد یا جان می‌گیرد. معلوم نیست سرسبزی را در آغوش می‌کشد یا وداع می‌گوید. این گنگ بودن را دوست دارم. نوسانی‌ست بین حال و هوایی شیرین و شیرین‌تر.

 

۴- در تکمیل بند قبلی اعلام می‌دارم عجب گل‌های رنگارنگی روییده بودند. زیبایی سحرانگیزی بود که تمام وجودم را به وجد می‌آورد. بعضی‌هاشان با گلبرگ‌های ریز ریز و رنگ یاسی کم‌رنگ متمایل به سفید را انتخاب کردم. ازشان عکس گرفتم تا یادم بماند اگر روزی خواستم ازدواج کنم دسته‌گل عروسم دقیقا از همین نوع گل‌ها باشد.

 

۵- من یک ریتم مخصوص کودکانه برای خواندن شعر حیدربابا دارم. بعضی از شعرهای حافظ را هم با همین آهنگ می‌خوانم. درست است که احتمالا خود شعرای مرحوم از این حرکتم خوششان نیاید اما قول می‌دهم اگر [انشالله] معلم شدم با همین روش بچه‌ها را به شعر و ادبیات علاقه‌مند کنم.

 

۶- این روزها نصف وجودم اینجاست، یک چهارمش در راه کربلا، یک چهارم باقی مانده هم دارد به آن نیمه‌ی دیگر غر می‌زند که چرا اینجاست و چرا دست از این غل و زنجیرهایی که زمین‌گیرش کرده‌اند برنمی‌دارد و چرا....

  • میخک

با خودم گفتم این همه مدت، وقتی حالم بد و قلبم مچاله شده بود و یک دست کتک مفصل از سرنوشت خورده بودم و سرتاپایم زخم و زیلی شده بود و با حالی زار و نزار و پاهای برهنه و لباس‌های مندرس پاره روی سنگفرش‌های شهر و زیر رگبار باران تنها قدم می‌زدم و هق‌هق گریه می‌کردم و خون از زخم‌هایم می‌چکید و قطره قطره سنگفرش را رنگ می‌کرد، آمدم و سر شما را خوردم. حالا که حالم خوب است چرا سکوت کنم؟

چرا جز آواز غم و اندوه خواندن چیزی بلد نیستم انگار؟ چرا ورد زبانم فراق است و غربت و بیچارگی و ماتم؟ کلمه‌هایی جز از این قسم در دایره‌المعارفم وجود ندارند چرا؟ تبدیل شده‌ام به یک پیرزن غرغرو و بدعنق که صندلی چوبی‌اش را گذاشته جلوی در ورودی و هر رهگذاری را ببیند گیرش می‌اندازد و ساعت‌ها درمورد بدبختی‌هایش به او توضیح می‌دهد. علت چیست؟

خب اول از همه اینکه به ما یاد داده‌اند خوشی را باید مخفی کرد. نمی‌داند دقیقا چه کسی این رسم مسخره را بنا نهاده. به هر حال در طول زمان یاد می‌گیریم بلند بلند نخندیم، زیاد لبخند نزنیم، نرقصیم و شادی مکنیم، نه که زشت باشد و دور از عرف، چون خنده را می‌دزدند. خوشحالی را باید فقط در دل نگه داشت ورنه به سرعت چپاول می‌شود و نیست و نابود می‌گردد. چیزی که در این دنیا زیاد است سارق دل‌خوشی! حالا اسمش را می‌گذارید چشم زخم، حسادت، انرژی منفی کائنات یا.... محتوایش که یکی‌ست.نتیجه‌اش نیز هم.

ثانیا یک ترس همیشگی با من هست، که مبادا این نوشته‌ام فخر فروشی به حساب بیاید. مبادا یکی حالش بد باشد و با خواندن پستم غصه بنشیند در دلش که چرا او خوب است و من نه. یا چرا زندگی با من بد تا کرده. بدم می‌آید باعث شوم برای ثانیه‌ای هم شده حسرت به دل کسی بنشیند. 

به این دو دلیل هرگاه حالم خوش بود سعی کردم زیپ دهانم را بکشم. بماند که در دو سال اخیر کمتر پیش آمده حالم واقعا خوش باشد. امروز شبیه کوهنوردها شده‌ام. کوله‌ام را انداخته‌ام روی دوشم. بی‌قید و بند و آزاد مثل یک بز کوهی از صخره‌ی صاف بالا می‌روم. زیرلب آواز می‌خوانم. آوازهای شاد. ترانه‌های شیرین و گرم. راستی چرا آدم خوشبخت در فاتتزی‌پردازی‌های ذهن من همیشه یک کوهنورد است؟ 

به هر حال، امروز می‌توانم فریاد بزنم «دوست دارم زندگی رو...». بیخیال تمام ترس‌ها و خودداری‌ها و احتیاط‌های همیشگی. دلم می‌خواهد فریاد بزنم اصلا! حالم خوب است! چرا؟ به هیچ وجه نمی‌دانم! هیچ اتفاق خوب خاصی نیفتاده. زندگی روزمرگی خودش را دارد. روزمرگی‌ای که تا چندی پیش کسل‌کننده و آزاردهنده به حساب می‌آید. امروز حالم خوب است اما. زندگی را خوب یا بد/ آسان یا سخت دوست دارم. 

