با خودم گفتم این همه مدت، وقتی حالم بد و قلبم مچاله شده بود و یک دست کتک مفصل از سرنوشت خورده بودم و سرتاپایم زخم و زیلی شده بود و با حالی زار و نزار و پاهای برهنه و لباسهای مندرس پاره روی سنگفرشهای شهر و زیر رگبار باران تنها قدم میزدم و هقهق گریه میکردم و خون از زخمهایم میچکید و قطره قطره سنگفرش را رنگ میکرد، آمدم و سر شما را خوردم. حالا که حالم خوب است چرا سکوت کنم؟
چرا جز آواز غم و اندوه خواندن چیزی بلد نیستم انگار؟ چرا ورد زبانم فراق است و غربت و بیچارگی و ماتم؟ کلمههایی جز از این قسم در دایرهالمعارفم وجود ندارند چرا؟ تبدیل شدهام به یک پیرزن غرغرو و بدعنق که صندلی چوبیاش را گذاشته جلوی در ورودی و هر رهگذاری را ببیند گیرش میاندازد و ساعتها درمورد بدبختیهایش به او توضیح میدهد. علت چیست؟
خب اول از همه اینکه به ما یاد دادهاند خوشی را باید مخفی کرد. نمیداند دقیقا چه کسی این رسم مسخره را بنا نهاده. به هر حال در طول زمان یاد میگیریم بلند بلند نخندیم، زیاد لبخند نزنیم، نرقصیم و شادی مکنیم، نه که زشت باشد و دور از عرف، چون خنده را میدزدند. خوشحالی را باید فقط در دل نگه داشت ورنه به سرعت چپاول میشود و نیست و نابود میگردد. چیزی که در این دنیا زیاد است سارق دلخوشی! حالا اسمش را میگذارید چشم زخم، حسادت، انرژی منفی کائنات یا.... محتوایش که یکیست.نتیجهاش نیز هم.
ثانیا یک ترس همیشگی با من هست، که مبادا این نوشتهام فخر فروشی به حساب بیاید. مبادا یکی حالش بد باشد و با خواندن پستم غصه بنشیند در دلش که چرا او خوب است و من نه. یا چرا زندگی با من بد تا کرده. بدم میآید باعث شوم برای ثانیهای هم شده حسرت به دل کسی بنشیند.
به این دو دلیل هرگاه حالم خوش بود سعی کردم زیپ دهانم را بکشم. بماند که در دو سال اخیر کمتر پیش آمده حالم واقعا خوش باشد. امروز شبیه کوهنوردها شدهام. کولهام را انداختهام روی دوشم. بیقید و بند و آزاد مثل یک بز کوهی از صخرهی صاف بالا میروم. زیرلب آواز میخوانم. آوازهای شاد. ترانههای شیرین و گرم. راستی چرا آدم خوشبخت در فاتتزیپردازیهای ذهن من همیشه یک کوهنورد است؟
به هر حال، امروز میتوانم فریاد بزنم «دوست دارم زندگی رو...». بیخیال تمام ترسها و خودداریها و احتیاطهای همیشگی. دلم میخواهد فریاد بزنم اصلا! حالم خوب است! چرا؟ به هیچ وجه نمیدانم! هیچ اتفاق خوب خاصی نیفتاده. زندگی روزمرگی خودش را دارد. روزمرگیای که تا چندی پیش کسلکننده و آزاردهنده به حساب میآید. امروز حالم خوب است اما. زندگی را خوب یا بد/ آسان یا سخت دوست دارم.
شاید دلیلش این باشد که اتفاق بد جدیدی نیفتاده این مدت. که خود این وضعیت جز بهترین هدیههای زندگی به حساب میآید. زخمهایم دارند خوب میشوند. فکرش را بکنید! همان زخمهایی که حاضر بودم قسم بخورم هرگز التیام نخواهند یافت! محو و کمرنگ شدهاند الان. نه که کل به پاک شوند. رد پایشان همیشه میماند. اما این رد پا، دیگر یادبود تلخکامی و نشانهی عذاب و شکنجه نیست برایم. بیشتر به یک یادگاری شیرین از دورانی پرماجرا و جالب میماند. خودم هم میدانم حرفهایم چقدر احمقانه به نظر میرسند. عاشق این حرفهای احمقانهام.
چه خاطرهانگیز است خواندن آرشیو نوشتههای قدیمی خودم. و چقدر میخندانند مرا آن پستها. نه که یادم رفته باشد موقع نوشتن تک تک آن جملات چه بغض عمیقی گلویم را میفشرد و چند لیتر اشک ریختم برای هرکدامشان. اتفاقا خیلی خوب یادم است. اما با این وجود، موقع دوباره خواندنشان قهقهه میزنم. دغدغههای آن موقعم را میخوانم. دیگر آنقدرها هم برایم مهم نیستند. یعنی نه به حدی که بخاطرشان روح و روان خودم را آزار دهم. با این وجود من دیروز را سرزنش نمیکنم. میفهممش هنوز. و کاش میشد، کاش میشد ماشین زمان را سوار شوم، بروم به مثلا یک سال قبل، تنگ در آغوشش بگیرم و در گوشش زمزمه کنم :« شاید هیچوقت همهچیز درست نشود. اما حال تو خوب خواهد شد. قول میدهم. یک روز، زندگی را دوست خواهی داشت، باوجود تمام دوست ناداشتنیهایش.»