غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

استراحت مطلق

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۰، ۱۲:۰۰ ق.ظ

منطق میگه که الان تا وقت آزاد دارم باید حسابی مطالعه کنم، کتاب‌های روان‌شناسی، پیش زمینه‌ی درسی، فلسفی یا حداقل داستانی و رمان بخونم. پادکست و کارگاه گوش بدم و فیلم آموزشی ببینم. پی نویسندگی رو بگیرم، تمرین‌هاش رو انجام بدم، توش جدی‌تر بشم. باید از اوقات فراغتم به نحو احسن استفاده کنم و یه مهارتی یاد بگیرم. یه چیزی به خودم اضافه کنم. شخصیتم رو ارتقا بدم. خیر سرم قراره بشم دانشجوی مملکت. منتها شدم اون آدم بی‌منطق که فقط وقت تلف می‌کنه این روزها. شدیدا تنبل شدم و این من رو می‌ترسونه که مبادا بعد شروع دانشگاه هم همین‌طور بمونم.

حس مفید نبودن چیزیه که می‌تونه به شدت آزارم بدم. ولی خب این آزار گویا برای به زانو در آوردن نیروی تنبلی کافی نیست. به این خاطر که من همیشه یه راه فرار دارم. حرف زدن از کار به جای انجام کار. این‌طوری حس انجام دادنش هم نصفه و نیمه به آدم دست میده تا حدودی راضی‌ات می‌کنه. اما نه برای دراز مدت. به همین دلیل هم مدام باید حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی، مبادا توی سکوت فرصت داشته باشی به یاد بیاری واقعا کاری انجام ندادی. نوشتن این پست هم دقیقا نوعی فرار از کاره. بهونه‌ام هم اینه که «حسش نیست...» یا «انگیزه‌اش رو ندارم...»

فرار باید هوشمندانه و بی‌نقص صورت بگیره؛ وگرنه که تو دو ثانیه گیر میفتی و برت می‌گردونن سر خونه‌ی اول. برای همین مطالبی که می‌نویسم باید از لحاظ ادبی فاخر و ارزشمند و مسحور کننده باشن، و مهمتر از همه هنرمندانه و بی‌نقص. ولی نیستن. هیچوقت نیستن. باز موقع کنکور که انگیزه‌ی فرارم قوی‌تر بود بیشتر مغزم رو به کار می‌انداختم. الان طوری شده که حالم از این فراری بی‌دست پای آماتور کارنابلد بهم می‌خوره.خلاف‌کار باید تو خلافش استاد باشه. هر کاری که به عهده می‌گیری رو باید به بهترین شکل انجام بدی. باز این پاراگراف یه سر سوزن جذابیت داشت برام و تونست از حذف شدن کل مطلب جلوگیری کنه.

حالا که فکرش رو می‌کنم، اون چیزی که آزارم میده ناکافی بودن قدرت انگیزه‌ی درونی‌ خودمه. این همه غر زدم که وا مصیبتا! کنکور دیوصفت مرا به چنگ اسارت خود در آورده و اجازه‌ی گشودن بال‌های زیبا و سپیدم را به من نمی‌دهد! مرا در قعر سیاهچال نگون‌بختی افکنده و صد افسوس که اگر پاهایم غل و زنجیر نشده بودند چه ستودنی و خرامان بر این باغ سرنوشت می‌رقصیدم و اوج می‌گرفتم. باز الان قدرت نوشتن و مخصوصا ادبی نوشتنم رو از دست دادم، وگرنه اون موقع ده برابر این چرت و پرت‌ها رو می‌گفتم. نمونه‌هاش تو آرشیو موجوده.