شاید دلیلش این باشد که اتفاق بد جدیدی نیفتاده این مدت. که خود این وضعیت جز بهترین هدیه‌های زندگی به حساب می‌آید. زخم‌هایم دارند خوب می‌شوند. فکرش را بکنید! همان زخم‌هایی که حاضر بودم قسم بخورم هرگز التیام نخواهند یافت! محو و کم‌رنگ شده‌اند الان. نه که کل به پاک شوند. رد پایشان همیشه می‌ماند. اما این رد پا، دیگر یادبود تلخ‌کامی و نشانه‌ی عذاب و شکنجه نیست برایم. بیشتر به یک یادگاری شیرین از دورانی پرماجرا و جالب می‌ماند. خودم هم می‌دانم حرف‌هایم چقدر احمقانه به نظر می‌رسند. عاشق این حرف‌های احمقانه‌ام. 

چه خاطره‌انگیز است خواندن آرشیو نوشته‌های قدیمی خودم. و چقدر می‌خندانند مرا آن پست‌ها. نه که یادم رفته باشد موقع نوشتن تک تک آن جملات چه بغض عمیقی گلویم را می‌فشرد و چند لیتر اشک ریختم برای هرکدامشان. اتفاقا خیلی خوب یادم است. اما با این وجود، موقع دوباره خواندنشان قهقهه می‌زنم. دغدغه‌های آن موقعم را می‌خوانم. دیگر آنقدرها هم برایم مهم نیستند. یعنی نه به حدی که بخاطرشان روح و روان خودم را آزار دهم. با این وجود من دیروز را سرزنش نمی‌کنم. می‌فهممش هنوز. و کاش می‌شد، کاش می‌شد ماشین زمان را سوار شوم، بروم به مثلا یک سال قبل، تنگ در آغوشش بگیرم و در گوشش زمزمه کنم :« شاید هیچوقت همه‌چیز درست نشود. اما حال تو خوب خواهد شد. قول می‌دهم. یک روز، زندگی را دوست خواهی داشت، باوجود تمام دوست ناداشتنی‌هایش.»

  • میخک

پیشاپیش از برنده‌ی قرعه‌کشی معذرت می‌خوام چون:

اولا هرکاری کردم نتونستم یه نفس بخونم متنش رو و دو تیکه شد. (و من حتی چسبوندن این دوتا بهم رو بلد نیستم :/)

 دوما این متنی بود که خودم انتخابش کردم (می‌خواست تعارف نکنه و نگه باز هرچی خودت دوست داشتی! :/ ) و اگه اونی که می‌خواست نشد متاسفم

سوما هم اینکه آخرهاش بعد از ریکورد نوزدهم واقعا خسته شدم و دیگه یکم سخت‌گیری‌ام رو تپق نزدن کمتر شد. دیگه هرچی شد بی‌تعارف و بی‌رودروایسی همینه دیگه. 

و خب... 

اهم اهم...

برنده‌ی ما کسی نیست جز...

سر کار خانوم...

هلن پراسپرو!

به افتخارش دست و جیغ و هوراااا! :))

 

[نیمه‌ی دیگر وجودم از اینکه خودش برنده نشده بغضش گرفته و توی دستمال‌کاغذی فین می‌کند و زیرلب می‌گوید :«عوضش رکورد هیچوقت هیچ قرعه‌کشی برنده نشدنم به بالای نوزده سال و شش ماه میرسه.» :") ]

 

خب خب خب

متن پست 

فایل صوتی اول

فایل صوتی دوم

  • میخک

یافتم! بالاخره جواب سوالی که ماه‌هاست فکرم رو مشغول کرده رو یافتم! مسئله اینجاست که خب خودم هم دارم می‌بینم کیفیت و غنای ادبی پست‌هام کاهش یافته. مهم نیست قبلا چطور بود، الان در مقایسه با اون زمان بدتر شده. و سوالم این بود که چرا؟! چرا نمی‌تونم کنترلش کنم؟ چرا دارم به زوال میرم؟ و خب امروز فهمیدم که من خودم خواستم! خیلی جالبه. درواقع ممکنه برای شما پشیزی اهمیت نداشته باشه اما برای خودم جالبه. اولا اینکه من زیاد از تعریف تمجید شنیدن خوشم نمیاد. آزارم میده. خانوادگی بجز مادرم این اخلاق رو داریم. بگذریم، دومی‌اش هم اینکه من از تصویری از خودم که تو ذهن مخاطب نقش بسته بود خوشم نمی‌اومد. اصلا از همین طریق به جواب رسیدم. رفتم پست‌های قدیمی‌ام رو خوندم. تجدید خاطره و این صحبت‌ها. قبلا چندان رغبتی به دوباره خوندنشون نداشتم. نمی‌دونم چرا حس مثبتی نمی‌گرفتم. بعد خوندنشون فهمیدم: یک) خیلی هم سخت و محیرالعقول نمی‌نوشتم من! خودم رو دست بالا گرفته بودم فقط. دو) کامنت‌ها رو خوندم و خدای من! این چه وضعی بود؟؟! درسته که اون موقع تازه با هم آشنا شده بودیم و اینا اما این حجم غربت و غریبگی بخاطر زمان نبود. اونجا هیچکس من رو نمی‌دید، چون من هیچوقت از من نمی‌نوشتم. بازهم برمی‌گرده به هدفت از وبلاگ‌نویسی. هدف من راهی برای ارتباط با دنیاست و خب... خب صداقت و صراحت برام جذابتره اینجا تا آرایه‌های ادبی و عمق مطلب. می‌دونید؟ من اینجا نیازی ندارم نویسنده باشم. نمی‌خوام که نویسنده باشم. اون اول اول‌ها گفته بودم وبلاگ مثل یه پنجره است. یادتونه؟ و خب برام مهمه آدمی که پشت پنجره نشسته من باشم! حالا اینکه خواسته‌ام درسته یا غلط...

 

آخیش :") 

این پست صرفا جهت ثبت کردن این لحظه نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد

  • میخک