حالا رسیدم به حال‌ بهم‌زن‌ترین قسمت داستان. راستی املاش رو درست نوشتم؟ بیخیال. منظورم برملا شدن این حقیقت تلخ و نفرت‌انگیزه که باز کنکور یه نیروی محرکه به جلو بود! الان که همش سکونه! حالا نه اونجور سکونی. زمان کنکور بیشتر احساس سکون می‌کردم. چون همه‌چیز در دنیای من ثابت بود. الان محیط اطراف در تغییر و نوسانه اما خودم ثابتم. و این بده. نیست؟ یکی هست که عزیزترین کست رو گروگان بگیرن و مجبورت کنن با تمام سرعت بدویی تا به موقع برسی و نجاتش بدی، یکی هم هست که خودت آزادانه توی یه روز آفتابی و گرم توی علفزار بدویی و قهقهه بزنی. حالا فرض کن آرزو و هدفت برنده شدن توی مسابقه‌ی دو میدانی باشه، و توی اون روز آفتابی و گرم بجای دویدن تو علفزار لم بدی روی یه کاناپه توی کلبه‌ی چوبی وسط علفزار، و یادت بیاد روزی که آدم بدها عزیزترین کست رو گروگان گرفته بودن چقدر دویدی و چقدر فعالیت بدنی داشتی اون روز و چقدر باوجود تلخ بودن خاطره‌اش برای آماده شدن واسه مسابقه مفیدتر بوده واست. فکر کنم مثال چرتی زدم. به هر حال، این تناقض آزاردهنده نیست؟ 

بگذریم. دارم موریارتی وطن‌پرست رو می‌بینم. من داستان سر آرتور کانن دویل رو نخوندم. اونهایی که خوندن بگن شخصیت جیمز موریارتی توی کتاب اصلی همین‌طوره که توی این انیمه اومده؟ یا خلاقیت انیمه‌سازها بوده؟ چون تو سریال شرلوک بندیک کامبربچ چندان شخصیت‌پردازی‌ زیادی از موریارتی ندیدیم. تاجایی که من یادمه البته، اصلا به اهدافش و باورهاش این‌طوری پرداخته نشد. اینجا که من شخصا موریارتی رو برتر از شرلوک می‌بینم. البته یه سری بحث‌های ریزی هم داره که دیگه بیشتر نمیگم تا اسپویل نشه. توی این انیمه استنتاج‌های جذاب که امضای هر اثر شرلوکیه کمتر دیده میشد. یعنی بود ولی جذابیتش برای من کمتر بود. بیشتر روی همون شخصیت جیمز موریارتی و داستان زندگی‌اش تاکید شده بود.[و اینکه آیرین آدلر شده بود جیمز باند این قصه!!! خانوم هادسون هم بیست سالش بود!!!]

دکتر استون رو هم تا قسمت هیجده یا بیست دیدم. اون‌طوری نیست که شیفته‌ و میخکوبت کنه، ولی در کل انیمه‌ی قشنگیه. اگه سنتون بین 12-16 ساله یا خواهر و برادری دارید که به راهنمایی میره این انیمه رو خیلی بهتون توصیه می‌کنم. هم کلی چیز میز علمی یاد می‌گیرین هم شوق به آموختن و اکتشاف در آدم زنده میشه. 

ببینید؟ این همه چرت و پرت گفتم. زمان رو سوزوندم و آخرش هم هیچ کار مفیدی انجام ندادم! هی....

  • میخک

نظرات  (۱۰)

میدونم بی ربطه

ولی فیس بوک و یه بچه 13 ساله هک کرده

الان کلا پوکیده

نه واتس نه ایسنتا

 

خلاصه اش من دارم میپوکم از خنده (اگه این خبر واقعی باشه)

پاسخ:
منم شنیدم
میگن تکذیبش کردن ولی خب



فیس‌بوک و واتساپ و یوتیوب و اینستا رو هم‌زمان هک کرده آخه؟

واتساپ و اینستا و فیس بوک سه تاشون مال یه شرکتن...(مال فیس بوک ان)

 

یوتیوب و خبر ندارم

پاسخ:
دروووووووغ؟؟؟
  • حمیدرضا ...
  • یاد یه پسره افتادم، آخر ویدیوش میگه ممنونم که یک دقیقه از وقتتون رو هدر دادید به خاطر این ویدیو، من اسکل بودم شما دیگه چرا 😂

    پاسخ:
    شرمنده اگه این حس رو دادم بهتون😅😅😅
    منظورم این بود که کاری برای بهبود زندگی‌ام و در جهت رشد و اینا انجام ندادم. همین
  • حاج‌خانوم ⠀
  • سلام

    حس بعد کنکور، برای همه همینه...

    نه فقط تو

    ورزش رو بذار تو برنامه‌ریزی روزانه‌ات...

    چقدر سما انیمه می‌بینید! بی‌خیال

    پاسخ:
    علیک سلام
    فعلا که پتو رو پیچوندم دور خودم نشستم :/

    :دی
  • حمیدرضا ...
  • نه این چه حرفیه! آخر پستتون گفتید بیهوده نوشتید، منم گفتم یاد اون پسره افتادم :)

    پاسخ:
    :)
  • هلن پراسپرو
  • من فقط یه کرد شرلوک هولمز خوندم تو عمرم... و تو همون آیرین آدلر بود از شانسم. شرلوک هولمز تو داستان اصلی اونو « تنها زنی که مرا شکست داد» معرفی می کنه. 

    که خب..الان کنجکاوم کرد که برم موریتانی رو ببینم. (خیلی وقته باید ببینم و نمی بینم «:/)

     

    دوم که... اقا من نمیدونم در جواب پست های بعد کنکوریان چی بگم.

    دلم میخواد بگم... قدر این لحظات ناب رو بدونید و تا دلتون میخواد تلفش کنید اصلا. اینا از معدود زمانهاییه که مال خودتونه، نه کنکور و نه دانشگاه و نه امتحان و نه کار و نه آینده و...

    ولی خب، نمیدونم اصلا حرف درستیه یا نه. من که تو اون موقعیت نیستم.

    پاسخ:
    اوهوم :)

    دیدی حالا؟ 

    منم مطمئن نیستم حرف درستی هست یا نیست

    خدا شاهده که از حدود دو هفته بعد از کنکور من وضعم اینه:|

    هر روزم به همین سرزنش خودم می‌گذره که چرا همش بهونه می‌آرم و هیچ کار مفیدی انجام نمی‌دم و بعد، عه! شب شد دیگه بگیرم بخوابم که فردا رو بترکونم!

    و فردا هم به همین منوال می‌گذره... امیدوارم درست شیم... نمی‌خوام تو دانشگاهم اینقدر شل و ول باشم...

     

    +با اون مثال چمنزار و گروگان‌گیری و اینا شدیدا موافقم. درود بهت.

    پاسخ:
    خب اون موقع اینقدر آزاردهنده نبود :/
    اوهوم.... :/

    مرسی :")
  • میماجیل ‌‌
  • سلام.

    هر کاری که می‌کنی چوب نگیر و نزن تو سر خودت. هر کاری که کردی، شاید که نیاز داشتی و شاید که اشتباه بوده ولی این خودزنی هم اشتباهه محضه. این تصویر رو توی ذهن خودت داشته باش... خودت چوب دست‌ته و داری خودتو می‌زنی... نکن این کار رو.

    پاسخ:
    سلام
    وای اگه من بتونم این چوب گرفتن و زدن سر خودم رو ترک کنم....
    از کمبود اعتماد به نفس میاد یا چی...

  • میماجیل ‌‌
  • روان‌کاوا :)

    پاسخ:
    الان نفهمیدم منظورتون اینه راه درمانش دست روان‌کاوهاست
    یا روان کاوی باعث این مشکل میشه؟
  • میماجیل ‌‌
  • راه پیدا کردن مشکل...

    پاسخ:
    اوم....

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.